جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۸
روکردن به دیگری

انسان در عشق، از توجه به خود فراتر رفته و از خود گذشتگی را مبنای ارتباط قرار داده و به تمامی به دیگری رو می‌کند. تجربه‌ تنهایی نیز در شکل‌گیری ارتباطی عمیق نقش فراوانی دارد. زیرا تجربه‌ تنهایی، اگر با هوشیاری همراه شود و انسان نسبت به تنهایی خود در هستی آگاهی یابد، به تنهایی دیگران نیز پی خواهد برد، و این می‌تواند سرآغازی برایِ عشقی پایدار باشد.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) - محمد صادقی، نویسنده و پژوهشگر: لارس اِسونسن در کتابِ «فلسفه تنهایی» که با ترجمه‌ شادی نیک‌رفعت (نشر گمان) منتشر شده، به پژوهش‌هایی اشاره دارد که نشان می‌دهند «هرچه اعتمادتان بیشتر باشد تنهایی‌تان کمتر است، و هرچه کمتر اعتماد کنید تنهاتر خواهید بود» به این ترتیب، گویی، «اعتمادِ کمتر منجر به تنهایی می‌شود» اِسونسن توضیح می‌دهد که ارتباط میانِ اعتماد و تنهایی را در دو سطح (فردی و ملی) می‌توان بررسی کرد، یعنی در کشورهایی که اعتماد میانِ مردم بالاتر است، تنهایی کمتر است و در کشورهایی که میانِ مردم اعتمادِ کمتری وجود دارد، تنهایی بیشتر است. برایِ نمونه، در کشورهایِ کمونیستی در اروپای شرقی یا شوروی، چون اعتماد میانِ مردم خیلی پایین بود، تنهایی گسترده و رایج بود. البته او به کشورِ ژاپن هم اشاره دارد که هم میزانِ اعتماد میانِ مردم و هم میزانِ تنهایی در آن بالاست.

روکردن به دیگری

اِسونسن می‌نویسد: «وقتی به کسی اعتماد می‌کنید ممکن است آسیب ببینید، و وقتی به چیزی یا کسی اعتماد می‌ورزید که برایتان مهم است شما بی‌نهایت آسیب‌پذیر می‌شوید. اگر با کسی درددل کنید و رازی را به او بگویید، دیگر آن راز در چنگ شما نیست و شما اسیر آن راز می‌شوید. وقتی دلبسته کسانی می‌شوید این خطر طردشدگی است که مدام تهدیدتان می‌کند. برای همین آدم وسوسه می‌شود بگوید هر کس که به دیگران اعتماد می‌کند ساده‌لوح است. حال آن که شواهد متعددی نشان می‌دهند آدم‌های خوشبین و اهل اعتماد عملاً شخصیت و نیت دیگران را دقیق‌تر درک می‌کنند و می‌فهمند... آیا این کم‌اعتمادی‌ست که باعث تنهاییِ بیشتر می‌شود؟ یا برعکس این تنهایی‌ است که کم‌اعتمادی را سبب می‌شود؟ یا تنهایی و کم‌اعتمادی متقابلاً همدیگر را پروبال می‌دهند؟ پاسخ دقیق به این سوال دشوار است، ولی انگار شواهد و یافته‌ها این فرضیه را تأیید می‌کنند که کم‌اعتمادی باعث تنهایی می‌شود... بی‌اعتمادی نمی‌گذارد از لاک خودتان بیرون بیایید. در که به روی دیگران می‌بندید، در حقیقت خودتان را درون خودتان جبس می‌کنید. و یحتمل در این زندان این تنهایی‌ست که همدم شما خواهد شد.»

روکردن به دیگری
مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان در یکی از سخنرانی‌های قدیمی خود با نام «عشق، تنهایی و سکوت» که در جلدِ دومِ کتابِ «در رگذار باد و نگهبان لاله» هم منتشر شده، با اشاره به «ازدحام تنهایان» که تعبیری از تام تیلور (جامعه‌شناس و روان‌شناسِ اجتماعی) است، می‌گوید: «ما نباید فکر کنیم وقتی گرد هم می‌آییم، از تنهایی بیرون آمده‌ایم. در این حال نیز تنهایانی هستیم که کنار هم نشسته‌ایم.» و می‌افزاید که ما به دو دلیل نباید تنهایی را فراموش کنیم. یکی اینکه اگر تنهایی واقعیت است، چرا باید واقعیت را فراموش کرد. در فراموش‌کردنِ واقعیت‌ها که سودی وجود ندارد. دوم اینکه وقتی تنهایی خود را فراموش نکنیم، جوری زندگی می‌کنیم که بتوانیم مسئولیتِ همه زندگی خود را به دوش بگیریم.

همچنین با اشاره به سخنی از والتر استیس «تا در درون خود فرو نروید، نمی‌توانید هیچ انسان دیگری را دوست بدارید.» می‌گوید زمانی که انسان به درونِ خود فرو برود و بیچارگی خود را ببیند، می‌فهمد که دیگران هم مانند او هستند. در این حال است که نرمیِ قلب و لطافت در انسان ایجاد می‌شود و به دنبالِ آن عشق پدید می‌آید. به نظر او این عشق است که در زندگی و فراز و نشیب‌هایِ ما نقشِ اصلاح‌کننده دارد. سایادو او جتیکا (راهبِ بودایی) نیز در نامه‌هایی که به دوستان و شاگردان خود می‌نویسد، به همین موضوع اشاره دارد:«تا نتوانید تنهایی را در آغوش بکشید، معنای حقیقی دوست‌داشتن را نخواهید فهمید. برای بیشتر مردم، دوستی وسیله‌ای برای غلبه‌کردن بر تنهایی است.» و مارک وِرنون در کتابِ «زندگی خوب: ۳۰ گام فلسفی برای کمال بخشیدن به هنر زیستن» ترجمه‌یِ پژمان طهرانیان می‌نویسد:«این‌همه تکاپویی که این روزها مردم صرف عشق می‌کنند به نظر تلاشی است برای آن‌که از خود جلوه‌ای دوست‌داشتنی‌تر ارائه دهند، در حالی که مسئله‌ی اصلی آن است که شما واقعاً خودتان تا چه حد توان و ظرفیت عشق‌ورزیدن دارید.»

عشق یا وابستگی؟

اپیکتتوس می‌گوید: «وقتی به چیزی وابسته می‌شوید، مثل تنگ آب یا فنجانی بلورین و نه آن چیزی که نتوان آن را از شما گرفت، باید به ذهن بسپارید که این شی‌ء چیست تا وقتی شکست، ناراحت نشوید. همین اصل در باب اشخاص نیز صادق است. اگر فرزند، برادر، یا دوستتان را می‌بوسید، باید به خودتان یادآور شوید که عاشقِ موجودی فانی هستید؛ و هیچ‌کدام از چیزهایی که بدان عشق می‌ورزید، از آنِ شما نیست؛ بلکه فقط در این لحظه به شما اعطا شده، نه برای همیشه یا به طرزی جدایی‌ناپذیر؛ بلکه شبیه انجیر یا خوشه‌ای انگور در فصل معینی از سال، و اگر آرزویش را در زمستان می‌کشید، ابلهید.»

روکردن به دیگری

ماسیمو پیلیوچی در کتابِ «عشق به سرنوشت» ترجمه‌ مهدی رضایی می‌گوید بیشتر ما با سخنانِ اپیکتتوس درباره‌ دلبستگی به فنجان بلورین (و در دنیایِ امروز برایِ نمونه؛ گوشیِ آیفون) موافق هستیم اما وقتی حرف از عزیزان ما یعنی دوست، فرزند یا برادرمان در میان باشد، وحشت‌زده می‌شویم. همچنین، اینکه فیلسوف می‌گوید به عزیزان‌تان دل نبندید را غیرانسانی می‌پنداریم. اما نکته این است که اپیکتتوس نمی‌گوید به عزیزان خود عشق نورزیم، بویژه که خودش پسر یکی از دوستان خود را از مخمصه نجات داد و آن پسر را به فرزندی پذیرفت که نشانه‌یِ شفقت اوست. مقصودِ اپیکتتوس این است که واقعیت زندگی را دریابیم و شجاعانه با آن روبرو شویم. «آن واقعیت شامل این حقیقت می‌شود که هیچ‌کس فناناپذیر نیست، هیچ‌کس "از آنِ ما" نیست به این معنا که خودمان را به داشتن او محق بدانیم.»

به باورِ پیلیوچی، درکِ این موضوع فقط راهی برایِ حفظِ سلامتِ عقل در هنگامِ درگذشتِ عزیزان یا جدایی از آنان نیست بلکه گویایِ این واقعیت است که تا می‌توانیم از جمعِ دوستان و عزیزانِ خود لذت ببریم و به همنوعانِ خودمانِ عشق بورزیم و این را از یاد نبریم که سرانجام روزی ما و آنها نیز خواهیم رفت.

روکردن به دیگری

ویلیام اروین در کتاب «چالش رواقی» که محمد یوسفی آن را به فارسی برگردانده، می‌نویسد که از نظرِ سنکا، پس از درگذشتِ یکی از عزیزان‌مان، مقداری غم و سوگواری رواست اما اگر بیش از اندازه باشد، نتیجه‌ خودبینی ماست. اروین می‌نویسد: «منظور او آن دسته از افراد است که انگیزه اولیه‌شان از اظهار غم و سوگواری در معرض عموم این است که نشان دهند چقدر دلسوز و حساس‌اند. به باور رواقیان، در برخی موارد، اندوهی که بعضی افراد بر اثر از دست دادن عزیزی دچارش می‌شوند بیشتر ناشی از احساس تقصیر است تا غم. شوهری که حضور همسرش را امری عادی و بدیهی می‌انگارد و در نتیجه آن‌قدر که باید وقت صرف رابطه خود با او نمی‌کند، اگر او را از دست بدهد، بدیهی است که دیگر قادر به اصلاح اوضاع نخواهد بود، و این فکر او را عذاب خواهد داد. کسانی را که دوست می‌داریم برای همیشه با ما نخواهند بود دست‌کم، مرگ خودمان به این همراهی پایان خواهد داد. از این رو، رواقیان توصیه می‌کنند که مرتب این نکته را به خود یادآور شویم که این با هم بودن چقدر باشکوه است. ممکن بود رویدادی این با هم بودن را خاتمه بخشد، اما چنان نشده است. آیا خوش اقبال نیستیم؟» بر این اساس است که اروین باور دارد که با توجه به این آموزه و نگرش رواقی، ما از حضور کسانی که هنوز زنده هستند قدردان می‌شویم و عشقی که به آنها می‌ورزیم تأثیر فراوانی در زندگی آنها می‌گذارد و «اگر زمانی برسد که دیگر با ما نباشند، شاید کمتر مجبور به غصه‌خوردن شویم. به‌ویژه، افسوس این را نخواهیم خورد که کاش فلان کار را وقتی زنده بودند می‌کردیم، چرا که فرصت از کف رفته است.» بنابراین می‌بینیم که این‌گونه اندیشیدن، وحشتناک نیست بلکه زندگی‌بخش است.

روکردن به دیگری
لارنس اسونسن

بی‌اعتمادی و تنهایی

به نظرِ لارس اِسونسن خالی یا پُربودنِ اطرافِ انسان نشانه‌ تنهایی یا عدم‌تنهایی نیست، و تفرد و دور ماندن از دیگران (که در خلوت تجربه می‌کنیم و نقشی سازنده دارد) نیز با تنهایی متفاوت است. «مهم نیست تا چه حد دوروبرِ کسی شلوغ است و با آدم‌ها –و در بعضی موارد حیوان‌ها- در تماس است، بلکه مهم احساسی است که آن شخص از روابطش با دیگران تجربه می‌کند.» به نظرِ او «تنهایی پدیده‌ای ذهنی است، و به شکل نارضایتی از روابط با دیگران تجربه می‌شود؛ حالا یا به این علت که آن روابط بسیار محدود و کم است، یا هم به این سبب که روابط فعلی آن صمیمیت و گرمایی را که باید ندارند.» بنابراین تعدادِ انسان‌هایی که با آنها در ارتباط هستیم ملاکِ تنهایی یا عدم‌تنهایی نیست بلکه کیفیتِ ارتباط‌ها ملاک است. او همچنین اشاره به پژوهش‌هایی دارد که نشان می‌دهند «شریک زندگی یا دوستان فرد به مراتب موثرتر از ثروت یا شهرت هستند.» اروین یالوم نیز وقتی درباره بنیادی‌ترین تنهایی (تنهایی اگزیستانسیال) توضیح می‌دهد، به وضعیتی می‌پردازد که گویی در آن گودالی میانِ انسان و هر موجودِ دیگریِ دهان گشوده، وضعیتی که در آن رابطه‌یِ فرد با جهان به‌شدت متزلزل شده و تجربه‌یِ گم‌شدن و جدایی از دنیا «این قدرت را دارد که احساس غربت –احساس در خانه‌ی خود نبودن در جهان- را برانگیزد.» و قطع ارتباط با جهان یا اختلال در رابطه با جهان و انسان‌ها را از نشانه‌هایِ چنین وضعیتِ شکننده‌ای می‌داند. بنابراین هرچه فضایِ ارتباطیِ انسان‌ها سالم‌تر و غنی‌تر باشد، هم مصون خواهند بود، و هم زندگیِ آنها معنادارتر می‌شود.

اِسونسن میان بی‌اعتمادی و تنهایی ارتباطِ محکمی می‌بیند. زیرا وقتی انسان‌هایِ تنها، فضاهایِ اجتماعی را در اثرِ هراس تهدیدآمیز می‌انگارند، مانعی در ایجادِ ارتباطِ عاطفی دلخواه با دیگران ایجاد می‌شود که ارتباطِ انسانی یعنی آنچه می‌تواند تنهایی آنها را بزداید یا کاهش دهد را دچار اختلال می‌کند. او هرچند وجه اجتماعیِ تنهایی و آنچه در بیرون می‌تواند به تنهایی دامن بزند را نادیده نمی‌گیرد، اما می‌نویسد:«راه‌حل در درون خود شخصِ تنهاست. او باید برای خودش کاری بکند.» اما چگونه؟ اعتماد، سخت به دست می‌آید و آسان از دست می‌رود. واقعیت این است که بسیاری از ما در طولِ زندگی دچار آسیب و آزار و بی‌اعتمادی می‌شویم و این موجب می‌شود دچارِ احتیاط شویم حتی تا جایی که قدرتِ ریسک را از دست بدهیم. به تعبیرِ مارک منسون:«هیچ‌کس از دالان زندگی بدون اینکه زخمی بردارد، رد نمی‌شود.» و این نیز واقعیتی است که پذیرفتن آن، به ما در تحملِ رنج و کوشش برایِ برقراریِ ارتباط با جهان و انسان‌ها نیرو می‌بخشد. اِسونسن، به سه‌گونه دوستی در نگاه ارسطو اشاره می‌کند:

۱-دوستی‌ بر پایه سود و منفعت: این دوستی بر مبنای اینکه یک شخص چقدر برای ما مفید است شکل می‌گیرد. در دوستی بر اساس سود متقابل، آن سودی که دوستی بر اساس آن شکل گرفته بسته به تحولات و شرایط زندگی می‌تواند تغییر کند و دوستی را دچار فروپاشی کند. بنابراین این دوستی دوام چندانی ندارد.

۲-دوستی بر پایه لذت و خوشی: این دوستی بر مبنای لذت‌بردن از باهم‌بودن و هم‌سخنی و هم‌گامی است تا جایی که رضایت‌خاطر طرفین تغییر نیابد یا از بین نرود. این نیز به راحتی شکل می‌گیرد اما همیشه آسیب‌پذیر است زیرا لذت‌ها هم می‌توانند تغییر کنند.

۳-دوستی بر پایه فضیلت: این دوستی بر مبنای ستایشِ اخلاقی دوست شکل می‌گیرد و در این دوستی‌ها هرچه انسان‌ها بهتر باشند کیفیت دوستی‌شان بالاتر است. دوستی بر پایه فضیلت، میان انسان‌هایی برقرار می‌شود که خواهان نیکی برای یکدیگر هستند و فضیلت‌های یکدیگر است که آنها را در کنار هم قرار می‌دهد. این دوستی دوام بیشتری دارد.

روکردن به دیگری
محمد صادقی

او سپس به دوستیِ صمیمیت‌محورِ کانتی اشاره دارد که در آن لازم نیست دوستان اوقاتِ زیادی را با هم بگذرانند، برایِ نمونه، با هم به کنسرت یا بازی تنیس بروند و در علایقِ یکدیگر سهیم باشند. هر کس راه خودش را می‌رود اما به هنگامِ ضرورت با جان و دل به یاریِ یکدیگر می‌شتابند. همچنین به سراغِ نگاه مونتنی می‌رود که ستایشگرِ تنهایی است اما برایِ دوستی بهایِ بیشتری قائل است. مونتنی، دوستان را در وضعی که در جان به هم می‌آمیزند و یکی می‌شوند یعنی شبیه به شرحی از عشق که در «ضیافتِ» افلاطون از زبان آریستوفان می‌خوانیم، در نظر می‌آورد.

چنانکه آریستوفان باور داشت، دو جان خلق می‌شوند تا به هم رسیده و در یگانگی و وحدت خوشبختی را تجربه کنند. البته اِسونسن، به نگاه کلبی‌مسلک‌ها نیز اشاره دارد که بدبین بودند و عشق را خیالی واهی می‌پنداشتند. او در ادامه تحلیلی که درباره سخنان آریستوفان ابراز می‌دارد، می‌گوید که ما ممکن است تا انتهایِ زندگی توانِ عشق‌ورزیدن را در خود بیابیم اما فکر کنیم انسان مناسبی را پیدا نکرده‌ایم، چرا؟ چون می‌خواهیم کسی را بیابیم که به‌طور کامل منطبق بر معیارهای‌مان باشد، اما به نظر او این برآمده از قدرت عشق‌ورزیدن نیست بلکه تصوری است که انسان از عشق می‌سازد و این تصور نمی‌گذارد عشقِ واقعی را در زندگی تجربه کنیم. او باور دارد که تصورِ وحدتِ کامل، عشق را ناممکن می‌کند «هرچه باشد، طرفِ شما قبل از اینکه با هم آشنا شوید زندگیِ خودش را داشته، که نمی‌شود انتظار داشت که در زندگی‌اش با شما چنان مستحیل شود که هیچ رد و اثر و خاطره‌ای از آن گذشته باقی نماند. او افکار و احساساتی دارد که شما نمی‌توانید کامل در آنها دخیل و شریک باشید. این حقایق را صرفاً باید پذیرفت و به آنها گردن نهاد.»

روکردن به دیگری

اِسونسن، که خیالِ یکی‌شدن را محکوم به فروپاشی می‌داند، به کتاب «سعادت زناشویی» اثرِ تولستوی اشاره دارد که احساسِ عاشقانه زن و مردی فرومی‌ریزد. آنها سپس با مرور هوشیارانه گذشته، افکارِ خودشان را با هم در میان می‌گذارند. زن فکر می‌کرده که عشقِ آنها مرده و آنها در این زوال مقصر هستند، اما مرد می‌گوید:«عشقِ قدیمی باید بمیرد تا راه برای اتفاق‌های تازه گشوده شود، و نباید خودشان را ملامت کنند چون این اتفاق تا حد زیادی اجتناب‌ناپذیر بوده است. چنین درک دقیقی هر دو را دوباره به هم می‌رساند، و عشقی تازه سر بر می‌آورد که با آن دلباختگیِ اول فرق دارد.» اِسونسن می‌نویسد:«این داستان به واقعیت‌های عشق وفادارتر است و آن را صرفاً آرمانی و ایده‌آل نمی‌کند. برای آنکه عشقی پا بگیرد و پایدار بماند باید آن را مدام بر شالوده‌های تازه بنا کرد.» او، عشقِ واقعی را نوعی از هم‌زیستی می‌داند، نوعی از یکی‌شدنِ دو تن، اما نه آن‌گونه یکی‌شدن و وحدتی که تفاوت‌ها را محو کند بلکه وحدتی که می‌تواند در دلِ خودش تفاوت‌ها و افتراق‌ها را جای دهد.

اِسونسن، انسان را بدون رابطه و عشق، نسخه‌ای رنگ‌پریده از خویش می‌داند که بخشی از وجود خویش را ناشکوفا و معطل گذاشته، و در پاسخ به اینکه چرا باید با فلانی دوست شویم یا با بهمانی رابطه عاشقانه داشته باشیم، می‌نویسد:«تنها یک پاسخ باقی می‌ماند؛ فلانی و بهمانی می‌توانند من را به نسخه‌ی دلپذیرتری از خودم ارتقا دهند، که در غیر این صورت برایم چنین چیزی ممکن نبود. از همین روی ممکن است بگویند انگیزه‌های خودخواهانه همیشه چاشنی دوستی و عشق هستند، اما این را هم می‌توان گفت که نیکوترین بخش‌های وجود آدمی داشتن نیّت خیر و انجام‌دادن کار نیک برای دیگران است، بی‌آنکه پای منفعت خود در میان باشد.»

رابطه‌یِ عاری از نیاز

به تعبیرِ اِسونسن، انسان در زندگی به عشق و دوستی نیاز دارد تا دل‌نگرانِ کسی باشد و کسی را هم داشته باشد که به فکرِ او باشد. هوایِ کسی را داشتن و اهمیت‌دادن به دیگری دنیا را برایِ انسان معنادار می‌کند. با این حال، و به تعبیرِ اروین یالوم در کتابِ «روان‌درمانی اگزیستانسیال» ترجمه‌یِ سپیده حبیب، وقتی انگیزه‌یِ اصلی در ارتباط با دیگری، دفعِ تنهایی‌ باشد، دیگری به ابزار بدل شده است. اینکه دو نفر بتوانند نیازهایِ کاربردی همدیگر را برطرف کنند و به خوبی با هم جفت‌وجور شوند زیاد اتفاق می‌افتد و امکان اینکه رابطه آنها موثر و پایدار بماند هم هست ولی چنین رابطه‌ای جز توقفِ رشد، کمک دیگری نمی‌کند، چون هر یک از طرفین فقط بخشی از دیگری را می‌شناسد و بخشی از وجودش برایِ طرفِ مقابل شناخته شده است.

روکردن به دیگری

به نظرِ یالوم، هیچ رابطه‌ای قادر به از میان بردن تنهایی نیست و ما در هستی تنها هستیم، و این نکته‌ای است که باید دریابیم، ولی می‌توانیم در تنهایی یکدیگر شریک شویم همان‌طور که عشق دردِ تنهایی را جبران می‌کند. یالوم آنجا که به موضوعِ "تنهاییِ اگزیستانسیال" می‌پردازد، می‌نویسد: «من معتقدم اگر بتوانیم موقعیت‌های تنها و منفرد خویش را در هستی بشناسیم و سرسختانه با آن‌ها رویاروی شویم، قادر خواهیم بود رابطه‌ای مبتنی بر عشق و دوستی با دیگران برقرار کنیم. در صورتی که اگر در برابر مغاک تنهایی، وحشت بر ما غلبه کند، نمی‌توانیم دست‌مان را به سوی دیگران بگشاییم، بلکه باید دست و پا بزنیم تا در دریای هستی غرق نشویم. در چنین حالتی روابط ما، حقیقی نخواهد بود، بلکه ناساز، ناکام، ناهنجار و شکل تحریف‌شده‌ای از آن‌چه باید باشد، خواهد بود. هنگام ارتباط با دیگران، آنها را افرادی مانند خود نمی‌بینیم یعنی موجوداتی دارای احساس، تنها و وحشت‌زده که با به هم پیوستن چیزها، در پی ساختن دنیایی هستند که در آن احساس آرامش و در خانه بودن کنند. بلکه با آنها مانند ابزار یا وسیله رفتار می‌کنیم. دیگر با انسانی دیگر روبرو نیستیم، بلکه با یک شیء مواجهیم که در محدوده‌ی دنیای ما قرار گرفته تا کاربردی برای‌مان داشته باشد.»

یالوم با تکیه بر آرایِ مارتین بوبر می‌نویسد:«اگر کسی با چیزی کمتر از همه‌ی هستی خویش با دیگری ارتباط برقرار کند، اگر چیزی را برای خود نگاه دارد، مثلاً از روی طمع یا با توقع تلافی ارتباط برقرار کند، یا موضعی بی‌طرفانه بگیرد و تماشا کند که عمل فرد بر دیگری چه تأثیری می‌گذارد، در آن صورت فرد مواجهه‌ی من-تو را به مواجهه‌ی من-آن بدل کرده است.» اما رابطه‌یِ «من-تو» چیست؟ چنانکه یالوم بر اساسِ دیدگاه بوبر توضیح می‌دهد، رابطه‌یِ من-تو زمانی شکل می‌گیرد که دیگری همچون انسان در نظر گرفته شود، نه همچون یک وسیله یا ابزار که رابطه‌ِ «من-آن» خوانده می‌شود، یعنی رابطه‌ای که با یک شیء برقرار می‌شود. به نظرِ یالوم، در رابطه‌یِ من-تو پیوندی دوسویه برقرار است. به باورِ او، من از رابطه با تو تأثیری عمیق می‌پذیرد. با هر «تو» و در هر لحظه از رابطه، «من» از نو آفریده می‌شود. هنگامِ رابطه با «آن»، حال چه شیء باشد و چه انسانی که به شیء تبدیل شده، فرد چیزی را برای خود نگه می‌دارد یعنی آن را از هر وجه ممکن به مشاهده می‌نشیند، طبقه‌بندی‌اش می‌کند، تحلیلش می‌کند، داوری‌اش می‌کند، و تصمیم می‌گیرد در نقشه‌یِ کلیِ اشیاء، کجا قرارش دهد ولی وقتی فرد با یک "تو" ارتباط برقرار می‌کند همه‌یِ وجودش درگیر می‌شود و نمی‌تواند بخشی از خود را دریغ کند و برای خویش نگه دارد. چنانکه اریک فروم می‌نویسد:«عشق بر برابری و آزادی استوار است و اگر بر تابعیت و از دست رفتن تمامیت یکی از طرفین مبتنی شد، دیگر عشق نیست؛ گونه‌ای وابستگی است که هرچه در پس نقاب دلیل و عذر پنهان شود، باز اصل آن مازوخیسم است.»

روکردن به دیگری
اریک فروم

انسان در عشق، از توجه به خود فراتر رفته و از خود گذشتگی را مبنای ارتباط قرار داده و به تمامی به دیگری رو می‌کند. تجربه‌یِ تنهایی نیز در شکل‌گیریِ ارتباطی عمیق نقش فراوانی دارد. زیرا تجربه‌یِ تنهایی، اگر با هوشیاری همراه شود و انسان نسبت به تنهاییِ خود در هستی آگاهی یابد، به تنهاییِ دیگران نیز پی خواهد برد، و این می‌تواند سرآغازی برایِ عشقی پایدار باشد. یالوم با تکیه بر آرایِ اریک فروم، عشقِ بالغانه را «یگانگی به شرط حفظ تمامیت و فردیت» می‌داند. به باور فروم، هنگامی که انسان بر خودمداری غلبه کند، نیازِ دیگری، به اندازه‌یِ نیاز خودش اهمیت می‌یابد و به تدریج مفهومِ عشق از "مورد عشق بودن" به "عشق‌ورزیدن" تغییر می‌کند. به نظرِ او، «مورد عشق بودن» با وابستگی یکی است، یعنی تا زمانی که فرد کوچک، درمانده یا خوب بماند با «مورد عشق بودن» پاداش می‌گیرد. در حالی که عشق‌ورزیدن برآمده از قدرت است. دوست‌داشتن یعنی معطوف‌بودن به دیگری. «عشق عاری از نیاز، شیوه فرد برای ارتباط با دنیاست» و «علاقه به دیگری به معنای علاقه به هستی و رشد اوست.» یالوم با توجه به اندیشه‌هایِ مارتین بوبر، آبراهام مزلو و اریک فروم، باور دارد که عشقِ عاری از نیاز، عشقی است بر اساس ازخودگذشتگی، یعنی فرد توجه به خود و آگاهی از خود را کنار می‌گذارد، و ارتباط برقرار می‌کند، بدون این فکر که او درباره‌یِ من چه فکر می‌کند و بدون فکر به اینکه چه سودی از این رابطه می‌بَرَد. عشقِ بالغانه از غنایِ فرد ناشی می‌شود، نه از تهیدستی‌اش، از رشد ناشی می‌شود، نه از نیاز. به نظر او، دوست‌داشتن از دوست‎داشته‌شدن بسیار دشوارتر است زیرا نیازمندِ آگاهی بیشتر و پذیرشِ بیشترِ موقعیت اگزیستانسیال خویش است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها