سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مهرو پیرحیاتی، داستان نویس و منتقد ادبی: «تنهایی پرهیاهو» داستانی است که خودش را بهراحتی به خواننده تحویل نمیدهد؛ چون همزمان مرثیه، اعتراف و یک آزمایشگاه زبانشناختی است برای دریدنِ خودِ کتاب. کتاب درون یک «بافه»، بیلگیر افتاده. رمان «تنهایی پرهیاهو» یک تکگفتار است از هانتیا، مردی کهنسال که در یک کارخانهی آسیاب کاغذباطله در پراگ کار میکند. وظیفهاش فشردن کتابهای دورریختنی و تبدیل آنها به بافههای مکعبی است. اما او یک کارگر ساده نیست؛ پیش از لهکردن، کتابها را میخواند، حفظ میکند، در خود جای میدهد و بعد با دستان خودش آنها را نابود میکند. این ضدیت مرکزی، دوراهی ورود به متن است. هانتیا هم قاتل کتاب است و هم آخرین کشیش آن.
هرابال این اثر را در موج سانسور پس از «بهار پراگ» نوشت و نخست در خارج از کشور منتشر کرد؛ پس خودِ کتاب، از ابتدا کودک یک «لهکردن» سیاسی است. یعنی نمیشود آن را بیرون از زمینه خواند. کتابی که دربارهی نابودی کتابهاست، خودش تقریباً به دست سانسور له شد. در این نقد قصد دارم متن را در چند لایه مورد ارزیابی قرار دهم، چراکه رمان ابعاد گستردهای دارد که جملگی مانند بافهای به هم تنیدهاند که هر رشته را که باز کنی، آن گرهخورده به ریسمانی دیگر است.

هانتیا؛ راوی یا مجرای میانمتنیت؟
روایت بدون «راوی نامدار» که به تکگویی به جای «من» تبدیل شده، بهترین نقطهی اتصال متن است؛ آنجا که شخصیت اصلی با لقب هانتیا، که صرفاً یک لقب خانگی است، گره میخورد. او در واقع «یک کارکرد» است، نه یک «شخصیت». هرابال عمداً راوی را به یک فیلتر شفاف بدل کرده که تمام صداهای مردگانِ نویسنده از آن عبور میکند.
اینجا «منِ» روایتگر نه یک سوژهی مستقل (سوژهی دکارتی)، بلکه یک مجرای میانمتنیت است. در اصطلاح روایتشناسی، این تکگویی سیال را میتوان «تکگویی درونی»، البته آلوده به گفتهی دیگران، نامید؛ یعنی هانتیا هنگام فشردن کتاب با نویسندگان مرده گفتوگو میکند. نویسندگانی مانند داستایوفسکی، هوسمان، لائوتسه، هگل و... به همین دلیل صدای متن، تکصدا نیست؛ چندصدایی است. این دقیقاً همان ویژگی باختینی است که هرابال از آن بهره میگیرد تا متن کلاسیک را متلاشی کند.
دستگاه پرس؛ قلب چندلایهی رمان
اگر رمان را با دقت بررسی کنیم، دستگاه پرس کاغذ بهظاهر قلب رمان است و چند لایه دارد: لایهی سیاسی، لایهی معنایی، لایهی وجودی و لایهی واسازی. بافهی کاغذ در پایان، یک مقبرهی الفبایی است، چراکه واژهها در آن دفناند و این مهم را درون خود دارند. یعنی پارادوکس، دقیقاً همان لحظهی دریدیایی است که معنا نه از انسجام، بلکه از فروپاشی انسجام متولد میشود.
واسازی در دل پرس کاغذ
اگر این متن را با پروژهی «دال و مدلول» دریدا بررسی کنیم، هانتیا خود تصویری از شکست است؛ چراکه دال، یعنی کتاب، کاغذ و حروف، و مدلول، یعنی ایده، پیام و آرمان، در دستگاه پرس از هم جدا نمیشوند، بلکه به هم چسبانده و له میشوند. دریدا میگوید «معنا همیشه به تعویق میافتد»؛ اینجا تعویق، مکانیکی و فیزیکی میشود. هر بار که هانتیا میخواهد به معنا برسد، پرس او را نابود میکند.
هانتیا میان دو قطب متضاد زندگی میکند و هرگز یکی را بر دیگری برنمیکشد؛ زیرا لهکننده در برابر حافظ، کارگر بیسواد در برابر متفکر کتابخوان، کثیفی در برابر پاکی و زباله در برابر گنج قرار میگیرد. خصوصاً جایی که کثیفی و پاکی واسازی میشود، لحظهای است که او در پایان خودش را پاک و صیقلخورده مینامد. واسازی در داستان دقیقاً همینجاست: نشاندادن اینکه این دوقطبیها فرو میریزند و یکی بیرونِ دیگری نمیتواند وجود داشته باشد. هانتیا نمیتواند زیاد بخواند مگر اینکه نابود کند؛ نمیتواند نابود کند مگر اینکه بخواند.
«تنهایی پرهیاهو»؛ حضور در غیاب
«تنهایی پرهیاهو» پارادوکس حضور و غیاب است. نام کتاب که، به نظرم، اغلب در ورود به داستان است، خودش بهتنهایی یک «اکسیمورون» واسازانه است. تنهایی در این رمان به معنای «سکوت» است؛ اما «تنهایی پرهیاهو» یعنی تنهایی آکنده از صداهای دیگران، مانند کتابها، مردگان و نویسندگان. غیاب واقعی دیگری در حضور هزاران دیگری متنی وجود دارد. سکوت بیرونی در برابر سلطهی درونی زبان قرار میگیرد.
هانتیا در عملیترین سطح تنهاست، زیرا هیچکس او را نمیفهمد، اما ذهنش یک «کتابخانهی پرسروصدا»ست. این دقیقاً شکاف مدرن میان سوژه و زبان است. ما هیچوقت تنها نیستیم، چون زبان همیشه با ما حرف میزند؛ اما این زبان، یک «دیگری» واقعی نیست.
خودکشی هانتیا؛ بافهشدن سوژه
در نهایت، خودکشی هانتیا بهمثابهی بافهشدن سوژه است. لحظهی اوج رمان، جایی است که هانتیا تصمیم میگیرد خودش را درون پرس بگذارد و با کتابها یکی شود. این ناوشکنی عرفانی است. سوژه دیگر نمیخواهد دربارهی کتاب حرف بزند، میخواهد خودِ کتاب شود.
در زبان واسازانه، این پایان یعنی مرگ مؤلف به معنای واقعی است. هانتیا دیگر نه خواننده است و نه نویسنده؛ انگار او به متن خود بدل میشود. خودکشی او در واقع تلاشی است برای فرار از «تعویق معنا»؛ او میخواهد در یک لحظهی نهایی، دال و مدلول را همزمان ببافد. البته این تلاش محکوم به ابهام است، چون حتی در مرگ هم نمیتوان از معنا سبقت گرفت.
نظر شما