سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- فرهاد همتی، پژوهشگر فلسفه در یادداشت پیشرو با اشاره به کتاب «هستی و زمان» نوشته مارتین هایدگر مدعی است فلسفه هایدگر جز مهملات چیزی نیست و هایدگر بیش از آنکه فیلسوف هستی باشد فیلسوف نیستی و مرگ است در ادامه این یادداشت را بخوانید.

بر خلاف مشهورات و عنوان اثر اصلی مارتین هایدگر(هستی و زمان) او پیش و بیش از آنکه فیلسوف هستی باشد، فیلسوف نیستی و عدم و مرگ است. هستی بهانهای است تا فرایند صیرورت انسان به عنوان دازاین را در زمان به سوی نیستی توضیح دهد.
اولین عکسالعمل انسان به محض سقوط اضطراب است، اضطراب از مرگ و فنا. این نشان میدهد که هایدگر تمام عمر را اضطراب مرگ میداند. برای غلبه بر اضطراب از این نیستی، عدم محض را نفی میکند و برای نیستی و عدم قائل به ثبوت و تقرر و هستی میشود.
اضطراب هایدگر از عدم چنان شدید است که به محض تولد اضطراب مرگ دارد. به همین سبب میگوید از وقتی که متولد میشویم آنقدر پیر هستیم که بمیریم. اما او چون ماتریالیستها مرگ و نیستی را عدم مطلق نمیداند. بلکه بر عکس عدم را ابژهای میداند که حتی منشاَ هستی است. به تعبیر دیگر هایدگر چون اصل عدم تناقض و درواقع منطق را نفی و رد میکند و از علاقه خود به پارادوکس میگوید، بر این باور است که نیستی هست.
بحث هستی در فلسفه هایدگر درست یا نادرست، تنها موضوع اصلی فلسفه او نیست. بهویژه که هستی با زمان مورد بررسی قرار میگیرد هایدگر را از موضوع هستی دور میکند و به هستنده ویژهای به اسم دازاین میپردازد. دازاین است که به محض وجود از حیث انتولوژیک، اونتیک و زمانمند است و به سبب زمانمندی تاریخمند است. همهی مباحث هستی، جهان، مکان، پرسش و پاسخهای آن که آیا جهان در مکان است یا مکان در جهان؟ برای این است که آن جا-هستن انسان را در زندگی موقت به مثابه دازاین در مکان نشان دهد.
در واقع هستی مقدمهای بر دازاین است. دغدغه اصلی هایدگر دازاین است. زمان در هستندهها و بهویژه در دازاین قابل مشاهده است. اضطراب هایدگر گذر زمان و سیر غیرقابل کنترل دازاین از کودکی و جوانی و شادابی، رو به مرگ است.
ما هستی محض را نه میبینیم و نه به هیچ طریقی آن را درک میکنیم و نه چیزی که گنگ و مبهم و تاریک است، زمان در آن موضوعیت دارد.
توضیح و تشریح مفهوم کلی و کلان و مبهم و تاریک هستی در مقام پرسشی بنیادی که حتی خود پرسش هم گنگ و نامفهوم است و روشنگر نیست و به ابهام زدایی از هستی کمکی نمیکند، بلکه بر عکس بر عمق تاریکی و ابهام آن میافزاید، همه مقدمهای است تا جای پایی برای هستی انسان بهمثابه دازاین در مکانی از جهان پیدا کند. دازاین انسان یا شی واقعی معینی نیست، بلکه امکان راههای گوناگون وجود است.
دازاین انسان نیست، اگزیستانس انسان است که میتواند اصیل یا غیر اصیل، بدوی یا پیشرفته باشد.
همه این پرسش و پاسخ گنگ و نامفهوم هستی و بدتر از آن نیستی برای توضیح و تبیین انسان به عنوان دازاین یا هستندهای مکانمند و زمانمند است که رو به سوی مرگ دارد.
اگر مدام از توضیح و تشریح سخن میگویم برای این است که چیزی چون کشف و انکشاف صورت نمیگیرد که بخواهیم از انکشاف هستی یا نیستی یا زمان و مرگ سخن بگوئیم. چون هایدگر نه تفکر علمی دارد و نه ارزش و اعتباری برای کشفیات علمی قائل است. او دانش و شناخت علمی را تفکری عامیانه میداند که موجب غفلت انسان از پرسش هستی میشود.
از نظر هایدگر اگر چه به ناگزیر از هستندههای دردستی آغاز میکنیم اما صرفا از شناخت هستندهها به شناخت هستی نمیرسیم، بلکه از شناخت هستی است که توجه دازاین به هستندهها جلب میشود و دانش واقعی به دست میآید.
همانطور که هایدگر به صراحت میگوید در این توضیح و تشریح، عقلانیت و منطق و دانش و شناخت نظری مدخلیتی ندارد، بلکه نوعی وصف حال یا حالمندی پرسندهای است که در حیرت و ایهام و ابهام و اضطراب و البته کنجکاوی و عزم برای اگزیدن به سر میبرد.
اگر هایدگر مدعی است که اضطراب مضطرب ترس از چیز مشخصی نیست، اما وصف حال مضطرب بسیار شبیه ترس از چیزی یا خطری در حال وقوع است. شاید اشراف انسان به اینکه سایهی مرگ همواره او را تهدید میکند، موجب اضطراب او در همهی عمر باشد.
به همین دلیل در بحث هستی از جمله هستی دازاین موضوع زمان مطرح است و هایدگر مدعی است که «هستی» همان زمان است. زمان همان صیرورت انسان به سوی مرگ و نیستی است. برای همین هم بحث نیستی به اندازه هستی برای هایدگر مهم است.
او در این مورد میگوید:«اگر هستی هستنده نیست، نیستی هم چنین است، پس چرا پرسش اساسی متافیزیک پرسش از عدم نباشد؟»
تمامی مباحث هایدگر در ادامه این بحث مهملات فاقد معناست. او میخواهد «پیشاپیش به عدم نقش هستیبخشی بدهد. اگر هستی (وجود)خود هستنده (موجود)نیست، پس هستی در نهایت همان ناموجود یا عدم است. از این قضایا میتوان نتیجه گرفت که هستی اصلا نیست و وجود ندارد، مگر به صورت مفهومی انتزاعی که بر همه موجودات کلیت و شمولیت دارد.» همین مباحث بیمعنا و مهمل باعث شده تا تئودور آدورنو بگوید: «هایدگر عمرش را بر سر هیچ و پوچ هدر داده، اما به جای اقرار به این شکست، خود را به کرگوشی زده و استبداد راَیش را در پس کلمات مطنطن و تاکیدی پنهان کرده است».
هایدگر نه تنها برای هستی جدا از هستندهها موجودیت قائل است، بلکه عدم را نیز ابژهای میداند که حتی کنش هم دارد. از نظر او همان طور که عالم میعالماند، عدم نیز میعدماند و نیستی مینیستاند. وقتی عقل و منطق را با عقل و منطق نفی میکنیم و مثل هایدگر گرفتار (پارادوکس ناعقلانیگری) میشویم، به ناگزیر چنین مهملاتی را به هم میبافیم.
هایدگر اعتراف میکند که برای پاسخ از پرسش هستی گریزی جز این نیست که از خلال هستی یک هستنده دم دستی جستجو کنیم. اعترافی صریح به اینکه هستی مفهومی تجریدی و انتزاعی ذهنی از پدیدههای عینی است.
در مورد عدم نیز به همین گونه میگوید: «ما از عدم پرسیدیم، اما ما را گریزی نیست که از مفهوم دسترسپذیر عدم، یعنی لاموجود و نفی، آغاز کنیم و به جستجوی پاسخ رویم.» این نحوه استدلال باز هم اعتراف ضمنی بر تهی بودن پرسش از عدم محض است، عدم چیزی نیست که مورد پرسش و پژوهش قرار گیرد. عدم باید عدم چیزی، هستندهای باشد. بدون این نفی و نه، عدم محض توهم و مهملبافی است. چون میداند این مباحث مهمل و میانتهی است، شرط آن را کنار گذاشتن عقل و علم و منطق میداند، تا بتواند بگوید: «عدم محض همچنان چون هستی محض محل پرسش است.»
بر عکس باید گفت هستی تجرید و انتزاعی از هستندههاست. زمان و زمانمندی و تاریخمندی راجع به هستندهای عینی و واقعی است. زمان جایی است که تغییر و دگردیسی و حرکت وجود دارد.
هستی مفهومی کلی است فراتر از جنس و فصل که تغییر و تحول نمیپذیرد و زمان و زمانمندی راجع به آن صدق نمیکند، زیرا مفاهیم کلی، انتزاعی و تجریدی و ذهنی تغییر و تحول ندارند که زمان راجع به آن صدق کند.
تغییر و تحول شامل پدیدههای عینی است و مرگ و فنا راجع به جانداران است و تنها موجودی که به مرگ خویش آگاه است انسان است. چون انسان قدرت آیندهبینی و تصویرسازی دارد و زمان علمی و عینی در مورد او صدق میکند و میداند مرگ پیش روی اوست، مضطرب میشود.
از آنجا که هستی مفهومی انتزاعی و تجریدی است، با تغییر و تحول و به تبع آن صیرورت در زمان و مفهوم خود زمان و در نهایت با مرگ هستندههای جاندار، از جمله انسان در مفهوم هستی هیچ تغییر و تحول و نقصانی صورت نمیگیرد. به عبارت دیگر با تغییر و تحول و حتی نابودی هستندهها، هیچ خلل و نقصانی در مفهوم هستی محض صورت نمیگیرد. وجود بی نهایت هستنده دردستی و فرادستی یا با وجود یک هستنده تنها، خلل و رخنه یا افزایش و کاهشی در مفهوم انتزاعی هستی ایجاد نمیشود. زیرا مجردات ذهنی نسبت خاصی با هستندههای عینی ندارند و زمان واقعی راجع به آنها صدق نمیکند. زمان بُعدی از ابعاد پدیدههای عینی است. به همین دلیل دانشمندان این پرسش را که جهان چه زمانی خلق شده است را نادرست میدانند. زمان با جهان خلق شده است.
اما فلسفه هایدگر چیزی جز این را در قالب پیچیدهگویی و بازی با کلمات نمیگوید. او با آسمان و ریسمان کردن مفاهیم انتزاعی مثل هستی و دازاین و نیستی، شروع میکند تا از سقوط چیزی مشابه هبوط در مذاهب و فرصت زندگی و در آخر مرگ و فنا بحث کند و چون بسیار مضطرب است نیستی را عدم مطلق نمیداند و باز هم مشابه مذاهب از معاد به زبان غیر مذهبی سخن میگوید و به ناگزیر شروع به مهملبافی میکند و میگوید نیستی مینیستد و عدم میعدمد. چون عدم را نیستی مطلق نمیداند و حتی نیستی را منشاء و مبنای هستی میداند، در واقع قائل به هستی نیستی است.
به عبارت دیگر طرح پرسش هستی به مثابه تز مقدمهای است تا وضع و سرانجام انسان را به عنوان آنتیتز در یک جدال و کشمکش دیالکتیکی یا اگزیستانسیالیستی با نام و عنوان دازاین توضیح دهد. دازاین در حرکت خود از هستی به نیستی به مثابه سنتز در صیرورت است و به سبب اضطراب از مرگ، نیستی را ابژهای میداند که کنش دارد و به همین دلیل آن را مبنا و منشاء هستی میداند.
نکته حائز اهمیت در بحث هستی این است که هایدگر آشکارا تناقضگویی میکند. او میگوید: «هستی که یکسره غیر از تمام موجودات است، همان ناموجود است.» هستندهها نیز بدون بهرهمندی از هستی وجود دارند. در هستی و زمان میگوید: «هستی همیشه هستی هستندهای است که همیشه ابژهای است که میتواند موضوع پژوهش علمی قرار بگیرد.»
این سخنان صرفا تناقضگویی تنها نیست، مهمل بافیهای متناقض است. بدیهی است که هر جانداری ادراکی حالمندانه از هستی هستندهها دارد. به همین دلیل است که در مقابل پدیدههای ناآشنا با مانوسات خود واکنش نشان میدهد.
وقتی مواجههی حالمندانه با پدیدهها و محیط در حیوانات و انسان مشترک است و عقل نظری و منطق و معرفتشناسی هم نفی و رد میشود، هیچ وجه تفاوتی بین انسان و حیوان وجود ندارد و دازاین و پرسش هستی هم که مبنای فلسفه هایدگر است موضوعیت نخواهد داشت. پرسش هستی و اصلا هر نوع پرسش و هر نوع پاسخی به هر پرسشی از جمله پرسش هستی امری عقلانی و خردورزانه است و از نظر معرفتشناختی هیچگونه ربط و نسبتی با یافت حال که واکنشی درونی است، ندارد. حالمندی واکنشی درونی و روانشاختی در رابطه با هستندههاست و هیچ ربط و نسبتی با شناخت عینی و علمی پدیدهها ندارد.
اگر منظور از هستی، هستندههای عینی باشد، امری بدیهی است و شناخت علمی نیز تنها راه شناخت پدیدههاست که دانشمندان به آن میپردازند و دیگر نیازی به این همه فلسفهبافی بیهوده و میانتهی و تناقضگویی در مورد هستی غیر از هستندهها نبود که هایدگر به آنها بپردازد.
نکته دیگر که با سخنان مذکور تناقض دارد این است که هایدگر معتقد است شناخت هستی همانطور که پیشتر ذکر شد، ابتدا از دم دستیها شروع میشود. وقتی هستندهها بدون هستی و پوشیده بر هستی وجود دارند و هستی نیز بدون موجودات وجود دارد، هستندهها نمیتوانند دلالت بر وجود هستی به کُلیترین مفهوم داشته باشند. پرسش دیگر که هایدگر بیپاسخ گذاشته این است که هستی کثیر است و به تعداد هستندهها هستی هست، یا هستی واحد و بسیط است که در این صورت چگونه با هستندگان متکثر ارتباط دارد؟ مهملگویی و تناقضگوییهای هایدگر پایانی ندارد، او در تناقض با تفکیک هستی از هستنده و جدایی و استقلال مفهومی آنها در هستی و زمان میگوید: «پرسش از هستی صرفا نظرپردازی پا در هوا در مورد کُلیترین کُلیها باقی نمیماند، بر عکس، تواُمان اساسیترین و انضمامیترین پرسش از هستی هستندههاست و تعین آنها را روشن و شفاف میکند.»
برخلاف این ادعای انضمامی دانستن هستی در تناقض با آن میگوید: «هستی که یکسره غیر از تمام موجودات است، همان ناموجود است، اما این عدم همچون وجود ذات خود را هست میکند.» ملاحظه میشود علاوه بر تناقضگویی، مهملگویی هم هست. لازم است راجع به مهملگویی گفته شود که منظور این نیست که هر چه غیر علم است مهمل است. بلکه منظور این است که بعضی از سخنان خاص که فاقد معیارهای عقلانی و منطقی و متناقضنما است و فاقد سه معیار بداهت، استدلالی و تجربی بودن است و از قوه خیال پیروی میکند به لحاظ معرفتشناسی فاقد معنا و در نتیجه مهمل است. و این دقیقا چیزی است که هایدگر کاخ رفیع فلسفه خود و مبانی فلسفی خویش را بر پایه آن بنا کرده است. این سخن در حوزه معرفتشناسی است و ناقض حوزه عقل عملی و اذواق و مواجید هنری و زیباییشناختی که جایگاهی ارجمند در زندگی انسان دارد، نمیشود.
او پس از طرح پرسش هستی که مبهم و تاریک و معمای بیپاسخ است، از طریق اضطراب وجودی و یافت حال متوجه میشود که پرسش بیپاسخ هستی، همان پرسش از نیستی است. هایدگر برای نیستی اصالت قائل است و از عدم بماهو عدم صحبت میکند و نیستی را نه و نفی صرف برخی از هستندهها نمیداند.
«رابطه دازاین ایستاده در برون داد عدم، رابطه سوژه ابژه نیست و عقل از فهم آن عاجز است. ولی بجای اعتراف به عجز خود از امر مهمل سخن میگوید.»
حیوانات که فاقد عقل و قوه فاهمه هستند و نمیتوانند مثل هایدگر در مورد ادراک عدم و نیستی مطلق صحبت کنند یا نیستی مطلق را مهمل بدانند، چرا از طریق یافت حال درک و فهمی از نیستی و نیستانیدن نیستی ندارند؟
حقیقت این است که تمام این قلم فرساییها و صغرا کبرا چیدن و نتیجه گرفتن، معلول عقل و استدلال منطقی و عقلانی است که هایدگر را گرفتار «پارادوکس ناعقلانیگری» میکند و به مهملگویی وادار میکند.
هایدگر نیستی و عدم مطلق را عدم چیزی یا هستندهای در جایی نمیداند و عدم را مقدم بر نه و نفی میداند؛ او میپرسد آیا عدم از آن رو وجود دارد که «نه» یعنی «نفی» وجود دارد؟ آیا «نفی» و «نه» تنها از آن رو وجود دارند که عدم وجود دارد؟ ...ما مدعی آنیم که عدم از «نه» و «نفی» آغازینتر است».
از نظر هایدگر عدم محض هستی دارد و متعین است و از نفی و نه پیشینتر است. البته این درست است که در ترس آگاهی یا اگزیستانس عدم آشکار میشود.
هایدگر پرسش هستی که متضمن پرسش نیستی است را در اضطراب وجودی و یافت حال میداند که شرط آن نفی و طرد عقل انتقادی خودبنیاد و منطق خردورزی است.
او عقل و منطق را عاجز و ناتوان از پرسشگری هستی و نیستی میداند و اضطراب وجودی و ترس آگاهی را تنها راه ادراک هستی و نیستی میداند؛ «وقتی که قدرت خرد در حیطهی پرسشگری راجع به نیستی و هستی پای در گل میماند، خواجگی «منطق» در حیطه فلسفه نیز، به موجب آن، تقدیر خود را رقم میزند. ایده «منطق» خود در کشاکش آشوب پرسشی سرآغازینتر محو و متلاشی میشود.»
از نظر هایدگر ادراک و آشکارگی عدم از طریق ترس آگاهی ممکن میشود. «ترس آگاهی ادراک عدم نیست، در عین حال، عدم از طریق ترس آگاهی و در ترس آگاهی آشکاره میشود.»
هایدگر که کُلیت هستی و نیستی را فراگیرتر از جنس و فصل میداند، ترس آگاهی را طریقت کشف هستی و نیستی میداند. او در این زمینه میگوید: «ما کُل را نمییابیم اما خود را در میانهی یک کل میبینیم. این نخستین گام به سوی کشف عدم از طریق کشف حال است که آدمی خود بیدرنگ پس از فروکش کردن ترس آگاهی آن را اثبات میکند.»
در جهان یا مکان قرار داشتن انسان به معنی جوجهای درون تخم مرغ نیست که در تخم محصور باشد و از بیرون از تخم بی اطلاع باشد. اگر این محصور بودن صحت داشته باشد کشف و آشکارگی جهان از طریق ترس آگاهی هم غیر ممکن میشود و استعلا نیز به وجود نخواهد آمد. البته هایدگر تلاش میکند راه برونرفت از این کُلیتی که ما را محصور کرده است، نشان دهد، او میگوید؛ «اندر ایستادگی دازاین در عدم که در ترس آگاهی نهان بنیاد دارد، همان فراگذار از کُلیت موجودات است: و این یعنی استعلا.»
در این طریقت استعلایی ترس آگاهی و اگزیستانس دازاین نه تنها هستی که نیستی هم که برای دازاین متعین شده کشف میشود. در طرح ویژه پرسش متافیزیکی در باب وجود موجودات عدم مسئلهای است که از تعینی معنیدار خبر میدهد. در این صورت، عدم دیگر در مقام آن امر نامتعینی که ضد موجودات است باقی نمیماند، بل خود را چون آنچه به وجود موجودات تعلق دارد، آشکار میکند. هم از این رو، وجود محض با عدم محض یکی است. از نظر هایدگر این دیدگاه، تفکر اصیل و پیشرفته است، ولی تفکر علمی که از نظر او محدود به افق موجود خاصی به عنوان ابژه تحقیق است و تفکر اعداداندیش مراتب دیگر تفکر نااصیلند. دستاوردهای علوم مدرن کاملا واضح و آشکار است. اما فلسفه هایدگر دستاوردی غیر از نازیسم نداشته است. البته او برای تکنولوژی ذاتی قائل است که آن را تماما مخرب میداند.
هرچند در اینجا هم هایدگر دچار تناقض بین نظر و عمل میشود. در نظر تکنولوژی را تماما رد میکند، اما در عمل به هیتلر و آدمکشی او سلام میکند.
اما حقیقت این است که عقل نظری قوانین هستی نه به مفهوم انتزاعی هایدگری را کشف میکند، اما این عقل عملی است که میتواند از تکنولوژی برای خدمت به بشریت استفاده کند، یا چون هایدگر همراهی آن را با نازیسم تائید کند.
از این مطلب که بگذریم، باید گفت هایدگر به مهملبافی و تناقضگویی علاقه خاصی دارد. به همین دلیل میگوید: «عدم ظهور موجودات بماهو موجودات را برای دازاین انسان ممکن میسازد. عدم از اصل و آغاز به ظهور ذاتی هستی تعلق دارد. نیستکاری نیستی(عدمانیدن عدم) در هستی هستندگان رخ میدهد. واقعا از این جملات مهملتر و بیمعناتر نمیتوان بیان کرد. در ریشهیابی این تفکر باید گفت، هایدگر هرگز نتوانست از آموزشهای سنت کاتولیسیسم، خود را آزاد کند. به همین سبب در سلوک فکری خود در دشمنی با علم و دانش و معرفتشناسی مدرن و عقلانیت انتقادی خودبنیاد و منطق تفکر عقلانی هیچ کم نگذاشت و برای نابودی آن به نازیسم هم پناه برد.
در این سلوک پارادوکسیکال معنوی یا عرفانی که در اگزیستانس یافت حال و اضطراب وجودی رخ میدهد و دازاین با هستی و عدم «اینهمانی» پیدا میکند، تمامی دستاوردهای علم و دانش و منطق و خرد مدرن نفی میشود.
سخنان هایدگر با وجود شباهت با مطالب شهودی و خارق اجماع عرفا مبنی بر بساطت وجود و وحدت وجود، بسیار عقبتر و ارتجاعیتر از داعیههای خارق اجماع عرفا و صوفیه اعصار ماضی است.
او علیرغم مدعیات خود در مورد سیر و سلوک عرفانی خویش میگوید: «در طرح ویژه پرسش متافیزیکی در باب وجود موجودات عدم مسئلهای است که از تعینی معنیدار خبر میدهد... سیر به ماورای موجودات ماجرایی است که بر ذات دازاین میرود. اما این سیر به ماورا همان متافیزیک است. این خود متضمن این نکته است که متافیزیک به سرشت آدمی تعلق دارد. متافیزیک نه شاخهای است از فلسفه درسی و نه حیطهای است از سوانح ذهنی خودبنیاد. متافیزیک همان ماجرای بنیادینی است که بر دازاین میرود. متافیزیک همان دازاین است.»
در اینجا هایدگر بینش را در مقابل دانش و شهود را در برابر عقل میگذارد و ما را به نفی مدرنیته و روشنگری و دستاوردهای آن قرار میدهد.
با یافت حال، شهود و دیدن جهان به صورت یک کل و وحدت وجود و بساطت آن و مسائل خارق اجماع در تفکر، مثل هایدگر گرفتار پارادوکس و تناقضگویی خواهیم شد.
یافت حال یا حالمندی در وضعیت قرار گرفتن است که ادراکی شهودی است و از جنس علوم عقلانی و نظری نیست. نوعی علم حضوری و ادراک درونی است که اغلب در تناقض با عقل، علم و واقعیت خارجی است.
در مورد دیدن عالم به عنوان یک کُل بسیط و وحدت وجود یادآور فلسفه ارسطویی است در مورد «کُلی طبیعی» که از هر جنس و فصلی بزرگتر است و همه جزئیات و شاخهها از این مادر متولد میشوند. اما هستی محض که با عدم محض اینهمانی مفهومی دارد در کُلیت خود هیچ نسبتی با هستندههای عالم خارج ندارد.
در عرصه معارف بشری پیروان تفکر عرفانی به تجربههای باطنی و کشف و شهود و وحی و الهام به عنوان روش و منبع معرفت متمسک میشود. ویژگی مشترک همه آنها تنزل دادن عقل به عنوان کنیزک اعتقادات شهودی به عنوان معرفت برتر است. هایدگر نیز یکی از آنان است که در فروکوفتن عقل گشادهدستی میکند.
این در حالی است که شهود به عنوان معرفتی برتر توهمی بیش نیست. شهود که نتیجه تجربه زیسته انسان و حاصل تمرین و ممارست او در حوزههای مختلف نظری و عملی است، در تحلیل نهایی باید به تجربه، آزمون، محک و معیار عقلانی تن دهد تا صحت و سقم آن معلوم شود.
هیچ کدام از معارف غیرعقلانی معیاری مبنی بر برتری معرفتشناختی خود ندارند. عقل تنها شاهین ترازوی هر نوع معرفتی است که از هر منبعی به دست آمده باشد.
اما فرد غیرعقلانی مسلک هر چه بخواهد میگوید، چون ترسی از انطباق گفتههایش با واقعیت ندارد. لذا تجربههای عرفانی، شهودی، باطنی، وجودی یا هر نام دیگری که روی آن بگذاریم، اعتبار گزارههای پایه را ندارند. زیرا نه بدیهی هستند، نه عقلانی و قابل استدلال هستند و نه به تجربه و آزمون در میآیند.
وجود تجربههای باطنی و تعابیر آنها در قالب نظریه، فلسفه، شعر و ذوقیات و سلوک عملی شاید مثل هایدگر تنها نشانه میل یا گرایشی روانشناختی ناشی از سنت رایجی باشد که در جامعه رواج دارد و تمایلی است که ریشه در ترس ناشی از مرگ دارد، اما دلیلی بر صحت آنها وجود ندارد.
این تحلیل خوشبینانهترین بررسی انتقادی است که از تفکر هایدگر شده است و ریشههای توتالیتاریستی آن در مطالب دیگر مورد بررسی انتقادی قرار گرفته است.
نظر شما