چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
فانوسِ دریایی

محمد صادقی نوشت:‌ ملکیان توضیح می‌دهد که با توجه به اینکه مردم‌سالاری، بهترین نظام سیاسی و حکومتی است که بشر به آن دست یافته و بر مبنای تصمیم‌گیری‌های جمعی و رای مردم شکل می‌گیرد، خالی از نقص نیست. او پیوند معنویت با مردم‌سالاری را بهترین راه برای جبران کمبودها و نارسایی‌های مردم‌سالاری دانسته تا بر اساس آن بتوان از عیب‌ها و نقص‌های قابل تحقق و قابل پیش‌بینی جلوگیری کرد.

سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محمد صادقی، نویسنده و روزنامه‌نگار؛ مصطفی ملکیان (زاده‌ ۱۲ خرداد ۱۳۳۵) فیلسوف، روشنفکر، نویسنده و مترجم برجسته کشورمان، کارِ روشنفکریِ را تقریر حقیقت و تقلیل مرارت می‌داند. تقریرِ حقیقت، به معنایِ بیانِ حقیقت‌هایی که روشنفکر از راه مطالعه و پژوهش، و همچنین، کشفِ شخصی به آنها دست یافته، و تقلیلِ مرارت، به معنایِ کوشش برایِ کاستن از درد و رنج‌هایِ انسان‌ها. اگر نگاهی به نوشته‌ها، ترجمه‌ها و گفتارهایِ او داشته باشیم، با مجموعه بی‌نظیری از آموزه‌ها و درس‌هایِ زندگی و اخلاقی مواجه می‌شویم که مایه شگفتی و ستایش فراوان است. او در تمامِ این سال‌ها، تنها و استوار، همچون فانوسی دریایی در دلِ تاریکی، راه نشان داده، و عاشقانه به مردم خدمت کرده است. در این مجال، نگاهی به آثار و اندیشه‌هایِ او خواهم داشت.

فانوسِ دریایی
محمد صادقی

مصطفی ملکیان، روشنفکری است که برایِ اصلاحِ فردی (و در نتیجه اصلاحِ اجتماعی) بیش از هر چیز و قبل از هر چیز بر «اصالت فرهنگ» تکیه و تاکید دارد. منظور وی از فرهنگ یک جامعه نیز مجموعه احوالِ درونیِ شهروندانِ آن جامعه است و این احوال را به سه‌دسته تقسیم می‌کند:

۱.باورها (خواه موجه باشند و خواه‌ ناموجه و در میان باورهای موجه، چه باورهای موجه صادق و چه باورهای موجه ناصادق)

۲.احساسات و عواطف (آنچه از آنها احساس لذت یا الم می‌کنیم؛ دردها و رنج‌های ما، شادی‌ها و خشم‌های ما، امیدها و آرزوهای ما و...)

۳.اراده‌ها و عزم‌ها (یا به تعبیر ساده‌تر، خواست‌های ما)

نکته مهم از نظر او این است که بخش دوم و سوم تحت‌تاثیر بخش اول هستند. یعنی، احساسات و عواطف و اراده‌ها، همواره از باورها تغذیه می‌شوند و باورهای ما، احساسات و عواطف و همچنین خواست‌هایی را در ما پدید می‌آورند. ملکیان می‌گوید در مواجهه با کسانی که با سمت و سوی کلی جامعه که از سوی اکثریت جامعه ترسیم شده، مخالف هستند، سه راه پیش‌رو است؛

یکی نیروهای باوراننده: نیروهایی که باورهای مردم را با توسل به استدلال عوض می‌کنند.

دوم نیروهای انگیزاننده: این نیروها به طبیعت خودشان، اقتضای تغییر باورها را ندارند و آنها را عوض نمی‌کنند اما زمینه‌هایی را فراهم می‌آورند که کسی هم که بی‌باور است، میل داشته باشد همچون باورمندان عمل کند.

سوم نیروهای وادارنده: نیروهایی که کسانی را که موافق قول اکثریت عمل نمی‌کنند، کیفر می‌دهند اما باورها مهم‌ترین نقش را در فرهنگ برعهده دارند و چاره‌ای جز تکیه بر نیروهایی (نیروهای باوراننده) که با باور درونی ما سروکار دارند، وجود ندارد و ثبات اجتماعی را فقط نیروهای باوراننده فراهم می‌آورند؛ به این معنا اگر فرهنگ عوض شود سامان سیاسی و اقتصادی هم پدید می‌آید.

فانوسِ دریایی

نهانِ دموکراتیک

با این مقدمه کوتاه درباره نگرشِ کلیِ ملکیان، به سراغِ جلدِ دومِ کتابِ «در رهگذار باد و نگهبان لاله» می‌روم و مروری خواهم داشت بر آنچه او درباره نقشِ معنویت در نظام‌هایِ دموکراتیک و انسانِ معنوی در مواجهه با آزادی‌هایِ اجتماعی، ابراز داشته است. ملکیان توضیح می‌دهد که با توجه به اینکه مردم‌سالاری، بهترین نظام سیاسی و حکومتی است که بشر به آن دست یافته و بر مبنای تصمیم‌گیری‌های جمعی و رای مردم شکل می‌گیرد، خالی از نقص نیست. او پیوند معنویت با مردم‌سالاری را بهترین راه برای جبران کمبودها و نارسایی‌های مردم‌سالاری دانسته تا بر اساس آن بتوان از عیب‌ها و نقص‌های قابل تحقق و قابل پیش‌بینی جلوگیری کرد. مقصود او در اینجا از معنویت، نیاز به یک سلسله ورزه‌ها و ساخت‌های درونی است زیرا به باور او، تنها اینکه نهادهای اجتماعی ما نهادهایی دموکراتیک باشند کافی نیست و ما باید در درون نیز، اخلاقی و معنوی باشیم. به تعبیر او اگر همه نهادها هم دموکراتیک باشند ولی در درون، از نهان دموکراتیک برخوردار نباشیم یعنی مردم‌دوست، اخلاقی و معنوی نباشیم، به معنای واقعی نمی‌توانیم نهادهای‌مان را دموکراتیک کنیم. از این رو بر «نهان دموکراتیک» تاکید دارد که ضامن بقا و دوام «نهاد دموکراتیک» است. در ادامه نیز نکته‌های مهمی را مورد توجه قرار می‌دهد:

۱.انسان‌هایی که در یک نظام مردم‌سالارانه زندگی می‌کنند، نباید گمان کنند نیک‌خواهی خود را نسبت به اعضای جامعه و شهروندان از راه رای‌دادن در جریان انتخابات مجلس، ریاست جمهوری و... انجام داده و وظیفه دیگری ندارند و ادامه کار بر عهده نمایندگان منتخب است. شرکت در انتخابات، رای‌دادن، و سپردن کارها به نمایندگان (قانون‌گذار و اجرایی) پایان کار نیست و محدودساختن دلسوزی و شفقت درونی نسبت به وضع شهروندان با یک رای‌دادن تصور درستی نیست. بی‌تفاوت‌نبودن نسبت به وضع شهروندان وظیفه انسان معنوی و نشانه شفقت عام است، به این معنا که در نظام دموکراتیک، ما نباید فقط نسبت به خودمان و همسر و فرزندان‌مان و کسانی که نسبت به آنها مسئولیت مستقیم داریم، را در نظر آوریم بلکه باید محبت و شفقت خود را وسعت داده و چنین نپنداریم که رای‌دادن یک وظیفه اجتماعی است و با انجام آن، تنها وظیفه ما پرداختن به خود و خانواده خود است. چنین پنداری با اخلاق و معنویت سازگاری ندارد.

۲.کودک‌منشی و طفل‌وارگی (یعنی اندیشیدن به مسائل فوری و فوتی و نیندیشیدن به مصالح بلندمدت) را باید در خود ضعیف سازیم. به تعبیر روان‌شناسان، در کودکان احساس نسبت‌سنجی وجود ندارد و به عبارتی نمی‌توانند بین آنچه مهم است و آنچه مهم‌تر است، و بین آنچه منفعت کوچکی دارد و آنچه منفعت بزرگی دارد و آنچه منفعت بزرگ‌تری دارد، نسبت‌سنجی درستی انجام دهند. در یک نظام مردم‌سالارانه، نباید در پی خواسته‌های فوری، فوتی و زودگذر بوده و منافع بزرگ‌تری که داریم را فراموش کنیم. اگر مردم و نمایندگان آنها فقط فاصله‌های نزدیک را ببینند و نزدیک‌بینی داشته باشند، دچار ضرر و خسارت خواهند شد. از این رو توجه مدام به نسبت‌سنجی بین بدها و بدترها، خوب‌ها و خوب‌ترها، منافع‌ کوتاه‌مدت‌تر و منافع بلندمدت‌تر بسیار ضروری است. کسانی که این نکته اخلاقی و درونی را در خود نپرورانند هم خود دچار این اشتباه می‌شوند و هم از نمایندگان خود می‌خواهند که مرتکب این اشتباه‌ها شوند و با نگاه به فاصله‌های نزدیک، توجه چندانی به منافع و سرنوشت درازمدت ما نداشته باشند.

۳.در یک نظام دموکراتیک، همه انسان‌ها باید به تدریج آزاداندیشی را در خود بپرورانند تا از آفت‌هایی که در چنین نظام‌هایی می‌تواند پدید آید کاسته و جلوگیری شود. زیرا در نظام‌های دموکراتیک نیز مغزشویی با روش‌های دموکراتیک (و وسایل ارتباط جمعی) امکان‌پذیر است و می‌توانند انسان‌ها را به باورهای خطا، جاهلانه و خرافی سوق دهند. اینکه شیوه‌ها دموکراتیک هستند، ضمانت نمی‌کند که باورهای ما باورهای درستی باشند. آزاداندیشی می‌تواند جلوی مغزشویی و باورآفرینی‌های خطا را بگیرد و انسان‌ها را از خطر پیروی بی‌چون‌وچرا و چشم بسته از دیگران و همرنگی با جماعت و افکار عمومی دور سازد. اینکه در یک نظام دموکراتیک، رای اکثریت مبنای تصمیم‌گیری است مساوی با این نیست که رای اکثریت حق است. رای اکثریت مبنای تصمیم‌گیری قرار می‌گیرد زیرا برای تصمیم‌گیری‌های جمعی روشی بهتر از این وجود ندارد. اما این به معنای آن نیست که رای اکثریت در همه موارد حق است. کسانی که آزاداندیشی را در خود نپرورانده باشند در چنین وضعیتی دچار وادادگی شده و همرنگی با جماعت و پیروی از افکار عمومی را فضیلت می‌پندارند. گسترش آزاداندیشی در انسان‌ها، مانع از تزریق باورهای خطا و پیروی از افکار عمومی و همرنگی با جماعت می‌شود. آزاداندیشی، به معنای آنکه انسان بر اساس فهم و تشخیص خود عمل کند. اگر آزاداندیشی در انسان‌ها تضعیف شود، زمینه برای اینکه افراد اندکی تولید فکر کنند و همان افکاری که خود در مردم آفریده‌اند را به عنوان نمایندگان مردم از آنها دریافت کنند گشوده می‌شود. یعنی اگر کسانی باورهایی بیافرینند و مردم همان باورهایی را که آنها آفریده‌اند به خودشان داده و بگویند اینها را مبنای تصمیم‌گیری قرار دهید فقط ظاهری دموکراتیک ساخته و پرداخته شده است. آزاداندیشی، برآمده از آرای همه معنویان جهان است که به «زندگی اصیل» توجه داشته و دارند. زندگی اصیل، زندگی‌ای است که در آن، انسان فقط به خود وفادار است. هر وقت وفاداری به خود، فدای وفاداری به دیگران شود، زندگی ما عاریتی خواهد بود، نه اصیل. وفاداری به خود، به معنای، فقط بر اساس فهم خود عمل‌کردن و فهم خود را مبنای تصمیم‌گیری‌های عملی قراردادن است. اگر اعتماد به فهم و تشخیص خود غایب باشد، چیزی جز نوعی فریب، غوغاسالاری و به تعبیر یک روان‌شناس اجتماعی «تبعیت همه از هیچ‌کس» پدید نخواهد آمد. وقتی پیروی از دیگری می‌کنیم و هر کدام هم آن فکری را داریم که دیگران دارند نوعی پیروی همه از هیچ‌کس پدید می‌آید که با روح جامعه‌ای مترقی ناسازگار است.

۴.زندگی در یک نظام دموکراتیک نباید این تصور را در ما ایجاد کند که یک روند حقیقت‌طلبانه را در درون خود تعطیل کرده و کنار بگذاریم. روند حقیقت‌طلبانه در درون خود به معنای ستیز مستمر با خودشیفتگی، تعصب و جزم و جمود. هر انسانی که حق‌طلب است، خودشیفته نیست (نمی‌گوید چون فلان فکر، فکر من است، معتبر و درست است) اهل جزم و جمود نیست (نمی‌گوید در این باره به یک رای رسیده‌ام و دیگر نمی‌خواهم سخن کس دیگری را بشنوم) و تعصب نمی‌ورزد (نمی‌گوید به چیزی وفادارم که برای نفس آن وفاداری، قداست قایلم) همه ما در درون، کم و بیش، خودشیفته، متعصب و اهل جزم و جمودیم. اگر در جامعه‌ای همه نهادهای آن دموکراتیک باشند، اما افراد در درون، حقیقت‌طلب نباشند و هر کدام برای خود محوریتی قائل باشند، زندگی مطلوبی رقم نخواهد خورد.

فانوسِ دریایی
گاندی

۵.پرهیز از خشونت و پایبندی به عدم‌خشونت هم نکته‌ای بسیار مهم است. بنا به تعبیر گاندی، کافی نیست در بیرون خشونت نورزیم، باید به طور اساسی برای خشونت، قبح اخلاقی قائل باشیم. زیرا در این صورت کسی که به عدم‌خشونت باور دارد، اگر بخواهد کسی را به آستانه باور خود بکشاند از راه استدلال و گفت‌وگو وارد می‌شود. اگر در جایی گفت‌وگو و استدلال تعطیل شود، فقط برای دو چیز دیگر جا باز می‌شود: خشونت و فریب‌کاری. زیرا وقتی گفت‌وگو و استدلال تعطیل شود با کسانی سر و کار پیدا می‌کنیم که هدف‌های خود را با خشونت پیش می‌برند یا با فریب‌کاری به آنها دست می‌یابند. چنانکه در نظام‌های خشن و غیردموکراتیک (همچون آلمان نازی یا کشورهای کمونیستی) کسانی را که می‌توانستند فریب دهند، فریب داده و با کسانی که نمی‌توانستند آنها را بفریبند با خشونت رفتار می‌کردند. معنای گفت‌وگو این نیست که در ظاهر به سخن طرف مقابل گوش کنیم اما در درون در حال فراهم‌کردن پاسخی باشیم. در گفت‌وگو وقتی طرف مقابل سخن می‌گوید، سکوت بسیار اهمیت دارد. نه فقط با زبان، بلکه نوعی سکوت ذهنی و روانی هم لازم است تا سخن طرف مقابل را فهم کنیم. در حالی که ما این را نیاموخته‌ایم و فقط نوعی مدارای بیرونی نشان می‌دهیم. انسان معنوی باید اهل گفت‌وگو و استدلال‌گرایی باشد.

۶.انسان‌ها باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهند. اینکه ذره‌بین را روی دیگران بگذاریم تا ببینیم کار خود را درست و خوب انجام می‌دهند یا نه و هیچ‌وقت آن را به سمت خود برنگردانیم تا ببینیم کاری که خود برعهده داریم را درست و خوب انجام می‌دهیم یا نه، یک مشکل بزرگ است.

۷.انسان‌ها باید خود نسبت به خود نظارت درونی داشته باشند. از بیرون نظارت‌شدن و از بیرون مورد داوری قرارگرفتن، جامعه مطلوبی را پدید نمی‌آورد. اینکه خودمان تنبل باشیم و نسبت به خودمان آسان‌گیری و نسبت به دیگران سخت‌گیری داشته باشیم، اینکه در داوری نسبت به خود، خیلی مدارا داشته باشیم اما نسبت به دیگران چنین نکنیم هم یک مشکل بزرگ است. در حالی که همه کسانی که واقعاً در پی اصلاح اجتماعی بوده‌اند نسبت به خود سخت‌گیری داشته‌اند و نسبت به دیگران مدارای زیادی نشان داده‌اند که گاندی نمونه درخشان آن است. نظارت درونی ما باید بسیار از نظارت بیرونی ما سخت‌گیرانه‌تر باشد.

۸.وقتی انسان‌ها کار را فقط برای کسب درآمد در نظر بگیرند، هر چقدر هم ظاهر جامعه دموکراتیک باشد، رشد نمی‌کنند. به نظر می‌آید که اگر کشوری از منابع طبیعی بیشتری برخوردار باشد و از کارشناسان و برنامه‌ریزان قوی‌تری برخوردار باشد به لحاظ اقتصادی هم وضع بهتری خواهد داشت که درست هم هست. اما اگر مردم برای کار ارزش قائل نباشند و به کار فقط برای کسب درآمد بنگرند، موفقیت زیادی به دست نخواهد آمد. در حالی که کار باید هدف، و درآمد، محصول فرعی آن شمرده شود. کار را باید تکلیف شمرد نه اینکه اگر بتوانیم، با کار کمتر یا کار بی‌کیفیت و یا بدتر از همه، با بیکاری، درآمدی به دست آوریم و از آن استقبال کنیم.

فانوسِ دریایی

مصطفی ملکیان در کتاب «زمین از دریچه آسمان» نیز به سه عامل که در پدیدآمدن مشکلات اجتماعی (در نهادهای خانواده، اقتصاد، تعلیم و تربیت، سیاست و...) نقش دارند اشاره کرده:

۱.منابع طبیعی: همیشه تقاضا بیش از عرضه است. کمبود منابع طبیعی و رفع‌نشدن نیازهای بشری، رقابت را شدت می‌بخشد و زمینه ستیز و جنگ گسترده‌تر می‌شود.

۲.برنامه‌ریزی‌های اجتماعی: به این معنا که برنامه‌ریزی در نهادهای مختلف اجتماعی به دست کسانی که در آن زمینه‌ها تخصص دارند انجام نمی‌گیرد.

۳.قدرت سیاسی: یعنی زمانی که مدیریت سیاست و قدرت سیاسی، بر اساس دستیابی به منافع خود شکل می‌گیرد، که برآمده از جهل و سوء‌نیت است. جهل به این معنا که صلاح ملت را تشخیص نمی‌دهند و سوء‌نیت به این معنا که از آگاهی برخوردارند اما در انجام‌دادن کارها سستی و اهمال می‌کنند.

سپس با توجه به اینکه دولت‌ها و قدرت‌های سیاسی در مقایسه با دوران قدیم، قدرتمندتر شده‌اند و همه منابع را در اختیار دارند و بنابراین مبارزه با آنها نیز دشوارتر شده است و فرد، نمی‌تواند به تنهایی اوضاع را بهبود بخشد به عامل چهارمی نیز می‌پردازد. عامل چهارم «فرهنگِ فرد فردِ آدمیان» است که حتی اگر فرد در بهبود اوضاع اجتماعی هم نقش خود را اجرا کند و سه عامل قبلی هم بسامان باشد، می‌تواند مانع ایجاد کند. به تعبیر او اگر فقط همان سه عامل موثر بودند، شهروند موجودی منفعل بود و در بهبود سرنوشت خود و دیگران هیچ نقشی نداشت و دوم اینکه اگر آن سه عامل هم برآورده شده باشند و فرهنگ فردی آدمیان بسامان نباشد آن سه عامل بی‌تاثیر خواهند شد. به باور او، فرهنگ فردی آدمیان از سه عامل دیگر مهمتر است زیرا با توجه به فرهنگ فردی، اعضای جامعه کنشگر می‌شوند و از وضعیت انفعال بیرون می‌آیند.

فانوسِ دریایی

باورهایِ زندگی‌ساز

در کتاب «عمر دوباره» مجموعه گفتارهای مصطفی ملکیان، که کتابی ارزشمند و در شمار کتاب‌هایی است که خواندن آن حالِ بد ما را بیشتر به ما حالی می‌کند ضمن اینکه با حجمی از ضعف‌های خود در ساحت‌هایی که زندگی ما را شکل می‌دهند (۱.باورها، ۲.احساسات و عواطف، ۳.خواسته‌ها، ۴.گفتار و ۵.کردار) مواجه می‌شویم، امکان رسیدن به حالِ خوب را هم با تمام وجود احساس می‌کنیم. این کتاب مجموعه درس‌گفتارهای ملکیان (شش نشست) درباره اخلاق کاربستی است، و چنانچه در کتاب اشاره شده:«اخلاق کاربستی شاخه‌ای از اخلاق به حساب می‌آید که به امورِ محسوس و ملموسِ زندگی می‌پردازد، نه به یک سلسله نظریات یا نظام‌ها یا مکتب‌ها در عالم اخلاق یا نقاط قوت هر کدام یا نقاط ضعف هر کدام از آنها، بلکه شاخه‌ای از اخلاق است که به زندگیِ محسوس و ملموسِ ما می‌پردازد.»

ملکیان در ابتدای این کتاب به سه نکته درباره ساحت باورها و عقاید می‌پردازد. نخست اینکه ما باید به سراغ دانستن باورهایی برویم که به زندگی ما ربط دارند و نه اینکه به سراغ باورهایی برویم که دانستن آنها به زندگی ما ربطی ندارند و سودی از آنها نمی‌بریم و فقط وقت و عمر و نیرو، و سرمایه‌های مادی و معنوی ما را می‌گیرند و سرانجام درمی‌یابیم که زندگی را باخته‌ایم. ملکیان در اینجا به مسائل مهمی می‌پردازد که به یک بخش از آن اشاره می‌کنم. او نظر ما را به یک دسته باورهایی جلب می‌کند که ساحت‌های وجودی ما را به ما می‌شناسانند، به این معنا که دریابیم انسان در درون خود چند ساحت وجودی دارد یعنی آیا من بدن‌ام هستم؟ یا غیر از بدن چیزی به نام ذهن هم وجود دارد؟ یا غیر از این دو ساحتی به نام نفس هم وجود دارد؟ و آیا ساحت چهارمی به نام روح هم در من هست؟ زیرا اگر این را ندانیم مدام به خود آسیب می‌رسانیم. وقتی ما ساحت‌های وجودی خود را بشناسیم و بفهمیم که یکی از این ساحت‌ها من است، به هر قیمتی در حفظ آن کوشا خواهیم بود و دیگر ساحت‌های زندگی را داشته‌های خود می‌انگاریم که ممکن است روزی از دست بروند و داشته‌های جدیدی جای آنها را بگیرند.

برای نمونه وقتی کسی لباس خود را از دست بدهد نمی‌گوید من از دست رفته‌ است. برخی نیز خود را مساوی با باورهای خود می‌دانند و هویت خود را با باورهای خود یکی می‌انگارند که به نظر او این یکی از بزرگترین مشکلات ماست. زیرا وقتی انسان خودش را با یک باور یا یک تئوری یکی بداند، این موجب می‌شود هر که به رأی او حمله کرد فکر کند به او حمله شده و در وضعیت دفاعی قرار بگیرد و خشم و کینه و نفرت از خود نشان بدهد. در حالی که اگر به این بیندیشیم که ذهن من بخشی از دارایی‌های من است و خودِ من نیست و باورهای من هم بخشی از ذهن من است، اگر به یکی از این دارایی‌ها حمله شد جای غم و پریشانی نیست زیرا ممکن است یک دارایی بهتری به من داده شود. به تعبیر ملکیان، انسان باید هویت خود را پویا تعریف کند و نه پایا. زیرا اگر دارایی ما عوض شد نباید غمگین شویم بلکه باید به این خاطر غمگین شویم که نکند حالا که این دارایی را از دست دادم داراییِ بدتری به دست آورم. بنابراین اگر باورهای جدیدی به من داده شد که از باورهای قبلی‌ام بهتر بود یا احساسات و عواطف و هیجانات جدیدی به من داده شد که از احساسات و عواطف و هیجانات قبلی‌ام بهتر بود جای غم خوردن ندارد. به باور ملکیان، شش صفت یعنی خودشیفتگی‌ها، پیش‌داوری‌ها، جزم و جمودها، تعصب‌ها، خرافاتی‌بودن‌ها و بی‌مدارابودن‌ها به این خاطر در ما پدید می‌آید که ما باورهای خود را خودمان می‌انگاریم. زیرا اگر آنها را بخشی از خود ندانیم بلکه دارایی‌های خود بدانیم این صفت‌ها در ما شکل نمی‌گیرند.

دوم اینکه باورهای ما باید آزموده باشند نه اینکه آنها را از گذشتگان، فرهنگ، سنت، افکار عمومی و مُدهای فکری روزگارمان به ارث برده باشیم که این برخلاف زندگی اصیل است. زندگی غیراصیل، نامجرب و عاریتی، یعنی اینکه انسان باورهای خود را به ارث برده باشد و بر اساس تقلید، تعبد، القاء‌پذیری، همرنگی با جماعت و... راه بپیماید. وقتی انسان زندگی اصیلی ندارد و با باورهای دیگران زندگی می‌کند، بنابراین مسئولیت بدبختی خود را هم نمی‌تواند بر عهده دیگران بگذارد.

نکته سوم، تعمیم‌های شتاب‌زده است. به این معنا که انسان وقتی با یک نکته در جایی و باز با همان نکته در جایی دیگر مواجه می‌شود، نتیجه بگیرد که با آن نکته در هر جایی به همان شکل مواجه خواهد شد. تعمیم‌های شتاب‌زده، مغالطه‌ای در ذهن ما ایجاد می‌کنند که به شکل قانون درمی‌آیند در حالی که قانون‌های حاکم بر هستی نیستند. برای نمونه، وقتی ما با دوستی مواجه بوده‌ایم که به دوست خود خیانت نکرده و باز با دوستی دیگر هم مواجه بوده‌ایم که به دوست خود خیانت نکرده، اگر این قاعده در ذهن ما شکل بگیرد که دوست به دوست خیانت نمی‌کند دچار تعمیم شتاب‌زده شده‌ایم. در این صورت وقتی دوستی به ما خیانت کند مبهوت و دردمند می‌شویم، زیرا در ذهن ما چنین پنداری شکل گرفته که دوست به دوست خیانت نمی‌کند. در حالی که قاعده و قانونی که زیر پا گذاشته شده در ذهن ما قابل تصور نبوده، نه اینکه قابل تصور نباشد. ملکیان اینجا به نکته جالبی اشاره دارد و می‌گوید که تعمیم‌های شتاب‎‌زده در جهت خاصی هم صورت می‌گیرند، یعنی می‌پرسد چرا اگر با این مواجه شدیم که دوستی به دوست خود خیانت کرد و باز با خیانت دوستی به دوستی مواجه شدیم، نتیجه نمی‌گیریم که دوست به دوست خیانت می‌کند؟ به نظر او، چون حقیقت تلخ است، انسان برای شیرین‌کردن زندگی به تعمیم‌های شتاب‌زده روی می‌آورد.

فانوسِ دریایی
جوزف باتلر

ملکیان با اشاره به سخنی از جوزف باتلر:«واقعیت‌ها همان‌اند که هستند. باورهامان را با واقعیت‌ها مطابق کنیم، نه واقعیت‌ها را با باورهامان مطابق بخواهیم.» این را رمز یک زندگی سعادت‌آمیز می‌داند. و باز می‌افزاید انسان باید تصور کند که در میدان مین راه می‌رود، به این معنا که منطقه مین‌گذاری شده ولی نه به این معنا که در تمام منطقه مین وجود دارد چون در این صورت هیچ گامی نمی‌توان برداشت بلکه به این معنا که در بخش‌هایی مین وجود دارد و در بخش‌هایی مین وجود ندارد که اینجا بر رفتار همراه با احتیاط تکیه می‌شود. بنابراین هر وضع خوب یا هر وضع بدی ممکن است تغییر یابد و هیچ وضعی پایدار نیست. پس هیچ‌چیز را نباید تعمیم دارد زیرا وضع خوب کنونی ما ممکن است چند دقیقه بعد از ما گرفته شود و یا وضع بد کنونی ما ممکن است چند دقیقه بعد بد نباشد و وضع خوبی جای آن را بگیرد. این نکته اشاره به بی‌ثباتی جهان دارد به این معنا که یگانه اصل ثابت در جهان، بی‌ثباتی جهان است. معادل اصل بی‌ثباتی در جهان نیز در روابط انسانی، بی‌وفایی است. چون جهان ثبات ندارد یکی از پدیده‌های جهان هم که احساسات و عواطف انسان‌هاست ثبات ندارد. برای نمونه، تا امروز انسانی به من علاقه داشته ولی امروز با یک انسان دیگر آشنا می‌شود و او را بهتر از من می‌بیند. به نظر ملکیان، وقتی اصل بی‌ثباتی جهان را متوجه نشویم و انتظار ثبات داشته باشیم مدام در حال ناآرامی قرار می‌گیریم.

حقیقت، خیر و جمال

ملکیان می‌گوید که زندگی بهروزانه در پی عشق به آرمان‌ها (آرمان یعنی چیزی که باید در ما تحقق بپذیرد، نه چیزی که وجود دارد) می‌آید و با اشاره به نظر افلاطون که می‌گفت ما در عمق وجودمان عاشق حقیقت، خیر و جمال هستیم و این سه ستون هستند که خیمه روح ما را برافراشته می‌دارند، درباره این سه آرمان می‌گوید:«عشق به حقیقت یعنی من عاشق این ام که هرچه بیشتر باورهای مطابق با واقع وارد ذهن‌ام شوند و هرچه بیشتر باورهای غیرمطابق با واقع از ذهن‌ام بیرون افکنده شوند... آرمان خیر، آدم‌ها را به اخلاقی‌زیستن سوق می‌دهد. این هم یک آرمان است که ما می‌خواهیم در خودمان محقق شود. می‌خواهیم، علاوه بر اینکه راست‌ایم، خوب هم باشیم و این خوب‌بودن از راه اخلاقی‌زیستن برای‌مان حاصل می‌شود... آرمان سوم عشق به جمال (زیبایی) است. محل شک نیست که ما از زیبایی‌های جسمانی لذت می‌بریم، ولی زیبایی، از نظر افلاطون، اختصاص به زیباییِ جسمانی نداشت.

فانوسِ دریایی
افلاطون

افلاطون برای زیبایی‌های روحانی هم شأنی قائل بود... عشق ما به حقیقت و عشق ما به خیر، هر دو، عشق به این است که خودِ ما صاحبِ حقیقت شویم، صاحب خیر شویم. اما عشق ما به جمال –چه فقط به جمال جسمانی توجه داشته باشیم، چه به جمال‌های روحانی که افلاطون می‌گفت- به معنایِ این نیست که دوست داریم خودمان صاحبِ جمال شویم، بلکه مواردی هم هست که عاشقِ جمالی هستیم که می‌دانیم خودمان واجد آن نمی‌شویم.» و می‌افزاید که عشق به آرمان‌ها انسان را به بیرون از خود معطوف می‌کند و از رضایت به وضع موجود به رضایت به یک وضع آرمانی سوق می‌دهد و این موجب می‌شود که انسان از حصار خود و نشستن در درون خود رهایی یابد. وضعی که او آن را شبیه به بیماری اوتیسم می‌داند که ارتباط بیمار با جهان بیرون قطع و بریده شده و قدرت تماس با بیرون را ندارد. به نظر او کسانی که آرمان حقیقت، خیر و جمال در آنها وجود ندارد به اوتیسم دچار هستند، هرچند آسایشگاهی برای آنها وجود ندارد. او عشق را زندگی‌ساز و درمان‌گر می‌داند زیرا حالتی در انسان پدید می‌آورد که سخاوت، شجاعت و... در انسان تقویت می‌شود و با درخشش فضیلت‌ها مواجه می‌شویم. همچنین در ادامه می‌گوید که عشق به آرمان‌ها عشق به انسان‌ها را پدید می‌آورد زیرا از میان این آرمان‌ها، یک آرمان بی‌واسطه و یک آرمان باواسطه عشق به انسان‌ها را ایجاد می‌کند. آرمان اول (حقیقت) هیچ ربطی به عشق به انسان‌ها ندارد و حتی ممکن است عشق به حقیقت چنان شدت یابد که انسان زوایای مختلف زندگی دیگری را بکاود و کشف حقایقی منجر به افول عشق به دیگری شود. اما آرمان دوم (عشق به خیر) به طور قطع عشق به انسان‌ها را به طور مستقیم ایجاد می‌کند. زیرا عشق به خیر یعنی عشق به خوبی، و بیشترِ خوبی‌ها در ارتباط ما با انسان‌های دیگر ظاهر می‌شود. البته خوبی‌هایی هم در ارتباط با خود داریم، مانند عزت‌نفس که در ارتباط من با خودم ایجاد می‌شود اما بیشتر خوبی‌ها در ارتباط با دیگران درخشش می‌یابد. در آرمان سوم (عشق به جمال) هم به طور غیرمستقیم عشق به انسان‌ها ایجاد می‌شود. در عشق به خیر، عشق به همه انسان‌ها ایجاد می‌شود، اما در عشق به جمال، عشق به انسان‌های خاص ایجاد می‌شود و نه عشق به همه انسان‌ها.

فانوسِ دریایی

آبادیِ درون

یکی از ترجمه‌هایِ ارزشمندِ ملکیان، ترجمه کتاب «روح اسپینوزا» اثر نیل گراسمن است. گراسمن، با پرداختن به موضوع‌هایی همچون وجود خدا، توهّم اراده آزاد، رابطه ذهن و بدن و... ما را از وجود بسیاری از باورهای رایج و فرساینده‌ای که داریم آگاه کرده، و یک‌گونه روان‌درمانگری بر اساس اندیشه‌های اسپینوزا ارائه می‌کند که خودش آن را روان‌درمانگریِ معنوی می‌خوانَد. گراسمن باور دارد که اگر انسان آموزه‌هایِ اسپینوزا را درست فهم کند، بتواند بپذیرد و درونی سازد، به گونه‌ای روان‌درمانگری دست پیدا می‌کند که هم در پیشگیری از بیماری‌های روانی و ذهنی، و هم برای رسیدن به سلامتِ روانی و ذهنی کاراییِ بی‌همتایی دارد. گراسمن، فلسفه اسپینوزا را راهنمای عملی برای زیستن می‌شناساند، و چنانکه کاوش در احساسات خود از راه روان‌درمانگری را در فهم آموزه‌های اسپینوزا موثر ارزیابی می‌کند، نظریه اسپینوزا درباره احساسات را نیز در فهم سرشت احساسیِ خود موثر می‌داند. به نظر او، اسپینوزا یک روان‌درمانگر معنوی است، و نظام روان‌درمانی‌اش در نظریه‌ای پیچیده درباره احساسات انسانی جای داده شده، و خود این نظریه در فهمی نظری از ماهیت انسان جای داده شده، و این فهم نظری هم در فهمی نظری از خدا و رابطه میان خدا و جهان جای داده شده، که در کل، نظامی فکری است که هم به لحاظ عقلی قانع‌کننده و هم به لحاظ احساسی شفادهنده است. زیرا با افزایش گستره دید و فهم انسان، تحکیم عقلانیت و معنویت، تشخیص هویت حقیقی از هویت کاذب و... موانع را از سر راه رسیدن به معرفت شهودی برداشته و مجالی برای خانه‌تکانی ذهنی، و رسیدن به آرامش و شادی فراهم می‌آوَرَد. بویژه که نشان‌ می‌دهد، وجود احساسات منفی و نشناختن آنها، تا چه اندازه می‌تواند انسان را فرسوده سازد، و قدرت عمل را که موجب حرکت و نشاط در انسان می‌شود، کاهش دهد. گراسمن که کتاب خود را در شمار کتاب‌های خودیاری دانسته، با قراردادن تمرین‌هایی در متن، خواننده را به انجام‌دادن آنها فراخوانده، آن هم با تأکید فراوان. او، رسیدن به فهمی کامل از آنچه ارائه شده را بدون تمرین‌ها امکان‌پذیر نمی‌داند «چنان‌که فقط با خواندنِ یک کتاب نمیتوان بازیِ تنیس را بلد شد. یا شاید تمثیلی بهتر این باشد که بدونِ صرفِ وقت در آزمایشگاه نمیتوان یک نظریه‌یِ علمیِ مشخص را به تمام‌وکمال فهم کرد.»

فانوسِ دریایی
نیل گراسمن

صلح و آشتی با خود

گراسمن در کتاب «روح اسپینوزا» می‌نویسد:«بسیاری از مردم ترجیح میدهند که درباره‌یِ مشکلاتِ جهان بیندیشند، نه درباره‌یِ مشکلاتِ خودشان... ما بر چیزی خلافِ این عادتِ فکری پای میفشریم؛ چرا که آرامش و هماهنگی را آنان که با خود در صلح نیستند به جهان نخواهند آورد؛ و، بنابراین، نخستین مسؤولیتِ هر کسی که، صادقانه، میخواهد که رنج جهانیان را تخفیف دهد این است که هرچه بیشتر رنج خودش را تخفیف دهد؛ چرا که کسی که نمیداند که چه‌گونه رنج خودش را تخفیف دهد از کجا، اصلاً، میداند که چه‌گونه رنجِ دیگران را تخفیف دهد؟»

ملکیان نیز باور دارد، تا زمانی که انسان از وجودی یکپارچه برخوردار نباشد، یعنی پنج ساحت وجودی او (۱.باورها و عقاید، ۲.احساسات و عواطف و هیجانات، ۳.خواسته‌ها، ۴.گفتار، ۵.کردار) با هم هماهنگ نباشند، به صلح و آشتی با خود دست نمی‌یابد. به نظر او، فقط کسانی که پنج ساحت وجودی آنها بر هم انطباق دارد، با خود در صلح هستند و می‌توانند در اصلاح پیرامون خود و جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنند، موثر باشند. ملکیان در این زمینه به سه نکته می‌پردازد. نخست اینکه؛ برای اصلاح جامعه یا ایجاد دگرگونی در جهان، مردم باید بتوانند به اصلاح‌گر یا اصلاح‌طلب اعتماد کنند. اما کسانی که باورشان یک چیز است و گفتارشان چیز دیگری، دچار نزاع میان ساحات وجودی هستند و نمی‌توانند در بیرون صلح و آشتی ایجاد کنند. به نظر او، وقتی ساحت‌های وجودی انسان با هم سازگار و هماهنگ باشند، شفافیت ایجاد می‌شود، درست مانند شیشه که وقتی آن را می‌بینیم، پشت آن را هم می‌بینیم. انسانی که ساحت‌های وجودی‌اش بر هم منطبق باشند، مانند شیشه شفاف است، و کدر نیست. به این معنا که وقتی با گفتار او مواجه می‌شویم، به باورها، احساسات و... او نیز پی می‌بریم، در حالی که وقتی انسانی با خود در آشتی نباشد، اگر با گفتار او مواجه شویم، نمی‌توانیم به چهار ساحت دیگرش پی ببریم. کسی که یکپارچگی درونی ندارد، اعتمادبرانگیز نیست. در حالی که اصلاح، نیاز به اعتمادبرانگیزی دارد و کسانی می‌توانند امور محله، شهر یا کشوری را اصلاح کنند که مردم به آنها اعتماد کنند. دوم اینکه؛ وقتی انسانی درون خود را اصلاح نکرده باشد و با خود به صلح و آشتی نرسیده باشد، چون با خودش به صلح و آشتی نرسیده، به موفقیت‌های بیرونی می‌پردازد. زیرا در درون، مدام در حال کشتی‌گرفتن با خود و سرزنش خود است، و هرچه سر به درون خودش می‌بَرَد چیز خوشایندی نمی‌یابد. بنابراین، برای برقرارماندن، به مطلوب‌های بیرونی (اجتماعی) مانند ثروت، قدرت، جاه و مقام، حیثیت اجتماعی، شهرت، محبوبیت و علم (آکادمیک) رو می‌کند تا تسکین یابد. چنین انسانی چون درونی آباد ندارد، باید بیرون را آباد کند و به همین خاطر به دنبال ثروت، قدرت، جاه و مقام و... می‌رود. زمانی که هدف انسان به دست آوردن شهرت، محبوبیت و... باشد، نمی‌تواند به اصلاح جامعه بپردازد، زیرا در پی منافع شخصی است. سوم اینکه؛ وقتی انسان با خودش در صلح و آشتی نیست، نیروهایی که دارد در درون او تجزیه می‌شوند. وقتی کسی با خود در حالت جنگ است، دائماً تمام استعدادها و نیروهایی که دارد، هدر می‌روند. در چنین وضعیتی وجود انسان به پنج تکه تقسیم می‌شود و هر تکه به سویی می‌رود، به همین خاطر نیروهای انسان به جای اینکه جمع بشوند، تفریق می‌شوند. انسانی هم که دچار ضعفِ درونی باشد، نمی‌تواند نیروهای خود را برای اصلاح جامعه جمع کند و به کار اندازد. انسانی که پاک است، نیرومند است. وقتی انسان ناپاک باشد، نیروهایی که دارد دچار تفرقه هستند و چون در حال جنگ با خویش است، تواناییِ ایجاد تغییر در بیرون را هم از دست می‌دهد.

فانوسِ دریایی
فردوسی

اینکه فردوسی می‌گوید:«ز نیرو بود مرد را راستی» مقصود این است که انسان باید نیرومند (نه زورمند) باشد، باید درون او قوی باشد و از هدررفتنِ نیروهای درونی خود جلوگیری کند تا آنها در جهت عدالت، آزادی و... به کار بیفتند. به تعبیر ملکیان، خورشید با وجود دمای بالایی که دارد اگر یک میلیون سال هم بر زمین بتابد نمی‌تواند جنگلی را به آتش بکشد اما اگر یک ذره‌بین زیرِ نور آن قرار بگیرد، برگی گُر می‌گیرد و جنگل به آتش کشیده می‌شود. زیرا ذره‌بین، نیروها و انرژی خورشید را تجمیع می‌کند و آن را روی برگی متمرکز می‌کند. انسان نیز باید نیروهای خود را تجمیع کند تا کاری در بیرون صورت بگیرد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها