شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۷:۳۵
چهار قهرمان که رفته‌رفته به چهره‌هایی نفرت‌انگیز بدل می‌شوند

برخی از مهم‌ترین رمان‌های جهان، خواننده را با شخصیتی همراه می‌کنند که در آغاز دوست‌داشتنی است، اما هرچه روایت پیش می‌رود، همان همدلی اولیه به تجربه‌ای تلخ تبدیل می‌شود. جذابیت این شخصیت‌ها دقیقاً در همین دگردیسی نهفته است: قهرمانانی که از ابتدا هیولا و ضدقهرمان نیستند، بلکه در مسیر داستان چهره‌ای آشکارا نفرت‌برانگیز پیدا می‌کنند.

سرویس بین‌الملل خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- الهه شمس: ادبیات پر است از شخصیت‌های نامحبوبی که از همان صفحه‌های اول تکلیف خواننده را روشن می‌کنند؛ از دوریان گری در The Picture of Dorian Gray (تصویر دوریان گری) تا هامبرت هامبرت در Lolita (لولیتا). اما گروه دیگری از شخصیت‌ها پیچیده‌ترند: کسانی که در ابتدا می‌توان با آن‌ها همدل شد، اما روایت به‌تدریج لایه‌هایی را کنار می‌زند که آن همدلی را پس می‌زند. هرکدام از این الگوها کارکرد روایی خاص خود را دارند. قهرمان تراژیک نشان می‌دهد که حتی بهترین انسان‌ها هم ممکن است قربانی تقدیر شوند.

ضدقهرمان‌ها یادآوری می‌کنند که همه قهرمانان شنل به تن ندارند. اما شخصیت‌هایی که در آغاز دوست‌داشتنی‌اند و بعد ماهیت نفرت‌انگیزشان آشکار می‌شود سویه تاریک ویژگی‌های ظاهراً مثبت انسانی را آشکار می‌کنند. چون این شخصیت‌ها در فصل‌های ابتدایی اعتماد و همدلی ما را جلب می‌کنند، ما نیز ناخواسته تا انتهای مسیر تاریک و پیچیده‌شان همراهشان می‌مانیم؛ حتی وقتی دیگر نمی‌خواهیم. در ادامه، چهار نمونه از این مسیرها را می‌بینیم.

Notes from Underground (یادداشت‌های زیرزمینی) اثر فئودور داستایفسکی

مرد زیرزمینی در آغاز بیشتر مایه شناسایی است تا انزجار. او پر از تناقض است؛ مغرور و تحقیرشده، تشنه توجه و در عین حال بیزار از دیگران. همین دوپارگی او را به شخصیتی آشنا بدل می‌کند. داستایفسکی در «یادداشت‌های زیرزمینی» چهره‌ای می‌سازد که خواننده، دست‌کم در لحظاتی، ناچار است بخشی از اضطراب‌ها و حقارت‌های خود را در او ببیند.

اما این حس نزدیکی دوام چندانی ندارد. هرچه روایت جلوتر می‌رود، خودآگاهی مرد زیرزمینی دیگر نشانه عمق نیست؛ به ابزاری برای تحقیر دیگران و ویران‌کردن هر امکان انسانی تبدیل می‌شود. صحنه‌های تردید، رنج و خودسرزنشی در نهایت به رفتاری بی‌رحمانه می‌رسند؛ رفتاری که او با زنی جوان در پیش می‌گیرد و آخرین بقایای همدلی خواننده را نیز از میان می‌برد. داستایفسکی در این رمان نشان می‌دهد که رنج، لزوماً منشأ نجابت نیست؛ گاهی فقط صورت پیچیده‌تری از خودویرانگری و آزار دیگران است.

Rivers of Babylon (رودهای بابل) اثر پیتر پیشتانک

راچ در Rivers of Babylon (رودهای بابل) در نگاه اول مردی ساده و حتی تا حدی معصوم به نظر می‌رسد؛ روستازاده‌ای که برای ساختن آینده‌ای بهتر راهی شهر می‌شود. اما این تصویر خیلی زود ترک برمی‌دارد. ورود او به براتیسلاوا فقط آغاز یک جابه‌جایی جغرافیایی نیست؛ نقطه شروع آشکارشدن میل او به سلطه، پول و حذف دیگران است.

پیشتانک شخصیتش را نه با جهشی ناگهانی، بلکه قدم‌به‌قدم به هیأتی هراس‌آور بدل می‌کند. راچ از مردی که در پی معاش است، به چهره‌ای مافیایی تبدیل می‌شود که روابط انسانی را صرفاً از منظر سود و فایده می‌سنجد. خیانت، سوءاستفاده و خشونت در او نه استثنا، که به‌تدریج به قاعده تبدیل می‌شود. قدرت، در این رمان، راچ را از نو نمی‌سازد؛ فقط آنچه را از ابتدا در او نهفته بوده، بی‌پرده آشکار می‌کند.

Father Goriot (بابا گوریو) اثر اونوره دو بالزاک

اوژن دو راستینیاک در Father Goriot (بابا گوریو) با سیمای جوانی جاه‌طلب اما هنوز اخلاق‌مدار وارد صحنه می‌شود. او به پاریس آمده تا در جامعه اشرافی برای خود جایی باز کند و در آغاز، هنوز این توهم را دارد که می‌توان در جهان بی‌رحم قدرت و ثروت پیش رفت، بی‌آنکه از اصول عقب نشست.

بالزاک جذابیت راستینیاک را دقیقاً در همین مرز لرزان میان جاه طلبی و اخلاق می‌جوید. او نه فاسدترین شخصیت رمان است و نه بی‌رحم‌ترین، اما به‌تدریج یاد می‌گیرد که برای ماندن در بازی، باید سازوکار آن را بپذیرد. انتخاب‌هایش کوچک به نظر می‌رسند، اما مجموع آن‌ها تصویری از فرسایش تدریجی وجدان می‌سازد.

تلخی Father Goriot (بابا گوریو) در این است که راستینیاک در پایان به هیولایی آشکار بدل نمی‌شود؛ بلکه به چیزی شاید آشناتر و نگران‌کننده‌تر تبدیل می‌شود: انسانی که یاد گرفته با تباهی کنار بیاید. همین سازش است که او را از یک جوان همدل‌برانگیز به شخصیتی ناخوشایند بدل می‌کند.

Dune (تَل‌ماسه) اثر فرانک هربرت

فرانک هربرت در Dune (تَل‌ماسه) آگاهانه با انتظار خواننده از «قهرمان برگزیده» بازی می‌کند. پل آتریدیز در آغاز وارثی جوان، باهوش و تحت فشار است؛ شخصیتی که تمام عناصر کلاسیک یک منجی را با خود دارد. اما هربرت دقیقاً از همین الگو برای واژگون‌کردن آن استفاده می‌کند.

هرچه پل به جایگاه پیش‌گویی‌شده‌اش نزدیک‌تر می‌شود، روشن‌تر می‌شود که مسئله فقط رستگاری نیست، بلکه سازوکار خطرناک قدرت، اسطوره و ایمان جمعی است. او دیگر صرفاً یک فرد نیست؛ به نشانه‌ای سیاسی و مذهبی تبدیل می‌شود، و همین تبدیل، امکان داوری اخلاقی درباره او را تیره‌تر و هم‌زمان نگران‌کننده‌تر می‌کند.

پل از آن شخصیت‌هایی است که نفرت از او نه از سر ابتذال شرارت، بلکه از جنس هراس است. هربرت نشان می‌دهد که قهرمان‌سازی، وقتی با مذهب و قدرت سیاسی گره می‌خورد، می‌تواند به فاجعه‌ای تمام‌عیار بینجامد. به همین دلیل است که پایان Dune (تَل‌ماسه) حس پیروزی نمی‌دهد؛ بیشتر شبیه لحظه‌ای است که خواننده درمی‌یابد از چه کسی و تا کجا حمایت کرده است.

در انتها باید گفت وجه مشترک این چهار اثر در آن است که نفرت خواننده را ارزان به دست نمی‌آورند. آن‌ها ابتدا مجالی برای نزدیکی می‌سازند، بعد همان نزدیکی را به پرسشی اخلاقی تبدیل می‌کنند. خواننده فقط شاهد سقوط یک شخصیت نیست؛ شاهد لغزش معیارهای داوری خودش هم هست.

شاید به همین دلیل است که این قهرمانان، با وجود همه نفرتی که در پایان برمی‌انگیزند، از ماندگارترین چهره‌های ادبیات مدرن‌اند. آن‌ها یادآوری می‌کنند که خطرناک‌ترین شخصیت‌ها همیشه از ابتدا چهره خطرناک ندارند.

منبع: Big Think, April 29, 2026

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها