سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ نمایشنامه «اسب کهر» براساس رمان «آن اسب کهر را بنگر» نوشته امریک پرسبرگر نوشته شده. این اثر یکی از تجربههای اقتباسی یدالله آقاعباسی است؛ تجربهای که در آن تأکید اصلی رمان بر مفاهیمی چون دوستی و خیانت، در قالب نمایشنامه پررنگتر شده. او همچنین «رازهای گیلگمش» را بر اساس حماسه گیلگمش از قدیمیترین اسطورههای جهان نوشته است. او با فاصله گرفتن از روایت اصلی، برداشتی شخصی از این اثر ارائه کرده است.
آقاعباسی، با اشاره به این دو نمایشنامه اقتباسی که بهتازگی از سوی نشر قطره منتشر شده، گفت: اقتباس دارای شیوههای مختلف است. گاهی اقتباس کاملاً نعلبهنعل و وفادار به متن است، گاهی از متن استفاده میکنید و گاهی فاصله بسیار زیادی از متن میگیرید و با استفاده از یک عنصر اثر به بازآفرینی میرسید. در این شکل رمان یا داستان به فیلم، فیلمنامه، سریال یا نمایشنامه تبدیل میشود. بارها آثار بزرگ جهان به نمایشنامه تبدیل شدهاند، از جمله مثلاً «جنایت و مکافات» بارها به نمایشنامه تبدیل شده و در صحنههای مختلف به اجرا درآمده است.
او با این توضیح که یکی دیگر از شیوههای اقتباس، دقیقاً همان چیزی است که نویسنده میخواهد، با همان پرداخت اثر، البته با این تفاوت که ممکن است آن را خلاصه یا موجز کند، به نمایش تبدیل کند، ادامه داد: درباره فیلم یا سریال هم همین است و تفاوتی نمیکند. اما شیوه دیگر این است که فقط از بخشی از اثر استفاده میشود و باقی آن را با خلاقیت خودمان بازآفرینی کنیم. ممکن است نکتهای را بگیریم، گوشهای از اثر را انتخاب کنیم یا از تأثیر و ایده آن استفاده و تبدیل به نمایش شود.
تبدیل اقتباس به اثر تألیفی
آقاعباسی با بیان اینکه بسیاری از آثار بزرگ جهان به همین روش اقتباس شدهاند، بیان کرد: مثلاً گروتفسکی اغلب نمایشهایی که کار کرده، براساس آثار مهم بودهاند، منتها اسم آنها را تغییر داده و کار خودش را کرده است؛ یعنی یک اثر تألیفی را براساس نمایشنامهای خلق کرده است؛ مثل نمایشنامه «هملت» یا «دکتر فاستوس». در این شکل اثر دیگری خلق شده؛ البته این موضوع را گفته است که این آثار که نوشته و اجرا شدهاند اقتباس از کدام اثر هستند. این هم در حقیقت رعایت امانت است. ضمن اینکه خلاف نظر نویسنده اصلی هم کاری انجام نشده، یعنی به روح اثر اصلی لطمهای نخورده است.
این استاد دانشگاه افزود: اینکه بخواهیم دقیقاً متن اصلی را رعایت کنیم، خیلی با آن موافق نیستم و آن را چندان موثر نمیدانم. اما اینکه از اثر اصلی استفاده کنیم و در عین حال حرف زمانه را بزنیم که اگر مثلاً شکسپیر امروز بود، اینطور مینوشت و به اصطلاح شیوههای زمان خودمان را به کار ببریم، بهشرط آنکه به متن اصلی خیانت نکنیم، روش بهتری است. این نوع اقتباس میتواند به آفرینش هنری و ادبی مستقل تبدیل شود، در هر صورت اقتباس نوعی آفرینش است.
آقاعباسی درباره نمایشنامه «اسب کهر» که براساس رمان «آن اسب کهر را بنگر» نوشته امریک پرسبرگر نوشته است، گفت: این اثر وفادارتر به رمانی است که آن را ترجمه کردم. در این نمایشنامه، تأکیدم همان تأکید مسائل رمان بود، فقط آنها را پررنگتر کردم. دوستی و خیانت دو موضوعی هستند که در این اثر برایم بسیار جالب بودند.

ترجمه رمان «آن اسب کهر را بنگر»
او با این توضیح که رمان «آن اسب کهر را بنگر» بسیار برایم جذاب بود، ادامه داد: زمانی که فیلم آن به کارگردانی فرد زینهمان را دیدم بسیار به آن علاقهمند شدم. از آن آثاری بود که در آن زمان بهنوعی روشنفکرانه بهشمار میآمدند و فقط در برخی سینماها نمایش داده میشدند. اوایل انقلاب بود، فکر میکنم فیلم را در یکی از سینماهای تهران دو یا چند نوبت نمایش میدادند. مدتی بعد در یک کهنهفروشی در خیابان انقلاب کتاب دست دوم رمان را خریدم و بدون تردید آن را ترجمه کردم.
این نمایشنامهنویس، کارگردان و مترجم، افزود: بعدها متوجه شدم ترجمه بازاری بسیار قدیمی، با نام «گروگان» از این کتاب منتشر شده که البته ترجمه خوبی نبود. سالها پس از چاپ کتابی که ترجمه کرده بودم و نشر جامهدران منتشر کرد؛ ترجمه دیگری با عنوان «کشتن موش در روز یکشنبه» نیز از این اثر به بازار آمد که برگردان خوبی بود.
آقاعباسی با بیان اینکه رمان «آن اسب کهر را بنگر» همچنان با من بود و سرانجام در فرصتی که پیش آمد آن را به نمایشنامه برگرداندم، کارگردانی و خودم در نقش «آرتیگز» بازی کردم، بیان کرد: این اجرا حدود یک ماه روی صحنه بود. متاسفانه نمیدانم چرا عکسهای نمایش، برخلاف سه نمایشنامه دیگر، یعنی «رازهای گیلگمش»، «شب سیاوشان» و «منم میرزارضا»، که تقریباً همزمان با هم چاپ شدند، در کتاب نیامده است.
روایت یک دوستی در دل خیانت
او درباره محتوای این اثر نمایشی، بیان کرد: چریکی انقلابی به نام آرتیگز، پس از جنگ اسپانیا تلاش میکند شعله مبارزه را روشن نگه دارد. او هر چند وقت یکبار حملهای انجام میدهد. بعد کشیشی وارد ماجرا میشود که بهدلایلی تصمیم میگیرد به این فرد کمک کند. آرتیگز اساساً اعتقادی به کشیش و کلیسا ندارد، اما وقتی در طول ماجرا متوجه میشود که او راست میگوید و میفهمد که اگر کاری نکند، این کشیش آسیب خواهد دید، تصمیم میگیرد او را نجات دهد. در ضمن خبرچینی را هم که او را فریب داده از میان بردارد. او خودش را فدای دوستیای میکند که در طول یک شب و در جریان گفتوگوها شکل گرفته است. او در این گفتوگو متوجه میشود که انسانیت به این نیست که فرد چه کسی باشد و در چه موقعیتی یا با چه لباسی قرار داشته باشد؛ هر کسی میتواند در هر موقعیتی و با هر لباسی انسان باشد. از این جهت تلاش میکند آن کشیش را نجات دهد. در آخرین لحظه فرصتی پیش میآید که او بین زدن دشمن و کارلوس خبرچین خائن دومی را میزند و به این ترتیب خودش را فدا میکند. در نهایت نیز این سؤال پیش میآید که چرا چنین کاری کرد و چرا خودش را فدا کرد.
آقاعباسی با بیان اینکه در حقیقت تأکید متن بر خیانت و دوستی است، افزود: خبرچینی که در لباس دوستی به او خیانت میکند و او سعی دارد آن فرد را مجازات کند. کشیش جوانی که صادقانه و براساس اعتقادش به کمک او آمده است. دوستی، خیانت نکردن، فداکاری، نجات انسان، برآوردن آرزوی یک بیمار دممرگ (مادر آرتیگز که از کشیش میخواهد به پسرش خبر بدهد که برایش تله گذاشتهاند) نگه داشتن شعله روشنیبخش است؛ مانند یک شمع کوچک که میخواهد آن را نگه دارد.
نمایشنامهای با ساختار دراماتیک مشخص
او این نمایشنامه را از نظر دراماتیک، بسیار خوشساخت دانست و افزود: شخصیت و موقعیتها مشخص هستند و از تصویری که گفته شد استفاده کردم. البته خود رمان و فیلم سینمایی نیز این موضوع را به شکل بسیار خوبی تصویر کردهاند. بنابراین بسیار ساده به آن نگاه میکنم، یعنی یک شعله دوستی، خیانت نکردن، صداقت و حفظ یک مرام و یک شیوه انسانی.
آقاعباسی با این توضیح که به غیر از «اسب کهر» بقیه نمایشنامههایی که نوشتهام، از شیوه تلفیقی میان نمایش ایرانی و نمایش اروپایی استفاده شده، بیان کرد: «اسب کهر» را کاملاً به شیوه اروپایی کار کردم، چون خود اثر چنین شیوهای را میطلبید.

او همچنین نمایشنامه «رازهای گیلگمش» را اقتباسی از اسطوره گیلگمش دانست و بیان کرد: این اثر مربوط به چند هزار سال پیش است و به فارسی هم، براساس الواحی که پیدا شدهاند، ترجمه شده. یکی از ترجمهها نیز توسط داوود منشیزاده انجام شده که آن را احمد شاملو به زبان شاعرانه درآورده است.
آقاعباسی با این توضیح که در «گیلگمش» نوع استفاده اقتباس هم وفاداری به متن است و هم برداشت من و استفاده برای این زمان را بیان میکند، گفت: در این اسطوره، گیلگمش، پادشاه شهر و فردی ظالم است. مردم نزد خدایان شکایت میکنند که او بسیار آنها را آزار میدهد. خدایان موجودی انسانی به نام انکیدو را خلق میکنند. انکیدو در بیابان و در میان وحوش زندگی میکند. بعد گیلگمش خودش زنی را میفرستد تا او را با زندگی انسانی آشنا کند و به شهر بیاورد. این اتفاق میافتد و در مواجههای که میان آنها شکل میگیرد، این دو با یکدیگر درگیر میشوند و کشتی میگیرند، اما انکیدو بر گیلگمش تأثیر میگذارد و در حقیقت او را آدم میکند.
او ادامه داد: در واقع دو زن هستند که گیلگمش را آدم میکنند. یکی همان دختر شادی است که فرستاده شده بود انکیدو را بیاورد. او انسانیت را از طریق انکیدو، موجود خاکی به گیلگمش یاد میدهد و خرد را به او میآموزد. زن دیگری نیز وجود دارد که قبلاً عاشق گیلگمش بوده و او را رها کرده است. این زن، سیدوری، هم به او کمک میکند. در یک بازگشت، صحنهای عاشقانه داریم که در آن سیدوری راه را به او نشان می دهد. این سیری است که در آن ماجرا اتفاق میافتد و زنان به گیلگمش کمک میکنند، البته نمادین و اسطورهای است.
نمیخواهم بمانم و مردم بمیرند
آقاعباسی که حرکت و جستوجوی گیلگمش به سمت جاودانگی را به متن اضافه کرده است، بیان کرد: در اصل حماسه، زمانی که گیلگمش میرود و با شخصی به نام اوتاناپیشتم روبهرو میشود، به او گفته میشود که در جایی گیاهی وجود دارد؛ اگر آن گیاه را بخوری، جاودانه میشوی و دیگر نمیمیری. اما کاری که من در این نمایشنامه انجام دادم این بود که گیلگمش از او میپرسد،تو چه کار کردی که جاودانه شدی؟ و او وقتی ماجرا را تعریف میکند، میگوید که با خدایان دست به یکی کردم تا آدمها را از بین ببرند و فقط تعدادی از آنها را، به گفته خودشان، نجات دادم. بعد به گیلگمش میگوید که همینجا بمان و برنگرد. کاری برای مردم نکن و کاری برای انسانها انجام نده؛ فقط به فکر خودت باش.
این مترجم، افزود: گیلگمش بر سر دوراهی قرار میگیرد و میگوید، من نمیخواهم بمانم و مردم بمیرند. نمیخواهم بمانم و همه هلاک شوند و از بین بروند. نمیخواهم همه را بکشم تا خودم جاودانه شوم یا خدا شوم. این پیشنهاد را رد میکند، برمیگردد و میمیرد. در لحظهای که میمیرد، مردم از او استقبال میکنند. جسدش را روی دوش خود حمل میکنند و بهعنوان یک قهرمان از او استقبال میکنند؛ کسی که به مردم پشت نکرد، کسی که جاودانگی را به بهای از بین رفتن مردم انتخاب نکرد. این حرفی بود که به اسطوره اضافه کردم و ماجرا را به این شکل گسترش دادم. این برداشت من از آن اسطوره بود.
نظر شما