سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - سایه برین: افسانههای عامیانه، فارغ از مرزهای جغرافیایی و تفاوتهای فرهنگی، در بسیاری از نقاط جهان روایتهایی را در خود جای دادهاند که در لایههای عمیقتر، شباهتهای قابلتوجهی با یکدیگر دارند. مجموعه دوجلدی افسانههای عامیانه ایرانی و روسی نیز با تکیه بر همین اشتراکات، روایتی تصویری از گفتوگوی میان دو سنت فرهنگی ارائه میکند؛ مجموعهای که پنج جفت افسانه ایرانی و روسی را در کنار یکدیگر قرار داده و مخاطب را با شخصیتها، موقعیتها و جهانهایی روبهرو میکند که گاه با وجود فاصله جغرافیایی و تاریخی، وجوه مشترک بسیاری دارند.
این مجموعه توسط انتشارات صدرا_مسکو با حمایت بنیاد ابنسینا و همکاری کتابخانه دولتی کودکان روسیه (РГДБ) و انجمن «راستیم چیتاتلیا» (Растим читателя) منتشر شده است. در این میان، تصویرگری نیز نقش مهمی در برقراری این گفتوگوی فرهنگی دارد؛ چراکه تصویرگر باید ضمن وفاداری به فضای افسانهها، میان عناصر بومی و تخیل تصویری خود نیز پیوند برقرار کند.
نجلا مهدوی، تصویرگر ایرانی، یکی از هنرمندانی است که در این مجموعه به تصویرگری پرداخته و داستان «متل سیمرغ» را تصویرگری کرده است. تصاویر او در کنار روایت افسانه، با بهرهگیری از عناصر و نشانههای تصویری ایرانی، نگاهی معاصر به جهان این داستانها ارائه میدهد. اهمیت این حضور زمانی بیشتر میشود که بدانیم تصاویر دو پروژه «مرد اندوهگین» از مجموعه «هزار و یک شب» و «متل سیمرغ» از همین مجموعه، در مسابقه بینالمللی تصویر کتاب روسیه به عنوان برگزیده نخست بخش ادبیات داستانی انتخاب شدهاند. همچنین تصاویر داستان «نصفهنیمه» این مجموعه با تصویرگری مهشید دارابی نیز به عنوان برگزیده به این بخش راه یافته است.
مهدوی در گفتوگو با ما از تجربه تصویرگری افسانههای ایرانی و روسی، تأثیر ادبیات و نگارگری ایرانی بر شکلگیری تصاویر، شباهتهای میان دو فرهنگ و تلاش برای ایجاد زبانی تصویری سخن میگوید که بتواند برای مخاطب ایرانی و روس جذاب و قابلارتباط باشد. متن کامل این مصاحبه را با هم میخوانیم.

ایده و نگاه اولیه شما برای تصویرگری مجموعه دوجلدی افسانههای عامیانه ایرانی و روسی چه بود و از همان ابتدا چه ویژگیای در این افسانهها توجه شما را به خود جلب کرد؟
در نگاه اول، پیشنهاد تصویرگری یک داستان از این مجموعه برای من بسیار جذاب بود. من هم مانند بسیاری از ایرانیهای همنسل خودم با ادبیات کودک روسیه بزرگ شدم و در نوجوانی و جوانی با ادبیات کلاسیک روسیه و بعدها، تا حدی با ادبیات معاصر روسیه (قرن بیستم) آشنا شدم. در مواجهه با این پروژه متوجه شدم کتابهای منتشر شده در ایران با ناشران روس و یا همچنین افسانههای عامیانهای که مثلاً انتشارات امیرکبیر منتشر میکرد، بخش مهمی از تجربه ادبی نسل ما را شکل دادهاند. بعدها نیز نویسندگانی از قبیل بولگاکوف و شولوخوف و اگر به دورههای قدیمیتر برگردیم، تولستوی، چخوف، داستایفسکی و دیگر نویسندگان روس، نویسندگانی بودند که نسل ما و همه کسانی که کتابخوان بودند با آثارشان خو گرفته بودند و میتوان گفت بخش بزرگی از قفسههای کتاب ما را تشکیل میدادند.
بنابراین، برای من این پروژه جدا از بار فرهنگ ایرانی از دو جهت بسیار جذاب بود؛ هم به دلیل تأثیری که ادبیات کودک روسیه بر من گذاشته بود و هم به دلیل تأثیر ادبیات کلاسیک روسیه. در هر پروژهای، زمانی که با یک متن مواجه میشوم، طبیعتاً مطالعات تصویری و مطالعات نظری مرتبط با آن پروژه را انجام میدهم و در مرحله بعد، متن از فیلتر تجربههای زیسته و حتی حالوهوای آن زمان من عبور میکند تا به تصویر برسد. زمانی که این کتاب به من سفارش داده شد، درگیر چند پروژه نمایشگاهی بودم و در کنار آن، پیشنهاد ارزشمند دیگری مرتبط با ادبیات کلاسیک ایران داشتم. پس از پایان پروژه های نمایشگاهی تصمیم گرفتم ابتدا این پروژه را انجام دهم و سپس به سراغ پروژه ادبیات کلاسیک بروم. میتوانم بگویم در سه ماه پایانی سال ۱۴۰۴ بهطور کامل روی این پروژه متمرکز شدم.
طبیعتاً احساس کردم باید این پروژه را بهگونهای اجرا کنم که هم برای مخاطب روس و هم برای مخاطب ایرانی، از نظر تصویری، جذاب باشد. در طراحی لباس شخصیتها به اشتراکات میان روسیه و ایران فکر کردم و شاید بتوان گفت لباس اقوامی که در جمهوریهای شوروی سابق زندگی میکردند و پیشینه پوشش ایرانی داشتند، یکی از نقاط اشتراک مورد نظر من در طراحی لباس بود. در این کار همچنین تحت تأثیر نگارگری ایرانی بودم و بهطور کلی فکر میکنم در وهله نخست، بهصورت ناخودآگاه و در مراحل بعدی آگاهانهتر، از نگارگری ایرانی تأثیر گرفتهام. نخستین فریمی که کار کردم، فکر میکنم صحنهای بود که سه برادر به دنبال ابری که از آن خون میچکد می تازند و به چاهی میرسند که دزد انارهای جواهرگون با دانه های همچون گوهر شبچراغ به آنجا رفته و پنهان شده است.
در آن دوره، این صحنه برای من بسیار حس آشنایی داشت. نظر ناشر این بود که پسزمینه در بیشتر صفحات سفید باشد تا با صنعت نشر در روسیه متناسب باشد. من برای این کار یک سرخ ایرانی را انتخاب کردم و آن صحنه، به نظرم، بسیار تحت تأثیر کهنالگوها و گنجینهای از نقاشی ایرانی که در ذهن من وجود داشت، شکل گرفت. مواجهه من با پروژه به این صورت بود که ابتدا از صحنهای که ارتباط عاطفی بیشتری با آن داشتم شروع کردم و اینطور نبود که کار را به ترتیب از صفحه نخست تا پایان پیش ببرم. همین مسیر و تلاش برای ایجاد یک سوگیری تصویری که هم برای مخاطب ایرانی و هم برای مخاطب روس جذاب باشد، در شکلگیری تصاویر مؤثر بود.

در این مجموعه با پنج جفت افسانه ایرانی و روسی مواجهیم که با وجود تفاوتهای فرهنگی، شباهتها و همپوشانیهایی با یکدیگر دارند. این شباهتها در طراحی شخصیتها و فضای تصویری داستانها چه تأثیری بر انتخابهای شما داشت؟
همانطور که گفتم، این پروژه به من این امکان را داد که از گنجینه تصویری ایرانی که در ذهن داشتم استفاده کنم. البته باید این نکته را هم بگویم که زمانی که کار را آغاز کردم، دقیقاً نمیدانستم قرار است این اتفاق بیفتد. میدانستم پنج افسانه روسی و پنج افسانه ایرانی داریم، اما در ابتدای پروژه نمیدانستم که این افسانهها قرار است تا این اندازه با یکدیگر همپوشانی داشته باشند. با این حال، از همان ابتدا میدانستم که میتوانم از این گنجینه غنی تصویر ایرانی و گنجینه رنگهای ایرانی استفاده کنم و سویه جذاب فرهنگ ایران را برای مخاطب کودک و نوجوان روس و همچنین مخاطب کودک و نوجوان و حتی بزرگسال ایرانی و روس به نمایش بگذارم.
در عین حال میدانستم که تصویرگر روس نیز با پیشینه فرهنگی خودش وارد این پروژه خواهد شد و این تفاوتها خود میتوانند بسیار جذاب باشند. با این حال، تلاش کردم در طراحی لباسها و فضاها، محیطی را شکل دهم که هر دو گروه مخاطبان بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند. همانطور که میدانید، لباسهای رزم، فضای قصرها، آداب گذشته و حتی طبیعت میتوانند شباهتهای زیادی با یکدیگر داشته باشند. طبیعت ایران و روسیه نیز در برخی ویژگیها قابل مقایسه است. همچنین خطه شمال ایران، که من از آنجا آمدهام، یعنی مازندران، میتواند شباهتهایی با بخشهای گستردهای از روسیه داشته باشد. طبیعت، پوشش و توجه به افسانههای قدیمی، اشتراکاتی میان ایران و اروپا و در این مورد خاص میان ایران و روسیه ایجاد میکند و همین موضوع برای من ایدهای الهامبخش بود.

شخصیتهایی مانند سیمرغ و مرغ آتشین یا پسرک نصفهنیمه و پسرک بندانگشتی، در دو فرهنگ ریشههای متفاوتی دارند اما از نظر کارکرد و ویژگیهای روایی به یکدیگر نزدیکاند. برای به تصویر کشیدن این شخصیتهای مشابه، چگونه میان هویت ایرانی و روسی آنها تمایز ایجاد کردید؟
من درباره پروژهای که خودم کار کردم میتوانم توضیح بدهم؛ درباره پروژههای دیگری که دوستان تصویرگر، چه عزیزان تصویرگر ایرانی و چه استادان تصویرگر روس، انجام دادهاند، طبیعتاً خود آنها باید نظر بدهند. من داستانها را خواندم و انتخاب کردم. داستان سیمرغ در میان این داستانها برای من بسیار جذاب بود. میزان غنا و جادویی بودن داستان و مسیری که قهرمان طی میکند، سقوط و هبوطی که تجربه میکند و سپس بازگشت او به خاستگاه اصلیاش به یاری سیمرغ، همه این موارد تأثیر زیادی بر من گذاشتند و ایدههای تصویری خوبی به من دادند.
قطعاً در داستانهای فرهنگ عامه ملل اشتراکاتی وجود دارد. در مورد خودم فکر میکنم مجموعه داستانهای عامیانه روسی که انتشارات امیرکبیر دههها پیش منتشر کرده بود، این اشتراکات را در ذهن من پررنگ کرد. شاید اگر به سراغ روایت روسی میرفتم، عناصر بسیار زیادی در آن روایتها وجود داشت که میتوانستم از آنها استفاده کنم؛ از ترجیعبندهایی که در پایان داستانهای عامیانه میآیند تا آن کلبههای خاص و جادویی. همه این عناصر برای من الهامبخش بودند و اتفاقاً بسیار جذاب میشد که بخواهم آنها را به شکل تصویری روایت کنم. اما درباره داستان خودم که سیمرغ بود، تصور کنید گنجینهای از تصاویر و افسانههایی که طی دههها خوانده بودم، به شکلی با یکدیگر درآمیختهاند و خروجیای از آنها شکل گرفته است که قطعاً تحت تأثیر نگارگری ایرانی قرار دارد، اما نه در یک مواجهه سنتی؛ بلکه در قالب برداشتی امروزی و حتی میتوانم بگویم برداشتی بسیار شخصی از این گنجینه.

افسانههای عامیانه معمولاً سرشار از عناصر نمادین، خیالانگیز و گاه موجودات فراطبیعی هستند. در تصویرگری این مجموعه تا چه اندازه به تصویرهای سنتی و ریشههای فرهنگی هر دو کشور وفادار ماندید و چقدر به برداشت شخصی و نگاه امروزی خودتان میدان دادید؟
من معلمم و در مورد دانشآموزان و دانشجویانم همیشه سعی میکنم این آگاهی و هشیاری را در درون خودم زنده نگه دارم که آنها در کنار اینکه فرزندان فرهنگ ایران هستند، فرزندان جهان نیز محسوب میشوند و از سرچشمههای فرهنگی و تصویری جهان نیز تغذیه کردهاند؛ از مانگا و انیمه گرفته تا آثار تصویری غرب.
فکر میکنم بسیار جذاب باشد که کودکان هم از پیشینه فرهنگی بسیار غنی و ارزشمند خودمان استفاده کنند و هم از آن ثروت جهانی، یا بهتر بگویم میراث جهانی، که متعلق به همه ماست. در مورد خودم نیز همینطور است. فکر میکنم مجموعهای از کتابهای قرون وسطایی اروپایی که البته همه ما دیدهایم، تصاویر محو از مایل نگاری روسی، چاپهای سنگی ایرانی و تصویرگریهای شاهنامههای قدیمیو بافته های ایرانی، مجموعهای از همه این موارد، بر من تأثیر گذاشتهاند. میتوانم بگویم که شاهنامههای قدیمی احتمالاً تأثیر پررنگتری بر من گذاشتهاند؛ دیوها، سیمرغ و همه این عناصر را در نظر بگیرید؛ گویی برآیندی از همه اینها در ذهن من وجود داشته است؛ هم میراث جهانی و هم میراث ایرانی.
در پایان این پروژه میتوانم بگویم که برداشت من از تصاویر همین است و نقدهایی که از منتقدان دریافت میکنم نیز نشان میدهد که آنها چنین نظری دارند. نهایتا، نسل من نیز، فرزند جهان هستم. در عین اینکه از میراث ایران بهشدت لذت میبرم و از این ریشهها بهره میگیرم، از میراث جهانی نیز استفاده میکنم. این تصاویر نیز صرفاً سنتی نیستند. سیمرغ، دیوها و داستانهایی که در آنها دیوها حضور دارند و همچنین پرسیمرغ و این عناصر، ظرفیت بسیار زیادی برای کار داشتند و به من کمک میکردند تلاش کنم تصاویری خلق کنم که امیدوارم برای مخاطب جذاب باشند. با این حال، همیشه برداشت شخصی و نگاه امروزی خود تصویرگر نیز دخیل است. حتی تصویرگر تلاش میکند کدهای تصویری خاصی در اثر قرار دهد. برخی از این کدها توسط مخاطب کشف میشوند و برخی دیگر مانند یک بازیگوشی یا رازی میان کتاب و تصویرگر باقی میمانند. حتی میتوانم بگویم مجموعهای از رویدادها، اشعار، و موسیقی معاصر را نیز هنگام کار به یاد میآوردم و در برخی از صحنههای کتاب به آنها فکر میکردم. به هر حال، ما جدا از زمانهای که در آن هستیم، زیست نمیکنیم.

تصویرگر در کتابهای افسانهای برای کودکان و نوجوانان فقط روایت مکتوب را بازنمایی نمیکند، بلکه بخشی از جهان داستان را خودش میسازد. در این مجموعه تا چه اندازه تصاویر شما مکمل متن هستند و تا چه اندازه روایت مستقلی را به مخاطب ارائه میکنند؟
من هم همانطور که همه تصویرگران در تمام پروژههایشان انجام میدهند، همزمان با تصویرگری به تألیف نیز دست میزنم. یعنی میتوان گفت در کتاب تصویری دو مؤلف داریم؛ نویسنده و تصویرگر. زمانی که شما دست به تألیف میزنید و درگیر فرآیند خلاق میشوید، یکی از ارزشها این است که به متن وفادار باشید. وفاداری به متن به این معنا نیست که دقیقاً همان چیزی را که گفته شده، به شکلی خشک بازنمایی کنید؛ بلکه به این معناست که تصویر شما مکملی برای روایت متن باشد و آن روایت را به شکل تصویری بازآفرینی کند تا مخاطب کودک، نوجوان یا بزرگسال بتواند با دنبال کردن تصاویر، آنچه را که در متن روایت شده است، روشنتر و شاید جذابتر ببیند و دنبال کند. اما بخش دیگری نیز وجود دارد و آن این است که شما به این جهان، عمق و غنای بیشتری بدهید. این میتواند نوعی بازیگوشی باشد؛ مثلاً خرگوشی که در صحنه تعقیب و گریز اسبها قرار دادهام، شاید فیگورش تا حد زیادی از جهان نگارگری ایرانی آمده باشد. آن خرگوش نیز در واقع در حال دویدن به دنبال ملکمحمد و برادرانش در جستوجوی دزد انارها و آن ابر خونبار است.
میتواند این باشد که در صحنهای که ملکمحمد نزد پادشاه سرزمین زیرین میرود و میگوید من از این ثروت میگذرم و میخواهم به سرزمین خودم برگردم و به عهد خود وفادار باشم، خنیاگرانی در باغ برای شاهزادهخانم مینوازند یا ندیمانی از پشت طاقیهای کاخ عبور میکنند و عناصری از پذیرایی و آداب ایرانی را با خود حمل میکنند. میتواند این باشد که در بعضی از صحنهها، روایت تصویری به بافت یک فرش نزدیک شده است. در بعضی صحنهها نیز این موضوع بسیار آشکار است؛ مانند صحنهای که دو قوچ با یکدیگر میجنگند و یکی از آنها به جهان بالا و دیگری به جهان زیرین خواهد رفت و در آنجا یک حاشیه کامل فرش کار شده است. در برخی صحنهها نیز ممکن است تنها حاشیهای شبیه فرش به تصویرگری معمول اضافه شده باشد. همچنین ممکن است در صحنهای، ترکیبی میان بازیهای رایانهای قدیمی و فرش شکل گرفته باشد؛ مانند صحنهای که توضیح داده میشود سه دیو کشته شدهاند و ملکمحمد زانو میزند تا از دختر سوم خواستگاری کند. این میتواند یک گوشهچشم به مخاطب کودک و نوجوان و یک گوشهچشم به فرهنگ و صنایع دستی ایران باشد. این عناصر میتوانند بدون اینکه وفاداری متن از دست برود، جزئیات جذابی به داستان اضافه کنند و مخاطب را با خود همراه کنند.

کار با افسانههای عامیانه دو فرهنگ متفاوت، احتمالاً با چالشهایی در شناخت فضای تاریخی، جغرافیایی، پوشش، معماری و نمادهای فرهنگی همراه است. برای رسیدن به فضای درست و باورپذیر هر داستان چه تحقیقاتی انجام دادید؟
صحنههایی در داستان سیمرغ وجود داشت که یک جهان را به همان جهانی که ما میشناسیم، پیوند میداد؛ جهانی که در یک بازنمایی افسانهای، ملکمحمد و برادرانش از آن آمدهاند. سپس ملکمحمد درون چاهی قرار میگیرد و باید به جهانی سقوط کند که هفت طبقه زیر جهانی است که ما میشناسیم. من در بعضی از بخشها سعی کردم این جهان را تا حدی متفاوت کنم؛ نه بسیار زیاد، زیرا در آنجا نیز با انسانها سروکار داریم، اما به هر حال جهان آنها تفاوتهایی دارد.
برای مثال، آن طرح فرشمانند روایت صحنهای است که در آن شرح داده میشود، دو قوچ خواهند آمد و یکی از آنها اگر با آن همراه شوی، تو را به سرزمین خودت بازمیگرداند و دیگری برعکس، تو را به پایین میبرد. من سعی کردم این جهان را با دو معماری متفاوت در بافت آن فرش نشان دهم. یا دربار پدر ملکمحمد را تا حدی شبیه یک دربار قدیمی ایرانی طراحی کردم و درباری را که او در جهان زیرین به آن وارد میشود، تا حدی متعلق به فرهنگ یا کشوری دیگر نشان دادم. همیشه در هر پروژهای چنین است که شما باید یک مطالعه تصویری و یک مطالعه نظری نیز داشته باشید.
به نظر شما تصویرگری مشترک یا مقایسهای افسانههای ایرانی و روسی چه ظرفیتی برای معرفی فرهنگ و ادبیات ایران به مخاطب روس و در مقابل، آشنایی مخاطب ایرانی با فرهنگ روسیه دارد؟
من فکر میکنم این پروژه ظرفیت بسیار گسترده و عمیقی در این راستا دارد. بهویژه اگر این تصویرگری مشترک یا به قول شما مقایسهای برای مخاطب کودک و نوجوان انجام شود، به دلیل اینکه میدانیم تأثیرپذیری و کنجکاوی در این سنین قویتر و قدرتمندتر است. فکر میکنم این موضوع ظرفیت آن را نیز دارد که نه فقط فرهنگ و هنر که حتی شباهتهای های اقلیمی و انسانی را پیش رو قرار دهد. امروز نیز به لطف اینترنت، شباهت بسیاری از آداب و رسوم را میبینیم.
یک مثال ساده بزنم؛ البته فکر نمیکنم نیاز باشد این بخش را در مصاحبه بیاورید. در مازندران یکی از غذاهای رایج برای سوگواری، کشمشپلو است. حتی از غذاهای رایج در ایام محرم است. صفحه یک دختر جوان روس را در شبکههای اجتماعی دنبال میکردم و میدیدم که آنها در مراسم سوگواری مادربزرگش، همین کشمشپلوی مازندرانی را داشتند. آدم فکر میکند یک غذای کاملا بومی است و حالا نمیدانم واقعاً از این سمت به آنجا رفته یا از آن سمت به اینجا آمده یا اصلاً یک اقتضای طبیعی و اقلیمی بوده است. آنها نیز همین غذا را دارند و وقتی در روسیه از دوستانم پرسم و جوانی میکردم گفتند که این غذا، غذای مخصوص سوگواری است.
من فکر میکنم ما شباهتهای زیادی داریم. حالا میتوانید این بخش مربوط به غذا را خودتان حذف کنید. به نظرم این شباهتها شاید به دلیل نزدیکی اقلیمی، رفتوآمدها، تجارت و موارد دیگر شکل گرفته باشند. اما نشانگر نوعی خویشاوندی به معنای شباهت و اشتراک است. برای خود من، زمانی که کودک و نوجوان بودم و در اوایل جوانی، فرهنگ روسیه بسیار جذاب بود؛ به این دلیل که با افسانههای عامیانه روسی، ادبیات کودک و نوجوان روسیه و بعدها ادبیات کلاسیک و معاصر آنها بزرگ شده بودم.
شاید وقتی بزرگتر میشوید و جهان را از منظر دیگری میبینید و آن مباحث ژئوپلیتیک، مرزهای سیاسی و مسائل دیگر پیش میآیند، ممکن است از آن شباهتها فاصله بگیرید و حتی نوعی گارد داشته باشید؛ اما وقتی به شباهتهای موجود نگاه میکنید، متوجه میشوید که این یک گنجینه جهانی است و چه شباهتهای شیرینی در این افسانههای عامیانه وجود دارد؛ با همه معصومیتشان، با همه رازآلودگی و آن جادوی وحشی و افسانهای که در آنها وجود دارد. با خود میگویید چقدر خوب است که در واقع مخاطبان اصلی، یعنی کودکان، به این گنجهای مشترک دسترسی داشته باشند.
برای من این پروژه بسیار جذاب بود. بسیار ممنونم از نشر صدرای مسکو که این فرصت را در اختیار ما قرار داد و همچنین از خانم مهشید دارابی که هماهنگی این پروژه را در ایران برعهده داشتند. پروژه بسیار ارزشمندی است و امیدوارم این کتابها به دست مخاطب کودک و نوجوان ایرانی نیز برسد. چیزی که برای خود من بسیار جذاب است، بازروایت و بیشتر و بیشتر روایت کردن این افسانههای مشترک برای مخاطب ایرانی است؛ ویک دغدغه شخصی: رسیدن پروژه هایی از این دست به طیفی از مخاطبان که دغدغه همیشگی من هستند؛ یعنی دانشجو معلمانی که قرار است مسیر معلمی و تدریس را در ایران پیش ببرند. زیرا معلمان علیرغم همه ی دشواری ها، مروجین ارزشمند فرهنگ و کتابخوانی در ایران هستند.
نظر شما