سرویس بینالملل خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- الهه شمس: هیمیش کلی (Hamish Kelly)، نویسنده استرالیایی، نزدیک به دو دهه با مهارت خواندن کلنجار رفت. او در نخستین کتابش، روزهای تلخ دبستان را چنین به یاد میآورد: «حروف در واژهها گیجکننده بودند و کلمات شبیه هم به نظر میرسیدند. هر سال اوضاع دشوارتر میشد؛ ریاضی هم دو برابر سختتر بود چون خواندن زیادی میخواست. تا کلاس پنجم کاملاً از خودم ناامید شده بودم و احساس حماقت میکردم. با اینکه پدر و مادر و معلمانم مدام خلاف این را میگفتند، حسم تغییر نمیکرد؛ اضطراب امانم را بریده بود و اعتمادبهنفسم از دست رفته بود.»
آنچه هیمیش تجربه کرده، نمونه بارز «اضطراب خواندن» است؛ هراس و تشویشی افراطی که کودک را در مواجهه با کتاب و متن فلج میکند. در هشت سال گذشته، حجم پژوهشها پیرامون این معضل آموزشی پنج برابر شده و حالا دانشمندان به پاسخ یک پرسش بنیادین نزدیکتر شدهاند: آیا ضعف در خواندن عامل اضطراب است، یا اضطراب باعث ضعف در خواندن میشود؟
پژوهشی طولی که در «مجله روانشناسی تربیتی» (Journal of Educational Psychology) منتشر شده، پاسخی روشن به این معما میدهد. محققان با پیگیری هشتساله توانایی خواندن ۴۹۹ کودک در پایههای اول تا هشتم، دریافتند که ضعف در خواندن در پایه اول دبستان و نحوه پیشرفت در سالهای بعد، عامل اصلی بروز اضطراب خواندن در نوجوانان پایه هشتم است. یافتههای مطالعهای دیگر در فنلاند نیز نشان میدهد که ضعف روخوانی در کلاس اول، دقیقاً پیشبینیکننده اضطراب شدیدتر در کلاس دوم خواهد بود.
این کشف پرده از یک «چرخه باطل» برمیدارد. ماجرا از جایی آغاز میشود که کودک در یادگیری خواندن از همکلاسیهایش جا میماند. این حس عقبماندگی، تصویری منفی از خود در ذهنش میسازد: «من خواننده بدی هستم.» همین باور، هراس از کتاب و خواندن در جمع را تشدید میکند. کودک برای رهایی از این عذاب روانی، از هر فرصتی برای فرار از مطالعه، غیبت از مدرسه یا بیتوجهی در کلاس روخوانی استفاده میکند. نتیجه این فرار روشن است: تمرین کمتر، ضعف عمیقتر در مهارت خواندن و در نهایت، اضطرابی ویرانکنندهتر. برآوردهای پژوهشگران استرالیایی نشان میدهد دستکم ۵۰ درصد کودکانی که با اختلالات خواندن دستوپنجه نرم میکنند، در دام این چرخه اضطراب گرفتارند.
اما چگونه میتوان این چرخه فرساینده را شکست؟ کلید نجات در دست معلمان و خانوادهها است. کارشناسان دو راهکار کاربردی را پیشنهاد میکنند:
نخست، پذیرش رویکرد «تنوع عصبی» است؛ یعنی به رسمیت شناختن این حقیقت که مغز کودکان مهارتهای شناختی را با سرعتهای متفاوتی پردازش میکند. مقایسههای مخربی مانند «خواهرت در سن تو روان میخواند» باید کنار بروند و به جای آن، استعدادهای دیگر کودک در هنر، ورزش یا کارهای عملی تشویق شوند تا ستون اعتمادبهنفس او فرو نریزد.
دوم، پرورش «ذهنیت رشد» است. در این دیدگاه، هدف رسیدن به معیارهای خشکِ مقایسهای نیست، بلکه ارج نهادن به گامهای کوچک پیشرفت است. اگر کودکی شش ماه پیش فقط تکواژهها را میشناخت و امروز میتواند یک جمله ساده را هجی کند، شایسته تحسین و جشن گرفتن است، حتی اگر هنوز با استاندارد کلاسی فاصله داشته باشد.
تغییر نگاه اطرافیان، بار سنگین هراس را از دوش دانشآموز برمیدارد. کودکی که احساس امنیت کند، با اشتیاق بیشتری کتاب را میگشاید؛ هرچه بیشتر بخواند مهارتش اوج میگیرد و با چشیدن لذت خواندن، برای همیشه از برزخ اضطراب رها میشود.
منبع: theconversation
نظر شما