پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
شهاب مقربین: مهم‌ترین ویژگی شعر منوچهر آتشی برجستگی تخیل اوست

شهاب مقربین، شاعر، گفت: آتشی قدرت تخیل غریبی داشت. در تصویرسازی و خیال‌پردازی کم‌نظیر بود. اگر بخواهیم مهم‌ترین ویژگی شعرش را نام ببریم، همانا برجستگی تخیل اوست. او خیال و واقعیت را گاهی چنان در هم آمیخته که حاصل آن چیزی شده است که شما از آن تصویری سوررئال نام می‌برید، اما درواقع آتشی شاعری سوررئالیست نبود. اگر تصویری پیچیده و وهم‌آلود در شعرش هست، حاصل همان تخیل غریب اوست. دفترهای شعر او را نمی‌توان از این نظر تفکیک کرد، یعنی چنین نیست که در دفتری خاص بر این ویژگی متمرکز باشد.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: منوچهر آتشی، شاعر، روزنامه‌نگار و مترجم معاصر ایرانی، دوم مهر ۱۳۱۰ در روستای دهرودِ شهرستان دشتستان در استان بوشهر زاده شد. خانواده‌اش از کُردهای زنگنهٔ کرمانشاه بودند که حدود چهار نسل پیش به جنوب ایران کوچیدند. نام جد او «آتش‌خان زنگنه» بود و همین، خاستگاه نام خانوادگی «آتشی» است. پدرش مردی باسواد بود و به تشویق سرگرد اسفندیاری به بوشهر رفت و کارمند ادارهٔ ثبت‌احوال شد. آتشی دانش‌آموختهٔ ادبیات انگلیسی و از چهره‌های حلقهٔ ادبی موج ناب بود؛ شاعری که با زبانی پرصلابت و تصویری، پیوندی عمیق میان جنوب ایران، دریا و خلیج فارس با شعر مدرن فارسی برقرار کرد.

از او مجموعه‌های شعر متعددی به‌جا مانده است؛ از «آهنگ دیگر» و «آواز خاک» تا «دیدار در فلق»، «بر انتهای آغاز»، «وصف گل سوری»، «گندم و گیلاس»، «چه تلخ است این سیب»، «خلیج و خزر»، «اتفاق آخر» و «غزل غزل‌های سورنا». ترجمهٔ «فونتامارا» اثر اینیاتسیو سیلونه نیز از کارهای اوست.

آتشی یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۴ بر اثر ایست قلبی، در ۷۴ سالگی، در بیمارستان سینا تهران درگذشت و در بندر بوشهر به خاک سپرده شد. تنها چند روز پیش از مرگ، در مراسم چهره‌های ماندگار به‌عنوان چهرهٔ ماندگار ادبیات معرفی شده بود.

رابطهٔ شهاب مقربین با آتشی از سال‌های دانشگاه شکل گرفت؛ در همان دوره که مقربین با اسماعیل خوئی آشنا شد و به حلقهٔ شاعران مطرح آن روزگار راه یافت، با آتشی، شاملو، سپانلو و حقوقی پیوندی نزدیک یافت. برای بررسی کارنامهٔ آتشی سراغ مقربین رفتیم، چون او هم‌زمان شاهد و همکار آن نسل بود و می‌تواند از درون، مسیر شعری آتشی را روایت کند.

شهاب مقربین: مهم‌ترین ویژگی شعر منوچهر آتشی برجستگی تخیل اوست
شهاب مقربین

شما در سال ۱۳۵۱ با ورود به دانشگاه با اسماعیل خوئی آشنا شدید و از همان راه، همنشینی با شاعرانی چون شاملو، سپانلو، حقوقی و منوچهر آتشی برایتان میسر شد. آن «آتشیِ» نخستینی که در آن سال‌ها از نزدیک دیدید، چه تفاوتی با تصویری داشت که بعدها به‌عنوان «شاعر جنوب» ساخته شد؟

فقط نسبتِ «شاعر جنوب» دادن به منوچهر آتشی فروکاستنِ جایگاه او در شعر معاصر است. اگرچه مظاهری از «جنوب» در بسیاری از شعرهای او نمودی آشکار دارد، اما او در مجموع فراتر از یک شاعر بومی یود. نخستین دیدار من با او درسال ۵۸ در مؤسسه‌ی سروش بود. بخش ادبیات مجله‌ی سروش (مجله‌ی تماشای پیش از انقلاب) زیر نظر او اداره می‌شد، اما من به این علت به دیدار او نرفته بودم. به دیدار او رفته بودم که شاعری را ببینم که با نخستین کتابش «آهنگ دیگر» در جوانی خوش درخشیده بود و با ادامه‌اش با «آواز خاک» و «دیدار درفلق» به جرگه‌ی شاعران برجسته و تأثیرگذار زمان خود پیوسته بود و با همین سه مجموعه‌ی شعر، نام او نه به‌عنوان شاعر جنوب که شاعر نوگرای زبان فارسی زبانزد شده بود. اما در آن هنگام شاعری را دیدم پریشان و درهم‌شکسته و دردمند. آن زمان برای او زمانه‌ای ناساز بود. مشکلات متعدد زندگی گریبانش را گرفته بود. جمعی از دوستان هم‌نسل‌اش، به دلایلی سیاسی او را تنها گذاشته بودند. و از همه دردناک‌تر، فرزندش (مانلی) در نوجوانی به بیماری انسفالیت مبتلا شده بود و مدتی طولانی در اغما فرو رفته بود، که سرانجام درگذشت. با این همه با حلقه‌ای از شاعران جوان ارتیاط داشت و در حمایت از آن‌ها و ارتقای شعرشان کم نمی‌گذاشت. در همه‌ی دیدارهایی که با او داشتم، اگر شعری برای او می‌بردم، صبورانه می‌خواند و نظر می‌داد.

بعد از سال ۵۹ که از مؤسسه‌ی سروش اخرج شد و به بوشهر رفت، تا میانه‌ی دهه‌ی هفتاد او را ندیدم. پس از انتشار «دیدار در فلق» در سال ۴۸، نزدیک بیست سال، به‌جز دو گزیده‌ی اشعار، کتابی از او منتشر نشده بود. تا این که «وصف گل سوری» و «گندم و گیلاس» را در اوایل دهه‌ی هفتاد منتشر کرد و از اواسط آن دهه هم تا پایان عمر بی‌وقفه به انتشار مجموعه‌های متعدد شعرش پرداخت. دیگر او را در مؤسسه‌ی کارنامه یا بعضی محفل‌های دوستانه می‌دیدم. دیگر از آن پریشان‌حالی دهه‌ی پنجاه بیرون آمده بود. قبراق و مصمم به محل کارش در مؤسسه‌ی کارنامه می‌رفت، صفحه‌ی شعر مجله را اداره می‌کرد و خود پیگیرانه شعر می‌نوشت. یک شاعر تمام‌وقت به تمام معنا بود.

آتشی را در کنار شاملو از بهترین شاعران شعر بی‌وزن ایران دانسته‌اند؛ شاعری که هم در قالب نیمایی توانا بود و هم در شعر سپید پیشرو. از نگاه شما که هر دو را از نزدیک می‌شناختید، آن ویژگی‌ای که او را در کنار شاملو نشاند چه بود؟

پس از نیما و شاعرانی که شعر نیمایی را ادامه دادند، شعر سپید شاملویی چنان ظرفیت گسترده‌ای را از خود بروز داد که حتا برخی از شاعران نیمایی را نیز وسوسه کرد که در آن طبع‌آزمایی کنند. آتشی شاعری بی‌قرار بود که از تجربه‌ی تازه در این عرصه هم ابایی نداشت. زبان محکم، موسیقی درونی کلام و تخیل قوی او کارش را در این زمینه موجه می‌کرد.

آتشی را یکی از چهره‌های شاخص و پیشرو شعر دهه‌ی چهل می‌دانند و گاه او را به‌نوعی پیشاهنگ جریانی می‌شمارند که بعدها با نام «موج ناب» شناخته شد. آیا نسبت دادن این پیش‌گامی به او را می‌پذیرید؟ به‌نظر شما سهم واقعی آتشی در شکل‌گیری آن جریان چه بود و چه اندازه‌اش ساخته‌ی بعدیِ تاریخ‌نگاری ادبی است؟

چنان‌که پیش از این گفتم، دردهه‌ی پنجاه حلقه‌ای از شاعران جوان با آتشی حشرونشر داشتند. آتشی برای آنان هم دوست بود، هم راهنما و پشتیبان. مطالبی در معرفی آنان نوشت و آنان را زیر عنوان «موج ناب» متشکل کرد، اگرچه بیانیه‌ای که به‌طور دقیق و منسجم بتواند این گرایش را تئوریزه کند، ارائه نشد. قطعاً آتشی در شکل‌گیری و تقویت این گروه نقشی تعیین‌کننده داشت و واضع «موج ناب» همو بود. اما شعرهای آن حلقه نسبتی با شعر خود آتشی نداشت. خود آن شاعران هم چندان شبیه هم نبودند، جز بعضی‌شان که در نحوه‌ی بیان یا در شکل تعابیری که به‌کار می‌گرفتند، با هم مشابهاتی داشتند. بیشترشان بعدها راه خود را جدا کردند و مسیری مستقل را در شعرشان پیدا کردند که برخی‌شان از شاعران مطرح امروزند.

تصاویر شعر آتشی را گاهی وهم‌آلود و سورئالیستی و در بسیاری مواقع عینی و ملموس توصیف کرده‌اند؛ سرشار از استعاره‌هایی که گاه سخت و سنگین و گاه روان‌اند. این نوسان میان وهم و عینیت را در کارنامه‌ی او چطور می‌خوانید و کدام دفترها را نقطه‌ی اوج این تلفیق می‌دانید؟

آتشی قدرت تخیل غریبی داشت. در تصویرسازی و خیال‌پردازی کم‌نظیر بود. اگر بخواهیم مهم‌ترین ویژگی شعرش را نام ببریم، همانا برجستگی تخیل اوست. او خیال و واقعیت را گاهی چنان در هم آمیخته که حاصل آن چیزی شده است که شما از آن تصویری سوررئال نام می‌برید، اما درواقع آتشی شاعری سوررئالیست نبود. اگر تصویری پیچیده و وهم‌آلود در شعرش هست، حاصل همان تخیل غریب اوست. دفترهای شعر او را نمی‌توان از این نظر تفکیک کرد، یعنی چنین نیست که در دفتری خاص بر این ویژگی متمرکز باشد.

آتشی ادبیات انگلیسی خوانده بود و «فونتامارا»ی سیلونه را ترجمه کرد، در حالی که خودِ شما نیز در همان سال‌ها میان مهندسی شیمی، ادبیات و ترجمه در رفت‌وآمد بودید. آن پیوند میان تحصیل و ترجمه با شعر را در او چطور می‌دیدید؟ و چرا این وجه از کارنامه‌اش در سایه‌ی شاعری‌اش مانده است؟

آتشی به‌جز «فونتامارا»ی سیلونه ترجمه‌های دیگری هم داشت. «مهاجران» از زیگموند لاوین، «دلاله» از تورنتون وایلدر «جزیره‌ی دلفین‌های آبی‌رنگ» از اسکات اودل، «آفتاب مهتاب» (برای کودکان) از کاثلین سِروس و شعر بلند «لنین» اثر مایاکوفسکی که آن را با نام مستعار «سورنا» منتشرکرد. آتشی دانش‌آموخته‌ی رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی بود، بنابراین عجیب نیست که به کار ترجمه هم رو آورده باشد، شاید بیشتر برای کمک به امرار معاش. اما این که ترجمه‌هایش زیر سایه‌ی شعرهایش چندان به چشم نمی‌آیند و به‌جز «فونتامارا» چندان شهرتی نیافته‌اند، شاید به آن علت باشد که او خود کار ترجمه را چندان جدی نگرفت و یا درگیری مُدام‌اش با شعر، فرصت و علاقه‌ای دیگر را برای او نگذاشت.

آتشی را مرشدی می‌شناسند که پیوندش را با نسل‌های جوان‌تر حفظ کرد و بار دانسته‌هایش را بی‌دریغ در اختیار شاعران تازه‌کار گذاشت — درست همان نسبتی که خودِ شما با او داشتید. این نقشِ استاد و راهنما چه چیزی به او افزود و چه چیزی از خودِ شاعری‌اش گرفت؟

طبیعتاً در روابط استاد-شاگردی یک فرایند دادوستد شکل می‌گیرد که وزنه‌ی دادن از سوی استاد و ستاندن از سوی شاگرد سنگین‌تر است. این دادوستد لزوماً به معنای از دست دادن چیزی نیست. شاعران پیش‌کسوت هم ممکن است که از شعر نسل جوان بهره‌ای ببرند، نه این که چیزی از خودشان گرفته شود. شاید بتوان گفت که رابطه‌ی مُدام آتشی با جوان‌ها، خود او را هم همواره تازه و جوان در شعر نگاه داشته بود.

از دو کتابی که درباره‌ی او نوشته شده — «منوچهر آتشی» محمد مختاری و «پلنگ دره‌ی دیزاشکن» فرخ تمیمی — تا امروز، کدام تصویر از او به واقعیت نزدیک‌تر است؟ و از میان درس‌های شاعری و انسانی آتشی، کدام‌یک برای شاعران جوانِ امروز زنده‌تر و ضروری‌تر است؟

درس‌های شاعری و انسانی از هم جدا نیستند. این دو کتاب هریک وجوهی از آتشی را روشن می‌کند که به گمان من مکمل یک‌دیگرند. چرا باید یکی را انتخاب کرد؟

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها