جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
«عالیجناب گربه»؛ هجوِ روشنفکران، بحرانِ مدرنیته و تماشای انسان از چشم یک گربه

«عالیجناب گربه» برخلاف بسیاری از رمان‌های کلاسیک، بیش از آنکه بر پیرنگ استوار باشد، بر صدا، گفت‌وگو، مشاهده و گریزهای فکری بنا شده است. اتفاق‌های داستانی وجود دارند، اما آنچه رمان را جلو می‌برد، لزوماً حادثه نیست. گاهی بحثی طولانی درباره‌ فلسفه یا هنر، یا حتی موضوعی به ظاهر پیش‌پاافتاده، تبدیل به میدان اصلی رمان می‌شود.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – راحیل احمدی، داستان‌نویس: «من گربه‌ام. هنوز اسم ندارم و نمی‌دانم هم که کجا به دنیا آمدم.» این جمله‌ی آغازین «عالیجناب گربه» شاید ساده به نظر برسد، اما از همان ابتدا مهم‌ترین بازی سوسه‌کی ناتسومه را آشکار می‌کند: قرار است جهان انسان‌ها را از چشم موجودی ببینیم که نه عضو جامعه‌ انسانی است، نه در مناسبات آن جایگاهی دارد و نه حتی اسمی دارد که او را در میان آدم‌ها تثبیت کند. گربه‌ای بی‌نام، از حاشیه به مرکز می‌آید تا آدم‌ها را تماشا کند؛ و عجیب آن‌که هرچه بیشتر درباره‌ آدم‌ها می‌خوانیم، بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که شاید این انسان‌ها هستند که باید از بیرون نگاه شوند.

«عالیجناب گربه» با عنوان اصلی «Wagahai wa Neko de Aru» (من گربه‌ام) رمانی طنزآمیز و هجوآلود است که سوسه‌کی آن را از ۱۹۰۵ آغاز کرد و انتشارش تا ۱۹۰۶ ادامه یافت. نخستین بخش در مجله‌ی ادبی هوتوتوگیسو (Hototogisu) منتشر شد و استقبال از آن چنان بود که داستان اولیه به اثری بسیار گسترده‌تر تبدیل شد. نسخه‌ نهایی در سه جلد منتشر شد.

راوی، گربه‌ای بی‌نام است که سرانجام در خانه‌ «کوشامی»، معلم انگلیسی و روشنفکری متوسط، جا می‌گیرد. از این خانه است که او جهان پیرامونش را زیر نظر می‌گیرد: صاحب خانه، همسرش، دوستان و آشنایان، همسایه‌ها و جماعتی از آدم‌هایی که بخش بزرگی از وقت خود را صرف بحث درباره‌ فلسفه، هنر، ادبیات، علم و مسائل اجتماعی می‌کنند. اما در پس این گفت‌وگوهای ظاهراً جدی، چیزی دائماً خودش را لو می‌دهد: خودشیفتگی، نادانی، حسادت، تظاهر و نیاز انسان به اینکه خودش را مهم‌تر از آنچه هست نشان دهد.
قدرت اصلی رمان نیز دقیقاً همین‌جا است. سوسه‌کی برای نقد آدم‌ها، به یک آدم دیگر احتیاج ندارد؛ گربه‌ای را وارد صحنه می‌کند که با لحن متکبرانه و گاه اشرافی سخن می‌گوید و از بالا به انسان‌ها نگاه می‌کند. حتی عنوان ژاپنی رمان، عمداً لحنی بسیار رسمی و پرطمطراق دارد؛ ضمیر «واگهای» لحنی کهنه و اشرافی دارد و همین انتخاب از همان عنوان، میان عظمت ادعایی راوی و واقعیت گربه‌بودنش طنز ایجاد می‌کند. اما این گربه، برخلاف تصور اولیه، صرفاً یک ناظر بی‌طرف نیست. او خودش نیز گرفتار همان بیماری‌ای است که در انسان‌ها تشخیص می‌دهد. آدم‌ها را به خودشیفتگی متهم می‌کند و چند صفحه بعد درباره‌ هوش و توانایی‌های خارق‌العاده‌ خودش با غرور حرف می‌زند. انسان‌ها را موجوداتی گرفتار توهم برتری می‌داند، اما خودش نیز نمی‌تواند از این پرسش خلاص شود که آیا موجودی برتر از انسان است یا فقط «یک گربه» است. همین تناقض، شخصیت او را از یک ابزار ساده‌ طنز به موجودی پیچیده‌تر تبدیل می‌کند.

درواقع، سوسه‌کی از طریق گربه، نه فقط انسان‌ها بلکه «راوی» را نیز به نقد می‌کشد. گربه همان‌قدر که درباره آدم‌ها اشتباه می‌کند، درباره‌ خودش هم دچار توهم است. بنابراین خواننده نمی‌تواند تمام قضاوت‌های او را حقیقت نهایی رمان بداند. این نکته اهمیت زیادی دارد: «عالیجناب گربه» کتابی نیست که در آن یک موجود عاقل، انسان‌های احمق را مسخره کند؛ کتاب درباره‌ موجوداتی است که همه، به شکلی، از محدودیت‌های خود بی‌خبرند. این ویژگی وقتی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که بدانیم سوسه‌کی رمان را در دوره‌ میجی نوشته است؛ دوره‌ای که از ۱۸۶۸ تا ۱۹۱۲ ادامه داشت و ژاپن در آن با سرعتی چشمگیر در حال نوسازی، صنعتی‌شدن و مواجهه با جهان غرب بود. «عالیجناب گربه» در چنین فضای تاریخی‌ای، فقط داستان چند آدم عجیب در یک خانه نیست؛ تصویری طنزآمیز از جامعه‌ای است که میان سنت‌های ژاپنی و ارزش‌ها و الگوهای غربی گرفتار شده است.

«عالیجناب گربه»؛ هجوِ روشنفکران، بحرانِ مدرنیته و تماشای انسان از چشم یک گربه

یکی از جذاب‌ترین وجوه رمان همین کشمکش است. شخصیت‌ها از یک سو شیفته دانش و فرهنگ غربی‌اند و از سوی دیگر با نوعی اضطراب به دگرگونی‌های اجتماعی نگاه می‌کنند. بحث‌هایشان درباره‌ فلسفه، علم، هنر و شیوه‌ زندگی، در بسیاری موارد بیش از آنکه به فهم جهان منجر شود، به نمایش دانایی تبدیل می‌شود. کتابخانه‌ها، کتاب‌ها، نقل‌قول‌ها و نام فیلسوفان و شاعران فراوان‌اند، اما این دانش لزوماً انسان‌های این خانه را خردمندتر نکرده است. برعکس، گاهی دانش فقط ابزار دیگری برای خودنمایی شده است.

از این منظر، سوسه‌کی روشنفکران زمانه‌ خودش را نیز دست‌کم نمی‌گیرد. خودِ کوشامی، صاحب گربه، معلم و اهل کتاب است و در بسیاری از ویژگی‌ها به زندگی و موقعیت خود سوسه‌کی شباهت دارد. به همین دلیل می‌توان بخشی از طنز رمان را نوعی خودطنزی دانست: نویسنده فقط دیگران را مسخره نمی‌کند، بلکه روشنفکر، معلم و نویسنده‌ای را که بیش از حد درباره‌ جهان می‌اندیشد نیز در معرض تمسخر قرار می‌دهد. منابع پژوهشی درباره‌ سوسه‌کی نیز بر این وجه خودهجویانه‌ شخصیت کوشامی تأکید کرده‌اند.

نکته‌ مهم دیگر این است که «عالیجناب گربه» برخلاف بسیاری از رمان‌های کلاسیک، بیش از آنکه بر پیرنگ استوار باشد، بر صدا، گفت‌وگو، مشاهده و گریزهای فکری بنا شده است. اتفاق‌های داستانی وجود دارند، اما آنچه رمان را جلو می‌برد، لزوماً حادثه نیست. گاهی بحثی طولانی درباره‌ فلسفه یا هنر، یا حتی موضوعی به ظاهر پیش‌پاافتاده، تبدیل به میدان اصلی رمان می‌شود. از همین رو ممکن است خواننده‌ای که انتظار داستانی پرحادثه دارد، در بخش‌هایی احساس کند رمان کند شده است. اما برای سوسه‌کی، همین پرگویی‌ها و انحراف‌های ظاهری بخشی از موضوع‌اند: آدم‌ها مدام حرف می‌زنند، تحلیل می‌کنند، نظریه می‌سازند و درباره‌ همه‌چیز حکم می‌دهند؛ بی‌آنکه الزاماً خودشان را بشناسند.

در این میان، بدن و زندگی روزمره نیز به شکلی غریب وارد طنز سوسه‌کی می‌شوند. شخصیت‌ها نه فقط از رفتار یکدیگر، که از بدن، ظاهر، عادت‌ها و ضعف‌های فیزیکی هم بیزارند. همین نگاه گاه به طنزی سیاه و حتی بی‌رحمانه تبدیل می‌شود. آدم‌ها برای یکدیگر موجوداتی ناخوشایندند و کمتر می‌توانند زیبایی یا همدلی را در دیگری ببینند. بااین‌همه، سوسه‌کی اجازه نمی‌دهد شخصیت‌هایش کاملاً مضحک و بی‌ارزش شوند. پشت حماقت و خودبزرگ‌بینی‌شان، تنهایی و درماندگی هم وجود دارد.

و شاید همین‌جا است که گربه از یک وسیله‌ طنز به موجودی عاطفی تبدیل می‌شود. او تلاش می‌کند در جهان انسان‌ها جایگاهی برای خود پیدا کند؛ حتی در مقطعی می‌کوشد با گرفتن موش، ارزش و توانایی خودش را ثابت کند. گربه‌ای که در آغاز با غرور از انسان‌ها فاصله می‌گیرد، درنهایت نمی‌تواند کاملاً از میل به تعلق، دیده‌شدن و به‌رسمیت‌شناخته‌شدن فرار کند.

از این جهت، بی‌نام‌بودن گربه نیز معنایی فراتر از یک شوخی دارد. هیچ‌کس زحمت نام‌گذاری او را به خود نمی‌دهد و خود او نیز بارها متوجه می‌شود که تا چه اندازه در حاشیه‌ زندگی انسان‌ها است. او همه‌چیز را می‌بیند، اما درنهایت خودش هم دیده نمی‌شود. این تناقض، یکی از لایه‌های ظریف رمان است: ناظربودن الزاماً به معنای تعلق داشتن نیست.

«عالیجناب گربه» همچنین رمانی درباره‌ بحران هویت در جامعه‌ای است که با شتاب به سوی جهان مدرن حرکت می‌کند. سنت‌های چینی و ژاپنی، فلسفه‌ قدیم، ادبیات کلاسیک و ارزش‌های کهن در کنار علم جدید، فرهنگ غربی، زبان انگلیسی و شیوه‌های تازه‌ زندگی قرار گرفته‌اند. سوسه‌کی نه به سادگی یکی را پیروز و دیگری را شکست‌خورده اعلام می‌کند و نه غرب را شیطانی می‌سازد. خود او نیز با فرهنگ و ادبیات انگلیسی ارتباط عمیقی داشت و برای مطالعه ادبیات انگلیسی به انگلستان رفت.

به همین دلیل، خواندن «عالیجناب گربه» در قرن بیست‌ویکم هم چندان دشوار نیست؛ کافی است جای گفت‌وگوهای فلسفی شخصیت‌ها را با بحث‌های بی‌پایان امروز درباره‌ فناوری، شبکه‌های اجتماعی، هویت فردی، شهرت و نمایش خود در فضای عمومی عوض کنیم. گربه‌ای که گمان می‌کند مشهور شده، چون تصویرش روی کارت‌هایی دیده می‌شود، چندان از انسان امروزی که ناگهان با چند هزار دنبال‌کننده احساس سلبریتی‌بودن می‌کند فاصله ندارد. مسئله عوض نشده است: انسان همچنان به‌شدت محتاج دیده‌شدن است.

ترجمه‌ فارسی هاشم رجب‌زاده از اهمیت دیگری نیز برخوردار است. رجب‌زاده پیش از این «بوچان» و «سانشیرو» را از سوسه‌کی ترجمه و در نشر فرهنگ معاصر منتشر کرده بود؛ «بوچان» و «سانشیرو» نیز با نام او و همین ناشر در دسترس‌اند. این سابقه، ترجمه‌ «عالیجناب گربه» را در امتداد یک پروژه‌ جدی‌تر برای شناساندن جهان ادبی سوسه‌کی به خواننده‌ فارسی قرار می‌دهد؛ جهانی که در آن طنز، فرهنگ ژاپنی، ادبیات کلاسیک، مواجهه با غرب و بحران انسان مدرن به‌شکلی درهم‌تنیده حضور دارند.

سوسه‌کی در «عالیجناب گربه» در نهایت کاری ساده اما دشوار انجام می‌دهد: انسان را از جایگاه مرکزی خودش پایین می‌آورد. کافی است زاویه‌ دید تغییر کند تا چیزهایی که برای انسان‌ها جدی، مهم و حتی باشکوه‌اند، از بیرون مضحک به نظر برسند. اما رمان در همین‌جا متوقف نمی‌شود. وقتی خنده فروکش می‌کند، متوجه می‌شویم این گربه نیز چندان از آدم‌هایی که مسخره‌شان می‌کند بهتر نیست. شاید راز ماندگاری رمان همین باشد: سوسه‌کی آینه‌ای به دست گربه می‌دهد تا آن را مقابل انسان بگیرد؛ و در این آینه، نه فقط حماقت آدم‌ها، بلکه تنهایی، خودفریبی و میل عمیقشان به معنا و دیده‌شدن نیز آشکار می‌شود.

«عالیجناب گربه» بیش از صد سال پس از نوشته‌شدن، همچنان تازه به نظر می‌رسد؛ نه چون جهانش تغییر نکرده، بلکه چون آنچه سوسه‌کی درباره‌ انسان می‌نویسد، با وجود تغییر جهان، هنوز آشنا است. گربه فقط راوی این رمان نیست؛ او بهانه‌ای است برای اینکه انسان یک‌بار هم که شده خودش را از بیرون تماشا کند.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها