سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - محمدمهدی سیدناصری، حقوقدان، مدرس دانشگاه و پژوهشگر حقوق بینالملل کودکان: ترس، یکی از نخستین تجربههای عاطفی انسان است. کودک پیش از آنکه بتواند بسیاری از احساسات خود را نامگذاری کند، ترس را میشناسد؛ از تاریکی، تنهایی، جدا شدن از والدین، موجودات خیالی یا ناشناختهها. شاید به همین دلیل است که داستانهای ترسناک، برخلاف تصور رایج، قرنها بخشی از ادبیات کودکان بودهاند. اما یک پرسش مهم همچنان باقی است: آیا ترساندن کودک میتواند برای رشد او مفید باشد یا ادبیات کودک باید او را از هر تجربه ترسناکی دور نگه دارد؟ پاسخ نه در حذف ترس، بلکه در چگونگی تجربه کردن آن نهفته است.
کودک در داستان ترسناک با چیزی مواجه میشود که در جهان واقعی ممکن است از آن گریزان باشد، اما این بار در محیطی امن و قابل کنترل. او میداند که هیولا در کتاب است، خطر واقعی نیست و میتواند کتاب را ببندد، به والد خود نزدیک شود یا درباره آنچه خوانده است گفتوگو کند. همین فاصله میان «احساس ترس» و «وجود خطر واقعی» اهمیت تربیتی داستان ترسناک را شکل میدهد.
در واقع، داستان میتواند به کودک اجازه دهد ترس را بدون قرار گرفتن در معرض خطر واقعی تجربه کند. این تجربه ممکن است به او بیاموزد که ترس الزاماً به معنای ناتوانی نیست؛ انسان میتواند بترسد و در عین حال فکر کند، تصمیم بگیرد، کمک بخواهد و بر موقعیت غلبه کند.
از این منظر، داستان ترسناک را میتوان نوعی آزمایشگاه عاطفی دانست؛ فضایی که کودک در آن با هیجانهایی مانند ترس، اضطراب، شجاعت، تعلیق و رهایی مواجه میشود. شخصیت داستان میترسد، کودک نیز میترسد، اما سرانجام با حل مسئله یا عبور از بحران، احساس امنیت بازمیگردد. این چرخه «ترس ـ مواجهه ـ حل مسئله ـ امنیت» میتواند برای رشد عاطفی کودک معنادار باشد.

اما اینجا یک مرز بسیار مهم وجود دارد: ترس با وحشت یکی نیست. داستانی که کودک را کمی میترساند اما امکان پیشبینی، فاصله گرفتن، خندیدن، گفتوگو و بازگشت به امنیت را فراهم میکند، با محتوایی که کودک را در معرض تصاویر خشونتآمیز، شکنجه، مرگ، تهدید دائمی یا وحشت غیرقابل کنترل قرار میدهد، یکسان نیست.
در ادبیات کودک، مسئله صرفاً این نیست که «چه چیزی» روایت میشود؛ بلکه باید پرسید برای چه سنی، با چه شدتی، در چه زمینهای و با چه پایانی روایت میشود. کودک پنجساله و نوجوان پانزدهساله ظرفیت روانی، قدرت تشخیص واقعیت از خیال و توانایی پردازش هیجانی یکسانی ندارند. بنابراین، نمیتوان یک محتوای ترسناک را برای تمام کودکان مناسب دانست. حتی دو کودک همسن نیز ممکن است واکنشهای کاملاً متفاوتی داشته باشند؛ یکی از داستان هیجانزده شود و دیگری شبها نتواند بخوابد. به همین دلیل، تناسب رشدی یکی از مهمترین اصول تولید و انتخاب محتوای کودک است.
مشکل از جایی آغاز میشود که بزرگسالان تصور میکنند هرچه کودک از ترس بیشتر عبور کند، قویتر میشود. این تصور میتواند خطرناک باشد. مواجهه مفید با ترس باید تدریجی، قابل مدیریت و متناسب با ظرفیت کودک باشد. قرار دادن کودک در معرض ترس شدید، به امید اینکه «عادت کند»، لزوماً تابآوری ایجاد نمیکند؛ گاهی دقیقاً برعکس، میتواند احساس ناامنی را تقویت کند.
از سوی دیگر، داستان ترسناک میتواند فرصتی ارزشمند برای گفتوگو درباره ترسهای واقعی کودک باشد. کودکی که درباره هیولای داستان صحبت میکند، ممکن است در واقع درباره ترس از تنهایی، مدرسه، طرد شدن، جدایی از والدین یا ناشناختهها حرف بزند. داستان به او زبان نمادین میدهد تا درباره احساساتی صحبت کند که شاید هنوز توانایی بیان مستقیم آنها را ندارد.
در اینجا نقش والد بسیار مهم است. والد نباید بلافاصله بگوید «نترس، چیزی نیست». برای کودک، ترس واقعاً وجود دارد؛ حتی اگر موضوع ترس خیالی باشد. پاسخ بهتر میتواند این باشد: «میفهمم این قسمت ترسناک بود؛ دوست داری دربارهاش حرف بزنیم؟» همین گفتوگو به کودک پیام میدهد که احساساتش معتبرند و برای مواجهه با آنها تنها نیست.

ترس و حق کودک
موضوع را میتوان یک گام فراتر برد و از منظر حقوق کودک نیز بررسی کرد. کودک صرفاً مصرفکننده کتاب، فیلم یا بازی نیست؛ دارنده حق است. حق بر رشد همهجانبه، سلامت، آموزش و دسترسی به اطلاعات مناسب با سن، اقتضا میکند که محتوای کودک با ویژگیهای رشدی مخاطب خود سازگار باشد.
این به معنای حذف هرگونه محتوای ترسناک از ادبیات کودک نیست. اتفاقاً چنین رویکردی میتواند کودک را از بخشی مهم از تجربه ادبی و عاطفی محروم کند. حقوق کودک به معنای ساختن جهانی بدون ترس نیست؛ بلکه به معنای فراهم کردن شرایطی است که کودک بتواند احساسات دشوار را در محیطی امن و متناسب با مرحله رشد خود تجربه و درک کند.
از این منظر، حق کودک بر سلامت روان با حق او بر دسترسی به ادبیات و تخیل در تعارض نیست. مسئله، ایجاد تعادل میان این دو است. نویسنده کودک نیز در این میان مسئولیت مهمی دارد. ادبیات کودک نباید به نسخهای بیش از حد سادهشده از جهان تبدیل شود که در آن هیچ خطر، مرگ، فقدان، ترس یا تعارضی وجود ندارد. کودکان دیر یا زود با واقعیتهای دشوار زندگی مواجه خواهند شد. ادبیات میتواند آنها را برای فهم این واقعیتها آماده کند؛ اما این کار باید با ظرافت، زبان مناسب و احترام به ظرفیت روانی کودک انجام شود.
از سوی دیگر، نباید از ترس برای کنترل رفتاری کودک استفاده کرد. داستانهایی که پیام اصلیشان این است که «اگر حرف والدین را گوش نکنی، هیولا میآید»، ممکن است در کوتاهمدت رفتار کودک را کنترل کنند، اما در واقع از اضطراب بهعنوان ابزار تربیتی استفاده کردهاند. تربیت مبتنی بر ترساندن با تربیت مبتنی بر فهم و مسئولیتپذیری تفاوت بنیادین دارد.
امروز این مسئله با ورود کودکان به جهان دیجیتال اهمیت بیشتری پیدا کرده است. کودک دیگر فقط کتابی را که والد برایش انتخاب کرده نمیخواند؛ او ممکن است در شبکههای اجتماعی، بازیهای آنلاین و پلتفرمهای ویدئویی با محتوای ترسناک مواجه شود؛ محتوایی که گاهی نه متناسب با سن است و نه امکان پردازش و همراهی بزرگسال را فراهم میکند. بنابراین، مسئله آینده فقط «داستان ترسناک» نیست؛ مسئله حکمرانی محتوای متناسب با سن در زیستبوم دیجیتال کودک است.
در نهایت، شاید لازم باشد نگاه خود را به ترس در ادبیات کودک تغییر دهیم. هدف ادبیات کودک این نیست که کودک را از تمام احساسات دشوار زندگی محافظت کند؛ هدف آن است که به کودک کمک کند این احساسات را بشناسد، نامگذاری کند و با آنها کنار بیاید. داستان ترسناک خوب، کودکی را که میترسد تنها نمیگذارد. او را به قلب تاریکی میبرد، اما چراغی نیز در اختیارش میگذارد و شاید معیار سادهای برای تشخیص یک داستان ترسناک مناسب وجود داشته باشد؛ اگر کودک پس از بستن کتاب فقط ترسیده باشد، داستان کار خود را کامل انجام نداده است؛ اما اگر ترسیده، فکر کرده، پرسیده، گفتوگو کرده و در پایان احساس کرده که میتواند با ترس مواجه شود، ادبیات توانسته است از یک هیولای خیالی، فرصتی برای رشد واقعی بسازد.
نظر شما