سه‌شنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۹
وقتی فراموشی می‌تواند شکل دیگری از رهایی باشد

«ساعت فراموشی» با ایده‌ای وارد صحنه می‌شود که ظرفیت یک نمایش جدی درباره حافظه، فقدان و هویت را دارد، اما در عمل از این ظرفیت فاصله می‌گیرد. نمایش به جای آن‌که مفهوم فراموشی و نسبت آن با رنج و سوگ را به یک درام منسجم تبدیل کند، بخش قابل توجهی از زمان خود را صرف اجرای ترانه‌ می‌کند؛ در نتیجه، آن‌چه می‌توانست هسته فکری اثر باشد، به حاشیه می‌رود و «کنسرت‌نمایش» بودن اثر بر وجه نمایشی و اندیشه‌ورزانه آن غلبه می‌کند.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرجان علی‌پناه؛ کنسرت‌نمایش «ساعت فراموشی» به نویسندگی و کارگردانی حسن علیشیری و با بازی رضا یزدانی و نگار نیکدل، روایتی درباره حافظه، فقدان و تلاش برای بازگرداندن گذشته است که ایده‌ای قابل تأمل درباره نسبت فراموشی و رنج دارد، اما در پرداخت این ایده، همه ظرفیت‌های آن را به کار نمی‌گیرد.

داستان نمایش درباره مردی است که پس از تصادفی در کانادا، بخشی از حافظه‌اش را از دست داده و در یک مرکز درمانی تحت مراقبت پرستاری ایرانی قرار گرفته است. دوستان و نزدیکان او تلاش می‌کنند با فرستادن ویدئو و یادآوری گذشته، بخشی از خاطراتش را به او بازگردانند. در کنار این خط داستانی، پرستار که از طرفداران رضا یزدانی است، ترانه‌های او را می‌شناسد و به بهانه‌های مختلف از او می‌خواهد آن‌ها را بخواند. همین مسئله باعث می‌شود موسیقی به بخش مهمی از ساختار نمایش تبدیل شود و وجه کنسرتی اثر بر روایت داستانی آن سایه بیندازد. اما جذاب‌ترین ایده نمایش، خودِ مفهوم فراموشی است؛ فراموشی‌ای که در «ساعت فراموشی» فقط یک اختلال پزشکی نیست و می‌تواند معنای دیگری نیز پیدا کند، رهایی موقت از رنج.

وقتی به یاد آوردن، دردناک است

شخصیت اصلی حتی مرگ پدرش و یکی از دوستانش، علی معلم، را به یاد نمی‌آورد. زمانی که این خاطرات دوباره به ذهنش بازمی‌گردند، همراه آن‌ها احساس فقدان و سوگ نیز بازمی‌گردد. همین موقعیت می‌توانست یکی از مهم‌ترین نقاط فکری نمایش باشد اگر انسان بعضی از دردهای زندگی‌اش را فراموش کند، آیا واقعاً چیزی را از دست داده یا برای مدتی از بار آن رها شده است؟

این نگاه البته در تاریخ روان‌شناسی و فلسفه نیز بی‌سابقه نیست. فروید در برخی بحث‌های خود، فراموشی را تنها حذف یک خاطره نمی‌دانست و آن را با سازوکارهای دفاعی ذهن در برابر تجربه‌های دردناک مرتبط می‌کرد. مثل اینکه ذهن گاهی برای محافظت از خود، بخشی از گذشته را پس می‌زند. از سوی دیگر، پل ریکور در کتاب «حافظه، تاریخ، فراموشی» به رابطه پیچیده میان یادآوری، فراموشی و هویت می‌پردازد و نشان می‌دهد که فراموشی را نمی‌توان فقط نقطه مقابل حافظه دانست و بخشی از شیوه‌ای است که انسان گذشته خود را تجربه، روایت و بازسازی می‌کند.

«ساعت فراموشی» زمانی به این ایده نزدیک می‌شود که شخصیت اصلی با یادآوری مرگ پدر و دوستش، دوباره با رنجی مواجه می‌شود که در دوران فراموشی از آن بی‌خبر بوده است. در این‌جا فراموشی می‌تواند نوعی فاصله گرفتن موقت از رنج باشد. ما معمولاً حافظه را بخشی از هویت خود می‌دانیم، مجموعه‌ای از خاطرات که گذشته را به اکنون پیوند می‌دهد. اما اگر بخش مهمی از این گذشته را فقدان، شکست و درد تشکیل داده باشد، فراموشی می‌تواند چهره‌ای متفاوت پیدا کند. شاید گاهی فراموش کردن، نه از دست دادن، بلکه راهی برای ادامه دادن باشد.

البته این رهایی بهایی هم دارد زیرا با حذف خاطرات، بخشی از هویت انسان نیز حذف می‌شود. کسی که مرگ پدرش را به یاد نمی‌آورد، از رنج فقدان دور است، اما درعین‌حال بخشی از داستان زندگی خودش را نیز از دست داده است.

ایده‌ای که بیشتر مطرح می‌شود تا پرورش پیدا کند

مشکل اصلی «ساعت فراموشی» همین‌جاست. نمایش به ایده‌ای دست می‌گذارد که ظرفیت یک درام عمیق و حتی فلسفی را دارد، اما چندان در آن مکث نمی‌کند. بسیاری از موقعیت‌ها مطرح می‌شوند، اما پیش از آن‌که به پرسش‌های جدی‌تر درباره هویت، حافظه و فقدان برسند، روایت دوباره به سمت موسیقی بازمی‌گردد.

به همین دلیل، در پایان بیشتر با یک کنسرت‌نمایش مواجهیم تا نمایشی که موسیقی در خدمت پیشبرد درام آن باشد. اجرای ترانه‌های رضا یزدانی برای مخاطبان او جذابیت خودش را دارد، اما از منظر نمایشی، موسیقی گاهی جای خالی پرداخت داستانی را پر می‌کند.

«ساعت فراموشی» ایده‌ای دارد که می‌توانست بسیار بیشتر از این بسط پیدا کند. شاید مهم‌ترین پرسشی که نمایش پیش روی مخاطب می‌گذارد این باشد که آیا همیشه باید برای به یاد آوردن تلاش کرد؟ گاهی انسان برای ادامه دادن، نیاز دارد بعضی چیزها را فراموش کند؛ اما اگر تمام خاطرات دردناک حذف شوند، چیزی از گذشته و هویت او باقی می‌ماند؟

پاسخ روشنی برای این پرسش در نمایش شکل نمی‌گیرد و شاید همین مهم‌ترین فرصت از دست‌رفته «ساعت فراموشی» باشد. نمایشی که می‌توانست فراموشی را نه فقط به‌عنوان یک عارضه، بلکه به‌عنوان تجربه‌ای پیچیده میان رنج، هویت، فقدان و رهایی بررسی کند، در نهایت بیشتر به طرح این مفاهیم بسنده می‌کند.

* عکس نمایش از رضا جاویدی است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها