شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۵
خاطرات یک خلبان صریح‌اللهجه از محمد خاتم و بهزاد معزی

در گفت‌وگو با خلبان حسین کاتوزیان به بررسی زندگی و کارنامه‌اش پرداخته شده است. کاتوزیان در این کتاب با لحنی جسورانه و رک به زندگی، ورود به عرصه ارتش، علاقه‌مندی به خلبانی و چند دهه فعالیت در این عرصه پرداخته است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، ماهرخ ابراهیم‌پور:«ارتشبد خاتم شخصیتی لاتی و بی‌مهابا داشت؟

اصلا و ابدا، ایشان جنتلمنی تمام عیار بود؛ یک ورزشکار خوش قدوقامت! بدون شکم برآمده و ظاهرش کاملا نظامی بود، چون یک فرد نظامی باید از اندام آراسته برخوردار باشد. امروز برآمدگی شکم عادی شده است...» این جملات صریح و رک سخنان خلبان حسین کاتوزیان در کتاب «ناخدای هرکولس» است.

صادق وفایی در این کتاب مقابل حسین کاتوزیان نشسته و در گفت‌وگو با او به بررسی زندگی و کارنامه‌اش پرداخته است. کاتوزیان در این کتاب با لحنی جسورانه، صریح و رک، از زندگی خود، ورود به عرصه ارتش، علاقه‌مندی‌اش به خلبانی و چند دهه فعالیت در این عرصه سخن گفته و تصویری متفاوت از مسیر زندگی و حرفه‌ای خود ارائه می‌کند.

او بی‌پرده از خصوصیات و ویژگی‌های خلبانانی می‌گوید که در برخی کتاب‌ها شاید چندان به خوبی از آنها سخن گفته نشده باشد، اما در این روایت چهره دیگری از آنها به تصویر کشیده می‌شود؛ از جمله محمد خاتم و بعضی ویژگی‌های بهزاد معزی. کاتوزیان با اطلاعات وسیعی که در اختیار دارد، از محل تولدش در شهر ری و خیابان آب‌منگل می‌گوید و به فعالیت‌های مذهبی خانواده‌اش، آداب و رسوم و شیوه تربیتی‌ که با آنها بزرگ شده اشاره می‌کند؛ آداب و رسومی که به گفته او در عرصه خلبانی نیز همان‌ها را رعایت کرده است. همین جزئیات، روایت او را از یک خاطره‌گویی صرف فراتر برده و به تصویری از فضای اجتماعی و خانوادگی دوران کودکی و جوانی او تبدیل می‌کند؛ فضایی که بعدها در شکل‌گیری شخصیت و نگاه او در زندگی نظامی و حرفه خلبانی نیز بی‌تأثیر نبوده است.

نکته دیگری که مصاحبه صادق وفایی با حسین کاتوزیان را خواندنی کرده، تلاش برای راستی‌آزمایی سخنان او و بررسی مسائلی است که در نیروی هوایی ارتش روی داده است. وفایی درصدد است برخی از این حواشی را نیز بررسی کند؛ از بهزاد معزی، خلبانی که شاه را فراری داد، تا سپهبد کاتوزیان که فردی مورد وثوق شاه بود. در خلال سخنان این خلبان صریح‌اللهجه، مخاطب با بخش دیگری از کارنامه و زندگی این افراد نیز آشنا می‌شود و روایت‌هایی را می‌شنود که ممکن است با آنچه پیش‌تر در کتاب‌ها و روایت‌های دیگر آمده، تفاوت‌هایی داشته باشد.

کاتوزیان درباره ابهام یا تأیید هر حادثه خاص نیز با صراحت برخورد می‌کند و در مواردی اشاره می‌کند که «تلفن دم دست است» و می‌توان صحت موضوع را از فلان خلبان نیز پرسید. این ویژگی، فضای گفت‌وگو را از یک روایت یک‌طرفه خارج کرده و نوعی امکان بررسی و سنجش ادعاها را نیز در اختیار مخاطب قرار می‌دهد.

به نظر می‌رسد کاتوزیان، جز در مواردی کوچک، از حافظه خوبی نیز برخوردار است و همین امر به انسجام روایت او از وقایع و شخصیت‌هایی که طی سال‌ها با آنها مواجه بوده، کمک کرده است.در مجموع، این گفت‌وگو تصویری شخصی و بی‌پرده از زندگی حسین کاتوزیان، مسیر ورود او به ارتش و تجربه چند دهه فعالیت در عرصه خلبانی ارائه می‌دهد و در کنار آن، مخاطب را با روایت‌هایی درباره برخی چهره‌ها و حوادث نیروی هوایی نیز روبه‌رو می‌کند؛ روایت‌هایی که صادق وفایی تلاش کرده است در خلال گفت‌وگو، درباره صحت و ابعاد مختلف آنها نیز پرس‌وجو کند.

بخشی از خاطرات او را در زمان جنگ عراق و ایران را می‌خوانید:

جسارتاً مزارتان کجاست؟

نزدیک مزار امام خمینی(ره). در دیداری که با سیدحسن خمینی داشتم به او گفتم من به هوای بابابزرگ شما قبرم را در کمتر از سیصد متری مزار او انتخاب کرده‌ام که در شب اول قبر کمک کند! [خنده]

خب این‌ها از خطراتی بودند که در دوران جنگ با آن‌ها دست‌به‌گریبان بودیم. بدانید که شش ماه اول جنگ با بقیه ایامش کلی فرق می‌کرد. ایامی که رئیس دایره ایمنی پرواز بودم، یک تانکر سوخت‌رسان ساعت ۴ بامداد از باند ۱۳ پایگاه شیراز تیک‌آف کرد تا برای سوخت‌رسانی به منطقه برود. نام خلبانش را به خاطر ندارم، ولی خلبان دوم آن، آقای ستوتی بود. هنگام بلندشدن، بال چپ‌شان به یک دکل حفاری چاه در انتهای باند برخورد می‌کند و چهار متر از سر بال کنده می‌شود. اما به پرواز ادامه می‌دهند و به منطقه می‌روند. وقتی هواپیمای شکاری برای بنزین‌گیری می‌آید، می‌بیند این هواپیما قسمتی از سر بال را ندارد. هواپیمای ۷۰۷ با چه سختی به پایگاه برمی‌گردد و می‌نشیند.

به من خبر دادند و خودم را به رمپ پروازی رساندم و از بال آسیب‌دیده عکس و اطلاعات لازم را تهیه کردم. فرمانده تیپ ترابری پایگاه شیراز زنده‌یاد جواد عظیمی بود. خدا رحمتش کند! ایشان یک ناوبر باتجربه بود. وقتی ساعت ۸ صبح، صورت‌جلسه را مقابلش گذاشتم، ایشان از من گله کرد که چرا ماجرا را به من خبر ندادی؟

حق داشت؟

من کارم را به درستی انجام داده بودم، اما این فرمانده با من مخالف بود. بس که از من برایش سوسه آمده بودند. چرا چون من اهل شواف و نمایش نبودم از این چیزها تنفر داشتم، اما چنین رفتارهایی عادی و فراوان بود. چند روز پیش با تیمسار مصطفی نعمت‌الهی، فرمانده سابق پایگاه یکم ترابری مهرآباد، صحبت می‌کردم. یکی از روزهای جنگ بود که ایشان خبر داد قرار است تیمی محرمانه از کره شمالی به پایگاه ما بیاید و مأموریت تدارک این دیدار را به من محول کرد. من هم ظرف ۲۴ ساعت پرچم کره را که تا آن موقع با ایران هیچ رابطه دیپلماتیکی نداشت، تهیه کردم. تعداد بیست پرچم کره را در ابعاد سه در شش متر نداشتم، تهیه کردم. حتی به یاد دارم روی پرچم کره شمالی نقاشی لازم داشت چاپ کردم. حتی این کار را هم انجام دادم و پرچم‌ها را به پایگاه آوردم و روی زمین مقابل آفتاب پهن کردم تا زودتر خشک شوند. به این‌ترتیب پرچم‌ها را به پایه تیرهای بلوار ورودی پایگاه ترابری، آویختیم.

این دیدار کره‌ای برای چه بود؟ فروش قطعه؟ هواپیما؟...

فضولی‌اش به من نمی‌آمد. در این حد نبودم که بدانم. ولی تعجب‌برانگیز بود.

چرا؟

اینکه یک کشور کمونیستی اینجا چه می‌کند!

چه سالی بود؟

فکر کنم ۱۳۶۲ یا ۶۳.

جناب کاتوزیان شما در عملیات معروف ۱۴۰ فروندی حضور داشتید؟

بله. به‌عنوان پشتیبان حضور داشتم. شاید پس از حمله عراق به کشورمان، تمام هواپیماها زمین‌گیر شدند؛ چه کامرشیال، چه شکاری و چه ترابری.

یعنی آن‌هایی که در آسمان بودند؟

بله. نه‌تنها پروازها قطع شدند بلکه آن‌هایی هم که روی هوا بودند، در نزدیک‌ترین فرودگاه نشستند. اگر اشتباه نکنم، جناب سرهنگ (هوشنگ) قیدیان رئیس عملیات و شهید فکوری فرمانده نیروی هوایی بودند. من در کشمکش و جدل بودم که نهایتاً جناب قیدیان به من گفتند برای مدت یک ماه به شیراز بروم که طلسم بشکند و موجب تمرد سایر خلبانان نشوم.

صبح ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ جنگ شد، که قرار بود فردایش مأموریت یک‌ماهه‌ام در شیراز تمام شده و به تهران برگردم. صبح ۳۱ شهریور یک هواپیمای C130 را از شیراز به پایگاه مهرآباد بردم.

برای چه کاری؟

جهت تعمیرات. این هواپیما را به صنایع هوایی یاشی آوردم. تابستان بود و هوا تا ساعت ۷ بعد از ظهر روشن. قرار بود هواپیما ساعت ۵ بعدازظهر آماده شود و آن را به شیراز برگردانیم. ساعت دو بعدازظهر بود که از حمله عراق مطلع شدم. آن ساعت من در دفتر کارم در (شرکت) سی‌تی‌زن در ساختمان آلومینیوم بودم.

صدای بمباران را هم شنیدید؟

هم بله هم خیر. حضور ذهن ندارم، ولی یادم هست که در شهر سروصدا شد.

شما هم مثل باقی خلبان‌ها احساساتی و عصبی شدید؟

خب آدم واقعاً متأثر می‌شود چرا این (صدام) که قبلاً جرئت نمی‌کرد مقابل ما نفس بکشد، با اطلاع از تزلزل قوای ما به کشورمان حمله کرده است! ما انسجام لازم برای دفاع نداشتیم و او هم از همین مسئله سوءاستفاده کرد. چون اولین آیتم مورد نیاز، انضباط است که ما به هم‌ریختگی داشتیم. با اطلاع از حمله دشمن، با خودروی شخصی از ساختمان آلومینیوم در خیابان جمهوری به فرودگاه رفتم. بعد با خودروی دیسپچ خود را به صنایع هوایی واقع در ضلع شمال باند فرودگاه مهرآباد رساندم.

وقتی وارد مهرآباد شدید، چه دیدید؟

دیدم هواپیمای ۷۰۷ در حال سوختن است. هواپیمای من در ضلع شمالی بود. با چه سختی از انتهای باند پروازی خود و سایر خدمه پروازی را به صنایع هوایی رساندم و دیدم به هواپیمای من هم در چند نقطه ترکش خورده و سوراخ شده است. رمپ پروازی و تاکسی‌وی (خزشگاه) هم پر از قطعات ترکش راکت منفجرشده بود. هواپیما را روشن کردم و به خدمه گفتم قطعات را با دست جمع کنند. تمام طیاره‌ها روی زمین بودند و هیچ هواپیمایی در آسمان نبود. تاکسی‌وی را تمیز کردند و آمدم سر باند و بلند شدم.

پیش از تیک‌آف، چند قسمت از بدنه را که با ترکش سوراخ شده بود، با نوار تیپ مخصوص که خیلی مقاوم است، پوشاندیم. در آسمان بود، با نوار تیپ مخصوص که خیلی مقاوم است، پوشاندیم. چون هواپیما در بدنه مشکل داشت. اگر با سرعت کم پیش می‌رفتم، نمی‌توانی هواپیما را پرشاسیز کنی. با سرعت و ارتفاع کم این هواپیما را به شیراز بردم.

با این حساب، باید روز اول مهر که عملیات ۱۴۰ فروندی انجام شد، از شیراز بلند شده باشید!

بله.

چه محموله‌ای جابه‌جا کردید؟ پشتیبانی‌تان از هواپیماها بود یا نه؟

ماموریت هواپیمای ترابری پشتیبانی و رساندن تجهیزات است. بلافاصله نیرو و چترباز به مناطق عملیاتی منتقل شد، همین طور سلاح و مهمات، قریب به اتفاق پروازها به مقصد اهواز انجام شدند. چون فرودگاه اهواز مرکز دپوی تجهیزات و نزدیک‌ترین فرودگاه و مناطق عملیاتی بود...

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها