به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، داستایفسکی نامه نوشتن را دوست نداشت، یا به قول خودش، بلد نبود. در نامهای به تاریخ ۱۹ مه ۱۸۶۷ از هامبورگ برای آنّا مینویسد: «خودم هم قبلاً برایت گفتهام که نمیتوانم نامه بنویسم، اصلاً بلد نیستم.» چند ماه پیش از آن هم، در نامهای از مسکو نوشته بود: «آخ! آنّاجانم، چهقدر از نامه متنفرم! آخر چهطور میتوان در نامه از آدمها نوشت؟! برای همین است که فقط وقایع خشک و خالی را مینویسم.»
این اعتراف از نویسندهای که یکی از بزرگترین رماننویسان تاریخ ادبیات است، کمی عجیب به نظر میرسد. مردی که میتوانست چند صد صفحه دربارهی پیچیدهترین لایههای روان انسان بنویسد، وقتی نوبت به نامه میرسید احساس میکرد چیزی کم دارد. با این حال، نتیجه برخلاف ادعای خودش است، مکاتبات داستایفسکی چنان گسترده است که پنج مجلد از مجموعهی آثار سیجلدی او را دربرمیگیرد.
در میان این نامهها، حدود ۲۰۰ نامه به همسر دومش، آنّا گریگوریونا، جایگاه ویژهای دارند، نامههایی که بیش از هر زندگینامهای تصویری زمینی و گاهی حتی خندهدار از داستایفسکی به دست میدهند. اینجا دیگر با «نویسندهی بزرگ روس» طرف نیستیم، با مردی طرفیم که پول ندارد، قمار میکند، نگران است، به همسرش وابسته است، از دیر رسیدن نامهی او میترسد، گاهی حسود و بدگمان میشود و در همان حال با شور و حرارت عاشقانه خطابش میکند. آنّا برای او مخاطب اصلی زندگیاش بود.

همسری که اول «منشی» بود
داستان آشنایی داستایفسکی و آنّا خودش شبیه یکی از داستانهای اوست. سال ۱۸۶۶ داستایفسکی درگیر بدهی و فشار ناشی از قراردادهای ناشر بود و باید در مدت کوتاهی رمان قمارباز را تمام میکرد. آنّا گریگوریونا اسنیتکینا، دختر جوانی که آموزش تندنویسی دیده بود، برای کمک به او به عنوان تندنویس استخدام شد. آنّا در آن زمان فقط بیست سال داشت و داستایفسکی ۴۵ ساله بود. اما ماجرا خیلی زود از رابطهی نویسنده و تندنویس فراتر رفت.
داستایفسکی برای خواستگاری از آنّا هم ظاهراً نتوانست مستقیم سر اصل مطلب برود. طبق خاطرات آنّا، برای او داستانی تعریف کرد دربارهی نقاشی مسن که عاشق دختر جوانی شده است. بعد از آنّا پرسید آیا ممکن است چنین دختری عاشق مردی بسیار بزرگتر از خودش شود؟ آنّا گفت بله. داستایفسکی ادامه داد: اگر جای آن دختر بودی و آن نقاش از تو خواستگاری میکرد، چه میگفتی؟ آنّا پاسخ داد که میگفتم دوستت دارم و تا ابد دوستت خواهم داشت. آنوقت داستایفسکی روشن کرد که نقاش داستان در واقع خودش است. آن دو در ۱۵ فوریه ۱۸۶۷ ازدواج کردند.
شاید جالب باشد که بدانیم یکی از مهمترین رابطههای عاطفی زندگی داستایفسکی، در دل یک مهلت اداری و یک قرارداد سختگیرانهی نشر شکل گرفت، یعنی عشق، از جایی شروع شد که قرار بود فقط یک تندنویس به کمک یک نویسندهی گرفتار بیاید.
«قمارباز» همسر آینده را پیدا کرد
نام قمارباز در زندگی داستایفسکی فقط به دلیل مضمون رمان مهم نیست. این کتاب در واقع بخشی از زندگی واقعی نویسنده را هم در خود دارد. او درگیر اعتیاد به قمار بود و بارها در نامهها و خاطراتش از این گرفتاری نوشته است.
داستایفسکی در سال ۱۸۶۷، تنها دو ماه پس از ازدواج، همراه آنّا به اروپا رفت. اما سفر ماه عسل خیلی زود شکل دیگری پیدا کرد، آنّا در یک طرف و داستایفسکی در طرف دیگر، با کازینوها و میز رولت. در هامبورگ نامههایی به همسرش نوشت که امروز از صریحترین اسناد دربارهی اعتیاد او به قمارند.
در یکی از آنها اعتراف میکند که ساعتها قمار کرده و باخت داده است. در نامهای دیگر مینویسد تمام پولش را تا آخرین سکه از دست داده و حالا حتی برای برگشتن نزد آنّا پول ندارد. بعد یاد ساعتش میافتد و تصمیم میگیرد آن را بفروشد یا گرو بگذارد چون در شهرهای قمار، به قول خودش، چنین کاری کاملاً عادی است.
این یکی از عجیبترین تصویرهایی است که از داستایفسکی داریم، نویسندهای که بعدها میلیونها خواننده برای خواندن آثارش صف میکشند، در اتاق هتل نشسته و برای اینکه بتواند به خانه برگردد، به ساعتش فکر میکند.
و این فقط یک بار هم نبود. در نامهای دیگر وقتی نامهی آنّا به دستش نمیرسد، آنقدر نگران میشود که خیال میکند شاید همسرش بیمار شده یا حتی در حال مرگ است. از اضطراب سرگردان میشود و سرانجام به رولت میرود و همهچیز را میبازد. نامههای این دوره تقریباً شبیه گزارش لحظهبهلحظهی سقوط او هستند، پول، قمار، ترس، پشیمانی، درخواست بخشش و دوباره امید.
«فقط یک سکه هم ندارم»
یکی از جذابترین بخشهای نامههای داستایفسکی همین ترکیب عجیب عشق و بیپولی است. در همان نامهای که با عباراتی بسیار عاشقانه از آنّا تشکر میکند، ناگهان مسئلهی صورتحساب هتل وسط میآید: «عجب نامهی دلربایی دیروز برایم فرستادی! بوسیدمش! در وضعیتی که من هستم نامهات حکم گزانگبین آسمانی را داشت. حداقل میدانم وجودی هست که من را برای همهی زندگی دوست دارد...»
و چند سطر بعد: «یک سکه هم ندارم و امروز حتماً صورتحساب هتل را میآورند... اگر پول امروز به دستم نرسد، هیچ کاری نمیتوانم بکنم...»
این جابهجایی ناگهانی میان «تو عشق زندگی منی» و «هتل پول میخواهد» یکی از انسانیترین ویژگیهای نامههای او است. نامه قرار نیست ادبیات باشد، زندگی است، با تمام جزئیات کوچک و گاهی خجالتآورش.
داستایفسکی، عاشقِ مضطرب
در نامههایش به آنّا، داستایفسکی گاهی بیش از حد نگران اوست. از اینکه چرا نامه دیر رسیده، چرا جواب نداده، چرا ناراحت است و چه اتفاقی ممکن است برایش افتاده باشد. در یکی از نامهها مینویسد وقتی نامهی آنّا را پیدا نمیکند، از شدت اضطراب تصور میکند او بیمار شده یا حتی دارد میمیرد.
در نامهی دیگری هم از حال بد آنّا و گریه و بیخوابی او حرف میزند و در همان حال مینویسد که این حساسیت و دلبستگی، او را برایش عزیزتر کرده است.
این نامهها تصویری از مردی میدهند که برخلاف هیبت ادبیاش، از نظر عاطفی چندان مقتدر و آرام نیست. داستایفسکی در زندگی خصوصیاش میتواند مردی وابسته، مضطرب و حتی درمانده باشد. همین است که نامههای او را خواندنی میکند: مردی که در رمانهایش روان آدمها را کالبدشکافی میکند، در نامههای خودش گاهی از کنترل کردن سادهترین احساساتش عاجز است.
آنّا فقط همسرش نبود
اگر بخواهیم سهم آنّا را در زندگی داستایفسکی فقط به رابطهی عاشقانهی آنها محدود کنیم، بخش مهمی از داستان را از دست دادهایم. آنّا ابتدا تندنویس او بود، اما بعدتر در امور مالی، قراردادها و انتشار آثارش نیز نقش مهمی پیدا کرد. پس از مرگ داستایفسکی نیز حقوق آثار او به همسر و فرزندانش رسید و آنّا در حفظ و مدیریت میراث ادبی او فعال بود. پژوهشهای جدید دربارهی فعالیتهای نشر خانوادهی داستایفسکی نیز نشان میدهد که مسئلهی حقوق آثار و انتشار آنها یکی از بخشهای مهم زندگی آنّا پس از مرگ همسرش بوده است. در واقع، رابطهی این دو را میتوان از یک زاویه چنین دید، داستایفسکی نویسندهای بود که دائماً در خطر آشفتگی مالی و شخصی قرار داشت و آنّا به تدریج به کسی تبدیل شد که زندگی روزمرهی او را قابل اداره میکرد.
و یک تراژدی کوچک در میان همهی این نامهها
زندگی مشترک آن دو فقط قمار و بدهی و عشق نبود. آنها نخستین فرزندشان، سوفیا، را در ژنو در ۵ مارس ۱۸۶۸ به دنیا آوردند. نوزاد تنها حدود سه ماه بعد بر اثر ذاتالریه درگذشت. آنّا بعدها از شدت اندوه داستایفسکی پس از مرگ کودک نوشته است، او چنان گریه میکرد که آنّا او را در حالتی از نومیدی شدید دیده بود.
این اتفاق را هم باید کنار نامههای آنها گذاشت تا تصویر کاملتری از رابطهشان به دست آید، عشقی که در دورهای از فقر و قمار و بدهی شکل گرفت و بعد با سوگ، بیماری، اضطراب و مسئولیتهای خانوادگی گره خورد. با این همه، این ازدواج نزدیک به چهارده سال ادامه پیدا کرد و تا زمان مرگ داستایفسکی در ۱۸۸۱ ادامه داشت.

چرا نامههای داستایفسکی همچنان خواندنیاند؟
شاید دلیل اصلی جذابیت این نامهها دقیقاً همان چیزی باشد که خود داستایفسکی از آن شکایت داشت، او فکر میکرد بلد نیست نامه بنویسد. نامههایش قرار نبود رمان باشند. قرار نبود شخصیتپردازی کنند یا صحنه بسازند. او در آنها گاهی از خوابش میگوید، گاهی از آبوهوا، گاهی از پول، گاهی از ناشر و گاهی از اینکه نامهی آنّا هنوز نرسیده است. وسط همهی اینها ناگهان جملهای عاشقانه میآید و چند خط بعد دوباره حساب هتل و بدهی و پول پست. اما همین بیپیرایگی باعث شده نامهها به سندی کمنظیر برای شناختن او تبدیل شوند.
در رمانهای داستایفسکی، انسانها مدام در حال اعترافاند، دروغ میگویند، پنهان میکنند، توجیه میکنند و با خودشان میجنگند. در نامههای او به آنّا، خود نویسنده هم گاهی شبیه یکی از همان شخصیتهاست، با این تفاوت که این بار خودش نمیتواند پشت شخصیت دیگری پنهان شود. او در نامههایش اعتراف میکند که ترسیده، پول ندارد، قمار کرده، باخته، پشیمان است، دلتنگ است و به زنی نیاز دارد که به او اطمینان بدهد هنوز دوستش دارد.
خواندن «داستایفسکی به آنا» تماشای زندگی خصوصی مردی است که پشت نام بزرگ «داستایفسکی» پنهان شده است.
کتاب داستایفسکی به آنا که به ترجمهییلدا بیدختینژاد و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی منتشر شده، اکنون برای پنجمین بار به بازار کتاب آمده است و این نشان از اقبال این نامههاست. نوشتهی پشت جلد کتاب را «مجموعهای از نامههایی که برای خوانده شدن نوشته نشدهاند» معرفی میکند، نامههایی که در آنها «ادبیات پایان مییابد و اعتراف آغاز میشود.»
دقیقتر این است که بگوییم در این نامهها ادبیات از بین نمیرود، فقط برای مدتی کتوشلوار رسمیاش را درمیآورد. آنچه باقی میماند، داستایفسکی است، مردی در یک اتاق هتل، بدون پول، نگران، عاشق، پشیمان و منتظر نامهی آنّا.
انتشارات علمی و فرهنگی این کتاب را با ترجمه یلدا بیدختینژاد در ۳۱۶ صفحه و با شمارگان ۱۰۰۰ نسخه عرضه کرده است.
نظر شما