سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: احسان کشاورزیان، نویسنده و مترجم متولد ۱۳۶۰ اهل شیراز، مسیری متفاوت را برای پیوند دادن دو فرهنگ پیموده است. او که فعالیت ادبی خود را از سال ۸۶ و زیر نظر امین فقیری آغاز کرد، پس از مهاجرت به آلمان، نگاهی دقیق و تحلیلگرانه به آثار نویسندگان این زبان یافت. کشاورزیان با ترجمهی آثار هانس یورگ شنایدر، بهویژه در مجموعهی پروندههای «کمیسر هونکلر»، توانسته است ضربآهنگ نمایشی و لایههای اجتماعی آثار این نویسندهی سوئیسی را به فارسی بازگرداند. در این گفتوگو با او، به بررسی جدیدترین ترجمهاش، رمان «زوج در قایق» که توسط نشر آفتابکاران منتشر شده است،میپردازیم.
این کتاب «پرونده شماره سه» از پروندههای کمیسر هونکلر است؛ از نظر شما در این داستان، چه تغییری در شخصیت یا روش کار هونکلر نسبت به دو پرونده قبلی ایجاد شده است؟
ما در پروندهی اول (سنگریزههای نقرهای) با کمیسری سرسخت و با اراده آشنا میشویم. پلیسی مستقل و کمینامتعارف که بیشتر به تجربه و شهود و شناخت خودش از انسانها تکیه میکند. اما شخصیت خود هونکلر برای خواننده هنوز چندان گشوده نشده است و رمان بیشتر حول محور پروندهی جنایی میچرخد. در بیقراری خواننده با زندگی خصوصی هونکلر بیشتر آشنا میشود. مردی افسرده که از سیستم خشک پلیس خسته است و دلبستگیای به منطقه اِلزاس دارد. در حقیقت با چهرهای انسانیتر روبهرو میشویم. با خواندن پروندهی دوم (بیقراری) ما تنها با یک کمیسر روبهرو نیستیم، بلکه با انسان سالخوردهای همراه شدهایم که مثل سایر انسانها حساس و آسیبپذیر است. این روند آشنایی خواننده با هونکلر در رمان زوج در قایق به مرحله جدیدی میرسد. کمیسر الزاسی تنها به دنبال یافتن مجرم نیست. او در پی یافتن حقیقتی است که در پشت جنایت نهفته است. از نتیجهگیریهای عجولانهی همکارانش دوری میکند و تلاش دارد با همدلی، نگاهی انسانی و سماجت خودش متوجه شود چرا آدمها دست به جنایت میزنند.
هانس یورگ شنایدر در آثارش از گویش خاص سوئیسی (مونارت) استفاده میکند؛ شما برای بازگردانی این ویژگی زبانی و حفظ «بافت محلی» داستان در ترجمه فارسی، از چه استراتژیای استفاده کردید؟
تا الان در نوشتههای شنایدر با عبارات یا کلمههای کمی با گویش خاص سوئیسی برخورد داشتهام. بهرحال شنایدر تنها برای خوانندههای سوئیسی نمینویسد. آلمانی زبانها هم از خوانندههای آثار او هستند. برای برگردان این کلمهها و گهگاه جملات از دوستان سوئیسی زبانم کمک گرفتهام.
پیشینه نمایشنامهنویسی نویسنده تا چه حد بر ساختار روایت یا دیالوگهای این رمان پلیسی اثر گذاشته است و شما در ترجمه این ضربآهنگ چگونه عمل کردید؟
چه سوال خوبی. در دنیای ادبیات آلمانی شنایدر را به عنوان نمایشنامهنویس سوئیسی میشناسند تا یک رمانجنایینویس. این به قول شما پیشینه کمک میکند تا بفهمیم چرا رمانهای پلیسی او با سایر رمانهای جنایی متفاوت به نظر میرسند. به نظر من نمیتوانیم به طور مستقیم بگوییم که توانایی او در نمایشنامهنویسی او را به سمت نگارش رمان پلیسی کشانده است. اما تاثیرش را میتوانیم در رمانهای هونکلر دید. موثرترین آن دیالوگها هستند. کوتاه، دقیق و گاهی همراه با شوخی. شخصیتها اغلب کمتر از آنچه حرف میزنند فکر میکنند. همین موضوع همین ناگفتهها باعث ایجاد تنش میشوند. به طور مثال دیالوگها ردوبدل شده میان هونکلر، دادستان زوتِر و مادورین. در واقع آنها دربارهی قتل صحبت میکنند اما همزمان بحث موضوعهایی مثل قدرت، افتخار و تفسیرهای متفاوت از عدالت به میان میآید. این خودش نشانهی بارزه یک نمایشنامهنویس است.
به طور مثال در صفحه ۱۴
دادستان زوتر: «انگار در خوردن زیادهروی کردین؟»
هونکلر: «نه هنوز زوده. من معمولا نصفهشبها زیادهروی میکنم.»
این پاسخ کوتاه نه تنها جنبه شوخی دارد بلکه اقتدار، خونسردی هونکلر را نشان میدهد.
و یا در ادامه در صفحه ۱۵
هونکلر: «اون قاتل نیس.»
هونکلر مدرکی ندارد. مادورین این حرف را بیمعنا میداند. ولی شنایدر جمله درازی نمینویسد. اما با همین تک جمله سمت و سوی داستان را تغییر میدهد. کاری که در نمایشنامهنویسی مرسوم است. یا بحث صحنه که در تئاتر مطرح است. شنایدر به ندرت شرح و تفسیر میدهد. به جایش رمانش را با صحنههای کوتاه بنا میکند. نکتهی دیگری که در اینباره میتوانم به آن اشاره کنم این است که اکثر جنایینویسان با این پرسش آغاز میکنند: قاتل چه کسی است؟ اما شنایدر با این سوال ما را به داخل رمانهایش میکشاند: این آدمها چه کسانی هستند؟ برای او قتل یک بهانه است برای ایجاد درگیری میان انسانها. هانسیورگ شنایدر در بعضی از مصاحبههایش این را عنوان کرده است که علاقهاش به انسانها بیشتر از پروندههای جناییست. به اعتقاد من شخصیت هونکلر با سایر کمیسرها و کارآگاهها فرق دارد. متهمان را شبیه پلیسها بازجویی نمیکند. خوب گوش میکند. به زبان بدن توجه میکند. به سکوت انسانها توجه میکند. اینها در نظر من از خصوصیات یک کارگردان تئاتر باید باشد.
در آشپزخانه جایی که هونکلر برا اولینبار علی آیدین را میبیند. علی آیدین تمام وقت حرف نمیزند. سکوت اینجا خودش تبدیل به یک زبان میشود. هونکلر تلاش نمیکند با داد و فریاد او را به حرف بیاورد. تنها مشاهدهاش میکند. این تئاتر را به ذهن من تداعی میکند. جایی که یک مکث و یا سکوت به اندازهی یک جمله تاثیرگذار است.

در برگردان مفاهیمی چون «ناموس» و «تنشهای خانوادگی» در یک خانواده مهاجر ترک در سوئیس، با چه چالشهای فرهنگی و زبانی روبرو شدید؟
برخلاف آنچه شاید در نگاه اول به نظر برسد در ترجمه با هیچ چالش جدی روبرو نشدم. چون رمان بیش از آنکه دربارهی مفاهیمی مثل ناموس و غیرت باشد دربارهی پیشداروی و سوتفاهمهای فرهنگی و قضاوتهای شتابزده است. علاوه بر این هانسیورگ شنایدر از مفاهیم یا اصطلاحاتی استفاده نمیکند که مختص فرهنگ شرقی یا جامعهی ترکتبار باشد.
در انتهای خلاصه کتاب به «تراژدیهای انسانی» اشاره شده است؛ به نظر شما مرز بین یک رمان پلیسی صرف و یک رمان اجتماعی-پلیسی که به ریشههای تراژیک انسان میپردازد، در این اثر کجاست؟
به نظر من، تفاوت اصلی در این است که در یک رمان پلیسیِ صرف، کشف هویت قاتل و حل معما هدف نهایی داستان است؛ و ممکن است برای بسیاری از خوانندهها هم تنها همین نکته مهم باشد. اما در زوج در قایق جنایت فقط نقطهی شروع است. هانسیورگ شنایدراز یک پروندهی جنایی استفاده میکند تا به لایههای عمیق زندگی انسانی مثل تنهایی، مهاجرت، تبعیض، قضاوت و ناتوایی ما در فهم یکدیگر نفوذ کند. چیزی که به اندازهی خود جنایت اهمیت دارد. به همین خاطر عنوان «تراژدی انسانی» تنها به سرنوشت شخصیتها محدود نمیشود. بلکه هدف این بود که به این نکته اشاره کنم که گاهی مجموعهای از شرایط اجتماعی، انسانها، قضاوتهای نادرست و عجولانه انسانی را به سوی سرنوشتی تلخ سوق میدهد. پس در چنین رمانی جستجو برای پاسخ به این پرسش که «چرا این اتفاق افتاد؟» به همان اندازه مهم است که «چه کسی انجام داد؟»
شهر «بازل» در این داستان فراتر از یک پسزمینه است و به ساختار اجتماعی آن اشاره شده؛ چقدر شهر بازل در این روایت نقش یک «شخصیت» را دارد؟
به نظر من هانسیورگ شنایدر شهر بازل را در رمانهای هونکلر نه به عنوان شهری ایدهال بلکه با تمام زیباییها و تضادهایش به تصویر میکشد. شهر بخشی از هویت داستانهاست. خیابانها، کافهها، محلهها به ویژه به همراه نامشان در شکلگیری فضای روایت نقش دارند. از طرف دیگر بازل یک شهر چند ملیتی یا چند فرهنگی است. همین ویژگی، بسیاری از تنشهای فرهنگی و برخوردهای انسانی در این رمان چنان نقش پررنگی دارند که به گفته شما میتوان آن را یکی از شخصیتهای اصلی رمان دانست.
اگر بخواهید «زوج در قایق» را در یک جمله توصیف کنید، کدام جنبه آن برای شما به عنوان مترجم جذابتر بود: رمزگشایی از قتل یا کشف لایههای پنهان روابط انسانی؟
اگر بخواهم در یک جمله پاسخ بدهم باید بگویم هر دو. اما اگر قرار باشد یکی را انتخاب کنم کشف لایههای پنهان روابط انسانی برایم جذابتر بود. همانطور که گفتم هانسیورگ شنایدر از معمای قتل نه به عنوان هدف نهایی بلکه به عنوان دریچهای برای شناخت آدمها، پیشداروی و پیچیدگیهای میان آنها استفاده میکند.
نظر شما