سرویس بینالملل کتاب ایران(ایبنا)- مارک وِرنون، ترجمه: نازنین اردوبازارچی، استاد دانشگاه؛ انسانهای مختلف واکنشهای متفاوتی در برابر رنج دارند. واکنشهایی مثل خشم، افسردگی، اضطراب، سکوت. همچنین، آنها نسبت به رنج دیگران نیز به اشکال گوناگون واکنش نشان میدهند. آن چیزی که برای یکی تحملپذیر است برای دیگری نیست. ما امروزه شاهد انواع واکنشها در برابر رنچ هستیم. فجایع اکراین. کووید. فقر مضاعف. اخبار مملو از رنج است و ما در خیابان هم شاهد این رنج هستیم. اطرافیانمان یأس و ناامیدی را تجربه میکنند و، در برابر آن، نگران یا خوشبین هستند. اما، تفاوت در کجاست؟

قاب تزئینی محجر مذبح ایزنهام اثر ماتیاس گرونوالد یکی از دردناکترین تصاویر تصلیب عیسی مسیح در هنر غرب را به تصویر کشیده است. مسلماً مرگ بر روی صلیب، آن هم به دست سربازی رومی، یکی از بدترین و بیرحمانهترین شیوههای زجرکش کردن است که میتوانسته حاصل مخیله انسان باشد. گرونوالد در این قاب بدن رنجور مسیح را به تصویر کشیده است. دستان او پاره پاره است. خون از زخمهایش میچکد. تاج خار پوست سرش را دریده و پوست تنش به سبب شلاقهای پیش از تصلیب پاره پاره است. خیره شدن به تاریکی دشوار است.
جالب است که این صحنه دلخراش برای بیمارستان نقاشی شده است. صومعه سنت آنتونی در ایزنهایم از قربانیان طاعون و مبتلایان به بیماریهای پوستی مراقبت میکرد. زخمهای بیماران در زخمهای مسیح منعکس میشود.
اما چرا بیمار باید خواهان دیدن تصویر غلوشدهای از زجر خویش باشد؟ صحنههای متفاوت و آرامشبخش مناسبتر نبودند - سبزی منظرهای زیبا یا آبی دریای آرام؟
گمان میرود بیماران آن بیمارستان آرامش را در تصویر عیسی مییافتند چرا که مرگ او به پریشانی آنها معنا میبخشید. خدا بدبختی آنها را فهمیده بود. آنها در این رنج تنها نبودند.
روانشناسی مدرن نیز صحت این ادعا را تأیید میکند. وقتی بدبختی واجد معنا میشود، وقتی پریشانی با درک همراه میشود، اندوه کاهش مییابد و توانایی تحمل درد ایجاد میشود. به گفته ویکتور فرانکل، یکی از بازماندگان فاجعه هولوکاست: اگر چرایی را درک کنید، هر چگونگیای قابل تحمل است.
یکی از دردناکترین تراژدیهای مدرن در همین رابطه توسط ماریان پارتینگتون در کتاب "اگر بیحرکت بنشینی" شرح داده شده است. خواهر او، لوسی پارتینگتون، یک روز عصر ناگهان ناپدید میشود. ۲۱ سال بود که هیچ کسی در خانواده او نمیدانست چه اتفاقی افتاده است. عذاب آنها بیامان و عظیم بود. اما یک روز، به طور ناگهانی، بقایای لوسی پیدا شد. او توسط قاتلان زنجیرهای، فرد و رزماری وست، ربوده شده و به قتل رسیده بود.
ماریان در این کتاب تجربیات ژرف خود از درماندگی و تغییری را که در طی سالهای طولانی بیاطلاعی از سرنوشت خواهرش متحمل شده بود و همچنین مسیری را توصیف میکند که پس از آشکار شدن حقیقت طی کرده بود. خشم. غم. رخوت. میل به کشتار. بیحسی. عذاب. عشق. آنچه او "سکوت یخزده" مینامد به تدریج به "سکوت درخشان" تبدیل میشود. ناپدید شدن معنایی پیدا میکند که با گذشت زمان - مدتی طولانی - ماریان را کاملاً متحول میکند.
بخش مهمی از این تغییر با مواجهه با رنج بوقوع پیوست - رنج او و آنچه تصور میکرد بر لوسی گذشته است. او میگوید: "انکار بخش مهمی از نجات است، اما در مقام یک موضع قطعی، تلاشی برای اجتناب، بیاهمیت جلوه دادن و نفی یا به تأخیر انداختن درد فرآیند درمان است. انکار میتواند منجر به روندهایی مرگبار و سرکوبگر شود... قدرت منحرف کنندهای دارد که میتواند نشاط را سرکوب و گاهی از بین ببرد."
حفظ ایمان با این حد از نشاط کار سختی است. یادگیری تمایل به رنج، تا بتوان بدان مرتبط شد، بجای تقابل با آن، ممکن است نیمی از عمر طول بکشد. اما روشهایی هست که میتواند کمک کند.
ماریان میگوید باید از آنچه "رنج بیصدا" مینامد اجتناب کرد. این همان عادت خورنده تنقلات فرض کردن اخبار است. رسانههای مدرن، نوشتاری و دیداری-شنیداری، جریان بیپایان چنین لقمههای لذیذی هستند که جدیدترین تحولات تلخ را ارائه میکنند اما اغلب بدون پیشزمینه و تحلیل آگاهانه. رنج دیگران گزارش داده میشود، شاید با نیت خیر، اما تأثیر آن واکنشپذیری است. تیتر اخبار برای تأثیرگذاری طراحی میشود. و توئیت برای تسخیر.
روان در برابر انبوهی از اینها درهممیشکند. اگر مراقب نباشیم اتفاقی مشابه جکیل و هاید میافتد و در جنگ با تمایلات خشن درون خود گیر خواهیم افتاد.
راهحل ساده این است که زندگی روزمره زیر سلطه رسانهها نباشد. ساعات وبگردی را مدیریت کنید. اخبار را خاموش کنید. بجای آن سعی کنید با آنچه در قالبهای پایدارتر اتفاق میافتد درگیر شوید. خوشبختانه، چنین انتخابهایی روز به روز افزایش مییابند، و این شاید به دلیل تأثیر پاشاننده اخبار پر زرق و برق باشد.
پیشنهاد دیگر استفاده از واسطههاست. شمعی روشن کنید. دعا کنید. مطلبی بخوانید، با دیگران وارد بحث شوید، چیزی بیافرینید. کارهای داوطلبانه انجام دهید. این کارها شاید ساده به نظر برسند اما شما را به یک بازیکن تبدیل میکنند و نه کسی که با او بازی شده است و شما را در ارتباطی معنادار با دیگران قرار میدهد.
سومین امکانی که وجود دارد پرسش دوباره از اهمیت زندگی است. معنای آن چیست؟ چرا اینجا هستیم؟ آیا میتوان سؤالات بیشتری مطرح کرد؟
متفکران و اندیشمندان هزاران سال است که به فطرت دوگانه انسان میاندیشند، فطرتی که قادر به انجام بهترین و بدترین کارها است. نتیجه مشترک حاصل از این مداقهها آن است که نیاز به معنا اصلیترین واحد این معماست. بخشی از ما انسانها تشنه باور به این است که ما نه حیواناتی نیازمند و غریزی بلکه جانهایی هدفمند و آرزومند هستیم. برخی مشتاق خوبی هستند و دیگران در شرایط استیصال یا انحراف رنج میبرند، توطئه میکنند، مرتکب شر میشوند. منطق تاریکی میگوید هر معنایی بهتر از بیمعنایی است.
معنای دیگری هم در این مطلب نهفته است. ایستادگی در برابر رنج موجود در اطرافمان دیگر مسئلهای شخصی نیست بلکه اجتماعی و حتی تمدنی است.
روش مناسب برای رویارویی با درد فهم معنای ژرفای آن است. فاجعه دردآور است چرا که عشق وجود دارد. غم و ترس یادآور حقیقت حیات روح انسان است. تاریکی فراگیر سبب تأکید بر منبع نور است.
جسد آویزان بر روی صلیب به ما میگوید: حقیقت در جهان میدرخشد، حتی اگر جهان از درک آن عاجز باشد و یا حتی آن را طلب نکند.
نظر شما