سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)؛ حنان سالمی: ساحل، میعادگاه تماشای انعکاس آسمان است روی زمین؛ همان نقطهای که وقتی در آن میایستی و کف پاهایت از گرمای شنها به آرامش میرسد، ناگهان در آبی دریا و آسمان غرق میشوی. عمیق و دلچسب و رویایی. بیکران و موجدار. مثل ماهیگیرانی که برکت را در قایقهایی کوچک و کشیده، از خدا تمنا میکنند و ناخدای زندگیهایشان میشوند.
این جملهها را که نوشتم، دفترچه یادداشتم را بستم و پاهایم را روبهروی دریاچه چیتگر دراز کردم. برای کسی که معنای جستوخیز طبیعی آب را در موجهای کارون و کفهای سفید آبهای آزاد جنوبش فهمیده، این حوضِ بزرگِ مصنوعی بیشتر شبیه یک شوخیِ دمدستی است تا دریا. من، دلم یک سفر میخواست. به جزیرهای دور، وسط خلیجی که به همه جای جهان راه داشته باشد و خورشید در ساحلش اسکله بگیرد!
راهِ آمده را برگشتم به سمت خیابان انقلاب. کتابفروشی خلوت بود اما سوتوکور، نه. قفسهها چنگی به دلم نمیزد. سرم پر از قایق بود و دلم شرجی. تا اینکه بین جلدهای رنگارنگ کتابها، عکسِ آبهای روی جلد کتاب «ایران نرسیده به امارات» نگاهم را یکراست کشید سمت خودش؛ چون جنوبِ جنوب بود و گرم و شیرین، شبیه شرجی، انگار از زیر سایه نخلهای پر از رطب آمده باشد.

نشستم روی مبل راحتی بنفشی که زیر قفسهها چیده بودند. کتاب را ورق زدم. انتشاراتش جامجم بود و نویسندهاش، هفتپشت غریبه! اولینبار بود اسم «علیرضا رافتی» را میخواندم و همین ناآشنایی کنجکاوم کرد ببینم چه حرفی از جنوب برای گفتن دارد. کتاب را برگرداندم و پشت جلدش را خواندم: «در این کتاب روایتی از چند سفر به جزایر تمب و بوموسی را میخوانید اما این یک سفرنامه نیست. این صفحات قرار است کاغذهایی باشند که میبُرند. چه حکمتی است در بریدن کاغذ که زخمی که میاندازد دردناکتر از زخم چاقو است؟ این کاغذها قرار است روی یک خونمردگی قدیمی را خراش بدهند تا دهن باز کند و حرفهایی که سالها به دل داشته را بیرون بریزد.»
کلمه خونمردگی را چندبار زیرلب با خودم تکرار کردم، پشت این دو کلمهی به هم چسبیده هزاران شتر با بار غم زمین نشستهاند که انگار نویسنده همه وسواسش را خرج انتخاب همین یک واژه کرده است. غبطه خوردم و خون جنوبیام جوشید برای ورق زدن فصلهای این کتاب. رافتی در همان صفحههای اول، از تحیرش میگوید: «من در این سفر و روایت، اول ماجرا نمیدانستم قرار است چه پیش بیاید و لمس خردهروایتهای این ناداستان، اول خودم را شگفتزده کرد.»
این، البته از ویژگیهای جنوب است؛ که دور است اما وقتی پا روی خاکش بگذاری حتی از دیوارهای خانه هم نزدیکتر و صمیمیتر به بغلت میگیرد و آنقدر روی سینه داغدارش فشارت میدهد که از شدت لمس دردهایش، چشمهایت پر از اشک و آه و شاید، گاهی، خون میشوند! و به قول نویسنده در اولین جمله کتابش: «آدم وقتی مرام را از هفتپشت غریبه میبیند، بیشتر به جانش مینشیند تا از دوست و آشنا.» «ایران نرسیده به امارات»، روایت همین آشناییِ غریب است؛ آشنایی با بوموسی، جزیرهای دور اما چشم به راهِ تماشا.

فصل اول روی همان مبل بنفش کتابفروشی تمام شد؛ گیرِ جملههایش افتاده بودم، دقیقا شبیه تور ماهیگیرهای جنوب که وقتی به دریا میزنند، با خودشان هم ماهی میآورند، هم صدف و جلبک و گاهی تکههایی از رازهای کف دریا.
کارت کشیدم و بدون اینکه به روبهرویم نگاه کنم راه افتادم توی پیادهرو خیابان انقلاب. جملهها را میخواندم و پابهپای نویسنده جلو میرفتم. هر ورق عطر دریا میداد و آدمهایش را با همان صورتهای آفتابسوخته بیریا میکاشت جلوی چشمهایم. دلیلی برای عقب ماندن نبود چون حتی وقتی که رافتی از ماشین پیاده میشد و با خودش حرف میزد من هم میرفتم به همان جا! «چند قدمی از ماشین دور شده بودم که برگشتم. کاش میشد آدم سکوت کند. ما آدمها به حرکت نکردن تارهای صوتیمان میگوییم «سکوت»؛ اما همیشه درونمان دو نفر دارند با هم جروبحث میکنند. همین که خدا در کتابچه راهنمای خلقتش گفته «ما انسان را آفریدیم و فجور و تقوایش را به او الهام کردیم» یعنی دو نفر را درونش کاشتهایم که مدام با هم کلنجار بروند و رنگ آسایشش را بسابند.»
رافتی مثل یک آدم غریبه، پا به جزیرهای گذاشته بود که نه تنها برای او، که برای خیلی از مردم ایران، بیشتر از اسمش که در کتابهای جغرافیا دیدهاند، شناخته شده نیست. او معتقد است این کتابش که در دست ماست: «حاصل دو سفر موازی است. یک سفر فیزیکی به جزایر که طی بازهای حدودا یک ساله، دو بار به جزیره بوموسی و یکبار به جزایر تمب انجام شد و دیگری سفری در دل تاریخ که از کنج کتابخانه و کاوش و تعمق در کتابها و منابع و اسناد مختلف صورت گرفت.» من اما کتابش را تند تند میخواندم و معتقد بودم که «ایران نرسیده به امارات یک سند است، یک صداست، یک پنجره است که وسط تهران باز شده به سمت آبهای جنوب! آن هم برای تماشا و فهمیدن وطن. وطنی که مردمش مردانه پای آن ایستادهاند و حتی وقتی پای پول هم به معامله باز میشود دست از سرش برنمیدارند: «عموم مردم کاری به اسناد تاریخی ندارند. عموم مردم کاری به مرزبندیهای سیاسی و مذاکرات دیپلماتیک ندارند. عموم مردم میخواهند زندگی کنند و هرکسی راه زندگی کردنشان را هموار کند، از نظر آنها حاکم بهتری است. باز هم گلی به شرافت اهالی بوموسی که با آن همه بی محلی حکومت ایران و رسیدگی حاکم شارجه، اغلبشان حق حاکمیت را با ایران میدانند.»

خورشید تهران به میانه آسمانش رسیده بود. گرم بود اما نه تبدار. نشستم روی صندلی عقب و سرم را چسباندم به شیشه. آدمها مثل کلمههای کتاب توی سرم بالا و پایین میشدند. «ایران نرسیده به امارات» اما همچنان صدایم میزد تا بخوانمش. کلمات کوتاه اما خوشآهنگ رافتی، هنوز حرف برای گفتن از بوموسی داشت. راننده صدای رادیو را بلندتر کرد. صدای دمام و سنج بود. رافتی، دوباره غم آن جزیره جنوبی را از نو برایم خواند: «نمیدانم استخوانی که انگلیس لای زخم این جزیره گذاشته و رفته، روزی بیرون کشیده خواهد شد یا نه. نمیدانم اصلا روزی، خارجیها دست از سر ما و برادران غیرهمزبانمان که سالهای سال با هم دوست بودهایم و هستیم برمیدارند یا نه. اما چیزی که میدانم این است که یک تکه از وجودمان را وسط آبهای خلیجفارس فراموش کردهایم ... .» تکهای به اسم جزیره بوموسی، که خورشید، سالهاست در ساحلش اسکله میگیرد!
نظر شما