سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- راحیل احمدی، داستاننویس: «گرادیوا» رمانی کوتاه و فریبنده از ویلهلم ینسن است؛ متنی که در نگاه اول شبیه یک قصه عاشقانه-مرموز در سایهروشنِ باستانشناسی و شهرهای دفنشده مینماید، اما هرچه پیش میرویم روشنتر میشود که با روایتی درباره کارِ ذهن، وسوسه تصویر، و قدرتِ خیال در شکلدادن به واقعیت طرفیم. اهمیت «گرادیوا» فقط به خود رمان محدود نمیشود؛ این اثر بهواسطه تفسیری که زیگموند فروید بر آن نوشت، به یکی از نقاط تلاقی کمنظیر ادبیات و روانکاوی تبدیل شد: جایی که رمان نه صرفاً موضوعِ تحلیل، بلکه همچون آزمایشگاهی ادبی برای دیدنِ سازوکار رؤیا، واپسزنی، هذیان، و میل عمل میکند. ترجمه تهمینه زاردشت، با گردآوردن متن داستان و خوانش فروید در یک مجلد، عملاً به خواننده امکان میدهد که هم قصه را تجربه کند و هم بلافاصله پس از آن، وارد اتاق تفسیر شود؛ همانجا که فروید نشان میدهد چرا ادبیات گاهی پیش از علم، چیزهایی را درباره روان انسان میبیند.

قهرمان رمان، نوربرت هانولد، باستانشناسی است دقیق و سردمزاج؛ انسانی که جهان را بیشتر در سنگ و نقش و شی میجوید تا در رابطه زنده با آدمها. او نوعی زندگیگریزیِ شستهرفته دارد: به جای آنکه در معرض آشوب عشق و ارتباط قرار گیرد، خود را در امنیتِ دانستن و طبقهبندی پناه میدهد. در چنین ذهنی، کشف یک نقشبرجسته میتواند بهجای یک یافته علمی، به حادثهای عاطفی بدل شود. نوربرت در موزه با تصویری مواجه میشود از دختری درحال گامبرداشتن، با حالتی خاص در گذاشتن پا که توجهش را بهطرزی غیرعادی میرباید. او نامی برای این تصویر میسازد: «گرادیوا»؛ یعنی «دختری که گام برمیدارد» یا «پیشرونده». نامگذاری در اینجا بیاهمیت نیست؛ زیرا از همان لحظه، تصویر از یک شیِ موزهای جدا میشود و به موجودی ذهنی بدل میگردد، چیزی میان واقعیت و خیال. نوربرت، که ظاهراً زندگیاش را به مشاهده آثار مرده سپرده، ناگهان از یک تصویر جان میگیرد؛ اما این جانگرفتن نه به سمت زندگی واقعی، بلکه به سمت فتیشِ خیال میرود: او به حرکت پا، به فرم گام، و به ایده «حضور» دل میبندد، نه به انسانی واقعی.
رمان با مهارتی قابل توجه نشان میدهد چگونه میل، وقتی از مسیر طبیعیِ ارتباط انسانی منع میشود، راههای عجیبتری برای ظهور پیدا میکند. نوربرت به جای گفتوگوی انسانی، با یک نقشبرجسته وارد گفتوگو میشود؛ به جای رابطه، به تخیل پناه میبرد؛ و همین تخیل کمکم به چیزی شبیه هذیان تبدیل میشود. او خوابهایی میبیند، نشانههایی میگیرد، و درنهایت به سوی پمپئی کشیده میشود؛ شهری که زیر خاکستر آتشفشان دفن شده و در تخیل جمعی، همواره استعارهای بوده است از «زندگی متوقفشده»، «زمان منجمد»، و «گذشتهای که بهشکلی ناگهانی حفظ شده است». انتخاب پمپئی در رمان تصادفی نیست: ذهنِ نوربرت هم چیزی را دفن کرده، چیزی را زیر خاکستر نگه داشته، و اکنون آن چیز میخواهد به سطح بیاید. سفر به پمپئی، در واقع سفر به زیرزمینِ روان است؛ جایی که گذشته شخصی و میلِ واپسزده، در قالب تصویرهای باستانی خود را پنهان کردهاند.
در پمپئی، رمان وارد منطقهای مرزی میشود که در آن تشخیص واقعیت و خیال دشوار است. نوربرت با زنی روبهرو میشود که گویی همان گرادیوا است؛ یا شاید تجسمی از او. این ملاقات، هم عاشقانه است و هم هذیانی: قهرمان نمیداند با انسانی واقعی حرف میزند یا با یک بازگشتِ خیالی. و همین تردید، «گرادیوا» را به متنی جذاب درباره مکانیسمِ فرافکنی تبدیل میکند: ما گاهی به جای دیدن دیگری، تصویری را که در ذهن ساختهایم روی او میاندازیم؛ دیگری را تبدیل میکنیم به پردهای برای نمایشِ میلِ خودمان. نوربرت نیز به جای مواجهه صادقانه با زن، نخست میکوشد او را در قالب افسانه شخصیاش جا بدهد. در اینجا رمان یک نکته ظریف را بیان میکند: شیفتگی میتواند شکلِ احترام به گذشته و هنر و زیبایی به خود بگیرد، اما در لایهای عمیقتر، نوعی گریز از ترسِ رابطه است؛ نوعی کنترلکردنِ دیگری از طریقِ تبدیلکردن او به «تصویر».
خوانش فروید دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود. او در تفسیرش، «گرادیوا» را نمونهای کمنظیر از چگونگی عمل رؤیا و هذیان میداند: نوربرت انسانی است که میلش را واپس زده و آن میل، از درِ پشت وارد شده است؛ نه در قالب اعتراف عاشقانه، بلکه به شکل یک دلبستگیِ بهظاهر علمی و زیباییشناسانه. فروید نشان میدهد که چگونه ذهن، برای حفظ تعادل، نشانهها را جابهجا میکند: به جای آنکه قهرمان بپذیرد دلبسته انسانی مشخص است، ذهن او این دلبستگی را روی یک نقشبرجسته مینشاند، سپس با کمک خواب و خیال، آن را «واقعی» میکند. از نظر فروید، هذیان نه صرفاً بیماری، بلکه نوعی تلاشِ ذهن برای درمانِ خود است؛ بازسازیِ حقیقتی که تحملش دشوار بوده. اینجا یکی از جذابترین نقاط تلاقی ادبیات و روانکاوی شکل میگیرد: رمان نشان میدهد نوربرت چگونه به سمت واقعیت رانده میشود و فروید توضیح میدهد چرا این راندهشدن رخ میدهد.
فروید همچنین توجه ویژهای به نحوه روایت ینسن دارد؛ اینکه نویسنده بدون آنکه واژگان روانشناسی مدرن را بداند، سازوکارهایی را تصویر کرده که با مفاهیم روانکاوی همخوانی شگفتی دارد. او از «گرادیوا» بهعنوان شاهدی یاد میکند بر اینکه شاعر/نویسنده، به شهودهایی دسترسی دارد که دانشمند بعدها آنها را صورتبندی میکند. در نگاه فروید، ینسن با دقتی روایی نشان داده است که چگونه یک نشانه کوچک (نحوه گامبرداشتن) میتواند کل دستگاه میل را فعال کند؛ چگونه خاطره میتواند تغییر چهره بدهد و در لباسی اسطورهای برگردد؛ و چگونه درمان، گاه نه با استدلال، بلکه با مواجهه درست با میل و تبدیل آن به رابطهای زنده ممکن میشود. او حتی رفتار زنِ مقابل نوربرت را ــ که در رمان نقش تعیینکنندهای در شکستنِ هذیان دارد ــ به عنوان نوعی «روش درمانی» میخواند: صبر، همراهی، و هدایت قهرمان از جهان خیال به سوی پذیرش واقعیت.
آنچه «گرادیوا» را بعد از یک قرن هنوز خواندنی میکند، همین دوگانه جذاب است: از یک سو قصهای درباره شیفتگی و باستانشناسی و شهرهای مدفون، و از سوی دیگر متنی درباره روانِ مدفون. رمان به ما یادآوری میکند که گذشته فقط در خاک پنهان نیست؛ در خود ما هم لایههایی از گذشته دفن شدهاند که گاهی با یک تصویر، یک حرکت، یک بو، یا یک جمله، ناگهان از زیر خاکستر بیرون میآیند. و تفسیر فروید، بدون آنکه لذتِ داستان را نابود کند، آن را تیزتر میکند: بهجای اینکه «گرادیوا» صرفاً قصهای عجیب باشد، به نمونهای روشن از این تبدیل میشود که چگونه انسان میتواند حقیقتِ عاطفیاش را نفهمد و در عوض آن را در قالب یک اسطوره زندگی کند.
نظر شما