چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۶
از «رضا تفنگچی» تا «کمال‌الملک»، قصه یک عمر بازیگری جمشید مشایخی

کتاب «تا طلوع» گفت‌وگوی خسرو شهریاری با جمشید مشایخی فراتر از یک گفتگوی بیوگرافیک با این بازیگر سینما و تئاتر، تاریخ زنده و پر فراز و نشیب هنرمندی است که از انضباط خشک دبیرستان نظام به آزادی تئاتر فرار کرد. این نوشته با بازخوانی این سند شفاهی ارزشمند، سیر تحول فکری و اخلاقی یکی از غول‌های بازیگری ایران را در لایه‌هایی از جغرافیا، وحشت آنتن زنده تلویزیون و تبلور هنر اصیل در تالار سنگلج مورد بررسی قرار می‌دهد.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنابرای مخاطبی که تئاتر و سینمای مدرن ایران را دنبال می‌کند، نام سه تن از غول‌های بازیگری این مرز و بوم یعنی عزت‌الله انتظامی، علی نصیریان و جمشید مشایخی، با سه صورتک جاودان گره خورده است: «مشد حسن» حیرت‌زده که در تقابل با واقعیت بی‌رحم مسخ و گاو می‌شود، «آقای هالو» که تجسم سادگی اسیر در شهرنشینی ولنگار است و «رضا تفنگچی» که در غربت و دشواری زمانه، یک‌شبه پیر می‌شود.

این سه تصویر درخشان، در واقع سه جنبه عمیق از اسارت، فقر آگاهی و بلای عظیم انسان بی‌پناه شرق را به نمایش می‌گذارند. کتاب «تا طلوع»، حاصل گفتگوی عمیق خسرو شهریاری با جمشید مشایخی که توسط انتشارات کاوشگر به چاپ رسید، فراتر از یک مصاحبه سنتی و بیوگرافیک، روایتی زنده و پرشور از زبان خود بازیگر است. این اثر، سایه‌روشن‌های صحنه، نور، موسیقی و شور و غربت هنرمندی را بازخوانی می‌کند که زندگی‌اش با تولد تئاتر حرفه‌ای و سینمای اصیل ایران پیوند خورده است. مشایخی در این کتاب، با صداقتی کم‌نظیر، از روزگار بی‌پناهی هنر و تلاش نسل خود برای شناختن آنچه به نام نمایش بر این سرزمین گذشته، سخن می‌گوید. این نوشته با بازخوانی این سند شفاهی ارزشمند، در پی آن است تا سیر تحول فکری و حرفه‌ای مشایخی را در بستری از جغرافیا، سنت، مدرنیته و اخلاق هنری مورد مداقه قرار دهد.

از «رضا تفنگچی» تا «کمال‌الملک»، قصه یک عمر بازیگری جمشید مشایخی

ریشه‌ها، جغرافیا و هویت

بررسی زیست‌بوم و خاستگاه جغرافیایی جمشید مشایخی، نخستین کلید برای درک روحیات و بستری است که این هنرمند در آن رشد یافته است. او در سال ۱۳۱۳ در منطقه نظامی «پارچین» متولد شد، محیطی در هفت‌فرسخی تهران و میان ورامین و دماوند که به کارخانجات تسلیحات و مهمات‌سازی ارتش اختصاص داشت. پدر او، یکی از مهندسان ارشد ارتش در حوزه ساخت اسید بود که تحصیلات خود را در کشور آلمان گذرانده بود و در همین منطقه نظامی سکونت داشت. پارچین در آن دوران، منطقه‌ای مالاریاخیز به شمار می‌رفت که به دلیل گذر رودخانه جاجرود و تجمع آب در چاله‌ها، مأمن پشه‌های ناقل بود، تا جایی که خود مشایخی نیز در کودکی به این بیماری مبتلا شد و دوران سختی را با تزریق و مصرف داروی کنین و گنه گنه سپری کرد.

دشواری‌های سفر به تهران در آن روزگار و جوش آوردن مکرر خودروهای قدیمی در مسیر، ارتباط این شهرک نظامی را با پایتخت چنان سخت کرده بود که امکان تحصیل کودکان در تهران وجود نداشت و مشایخی ناچار شد تحصیلات ابتدایی خود را در همان مدرسه شش‌کلاسه پارچین آغاز کند. یکی از بخش‌های خواندنی و تا حدی طنزآمیز در سرگذشت مشایخی، ماجرای هویت فامیلی و نام خانوادگی اوست. نام خانوادگی اصلی پدر او «مثقالی» بود که به پیشه طلافروشی و جواهرفروشی اجدادی آن‌ها در تبریز بازمی‌گشت. با این حال، پدرش به دلیل عدم علاقه به این نام، فامیل مادری خود یعنی «مشایخی» را برمی‌گزیند و با افزودن پسوند تبریزی، نام خود را به «مشایخی تبریزی» تغییر می‌دهد.

طنز ماجرا زمانی رخ می‌دهد که در دوران کودکی جمشید، مأمور صدور شناسنامه از دماوند به پارچین می‌آید. مادر او در غیاب پدر (که شناسنامه‌اش را همراه خود به سوئد برده بود)، با تکیه بر یک استشهاد محلی برای گرفتن شناسنامه فرزندش اقدام می‌کند. در این استشهاد، فامیل پدر صرفاً «احمد مشایخی» قید می‌شود و پسوند «تبریزی» جا می‌ماند، این اتفاق سبب شد که جمشید مشایخی از نظر اسمی با هفت خواهر و برادر خود که همگی پسوند تبریزی داشتند، متمایز شود و به قول خودش، در ظاهر هیچ نسبتی با آن‌ها نداشته باشد. افزون بر این پیشینه پدری، مشایخی در سمت مادری نیز به اصالتی جالب اشاره می‌کند. او در دوران کودکی با پدربزرگ مادری‌اش مواجه می‌شود که موهایی سپید و رفتاری بسیار ملایم داشت و اهالی او را «حضرت والا» خطاب می‌کردند. بعدها او از طریق مادرش درمی‌یابد که این پدربزرگ، از شاهزادگان و نوادگان شاهرخ افشار (فرزند نادرشاه افشار) بوده است.

مشایخی با همان نگاه واقع‌بینانه و طنز خاص خود، با یادآوری جنون نادرشاه در اواخر عمر و کور کردن فرزندش، با شوخ‌طبعی می‌گوید: «من ارثی از نادر نبرده‌ام» و با خواندن شعر معروف «گیرم پدر تو بود فاضل...» بر این نکته تأکید می‌کند که اصالت یک هنرمند باید در گام‌ها و دستاوردهای خود او تجلی یابد، نه در سایه اسلاف تاریخی‌اش.

از «رضا تفنگچی» تا «کمال‌الملک»، قصه یک عمر بازیگری جمشید مشایخی

گریز از نظام و تولد بازیگر در سایه‌روشن‌های اداره نمایش

کشف ذوق هنری و شوق نمایش در جمشید مشایخی، به سال‌های ابتدایی مدرسه در پارچین بازمی‌گردد. اولین مواجهه او با مفهوم اجرا، در کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی و از طریق مدیری به نام آقای شهنازی شکل گرفت که مناظره‌ای نمایشی میان «موتور و شتر» ترتیب داده بود، نقشی که در آن، مشایخی کوچک هدایت کاراکتر شتر را بر عهده داشت.

با پایان دوره ابتدایی، او به دلیل نبود دبیرستان در پارچین، ناچار به تهران آمد و در دبیرستان رازی و سپس البرز به تحصیل پرداخت. اما محیط شبانه‌روزی و شبه‌نظامی البرز با روحیه آزادخواهی او سازگار نبود. نقطه اوج این چالش زمانی رخ داد که پدر نظامی‌اش، او را روانه دبیرستان نظام و متعاقباً دانشکده افسری کرد.

مشایخی در دانشکده افسری با چهره‌هایی چون حسین خواجه‌امیری (ایرج)، مهدی فتحی و اکبر گلپایگانی هم‌دوره بود، اما اتمسفر پادگانی و انضباط خشک آن به حد نهایی آزارش می‌داد، امری که در نهایت به فرار عجیبی از دانشکده افسری و اعزام تنبیهی او به خدمت وظیفه در ارومیه منجر شد.

با پایان دوره سربازی و بازگشت به تهران در سال ۱۳۳۶، زندگی مشایخی با تأسیس «اداره هنرهای نمایشی» وابسته به هنرهای زیبا، به کل تغییر کرد. او به عنوان نخستین کارمند این اداره زیر نظر دکتر مهدی فروغ استخدام شد و خط خوش او در بدو ورود، اولین ابزار جلب توجه رئیس اداره بود. در همین فضا بود که نسل اول تئاتر حرفه‌ای ایران شکل گرفت و او در کنار چهره‌هایی چون علی نصیریان، جعفر والی، عباس جوانمرد، پرویز بهرام و جمیله شیخی قرار گرفت.

ورود حرفه‌ای مشایخی به صحنه، با یک جابه‌جایی نقش تاریخی همراه بود. در نمایشنامه «وظیفه پزشک» نوشته پیراندللو به کارگردانی علی نصیریان، به دلیل جوان بودن تمام بازیگران زن اداره و عدم دسترسی به هنرمندان مسن‌تر، نصیریان درمانده بود که نقش «مادر» را به چه کسی واگذار کند. مشایخی با شجاعت پیشنهاد کرد که این نقش پیرزن را بازی کند، پیشنهادی که تحسین و تعجب نصیریان را برانگیخت و آغازگر مسیر او در ایفای نقش‌های پیرمرد و کاراکترهای بزرگ‌تر از سن خودش شد.

او کمی بعد در تله‌تئاتر «افعی طلایی» نیز نقش پیرمردی در بازگشت به گذشته را بازی کرد و تشویق شدید جعفر والی را برانگیخت. وفاداری مشایخی به اصالت هنر و دوری او از خودنمایی، در ماجرای نمایشنامه «می‌خواهید با من بازی کنید؟» به کارگردانی داود رشیدی به اوج رسید، جایی که او نقش یک سرپرست سیرک یا به اصطلاح «نعش» را پذیرفت که باید ۲۰ دقیقه بی‌حرکت روی صحنه می‌ایستاد. این ایستادن طولانی‌مدت گرچه او را دچار دیسک کمر کرد، اما اثبات این باور قلبی او بود که «در هنر، نقش کوچک و بزرگ وجود ندارد.»

از «رضا تفنگچی» تا «کمال‌الملک»، قصه یک عمر بازیگری جمشید مشایخی

وحشت از آنتن زنده و شکوفایی در سنگلج

یکی از پویاترین و در عین حال چالش‌برانگیزترین دوران حرفه‌ای جمشید مشایخی و هم‌نسلانش، به آغاز کار تلویزیون و اجرای برنامه‌ها و تئاترهای زنده در اواخر دهه ۱۳۳۰ بازمی‌گردد. در آن روزگار، نمایش‌ها مستقیماً روی آنتن می‌رفتند و هیچ امکانی برای ضبط، تکرار، مونتاژ یا اصلاح خطاها وجود نداشت، امری که جدیت، کوشش و البته وحشتی مداوم را به جان هنرمندان می‌انداخت.

مشایخی در کتاب، این اتمسفر پر از اضطراب را با روایت خاطره‌ای کمدی از نمایشنامه «وراجی» نوشته سروانتس به تصویر می‌کشد، جایی که او نقش رئیس پلیس را بازی می‌کرد و اسماعیل شنگله در نقش یک مرد وراج، با گریم دماغ کوفته، درون یک قالی مخفی شده بود. مشایخی با لباس رئیس پلیس و شمشیر به دست، هنگام ورود به استودیو روی کف‌پوش لیز استودیو سر می‌خورد، شمشیرش پرتاب می‌شود و در وضعیتی مضحک روبه‌روی شنگله زمین می‌خورد. این اتفاق ناگهانی، موجی از خنده‌های بی‌اختیار و مهارناپذیر را میان بازیگران (مشایخی، شنگله و پرویز کاردان) ایجاد می‌کند، تا جایی که دیالوگ‌ها پس و پیش می‌شوند و کارگردان فنی بالا نیز موفق به پیدا کردن متن و قطع میکروفون آویزان صحنه (بوم) نمی‌شود. در نتیجه، جملات پشت‌صحنه بازیگران مبنی بر این که «گند زدید و افتضاح کردید» مستقیماً از تلویزیون مردم پخش می‌شود و فرداروز آن‌ها را به اتاق توبیخ دکتر فروغ می‌کشاند.

با وجود این چالش‌های فنی در اجراهای تلویزیونی، مشایخی بر این باور است که نمایش تلویزیونی را اصلاً نباید «تئاتر واقعی» نامید، چرا که در تلویزیون یا سینما، بازیگر عملاً در خدمت تکنیک و زاویه دوربین است، آزادی حرکتی‌اش سلب شده و خطاها بعدها در مونتاژ اصلاح می‌شوند. از نگاه او، تئاتر اصیل و ناب تنها روی صحنه زنده تبلور می‌یابد، جایی که دکورهای فرضی با قدرت بازیگری و کارگردانی به باور تماشاگر می‌نشینند.

این تئاتر واقعی و حرفه‌ای، با گشایش «تالار سنگلج» در میانه دهه ۱۳۴۰ ورق خورد. تا پیش از سنگلج، عمده تمرکز تئاتر ایران بر ترجمه و اجرای متون فرنگی بود که با وجود جذابیت، سنخیتی با رنج و زیست واقعی مردم جامعه نداشت و باعث می‌شد بسیاری از مخاطبان تلویزیون‌های خود را خاموش کنند.

با آغاز به کار تالار سنگلج، ریل تئاتر به سمت متون اصیل ایرانی تغییر کرد و نویسندگانی چون غلامحسین ساعدی، بهرام بیضایی، پرویز صیاد و اکبر رادی آثاری را خلق کردند که آینه تمام‌نمای زندگی مردم بود.

مشایخی با درخشش در نمایشنامه‌های «چوب به دست‌های ورزیل» و «بهترین بابای دنیا» (از نوشته‌های غلامحسین ساعدی) در جشنواره گشایش سنگلج، رسماً هویت خود را به عنوان یک «بازیگر تئاتر حرفه‌ای» تثبیت کرد. او در سنگلج یاد گرفت که چگونه شخصیت‌های ملموس فرهنگ ایرانی را بازآفرینی کند، هرچند که صحنه سنگلج نیز گاه با تپق‌هایی مانند تپق لفظی سنگین او در پرده چهارم نمایشنامه «آوار بر سنگ» به کارگردانی جعفر والی که منجر به خنده وحشتناک جمعیت و گریه از سر خجالت مشایخی در پشت صحنه شد یا مواجهه‌های کلیدی با مأموران کلانتری و سازمان امنیت همراه بود.

از «رضا تفنگچی» تا «کمال‌الملک»، قصه یک عمر بازیگری جمشید مشایخی

افق‌های بین‌المللی و مشق اخلاق در سلوک هنرمند

تجربه‌های جمشید مشایخی فراتر از مرزهای ایران رقم خورد و سفرهای بین‌المللی او، افق‌های تازه‌ای از نقد، تحلیل و جهان‌بینی هنری را به رویش گشود. یکی از مهم‌ترین این سفرها در آغاز دهه ۱۳۴۰ و برای شرکت در جشنواره تئاتر پاریس رخ داد، جایی که او همراه با گروه عباس جوانمرد برای اجرای نمایشنامه‌های «غروب در دیار غریب» و «قصه ماه پنهان» نوشته بهرام بیضایی و «آلونک» نوشته کورس سلحشور عازم فرانسه شد. این سفر علاوه بر اجرای نمایش، فرصتی بی‌نظیر برای تماشای شاهکارهای جهانی بود. او اجرای «رومئو و ژولیت» به کارگردانی فرانکو زفیرلی را تماشا کرد و بازی خیره‌کننده بازیگران جوان و کم‌سن‌وسال آن چنان او را تحت تأثیر قرار داد که در سالن انتظار به همکارانش گفت: «من اگر بروم ایران دیگر بازی نمی‌کنم!»

اما شگفت‌انگیزترین تجربه مشایخی در پاریس، تماشای بازی «آنا مانیانی»، یکی از بزرگ‌ترین بازیگران تاریخ سینمای جهان، روی صحنه تئاتر بود. مشایخی اعتراف می‌کند که پیش از شروع نمایش، وقتی مانیانی را از نزدیک در پشت صحنه دید، او را زنی بسیار زشت و بدچهره یافت و با تعجب به جمشید لایق گفت که کارگردان با چه معیاری این زن زشت را برای نقش معشوقه یک جوان خوش‌سیما انتخاب کرده است؟ اما جادوی هنر مانیانی چند دقیقه پس از آغاز نمایش تجلی یافت، او چنان با قدرت و اعجاز بازی کرد که مشایخی او را یکی از زیباترین زنان تمام عمرش یافت، تجربه‌ای عمیق که به او آموخت زیبایی واقعی یک هنرمند نه در فیزیک و چهره، بلکه در تبلور تکنیک و احساس روی صحنه است. او بعدها سفرهایی نیز به کره شمالی (برای دریافت جایزه فیلم پدربزرگ) و امارات (برای نمایش فیلم کمال‌الملک) داشت که در هر دو کشور، مواجهه انسانی با مردم و شناخت هنرمندان گمنام را بزرگ‌ترین دستاورد خود دانست.

در نگاه مشایخی، هنر صحنه با اخلاق و نگاه انسان‌دوستانه گره خورده است. او منشور اخلاقی خود را در مواجهه با مردم و به‌ویژه همسرش تعریف می‌کند. آشنایی او با همسرش در سن ۲۳ سالگی و پس از استخدام در اداره نمایش، آغازگر عشق واقعی زندگی‌اش بود، همسری معلم که مشایخی او را سخت‌گیرترین منتقد خود می‌داند، کسی که با نگاهی تیزبین، بازی در فیلم‌های ضعیف را به او گوشزد می‌کرد و مانع گام‌های اشتباهش می‌شد.

مشایخی با روحیه‌ای سرشار از فروتنی، همواره از خودنمایی گریزان بود، تا جایی که اعتراف می‌کند به دلیل یک حس غریب و شرم درونی، هرگز طاقت نداشته فیلم‌های خودش را در جمع‌های خصوصی تماشا کند و بشنود که دیگران از او تعریف می‌کنند. او کمال هنر را در عشق می‌داند، عشقی که در کودکی با رفاقت همبازی‌ها آغاز می‌شود، در جوانی به همسر و فرزندان می‌رسد و در اوج عرفان و در نگاه بزرگانی چون حافظ و مولانا، به ذات باری‌تعالی پیوند می‌خورد. این نگاه اخلاقی و مردمی، همان تفکری است که مشایخی را از یک بازیگر تکنیکی، به استادی ماندگار در حافظه جمعی ایرانیان تبدیل کرد.

طلوع ماندگار یک استاد

کتاب «تا طلوع» فراتر از خاطره‌نگاری‌های مرسوم هنرمندان، آینه‌ای تمام‌نما از دوران شکل‌گیری و تثبیت هویت مدرن نمایش در ایران است. جمشید مشایخی در لابه‌لای این گفتگو، تئاتر و سینما را به عنوان رسالتی انسانی و کلاسی برای «مشق آدمیت» معرفی می‌کند. او و نسل طلایی دهه ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰، بار تئاتر ملی را در شرایطی به دوش کشیدند که صحنه از فقر امکانات فنی و متون اصیل ایرانی رنج می‌برد، اما با تکیه بر انضباط، فروتنی و پیوند با زیست واقعی مردم، موفق شدند آثاری خلق کنند که هنوز پس از گذشت چندین دهه، معیارهای اصالت هنری به شمار می‌روند. بازخوانی این کتاب پس از سال‌ها، دو نکته کلیدی را برای نسل امروز تئاتر و سینمای ایران یادآوری می‌کند، نخست، اهمیت «پشتوانه فرهنگی و بومی» در خلق کاراکترها، چرا که مشایخی معتقد بود یک بازیگر تنها زمانی می‌تواند روی صحنه بدرخشد که شخصیت‌ها برای او صددرصد ملموس، مانیفست فرهنگ خودش و برآمده از روحیه جامعه‌اش باشند. نکته دوم، «سلوک و اخلاق هنری» است، تفکری که به بازیگر اجازه می‌دهد بدون تعصب، نقش‌های کوتاه را به خاطر کلیت اثر بپذیرد، همواره خود را شاگرد استادان بزرگ‌تر بداند و در اوج شهرت، فروتنی در برابر تماشاگر را از دست ندهد.

جمشید مشایخی در «تا طلوع» ثابت می‌کند که هنر نمایش پیش از آنکه نیازمند تکنیک‌های پیچیده باشد، به قلبی تپنده برای رنج‌های انسان و روحی آزاده نیاز دارد، اصالتی که نام او را در تاریخ هنر ایران، به عنوان یک «طلوع ماندگار» ثبت کرده است.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها