سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: دیروز، ساعت چهار و نیم بود و شهر کتاب نیاوران، گویی به انتظار اتفاقی شبیه به «سماع» نشسته بود. همراه با عکاسِ ایبنا، در حالی که شهر در تکاپوی خود بود، وارد این فضای آرام شدیم. در بدو ورود، شور و تلاشِ همیشگی علی دهباشی را دیدم؛ مردی که با آن انرژی متلاطم، زودتر از همه رسیده بود تا زمینهی این دیدار را فراهم کند. سلامی رد و بدل شد و او ما را به سوی سالنی راهنمایی کرد که قرار بود در آن، حاصلِ سالها همنشینی با مولانا جاری شود.
در مسیر، نگاهم به مثنویهای ردیف شده روی میز افتاد؛ کتابهایی که منتظر بودند تا به دستهای باوقارِ دکتر موحّد برسند و مهرِ امضایش را بر پیشانی بکشند. از پلهها بالا رفتیم و با صحنهای روبرو شدیم که تداعیکننده اشتیاق سالیان برای یافتن حقیقت بود. سالنی با ظرفیت سیصد نفر، حالا زیر فشار حضور پانصد نفر میلرزید. طیفی از هر سن و سال، از جوانانی که به دنبال معنا بودند تا سالخوردههایی که در جستوجوی آرامش، تمام فضا را پر کرده بودند. بسیاری کف زمین نشسته بودند و خیلیها، بیآنکه خستگی بدانند، ایستاده بودند؛ زیرا همه میدانستند که قرار است با کسی روبرو شوند که در دنیای رمزها و رازهای مولانا، راهروهای عمیقی را پیموده است.

ساعت به پنج نزدیک میشد که ناگهان، وقاری وصفناپذیر وارد سالن شد. استاد موحّد آمد. چهرهای دلنشین با موهایی سپید، که گویی نورِ سالها خلوت با کلمات در آن جاری بود. با پیراهن و کفشهای سفید و شلواری آبی، سادگی و پاکی را در قامت خود داشت. لبخندی بر لب داشت که تمام غوغای جمعیت را در یک لحظه آرام میکرد. با بلند شدن همزمان جمعیت و صدای تشویقها، ایشان آهسته و با وقار به جایگاهش رفت.

سالن شلوغ بود و صدای استاد موحد به سختی شنیده میشد؛ چندین بار میکروفون را تنظیم کردند تا کلام ایشان، چون قطرهای از شهد دانایی، دقیق و شفاف به گوش همگان برسد. وقتی شروع به سخن گفتند، گویی روح مولانا در کلماتشان دمید. در آن لحظات، حسی عمیق در جمع ریشه دواند؛ تماشای استادی که تمام عمرش را وقف شناخت «حقیقت» کرده بود، در حالی که صدها نفر با گوشیهای در دست، سعی داشتند، سخنان استاد را ثبت کنند، برای من معنای تلاقی دنیای مدرن با حقیقت دیرین بود.

موحد و رابطه شمس و مولانا
موحد در تحلیل رابطه این دو عارف، شمس تبریزی را «نقطه عطف» زندگی مولانا توصیف کردند. ایشان اشاره داشتند که مولانا تا ۳۸ سالگی در جایگاه یک مفتی شهر و سخنران برجسته در مساجد بود و هرچند در اوج شهرت و دانش بود، اما خود را مانند «آبی راکد» میدید که حرکتی در آن نیست. در این میان، نقش شمس تبریزی به عنوان یک «مأموریت الهی» توصیف شد؛ کسی که از عالم غیب مأمور شده بود تا مولانا را که در میان «قوم ناهموار» (محیطی که قدر او را نمیدانستند) گرفتار شده بود، نجات دهد. استاد موحد تأکید کردند که اگر شمس نبود، مولانا را به آن شکلی که میشناسیم نداشتیم؛ همانطور که بدون افلاطون، نمیتوانستیم به حکمت سقراط دست یابیم.


وضعیت جاری و شرح مثنوی

در آن روز سه شنبه بیست و سوم تیر، در شصت و سومین عصر سهشنبههای بخارا، شهر کتاب نیاوران، شاهد حضور مردی بودم که یاد گرفته بود چگونه از «خود» به «بیخودی» هجرت کند و حالا، آن نور را به ما میبخشید.
نظر شما