چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۱
از کوچه‌های فقیر الجزایر تا سردبیری «کُمبا»

آلبر کامو، در گذاری میان تضادهای طبقاتی مستعمره‌نشینان در شمال آفریقا و آشوب‌های سیاسی اروپا، مفهومی نو از «انسان شورشی» را خلق کرد. او که از کودکی با سکوت و فقر گره خورده بود، در آثارش از نقد استعمار و فاشیزم عبور کرد تا به این نتیجه برسد که در جهانی بدون خدا، تنها پاسخ ممکن به بی‌منطقیِ سرنوشت، همبستگی انسانی و دفاع از ارزش‌های معنوی اروپا است.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) –نوشته ایم وَندِر پُئل - استاد دانشگاه آمستردام با ترجمه بیتا عظیمی‌نژادان: زندگی آلبر کامو (۶۰-۱۹۱۳) عمیقاً تحت تأثیر سه تراژدی بزرگ بود که بر تاریخ قرن بیستم فرانسه چیره شده است: جنگ جهانی اول (۱۸-۱۹۱۴)، جنگ جهانی دوم (۴۵-۱۹۳۹) و جنگ استقلال الجزایر (۶۲-۱۹۵۴). اینکه سرنوشت کامو تا این حد به سرنوشت فرانسه متروپلیتن گره خورده است، بسیار غریب به نظر می‌رسد. به عنوان فرانسوی خرده استعمارگر که در الجزایر متولد شده بود، او بیشتر زندگی خود را در خارج از فرانسه سپری کرد. او در اواخر ۳۰ سالگی خود که یک نویسنده‌ی شناخته شده بود، برای همیشه در فرانسه مستقر شد. پس از انتشار موفقیت‌آمیز طاعون در سال ۱۹۴۷، کامو توانست برای خود در نزدیکی ساختمان انتشارات گَلیمر، ناشرش، در منطقه‌ی ششم پاریس خانه‌ای خریداری کند.

کامو در ۷ نوامبر ۱۹۱۳ در شب آغاز جنگ جهانی اول در دهکده‌ی‌ کوچک مُندوی، در نزدیکی قسطنطنیه که یکی از شهرهای بزرگ الجزایر فرانسه بود، به دنیا آمد. مادر او اصالت اسپانیایی داشت و پدرش که به اصطلاح یک "پا سیاه" خوانده می‌شد، از فرانسوی‌هایی بود که مستعمره‌نشین به دنیا آمده بود و خانواده‌ی او طی نسل‌ها آنجا زندگی کرده بودند. در آخرین رمان زندگی نامه‌ی نا تمام خود، مرد اول، کامو می‌گوید که نیاکان او پس از شکست فرانسه در جنگ بین فرانسه – پروسین در سال۱-۱۸۷۰از آلساز گریخته‌اند. طبق آنچه که الیویه تد زندگی‌نامه‌ی نویس کامو می‌گوید ، خانواده‌ی کامو از منطقه‌ی بُردو در جنوب غربی فرانسه مهاجرت کردند. احتمال اینکه علت مهاجرت بیشتر اقتصادی و برای دست و پا کردن اندوخته‌ای برای زندگی بوده تا سیاسی، درست‌تر به نظر می‌رسد.

از نظر طبقه‌ی اجتماعی، پدر و مادر کامو متعلق به مستعمره‌نشین‌های فقیر و سفید پوست بودند که یک موقعیت میانه بین طبقه حاکم فرانسوی (مستعمره کننده‌ها) و ساکنان محلی که بیشتر الجزایری و بربر بودند، داشتند. زمانی که کامو هشت ماه داشت، پدرش به ارتش فرا خوانده شد و به فرانسه اعزام شد که یکی از اولین قربانیان جنگ مرن است. پدر کامو در ۱۱ اکتبر ۱۹۱۴ درگذشت و در سنت بریوک برُتُن به خاک سپرده شد. کامو در کتاب مرد اول چهره‌ی پدری را که هرگز نشناخته بود چنان با قدرت به تصویر می‌کشد و او را یکی از بی‌شمار سربازان گمنام از کشورهای مستعمره شده می‌نامد که بلافاصله پس از ورودشان به کشوری غریب، می‌بایست آنجا را مانند میهن خود می‌پنداشتند و روانه جنگ‌شان کردند: «دیگر زمانی برای یافتن کلاه‌خود برای آن‌ها نبود، خورشید در آنجا مانند الجزایر برای کشتن رنگ‌ها توان کافی نداشت، طوری که موج‌هایی از الجزایری‌های فرانسوی و عرب با لباس‌های براق و آراسته با کلاه‌های حصیری بر سرشان،هدف‌هایی به رنگ قرمز و آبی که از صدها متر می‌شد آنها را دید، فوج فوج به سمت آتش بالا می‌رفتند و فوج فوج محو می‌شدند.»

از کوچه‌های فقیر الجزایر تا سردبیری «کُمبا»

کامو در اینجا به نظر به طور غیر عمدی از برخورد فرانسه متروپلیتن برای در اختیار داشتن زندگی مستعمره‌نشینان در جنگ جهانی اول انتقاد می‌کند. همچنین جای هیچ تأکیدی ندارد که اینجا سربازان عرب و فرانسوی مانند هم‌رزمانی که با هم در میدان جنگ کشته می‌شوند، به تصویر کشیده می‌شوند. از نقطه نظر نویسنده، این یک اتفاق تصادفی نیست که توده‌ی عرب‌ها و سفیدهای فقیر الجزایر قربانیان ستم بی‌عدالتی اجتماعی هستند و به نوعی در رنج‌ مشترک و وابستگی عمیق‌شان به خاک وطن متحد می‌شوند. هر کسی می‌تواند دریابد که این موضوع در آثار آخر کامو مانند تبعید و پادشاهی (۱۹۵۷) و مرد اول (که در زمان مرگش در۱۹۶۰ناتمام بود) کاملاً بارز است، آن هم زمانی که جنگ استقلال الجزایر به شکل خشنی بین اعراب و طبقه‌ی کارگر اروپایی جدایی ایجاد کرده بود. با این حال نباید این حقیقت را نادیده بگیریم که موضوع عنوان شده که آن را می‌توان در آثار اولیه‌ی کامو نیز جست‌وجو کرد و یافت، از دغدغه‌های همیشگی در زندگی و کارهایش بود.

کامو در کتاب اولش، پشت و رو، که توسط انتشارات شارلوت در الجزایر در سال ۱۹۳۷ در بِلکور منتشر شد، از محله‌ی کارگرنشین الجزیره یعنی همان جایی که کودکی خود را در آنجا گذرانده بود، الهام گرفت. این کاملاً گویای تیتر اولیه‌ی کتاب صداهای محله‌ی فقیر نیز است. کامو در مقدمه‌ی چاپ دوم این کتاب در سال ۱۹۵۸ عنوان می‌کند که با وجود شکل ناشیانه‌اش (مقاله‌ها) این کتاب کوچک را سرچشمه‌ای برای زندگی و کارهایش می‌داند. موضوع آن در مورد فقر و نور آفتاب در الجزایر است که به نظر کامو به سبب آن نگون‌بختی ساکنان مناطق جنوب کمترغم‌انگیز است تا آسمان‌های خاکستری شمال؛ بیشتر از آن، نویسنده ابراز می‌کند که برای او خانه‌های محقرعرب و اسپانیایی به آپارتمان‌های مجلل پاریسی‌های بورژوا که او پس از شناخته شدن به عنوان یکی از نویسندگان نامدار زمانه‌ی خود آن‌ها را دید، برتری دارد. در نهایت او نتیجه‌گیری می‌کند که اگر قرار باشد از اول متن اصلی را بازنویسی کند، «همچنان سکوت یک مادر و تلاش‌های یک مرد برای یافتن عدالت و یا عشق که شاید بتوانند جبرانی برای این سکوت باشند، موضوع اصلی تمرکزش خواهند بود».

تصویر زنی سالخورده و مطیع، همان گونه که در بسیاری از متن‌های گردآوری شده در این مجموعه دیده می‌شود، بدون شک الگویی برگرفته از مادر خود کامو است که زنی بسیار کم حرف و تا حدودی ناشنوا بود. او به آن دسته از زنانی تعلق داشت که خود را در لبه‌ی زندگی یافته بودند، همان طور که مائیسا بِی اشاره می‌کند، این نشان از خانواده‌ی فقیر کامو دارد که هرگز در پی انکار آن نبوده و اساس تمام دغدغه‌های سیاسی و اجتماعی او بوده است که در سراسر زندگی‌اش دوام داشت. اضافه بر آن، در یکی از داستان‌ها «بین آری و نه»، او سکوت مادر را در کنار صاحب کافه قرار داده است جایی که راوی غرق در گذشته خود می‌شد. در حقیقت، یک به هم آمیختگی مداومی بین این دوفضا وجود دارد: قهوه‌خانه‌ای متروک که در حال تعطیلی است و خانه‌ای فقیرانه که راوی در کودکی با مادر خود در آنجا زندگی می‌کرد. در هر دو مکان، مردم در سکوت مطلق در کنار هم می‌نشینند که این به نوعی امکان برقراری ارتباط بدنی (فیریکی) را ایجاد می‌کند. سه چهره‌ی ساکت یعنی مادر، صاحب موریش کافه و کودک، در حقیقت نمادهایی هستند که فرهنگ مدیترانه را به تمامی با چشم‌پوشی از تمام اختلافات زبانی و قومی در برمی‌گیرد. در پشت و رو "پیوستگی"‌های جغرافیایی و دیگر پیوستگی‌های کرانه‌مدیترانه، همچنین در سلسله خاطره‌های رنگین چشم‌اندازه‌های ایتالیایی، بندرهای کوچک در ساحل ایبیزا و خنده‌های زنان جنوایی دوباره زنده می‌شود.

از کوچه‌های فقیر الجزایر تا سردبیری «کُمبا»

در دوره‌ای که کامو مشغول کار روی کتاب اولش بود، او به تدریج با سیاست درمی‌آمیزد. در همین راستا است که ایده‌ی فرهنگ مدیترانه به عنوان یکی از مهم‌ترین مسائل مورد توجه او بود، همچنان که آشکارا در متن سخنرانی‌اش در مرکز فرهنگی الجزیره در ۸ فوریه۱۹۳۷ اعلام می‌کند: «ما دراین زمینه به دلیل ارتباط مستقیم با شرق بیشتر از همه آماده‌ هستیم، سرزمینی که می‌توانیم چیزهای بسیاری در این زمینه بیاموزیم... شهرهای الجزیره و بارسلون می‌توانند نقش کوچک ولی اساسی را در روند بازسازی ایده‌ی فرهنگ مدیترانه که به جای سرکوب و تحقیر ارزش‌های انسانی از آن دفاع می‌کند، داشته باشند». کامو با رویای ایتالیای فاشیست برای ایجاد یک رم جدید که بازگرداندن شکوه امپراتوری رم باستان و گستراندن دوباره‌ی عظمت آن در سرتاسر مدیترانه (دریای ما ) بود، مخالفت کرد. او با زنده کردن دوباره‌ی امپراتوری مورد نظر موسیلینی مخالفت می‌کرد و از تمام شهروندان دوستدار خودش درخواست کرد که کرانه‌ی مدیترانه را از دست فاشیست ایتالیایی نجات دهند. کامو از مخاطبانش دعوت کرد تا به جای استیلای فرهنگ لاتین بر همه جا که رؤیای موسیلینی بود و برابر با ژرمانیای آلمان، جنبه‌ی دیگری از این گذشته‌ی با شکوه را به خاطر آورند: اندلس را به یاد آورند که گروه‌ها از نژادها و مذهب‌های متفاوت از اسپانیا با اعراب مسلمان از کرانه‌ی مدیترانه آنجا متحد بودند. به این ترتیب کامو به روشنی نشان داد که نه تنها مخالف فاشیزم است بلکه فرهنگ عرب را به عنوان بخش اصلی میراث کرانه‌ی مدیترانه در نظر می‌گیرد.

از سال ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۷ کامو عضو حزب کمونیست الجزایر بود. ژان گرنیه نویسنده، معلم و مربی کامو به طور یقین در این انتخاب تأثیر شایسته‌ای داشته است. علت اینکه که چرا کامو پس از مدت نه چندان زیادی که عضو بود یکباره از عضویت حزب اخراج شد، خیلی مشخص نیست. علت از محبوبیت افتادن کامو با زمینه تنش‌های فزاینده‌ای که بین کمونیست‌ها و ناسیونالیست‌ها در الجزایر صورت می‌گرفت، ارتباط داشت.

حمایت کامو از «پ پ آ» با حرفه‌اش به عنوان گزارشگر نیز کاملا مشخص می‌شد. در سپتامبر ۱۹۳۸ کامو با پاسکال پیا روزنامه‌نگار و سورئالیست سابق که به تازگی به عنوان سردبیر روزنامه اَلجر رِپابلیکن از پاریس به الجزایر آمده بود، ملاقات کرد. پیا کامو را به عنوان منشی تحریریه استخدام کرد و از این پس بود که کامو برای نخستین بار حرفه‌ی روزنامه‌نگاری خود را آغازکرد. او نقد کتاب‌های فراوانی را نوشت، از جمله برای کتاب تهوع سارتر که در پاییز ۱۹۳۸ منتشر شده بود. با این حال آنچه که در کارهای کامو مرکزیت داشت، مقاله‌هایی بود که او در مورد توسعه وضع موجود الجزایر می‌نوشت که به نظر می‌رسد این موضوع بیش از تهدید جدی جنگ در اروپا و جنگ شهری در اسپانیا ذهن او را به خود مشغول کرده بود.

کامو به شدت منتقد روشی بود که دولت فرانسوی الجزایری شدت گرفتن ناسیونالیزم را کنترل می‌کرد. در تابستان ۱۹۳۹، بسیاری از رهبران «پ پ آ» دستگیر و به دلیل رفتارهای خشن در زندان‌های الجزایر جان باختند. در مقاله‌ای که کامو در الجر رپابلیکن منتشر کرد، نوشته بود: «اوج گرفتن ناسیونالیزم الجزایر با سرکوب مستقیم آن اتفاق افتاد». (مقاله‌ها) به اعتقاد کامو اقدامات سرکوب‌گرایانه‌ای که توسط حکومت‌گران فرانسوی در مقابله با رهبران سیاسی ناسیونالیست به کار گرفته می‌شد تنها علت نارضایتی رو به رشد بین الجزایری‌های بومی نبود. بین پنجم و پانزدهم ژوئن ۱۹۳۹، او ۱۰ مقاله از سری بدبختی در کابیلیا را منتشر کرد. در این گزارش سفر که مقاله‌هایی را درباره‌ی قحطی وحشتناکی در کابیلیا در برمی‌گرفت، کامو تأثیر استعمار را بر ساکنان بومی الجزایر به چالش کشیده بود. او هم‌وطنان خود را به بهره‌کشی از مردم بومی آنجا با عدم پرداخت حقوق برابر به آنها، عدم ایجاد شرایط دسترسی آنها به مدارس و مراقبت‌های پزشکی برابر متهم کرد.

با انتشار بدبختی در کابیلیا، کامو یکی از نخستین روشنفکرانی بود که آشکارا از سیاست‌های استعماری فرانسه در سرزمین‌های خارج از فرانسه انتقاد می‌کرد. ولی در مورد کامو، انتقاد شدید او از رفتارهای نامناسب ستمگران استعمارگر علیه کشاوزران همان اثر را بر عموم فرانسویان نداشت که پیش‌تر آندره ژید به فشار قوانین استعمار در کنگو اعتراض کرده بود و همین طور آندره ویلی بی‌رحمی‌هایی را که در ایندوچین مرتکب شده بودند، محکوم کرد. در فرانسه توجه همه به جنگ قریب الوقوعی بود که در اروپا در حال رخ دادن بود.

از کوچه‌های فقیر الجزایر تا سردبیری «کُمبا»

با این حال، پیا و کامو روزنامه‌ی دیگری با نام لسُوار رِپابلیکن را تأسیس کردند. آغاز جنگ توزیع اَلجر رِپابلیکن را دشوارتر ساخت و افت آشکاری در فروش آن ایجاد شد. با انتشار روزنامه‌ی جدید، تحریریه امیدوار بود تا بتواند خسارت وارده از الجر رِپابلیکن را به نوعی جبران کند، ولی پس از چندین ماه به طور کامل تعطیل شد. تأثیر جنگ فقط به مسائل اقتصادی محدود نمی شد، بلکه اخلاق روزنامه‌نگاری را نیز تحت تأثیر خود قرار داده بود. اگرچه مطبوعات تحت سانسور بودند، ولی به هیچ وجه نمی‌توانستند کامو را از استفاده از حق آزادی بیان خود بازدارند. کامو و پیا نه از هیتلر حمایت می‌کردند و نه از استالین، بالاتر از هر چیزی، آن‌ها به معنای واقعی صلح‌طلب بودند. آن‌ها نسبت به تجمع کمونیست‌ها پس از امضاء قرارداد عدم تجاوز شوروی - آلمان، اعتراض کردند. همچنین مقاله‌های متعددی در زمینه‌های تاریخی، اوضاع جاری آن زمان و نیز در مورد احتمالات بازآفرینی صلح منتشر کردند. پس از کشمکش‌های فراوان برای سانسور، در نهایت در ۱۰ ژانویه ۱۹۴۰ انتشار ُلسُوار رِپابلیکن توسط دست اندرکاران تعلیق شد.

سال‌های ۴۲-۱۹۴۰ نقطه‌ی عطفی در زندگی حرفه‌ای کامو به عنوان نویسنده بود که عمیقاً بر نقطه‌نظرهای سیاسی و فلسفی او اثر گذاشت. کامو که آن زمان گاهی در فرانسه اشغال شده (و گاهی در اوران، شهری در الجزایر) زندگی می‌کرد، سه اثری نوشت که شهرت او را به عنوان یکی از مهم‌ترین نویسندگان نسل خود رقم زد: رمان غریبه (۱۹۴۲)، مقاله فلسفی اسطوره سیزیف (۱۹۴۲) و نمایش‌نامه کالیگولا (۱۹۴۴). این سه اثر به همراه مقاله‌های منتشر شده او در لسوار رِپابلیکن و نامه‌هایی به یک دوست آلمانی که در مطبوعات زیرزمینی در دوره‌ی اشغال فرانسه توسط آلمان چاپ می‌شد، تصویر آشکاری از تأثیر جنگ و ستم بر روند رشد فکری کامو به دست می‌دهد.

در بیشتر زمان‌ها، کامو به عشق تمام عیارش به زندگی اعتراف می‌کند. نوشته‌هایش پر است از صحنه‌هایی که دنیای مادی را به تصویر می‌کشد. تجربه‌ی لذت‌بخش شناکردن و زیر آفتاب خوابیدن در غریبه و مقاله‌ی جنگ که در سال ۱۹۳۹ برای لُسُوار رپابلیکن نوشته بود، حضور فراوان دارد. نامه‌هایی به یک دوست آلمانی، زیبایی چشم‌اندازهای اروپا را با به تصویر کشیدن«دسته‌هایی از پرندگان که از فراز کلیسای سالزبورگ به پرواز در می‌آیند»، «شمعدانی‌های قرمز که بی‌وقفه در گورستان کوچک سیلزیا می‌شکفند»، ستایش می‌کند. با این همه، در مقاله‌ی «جنگ» این تصویرهای دنیای مادی به شکل بی‌منطقی از بی‌رحمی‌ها و خرابی‌های جنگ در امان مانده‌اند و به یک گذشته‌ی نابازیافتنی بازگشته‌اند.

از این، نویسنده نتیجه می‌گیرد که «دقیقا اینجاست که شاید از دست دادن اعتقاد کسی در انسانیت انسان‌ها نهایت شورش باشد». این نشانه بدبینی یادآور پاسخ مورسو است در غریبه، زمانی که رئیس‌اش از او در بار اینکه آیا می‌خواهد روش زندگی‌اش را تغییر دهد پرسید، او جواب داد: «من گفتم که شما هرگز نمی‌توانید زندگی‌تان را تغییر دهید، به هر ترتیب زندگی هر کسی به اندازه‌ی زندگی دیگری خوب است و اینکه من به هیچ وجه از زندگی خودم ناراضی نیستم».

این متن همچنین چالش کامو را با بی‌منطق بودن دنیایی که دیگر خدا در آن حضوری ندارد، منعکس می‌کند. در کالیگولا، رفتار بی‌قانون شخصیت اصلی در ذهن ایده سورئالیستی را که شورش در برابر تمدن از بنیاد محدودکننده است، متبادر می‌سازد. این همچنین رفتاری است که یادآور مفهموم شورشی است که توسط دُساد در قرن ۱۸ بیان شده است. کالیگولا ادعای آزادی‌های فردی‌اش را دارد حتی اگر به قیمت جان و از دست دادن خوشبختی مردانش تمام شود. او تمام و کمال قانون‌های انسان‌ها را رد می‌کند. اما در آخرین بخش کتاب، حاکم ظالم توسط بهترین دوست خود، چِرِآ، کشته می‌شود. اگرچه چِرِآ با کالیگولا در باره‌ی کلیت بی‌منطق بودن سرنوشت انسان هم عقیده بود، با این حال قربانی کردن بی‌هدف زندگی‌ انسان‌ها که نتیجه‌ی آن عقیده بود، باعث شورش او شد.

اگر کالیگولا از آغاز تغییرات اساسی در دیدگاه‌های فلسفی نشان دارد، این تغییرات حتی در نامه‌هایی به یک دوست آلمانی که در سال ۱۹۴۳منتشر شد، آشکارتر است: «این دیگر وقاحت است در حالی که جنگ را سرزنش می‌کند، بجنگد و حاضر باشد همه چیز را از دست بدهد تا بتواند طعم خوشبختی را نگه دارد و به خاطر ایده‌ی یک تمدن برتر برای خراب کردن همه چیز بتازد». از نظر کامو، این دقیقاً به این خاطر است که ما چنان به زندگی چسبیده‌ایم که قدرت آن را پیدا می‌کنیم که زندگی را برای آینده‌ای که دیگر خودمان جزیی از آن نخواهیم بود، فدا کنیم. در دنیایی که دیگر خدا هیچ حضوری ندارد، همبستگی تنها پاسخ ممکن برای بی‌منطق بودن سرنوشت انسان است. در این رابطه ایده‌ی شورش کامو از اعتراض به مشروعیت هر قانون انسانی که در کالیگولا بیان می‌شود، به مدعی بودن نظم بشری که در آن پاسخ هر چیزی خود انسان است گسترش می‌یابد. یا همچنان که کامو در انسان شورشی می‌گوید: «انسان شورشی کسی است که از مقدسات بیرون انداخته شده است و ادعای داشتن نظم بشر است، چیزی که در آن پاسخ هر چیزی انسان است».

نامه‌هایی به یک دوست آلمانی را همچنین می‌توان به سان یک اعلامیه عشق به فرهنگ اروپا خواند. برخلاف آلمان‌ها از سر حس میهن پرستی یا حس برتری جویی نیست، «این فضایی که دور تا دورش دریاست و کوه». (مقاله‌ها) او آماده بود تا زندگی خود را برای دفاع از یک سری ارزش‌های معنوی که در ذهن او نمادی از اروپا و آنچه که خودش «سرزمین بزرگ‌تر پدری من» می‌نامید، فدا کند.

کامو سال‌های جنگ را گاهی در الجزایر و گاهی در فرانسه به سر می برد. در سال ۱۹۴۲، او از بیماری سلی که در سنین نوجوانی به آن مبتلا بود و دوباره عود کرده بود، رنج می‌برد و به او توصیه شده بود که دوره‌ای را در کوه‌های فرانسه بگذراند. او در شامبون سور لینیون، یک روستای اوگونو در منطقه‌ی ویواره به سر می‌برد. پس از جنگ (در کل اروپای اشغال شده) ساکنان آنجا تنها گروهی بودند که به طور دسته‌جمعی یادبود "یاد واشم" را برای پناه دادن یهودیان در زمان اشغال آلمان دریافت کردند. خیلی دور از انتظار نیست که کامو در زمان اقامتش در کوهستان با گروه مقاومت فرانسه همکاری می‌کرد. به همان مقدار این احتمال نیز وجود دارد که همه‌ی این‌ها توسط دوستش، پاسکال پیا، انجام می‌شد (در همان نزدیکی‌ها در شهر لیون زندگی می‌کرد) که او (از سال ۱۹۴۳) با گروه کُمبا، جنبش مقاومت فرانسه همکاری‌اش را آغاز کرد.

کامو کمی پس از اینکه در پاریس مستقر شد، سردبیری روزنامه‌ی زیرزمینی کُمبا را که گروه‌های متعدد مقاومت در آنجا گرد هم می‌آمدند، به عهده گرفت. تا آن زمان او به عنوان یکی از چهره‌های برجسته‌ی حلقه‌های روشنفکری پاریس شناخته شده بود. او با ژان پل سارتر و سیمون دوبووار و همچنین ناشر خود، گاستون گلیمر، آشنا شده بود و وارد دنیای تئاترنیز شده بود. در ۲۱ اگوست ۱۹۴۴ کُمبا آزادی فرانسه را با سرمقاله کامو با عنوان "از مقاومت تا انقلاب" جشن گرفت. حمایت از نوسازی سیاسی و آزادی بیان در حالی که استقلال روزنامه از وابستگی به هر حزبی باید حفظ شود، در مرکز برنامه‌ی روزنامه برای چند سال آینده بود. با وجود این، کُمبا مجبور بود که با محدودیت‌های متعددی به کار خود ادامه دهد. از کمبود کاغذ تا ادامه‌ی سانسور به دلیل اینکه جنگ هنوز در اروپا پایان نیافته بود. علاوه بر این کُمبا و دیگر روزنامه‌هایی که در طول روزهای مقاومت بنیان نهاده شده بودند، می‌بایستی که با روزنامه‌های جدیدی مانند لوموند که اولین شماره‌ی خود را در ۱۹ دسامبر ۱۹۴۴ منتشر کرد، رقابت می‌کردند.

از کوچه‌های فقیر الجزایر تا سردبیری «کُمبا»

از سال ۱۹۴۴ تا ۱۹۴۷ کامو به عنوان سردبیر روزنامه کُمبا نقش بسیار بزرگی در مناظره‌های عمومی در فرانسه داشت. درست بلافاصله پس از جنگ جهانی دوم، گروه مقاومت پیشین به دو گروه تقسیم شدند که در مورد آینده‌ی سیاسی کشور، کمونیست‌ها و طرفداران ژنرال دوگل مواضع آن‌ها به شدت مخالف هم بود. این مشاجره به طور عمیقی از اتفاقات ناگهانی و قابل توجهی که در یونان افتاد متأثر بود. جایی که پس از شکست ارتش آلمان، جنگ خونینی بین طرفداران دولت قبلی که اکنون از تبعید بازگشته بودند و پارتیزان‌هایی که با آلمان جنگیده بودند، درگرفت.

یکی دیگر از عوامل نارضایتی در ارتباط با تصفیه‌هایی بود که در تمام فرانسه پس از جنگ صورت گرفت. کامو یک مجموعه مقاله‌های به شدت انتقادی علیه نویسنده و روزنامه‌نگار همکارش، فرانسوا موریاک، منتشر کرد. موریاک که مخالف اوضاع عمومی‌ای بود که سرشار از نفرت و حس انتقام‌جویی بود، خواستار بخشودن کسانی بود که با آلمان‌ها در زمان اشغال همکاری کرده بودند. بالعکس، کامو استدلال می‌کرد که این عدالت است و نه مهربانی مسیحیت که باید راهنمای مردم فرانسه در رویارویی با وجه تاریک‌تر تاریخ اخیر خود باشد.

همچنین به دلیل همین موضع انسان‌گرایانه بود که کامو با قاطعیت با سارتر و اعضای لِتام مدرن در سال ۱۹۵۱ قطع رابطه کرد. برای درک این مشاجره، باید نسبت به جامعه‌ی به شدت قطبی شده‌ی آن زمان که زندگی روشنفکرانه در فرانسه‌ی پس از جنگ را به شدت تحت تأثیر قرار داده بود، آگاه باشیم. این وضعیت تقریباً تا نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۱۹۷۰، زمانی که بالاخره مارکسیزم جذابیت خود را برای بیشتر روشنفکران سیاسی فرانسه از دست داد، ادامه داشت. کامو به دلیل اینکه مارکسیزم دفاع از ارزش‌های انسان جهانی را قربانی نسبیت تاریخی می‌کند، منتقد آن است. کامو فاصله‌ی کاملاً مشخصی قائل است بین پیامبری مارکسیست که رویای سخاوتمندانه و جهانی است برای نجات کیفیت خاص زندگی توده‌ی تهی دست و عمل انقلابی که از آن منتج شده است و اینکه همه چیز بستگی دارد به آنچه کامو آن را تاریخ و هیچ چیز دیگر می‌نامد.

انتقاد کامو از مارکسیزم همچنان محکوم کردن هستی‌گرایی سارتری را هم در بر می‌گرفت، که ایده‌ی «اتخاذ عمل» و «اتخاذ انتخاب‌های سیاسی» به هر قیمتی از اهم آن بود، حتی اگر بعدها مشخص شود که از خفقان‌ترین نظام سیاسی حمایت می‌کرد (همان گونه که سارتر و سیمون دوبوار از چین نو در سال ۱۹۵۰ حمایت کردند). پس کاملاً قابل درک است که چرا «لِتام مدرن» و سارتر به عنوان مدیر آنجا، نقد ناخوشایندی بر کتاب انسان شورشی کامو منتشر کرد. این باعث بحث‌های طولانی بین نقدهای ادبی موثر سارتر و کامو شد که نتیجه آن قطع ارتباط همیشگی این دو پیشرو دنیای روشنفکری شد. سارتر رفیق راه (اصطلاحی که برای هوادارها به کار برده می‌شد) حزب کمونیست فرانسه شد، در حالی که کامو پس از برملا شدن گولاک (اردوگاه‌های کار اجباری که در زمان استالین ساخته شدند) در غرب، به طور کل از کمونیزم روی گرداند. همان طوری که در دو کار داستانی‌اش که در آن زمان نگاشت، دادگرها و مشهورترین رمان او، طاعون، اگر به مفهوم‌های انقلاب و خونریزی اشاره شده حتی اگر به منظور خلق دنیای بهتری باشد، برای کامو غیر قابل تحمل بود. او در نتیجه‌ی مواضع انسان‌گرایانه و همچنین مواضع مخالف سرسختانه‌اش نسبت به کمونیزم، تقریباً تنها چهره‌ی مخالف در جمع روشنفکران فرانسوی پس از جنگ بود، جایی که هواداران کمونیست نفوذ بسیار گسترده‌ای داشتند.

در حدود سال ۱۹۵۴ جنگ استقلال الجزایر گریزناپذیر شد. در فرانسه سارتر و تعداد زیادی از روشنفکران تأثیرگذار بلافاصله از ملی‌گرایان الجزایری حمایت کردند، ولی وضعیت کامو خیلی مبهم بود. البته بر سر همین موضوع، تفاوت‌های بارزی نیز در بین مقاله‌های متعددی که در لِکسپرس و دیگر رسانه‌ها منتشر کرد و نوشته‌های داستانی او به چشم می‌خورد. در مقاله‌اش «تأملی بر گیوتین» در سال ۱۹۵۷، سرکوب سرسخت اف. ال. ان (جبهه آزادی ملی)، جنبش مقاومت الجزایر را توسط فرانسوی‌ها محکوم کرد. اما با وجود سابقه‌ی طولانی کامو در انتقاد از قوانین استعمار فرانسه در الجزایر، او مخالف ایده‌ی استقلال ملت عرب بود. در حقیقت، حتی زمانی که دشمنی جدی بین سه حزب اصلی (ملی‌گرایان الجزایری از اف. ال. ان، ارتش فرانسه و جناح راست «ارتش سری» یا اُ. آ. اِس یعنی سازمان ارتش سری) که می‌خواستند الجزایر را فرانسوی نگه دارند، به نقطه غیر قابل بازگشتی رسید، کامو همچنان به جمع شدن دوباره‌ی الجزایر و دو کشور تونس و مراکش که در گذشته تحت‌الحمایه فرانسه قرار داشتند، به شکل دولت فدرال فرانسه امید می‌داد.

این یک طنز تلخ است که وقتی کامو در سال ۱۹۵۷، به عنوان برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ادبیات شهرت جهانی به دست آورد، در داخل فرانسه و از طرف دوستان نویسنده‌اش هر چه بیشتر کنار گذاشته شد. مواضع ضد کمونیستی‌اش و خودداری او از حمایت از ناسیونالیزم الجزایر محبوبیتش را در حلقه‌ی کسانی که جریان روشنفکری پاریس را در آن زمان هدایت می‌کردند، از دست داد. سخن مشهور اما دردسرساز او به مخاطب الجزایری‌اش در استکهلم که گفته بود: «من به عدالت اعتقاد دارم، اما قبل از عدالت از مادرم دفاع خواهم کرد»، آخرین ضربه را به شهرت از قبل تخریب شده‌اش به عنوان یک روشنفکر ترقی‌خواه زد. منظور کامو از بیان آن جمله این بود که از نظر او هیچ توجیهی برای اقدامات تروریستی هیچ کدام از طرفین وجود نداشت.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها