سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: احسان طریقت، مترجم، اخیراً با انتشار سه اثر تکاندهنده در نشر «خوب»، سفری به اعماق احساسات انسانی در دوران جنگهای جهانی سازمان داده است. او در کتاب «با عشق از میدان جنگ» (نامههای عاشقانه از جنگ جهانی اول) نوشتهی مندی کرکبی، در کتاب «هیچ امیدی در جنگ نیست» (نامههای ماندگار جنگ از مارک تواین تا آبراهام لینکلن) نوشتهی شان آشر و همچنین در اثر «سراغم را از جنگ بگیر» (نامههایی از جنگ جهانی دوم) نوشتهی بیل ادلر، صدای کسانی را بازگردانده که در میانهی ویرانی، تلاش میکردند پیوند خود را با زندگی حفظ کنند. در این مصاحبه، با او دربارهی تجربه ترجمهی این متون حساس، چالشهای حفظ لحن خام نامهها و تبدیل «دشمنِ روی نقشه» به «انسان» گفتوگو میکنیم.
شما در سه اثر اخیرتان، تمرکز ویژهای بر مکاتبات دوران جنگ داشتید. نامه، خصوصیترین فرم نوشتار است و جنگ، سختترین تجربه انسانی. چه چیزی در تقاطع این دو شما را جذب کرد؟
برای من نامه همیشه شکل بسیار صمیمی و بیواسطهای از روایت بوده است. برخلاف خاطرهنویسی یا تاریخنگاری، نامه معمولاً برای «همه» نوشته نمیشود؛ برای یک نفر نوشته میشود. برای مادری که منتظر است، برای معشوقی که دور مانده، برای همسری که نمیداند فردا خبری خواهد رسید یا نه. همین خصوصی بودن، نامه را به یکی از صادقانهترین فرمهای نوشتار تبدیل میکند.
وقتی این فرم خصوصی در دل جنگ قرار میگیرد، اتفاق عجیبی میافتد. انسان در بیرحمانهترین وضعیت ممکن، هنوز تلاش میکند ارتباطش را با زندگی حفظ کند. هنوز میخواهد بگوید: من اینجا هستم، هنوز دوستت دارم، هنوز میترسم، هنوز امیدوارم، هنوز چیزی از من باقی مانده است. این برای من بسیار تکاندهنده بود.
جنگ معمولاً در روایتهای رسمی با نقشه، آمار، پیروزی، شکست، فرماندهان و تصمیمهای سیاسی تعریف میشود. اما نامهها جنگ را از سطح تاریخ پایین میآورند و به اتاقهای کوچک، جیبهای خیس، دستهای لرزان و قلبهای منتظر میبرند. من جذب همین نقطه شدم؛ جایی که تاریخ دیگر یک مفهوم کلی نیست، بلکه تبدیل میشود به صدای یک انسان تنها در تاریکی.
ترجمه این نامهها برای من فقط انتقال متن از زبانی به زبان دیگر نبود؛ نوعی تلاش بود برای نزدیک کردن خواننده فارسیزبان به تجربهای انسانی که شاید جغرافیا و زمانش متفاوت باشد، اما رنج و امیدش آشناست.
در معرفی کتاب «هیچ امیدی در جنگ نیست» آمده است که نامهها «تکههایی از جان» هستند. چطور توانستید تعادل را بین امانتداری در ترجمه و حفظ لحن خام و تکاندهنده برقرار کنید؟
در ترجمه این نامهها، مهمترین مسئله برای من این بود که متن را «زیباتر» از آنچه هست نکنم. نامهای که در لحظه اضطراب، دلتنگی یا حتی در آستانه مرگ نوشته شده، قرار نیست نثر صیقلی و ادبی داشته باشد. ارزشش دقیقاً در همان شکستگیها، مکثها، تکرارها و سادگیهاست.
در چنین متنهایی مترجم باید بسیار مراقب باشد. اگر بیش از حد دخالت کند، نامه تبدیل میشود به یک متن ادبی بازنویسیشده؛ اگر هم بیش از حد تحتاللفظی بماند، ممکن است جان و لرزش متن در زبان مقصد از بین برود. من سعی کردم بین این دو حرکت کنم: به کلمات وفادار بمانم، اما بیش از آن، به حال و هوای نامه وفادار باشم.
گاهی یک جمله ساده مثل «دلم برای خانه تنگ شده» از هر تصویر شاعرانهای کوبندهتر است. وسوسه مترجم این است که چنین جملهای را زیباتر کند، اما در این پروژه یاد گرفتم که باید به سادگی اعتماد کرد. باید اجازه داد خامی متن باقی بماند، چون همان خامی است که حقیقت را حمل میکند.
برای من امانتداری فقط وفاداری به واژهها نبود؛ وفاداری به ترس، به تردید، به امید کوچک، به لرزش پنهانی بود که پشت هر جمله وجود داشت. میخواستم خواننده حس کند با یک متن ساختهشده روبهرو نیست، بلکه با صدایی واقعی مواجه است؛ صدایی که شاید در لحظه نوشتن نمیدانسته فردایی وجود دارد یا نه.

از نظر شما، روایت یک سرباز گمنام از جنگ چه چیزی به درک ما از تاریخ اضافه میکند که در روایتهای رسمی یا نامههای شخصیتهای مشهور وجود ندارد؟
روایتهای رسمی، معمولاً جنگ را از بالا میبینند؛ از اتاقهای فرماندهی، از میزهای مذاکره، از تصمیمهای بزرگ. نامههای شخصیتهای مشهور هم هرچند ارزش تاریخی دارند، اما اغلب در سایه آگاهی از جایگاه تاریخی نویسنده خوانده میشوند. ما میدانیم آن فرد مهم بوده، پس نوشتهاش را هم با نوعی اهمیت از پیش تعیینشده میخوانیم.
اما سرباز گمنام چیزی دیگر به ما میدهد: تجربه بینام انسانی. او قرار نیست تاریخ را توضیح بدهد. قرار نیست از استراتژی، سیاست یا آینده حرف بزند. او فقط میخواهد زنده بماند، خبری بدهد، دل کسی را آرام کند، یا شاید برای آخرین بار چیزی را به زبان بیاورد که در زندگی عادی هیچوقت فرصت گفتنش را نداشته است.
همین صدای گمنام است که تاریخ را انسانی میکند. ما از طریق او میفهمیم جنگ فقط تصمیم چند دولت یا حرکت چند ارتش نیست؛ جنگ یعنی کسی شب قبل از حمله به مادرش نامه مینویسد. یعنی کسی از یک تکه نان، از بوی خانه، از صدای بچهاش، از دستی که دیگر شاید لمس نکند، حرف میزند.
به نظرم سربازان گمنام بخش گمشده تاریخاند. تاریخ رسمی به ما میگوید چه اتفاقی افتاد؛ اما نامههای آدمهای معمولی به ما نشان میدهند آن اتفاق چگونه زیسته شد. این تفاوت بسیار مهمی است.
مواجهه طولانی با نامههایی که بوی خون، ترس و دلتنگی میدهند، نگاه شما را به مفهوم صلح و بشر چگونه تغییر داد؟
کار کردن روی این نامهها تجربه آسانی نبود. وقتی برای مدت طولانی با متنهایی زندگی میکنید که در آنها ترس، دلتنگی، مرگ، انتظار و امیدهای کوچک حضور دارند، نمیتوانید کاملاً بیرون از آنها بمانید. بعضی نامهها بعد از ترجمه هم در ذهن آدم باقی میمانند. انگار نویسنده هنوز چیزی را از شما طلب میکند؛ شاید فقط اینکه فراموشش نکنید.
این تجربه نگاه من به صلح را عمیقتر کرد. پیش از این هم صلح برایم ارزشمند بود، اما بعد از خواندن این نامهها، صلح دیگر فقط یک مفهوم سیاسی یا اخلاقی نبود. صلح برای من تبدیل شد به امکان ساده زندگی روزمره: اینکه کسی بتواند صبح از خواب بیدار شود و نگران خبر مرگ عزیزش نباشد؛ بتواند برای آینده برنامه بریزد؛ بتواند عشقش را نه در نامهای اضطراری از میدان جنگ، بلکه در یک زندگی معمولی بیان کند.
از طرف دیگر، این نامهها نگاه من به بشر را هم پیچیدهتر کردند. انسان موجودی است که میتواند جنگ بسازد، ویرانی بسازد، مرز بکشد، دیگری را دشمن بنامد؛ اما همان انسان، در دل همان ویرانی، میتواند نامهای پر از عشق بنویسد. این تضاد دردناک است، اما شاید همین تضاد است که ما را انسان میکند.
برای من این کتابها یادآوری کردند که صلح فقط نبودن جنگ نیست؛ صلح یعنی امکان حفظ کرامت انسانی. یعنی انسان مجبور نباشد آخرین حرفهایش را با عجله، ترس و احتمال مرگ روی کاغذ بیاورد.

چرا برای شناخت یک دوران، خواندن نامههای شخصی گاهی مؤثرتر از خواندن کتابهای تاریخ یا تحلیلهای سیاسی است؟ آیا حقیقت در جزئیات کوچک نهفته است؟
کتابهای تاریخ و تحلیلهای سیاسی برای فهم کلیات ضروریاند. بدون آنها نمیتوانیم بفهمیم چرا جنگی آغاز شد، چه نیروهایی درگیر بودند، چه تصمیمهایی گرفته شد و چه پیامدهایی بهجا ماند. اما این نوع روایتها معمولاً از فاصلهای امن نوشته میشوند. آنها ساختار را توضیح میدهند، اما همیشه تجربه زیسته را منتقل نمیکنند.
نامههای شخصی این فاصله را از بین میبرند. وقتی کسی در نامهاش از دلتنگی برای یک وعده غذای ساده، بوی خانه، لمس دست مادر یا بوسهای که به تعویق افتاده حرف میزند، ما ناگهان وارد حقیقت ملموس تاریخ میشویم. تاریخ از حالت انتزاعی خارج میشود و بدن پیدا میکند.
بله، من فکر میکنم بخش مهمی از حقیقت در جزئیات کوچک پنهان است. گاهی یک جمله ساده درباره سرما، گرسنگی، خستگی یا انتظار، بیشتر از چند صفحه تحلیل سیاسی ما را به واقعیت نزدیک میکند. چون انسان جهان را در کلیات تجربه نمیکند؛ در جزئیات زندگی میکند.
نامهها به ما نشان میدهند که پشت هر عدد، یک چهره بوده است. پشت هر آمار کشتهشدگان، خانوادهای بوده که منتظر نامه بعدی مانده. پشت هر نبرد، آدمهایی بودهاند با ترسها و آرزوهای بسیار معمولی. همین جزئیات کوچکاند که اجازه نمیدهند تاریخ فقط به روایت قدرت تبدیل شود.
آیا مخاطب امروز، که با سرعت و شلوغی دنیای دیجیتال روبهروست، هنوز آمادگی درک سکوت نهفته در نامههای قدیمی جنگ را دارد؟ این کتابها چه پیامی برای نسل جدید دارند؟
فکر میکنم اتفاقاً مخاطب امروز بیش از همیشه به چنین سکوتی نیاز دارد. ما در زمانهای زندگی میکنیم که همهچیز سریع مصرف میشود: خبر، تصویر، اندوه، حتی فاجعه. هر روز با حجم زیادی از اطلاعات روبهرو هستیم، اما شاید کمتر فرصت میکنیم واقعاً چیزی را حس کنیم یا با آن بمانیم.
نامههای جنگی ریتم دیگری دارند. آنها ما را وادار میکنند مکث کنیم. نمیشود بعضی از این نامهها را مثل یک خبر کوتاه خواند و رد شد. باید کنارشان نشست. باید فاصله بین جملهها را شنید. باید به چیزهایی توجه کرد که نوشته نشدهاند؛ به ترسی که پشت یک خداحافظی ساده پنهان است، به امیدی که در یک جمله کوتاه جا گرفته، به سکوتی که بعد از پایان نامه میماند.
پیام این کتابها برای نسل جدید شاید این باشد که پشت هر واقعه بزرگ، انسانهایی معمولی وجود دارند. جنگ چیزی دور، تاریخی یا متعلق به کتابها نیست. جنگ همیشه زندگی آدمهایی را میشکند که شبیه ما هستند: عاشق میشوند، میترسند، منتظر میمانند، رؤیا دارند و دلشان میخواهد به خانه برگردند.
در دنیای دیجیتال، ما گاهی به دیدن رنج عادت میکنیم. این نامهها تلاش میکنند این عادت را بشکنند. به ما یادآوری میکنند که هر رنجی یک صدای انسانی دارد، و اگر آن صدا را بشنویم، شاید نسبت به جهان بیتفاوتتر نشویم.
در این سه کتاب، نامههایی از ملیتها و فرهنگهای مختلف میبینیم. آیا این دردهای مشترک انسانی ثابت میکند که رنج و عشق ما انسانها، فارغ از مرزهای سیاسی و ملیتی، یکی است؟
یکی از چیزهایی که در این نامهها بسیار پررنگ است، همین عبور از مرزهاست. وقتی نامهها را میخوانیم، در ابتدا ممکن است با نام کشورها، ارتشها، زبانها و جغرافیاهای مختلف روبهرو شویم. اما خیلی زود متوجه میشویم که در لایه عمیقتر، همه این صداها به هم نزدیکاند.
آدمی که از هند، برمه، آمریکا یا اروپا نامه مینویسد، ممکن است در سویههای مختلف تاریخ ایستاده باشد، اما وقتی از ترس، دلتنگی، عشق، خانه، مادر، فرزند یا مرگ حرف میزند، فاصلهها کم میشوند. این نامهها نشان میدهند که سیاست میتواند انسانها را در برابر هم قرار دهد، اما تجربههای بنیادین انسانی میان ما مشترکاند.
البته نمیخواهم تفاوتهای تاریخی، فرهنگی یا سیاسی را نادیده بگیرم. هر جنگ زمینه خودش را دارد و هر انسان در موقعیت خاص خودش رنج میکشد. اما در نهایت، این نامهها به ما یادآوری میکنند که هیچ انسانی فقط نماینده یک پرچم یا یک جبهه نیست. هرکس جهانی درون خودش دارد.
برای من، قدرت این نامهها در همین است: دشمنِ روی نقشه را دوباره به انسان تبدیل میکنند. وقتی صدای او را میشنویم، وقتی میفهمیم او هم کسی را دوست داشته، او هم ترسیده، او هم میخواسته زنده بماند، دیگر نمیتوانیم جنگ را به همان سادگی قبل ببینیم.

در طول مسیر ترجمه و مطالعه این حجم از مکاتبات، کدام نامه یا شخصیت شما را بیشتر از همه تکان داد؟
راستش انتخاب یک نامه یا یک شخصیت کار آسانی نیست، چون بسیاری از این نامهها به شکلهای مختلف در ذهنم ماندهاند. بعضیها بهخاطر لحظهای که در آن نوشته شدهاند تکاندهندهاند؛ بعضیها بهخاطر سادگیشان؛ بعضیها بهخاطر اینکه نویسنده در چند خط کوتاه، تمام زندگیاش را خلاصه کرده است.
اما معمولاً نامههایی بیشتر مرا درگیر میکردند که در آنها نویسنده تلاش میکرد شخص دیگری را آرام کند، در حالی که خودش در دل ترس ایستاده بود. این وضعیت برایم بسیار دردناک بود: انسانی که شاید خودش بیش از همه نیاز به آرامش دارد، اما در نامهاش به مادر، همسر یا معشوقش میگوید نگران نباش. همین تلاش برای مراقبت از دیگری، حتی در آستانه نابودی، از نظر من یکی از انسانیترین لحظههای این مجموعههاست.
بعضی نامهها هم به این دلیل تکاندهنده بودند که در آنها هیچ ادعای بزرگی وجود نداشت. نویسنده نه از قهرمانی حرف میزد، نه از افتخار، نه از پیروزی. فقط دلش برای خانه تنگ شده بود. فقط میخواست دوباره کسی را ببیند. فقط میخواست زنده بماند. همین خواستههای کوچک، وقتی در دل جنگ نوشته میشوند، به شکل عجیبی بزرگ و غمانگیز میشوند.
اگر بخواهم صادق باشم، بیش از آنکه یک نام مشخص در ذهنم مانده باشد، یک تصویر در من مانده است: انسانی در جایی دور، در میانه ترس و بیخبری، خم شده روی کاغذ و تلاش میکند آخرین تکههای خودش را برای کسی بفرستد. این تصویر هنوز هم برای من از خود جنگ تکاندهندهتر است.
نظر شما