سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- مسعود تقیآبادی: کتاب «پروست و فلسفه: جستارهایی دربارهٔ در جستوجوی زمان از دسترفته» با نویسندگی کاترین الکینز و دیگران و ترجمه قاسم مؤمنی، توسط نشر خوب و در سال ۱۴۰۵ در بازار نشر ایران معرفی شده است. آنچه این کتاب را برای مخاطب فارسیزبان جذاب میکند، وعدهاش برای نزدیککردن یکی از بلندترین و پیچیدهترین رمانهای تاریخ ادبیات به پرسشهای فلسفی است؛ رمانی که با خاطره معروف شیرینی آغشته به چای، راهی به گذشتهای میگشاید که گمان میرفت برای همیشه از دست رفته باشد، و سپس در قالب روایت جستوجوی یک جوان برای نویسنده شدن، پیوندهای میان خود، تجربه، هنر، رنج، عشق و گذر زمان را پیش چشم خواننده میگذارد.
در عین حال، همین گستردگی موضوعات و تعدد صداها، کتاب را به مجموعهای تبدیل میکند که هم میتواند الهامبخش باشد و هم محل مناقشه؛ زیرا در کنار فصلهای خواندنی و ایدههای تازه، انتظار خواننده از «رویکرد فلسفی» را نیز بالا میبرد: آیا قرار است کتابی درباره «در جستوجوی زمان از دسترفته»، به شکل مستقیم و منسجم به زمان و حافظه بپردازد، یا قرار است با پراکندگی آگاهانه، از مسیر موضوعات حاشیهایتر به متن نزدیک شود؟

مجموعهای متنوع، اما با معیارهای انتخاب نامعلوم
مهمترین ویژگی کتاب، تنوع نویسندگان و موضوعات آن است. در یک سوی طیف، پژوهشگرانی قرار دارند که سالها در نوشتار تحلیلی درباره پروست اثرگذار بودهاند و در سوی دیگر، متخصصانی دیده میشوند که هرچند در پروستپژوهی صاحبناماند، اما ضرورتاً با تعریف کلاسیک «فیلسوف» شناخته نمیشوند. همین ترکیب باعث میشود برخی فصلها آشکارا فلسفی باشند و برخی دیگر بیشتر به نقد ادبی، تاریخ ایدهها یا تحلیل بینارشتهای نزدیک شوند.
در چنین ساختی، یک پرسش کلیدی پیش میآید: اصل انتخاب مقالات چیست و کتاب دقیقاً چه تصویری از «فلسفهورزی» در مواجهه با رمان ارائه میدهد؟ اگر معیار روشنی برای گزینش نویسندگان و موضوعات بیان نشده باشد، مجموعه ممکن است این احساس را ایجاد کند که هر نویسنده مسیر خودش را رفته است. این وضعیت برای خوانندهای که دنبال یک نقشه راه منظم است، میتواند آزاردهنده باشد، اما برای مخاطبی که میخواهد از زاویههای متفاوت به رمان نگاه کند، مزیت دارد: کتاب به جای یک روایت واحد، چندین درگاه ورود میسازد و اجازه میدهد خواننده از همان جایی که علاقه دارد وارد شود.
با این حال، باید توجه داشت که «چندصدایی» وقتی تبدیل به ارزش میشود که پیوندهای حداقلی میان فصلها حفظ شود؛ وگرنه کتاب به مجموعهای از قطعات پراکنده تبدیل خواهد شد که وحدت موضوعیاش فقط در نامِ پروست خلاصه میشود.
از «چرا رمان؟» تا زندگینامه و نظریه مؤلف
یکی از بحثهای محوری کتاب به این پرسش برمیگردد که چرا پروست به جای نوشتن رساله فلسفی، رمان نوشت. پاسخ مطرحشده این است که اگر قرار باشد اثر پروست بر زندگی و فهم ما اثر بگذارد، این اثرگذاری دقیقاً از راه «رمان بودن» ممکن میشود، نه از مسیر یک متن آموزشی یا استدلالی. رمان، به دلیل ساختمان روایی، تکرار و بازگشت، تأخیرها و پیچوخمهای تجربه زیسته، امکان میدهد ایدهها نه به شکل حکمهای آماده، بلکه به صورت فرایندی تدریجی در ذهن خواننده شکل بگیرند. از این منظر، رمان یک آزمایشگاه است: خواننده در زمان خواندن، خطا میکند، اصلاح میکند، دوباره میفهمد و دوباره بازمیگردد؛ درست شبیه مسیر رشد خود راوی.
در کنار این بحث، یک رشته موضوع جذاب دیگر به رابطه ادبیات و زندگینامه مربوط میشود: نسبت میان نوشتههای خود پروست درباره پیوند اثر و زندگی مؤلف، زندگینامهنویسیِ پروست و نظریههایی که بعدها «مرگ مؤلف» را مطرح کردند. در این چارچوب، یک تنش پررنگ دیده میشود: از یک طرف، وسوسه تفسیر ادبیات از مسیر زندگی نویسنده و از طرف دیگر، مقاومت خود ادبیات در برابر تقلیل یافتن به شرح حال. حتی این احتمال پیش کشیده میشود که زندگینامهنویسی گاهی با مواد داستانی تغذیه شود و مرز واقعیت و تخیل را به شکلی پنهان جابهجا کند؛ و در همان حال، نظریهپردازی ضدزندگینامه نیز ممکن است ناخواسته درگیر همان روایتهای زندگینامهای باشد.
این بخشها بیش از آنکه نتیجهگیریهای قطعی فلسفی عرضه کنند، یک وضعیت پیچیده را نشان میدهند: اینکه پروست را نمیتوان به سادگی به «یک نظریه» فروکاست؛ نه از مسیر زندگینامه و نه از مسیر نظریههای انتزاعی.

موسیقی، تکرار، عشق، هوا و آگاهی
در فصلهای دیگر، موضوعاتی مثل موسیقی در کنار چهرههایی از سنت فکری اروپا مطرح میشود؛ یا نسبت رمان با «دنبالهداری» بررسی میشود: اینکه انتشار چندپاره و تدریجیِ یک رمان بلند چگونه با سازوکارهای تکرار، تغییر و گسست در روایت و مضمونها پیوند میخورد. همچنین بحثهایی درباره عشق و حسادت مطرح است؛ اینکه آیا میتوان از دلِ روایتهای عاشقانه، یک نظریه کلی بیرون کشید یا باید مراقب بود که صدا و داوری راوی را با صدای مؤلف یکی نگیریم.
از فصلهای جالب توجه، پرداختن به «هوا» در رمان است؛ هوا به عنوان چیزی که هم نظم آرامشبخش دارد و هم میتواند غافلگیر کند؛ هم تداوم میآورد و هم تغییر. این نگاه، بهویژه وقتی با بازی زبانی عنوان رمان در زبان اصلی همراه میشود، جذابیت پیدا میکند و به خواننده یادآوری میکند که تجربه زمان در رمان پروست، همیشه از مسیر مفهومهای خشک و صریح نمیآید؛ گاهی از مسیر حسکردن، بدن، فضا و حالوهوا عبور میکند.
با این همه، درست در همین نقطه یک انتظار برآوردهنشده رخ میدهد: با وجود آنکه «زمان» و «حافظه» از برجستهترین محورهای رماناند، کتاب ظاهراً فصل مستقل و روشنی درباره خودِ زمان یا خودِ حافظه ندارد. حتی اگر گفته شود مقالات بهطور غیرمستقیم به تجربه زمانمند میپردازند، نبودِ پرداخت مستقیم میتواند برای خوانندهای که با عنوان رمان و عنوان کتاب وارد شده، پرسشبرانگیز باشد. اینجا مسئله فقط «جامع نبودن» نیست؛ مسئله این است که گاهی آنچه باید ستون اصلی باشد، به اشارههای پراکنده تبدیل میشود.
در نهایت، بحث آگاهی نیز مطرح میشود: پیوند دادن تجربههای پروستی با مناقشههای فلسفه ذهن درباره کیفیت تجربه و دشواری توضیح دادن «اینکه تجربه چگونه است». این فصلها میکوشند نشان دهند دریافتهای لحظهای و ظریف در رمان، صرفاً ادبی نیستند و میتوانند روزنهای به فهم پیچیدگی آگاهی باشند.
چالش ارجاعدهی؛ وقتی خواننده نمیتواند نقلقول را پیدا کند
یکی از مشکلات جدی در چنین مجموعههایی، مسئله ارجاعدهی به رمانی بسیار بلند است؛ آن هم وقتی نویسندگان از ترجمههای مختلف استفاده میکنند یا هرکدام شیوه جداگانهای در نقل و استناد دارند. اگر کتابی اجازه دهد نویسندگان از چند ترجمه متفاوت نقل کنند، یا حتی هر کس ترجمه خودش را ارائه دهد، اما در عین حال بر یک قاعده مشترک برای ارجاع به متن اصلی یا دستکم یکسانسازی شیوه ارجاع اصرار نکند، نتیجه میتواند برای خواننده پژوهشگر ناامیدکننده باشد.
پیامد عملی این آشفتگی روشن است: خوانندهای که میخواهد نقلقولها را در متن پیدا کند، با ارجاعهای مبهم، ناقص یا نادقیق روبهرو میشود؛ و این، از لذت خواندن و از امکان بررسیِ دقیق استدلالها کم میکند. در کتابی که ادعای نگاه تحلیلی و دانشگاهی دارد، ارجاعدهی بخش مهمی از اعتماد علمی و قابلیت پیگیری است.

فلسفه پروست چگونه ادعا میکند؟
در عمق بسیاری از فصلها، یک مسئله مشترک جریان دارد: رمان پروست چگونه «مدعای فلسفی» میسازد؟ مسئله این است که در رمان، هیچ گزارهای به سادگی به عنوان «نظر قطعی نویسنده» عرضه نمیشود. راوی تأمل میکند، به خطا میرود، اصلاح میکند، گاهی خودشیفته و گاهی خودانتقاد است، و در طول هزاران صفحه دگرگون میشود. حتی این ایده مطرح میشود که رمان قرار است یک «نظام باور» را به زندگی بیاورد، اما این کار را با نمایش فرایند شکلگیری و فروریختن باورها انجام میدهد.
از این رو، خواننده و مفسر فلسفی دائم با یک اضطراب روبهروست: مبادا خطاهای روایتشده، به جای خطا دیده شوند و به عنوان حقیقت پذیرفته شوند. پاسخ برخی فصلها این است که باید از همسانانگاری ساده میان راوی و نویسنده پرهیز کرد، اما همزمان نباید آنقدر محتاط شد که باورهای فکری محرک نوشتن رمان نادیده گرفته شود.
در عین حال، یک نکته قابل تأمل این است که گاهی «نامطمئن بودن» راوی بیش از حد بزرگ میشود و هر تغییری به عنوان بازبینی نظری معرفی میشود، در حالی که ممکن است دو جمله در دو سطح متفاوت معنا داشته باشند، نه اینکه یکی جای دیگری را بگیرد. اینجا مرز میان تفسیر دقیق و تفسیر اغراقآمیز باریک است.
نکته دیگر این است که در میان این همه احتیاط درباره گفتههای راوی، پرداخت کافی به موضع نهاییِ رمان کمتر دیده میشود؛ موضعی که خود، هنر، حافظه و زمان را به هم پیوند میدهد و گویی میخواهد یک جمعبندی عرضه کند. اگر این جمعبندی در مرکز تجربه خواندن رمان است، انتظار میرود در کتابی با داعیه نگاه فلسفی، دستکم یک فصل آن را روشن و جدی واکاوی کند.
«پروست و فلسفه» در ترجمه فارسی، برای مخاطبی که میخواهد فراتر از خوانش ادبی صرف، به لایههای اندیشه در «در جستوجوی زمان از دسترفته» نزدیک شود، یک اتفاق مهم است: مجموعهای از ایدهها و زاویهها، از عشق و حسادت تا موسیقی و آگاهی، که میتواند خواننده را در نقطهای از مسیر درگیر کند و به بازخوانی پروست برگرداند.
اما این فرصت، با چند چالش جدی همراه است: پراکندگیِ موضوعی و روشن نبودن معیار انتخاب، کمرنگ بودن پرداخت مستقیم به زمان و حافظه، و حساسیت بالای ارجاعدهی در متنی که بدون استناد دقیق، امکان پیگیری و اعتماد پژوهشیاش کاهش مییابد. شاید بهترین راهِ مواجهه با کتاب این باشد که برای ساختن یک تصویر یکپارچه از «فلسفه پروست»، همچنان باید به خودِ رمان بازگشت و با صبر، همان مسیر طولانی جستوجو را طی کرد.
نظر شما