سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - مهسا بهادری؛ در تاریخ ادبیات و نمایش، هیچ مرزی به اندازه مرز میان پدر و پسر مینگذاری شده و ملتهب نیست. وقتی این رابطه از مدار احترام و وراثت خارج شده و وارد میدان رقابت و تمنا میشود، درام به اوج تراژدی میرسد. درست مانند چیزی که در «پیر پسر» اکتای براهنی با آن مواجه شدیم و حالا هم سریال «بدنام» دست روی کهنالگویی گذاشته که ریشه در عمیقترین چالشهای بشری دارد؛ رقابت دو نسل بر سر تصاحب یک زن.
نمیتوان از نزاع ابراهیم (حسن پورشیرازی) و اسماعیل (سینا مهراد) بر سر یلدا نوشت و به یاد شاهکار فئودور داستایوفسکی، «برادران کارامازوف» نیفتاد. در آنجا نیز فئودور (پدر) و دیمیتری (پسر) هر دو شیفته «گروشنکا» هستند.
در «بدنام»، ابراهیم شباهت غریبی به تیپشناسی فئودور کارامازوف دارد؛ مردی که ثروت و قدرت، او را به این توهم رسانده که میتواند «زمان» را به عقب برگرداند و با تصاحب یلدا، جوانیِ از دست رفتهاش را بازخرید کند. در مقابل، اسماعیل (پسر) ایستاده که یلدا برای او نه یک ابزار برای جوانی، بلکه تمامِ دارایی و هویت مستقلاش است. آن هم در برابر پدری که بیش از ۲۰ سال و پس از فوت مادر نتوانسته ارتباط خوبی با پسر برقرار کند. این تقابل، تقابلِ «داشتن» (پدر) در برابر «بودن» (پسر) است.
در ادبیات کلاسیک ما، رابطه پدر و پسر اغلب با فداکاری یا تراژدیِ ناخواسته گره خورده است. اما در «بدنام»، ما با یک ادیپ معکوس مواجهیم. اگر در اسطوره یونانی، ادیپ ناخواسته پدر را میکشد تا بر تخت او بنشیند، اینجا پدر (ابراهیم) آگاهانه سد راه پسر (اسماعیل) میشود، هرچند هنوز به این بخش نرسیدهایم اما تکههایی که در ابتدای هر قسمت از آینده میبینیم بخشهایی از پازل را اینگونه کنار هم قرار میدهد که اتفاق خوشایندی در انتظار این پدر و پسر نیست.
این وضعیت ما را به یاد بنمایههای نمایشنامه «اشتیاق زیر درختان نارون» اثر یوجین اونیل میاندازد؛ جایی که پسر جوان با پدر پیرش بر سر زمین و زن میجنگد. در «بدنام» نیز، یلدا صرفاً یک معشوقه نیست؛ او همان «سرزمین» یا «غنیمتی» است که قرار است پیروزِ میدانِ قدرت را مشخص کند.
عشق ابراهیم به یلدا از جنس عشق تملکگرایانه است. او یلدا را مانند املاکش میبیند که باید سندش به نام او باشد. این همان نگاهی است که در شخصیت خسرو در منظومه خسرو و شیرین نظامی میبینیم. پادشاهی که تصور میکند چون قدرت دارد، شیرین باید سهم او باشد.
اما عشق اسماعیل، از جنس عشق پرشور (شورمندی) است؛ چیزی شبیه به «فرهاد». تقابل این دو در «بدنام»، بازخوانیِ مدرن تقابلِ «قدرتِ پادشاه» در برابر «تیشهِ فرهاد» است. با این تفاوت که اینجا فرهاد، پسرِ خودِ پادشاه است و این، عمقِ فاجعه اخلاقی را دوچندان میکند.
در ادبیات تخصصی سینما، به این الگو مثلث میل میگویند (نظریه رنه ژیرار). در این الگو، پسر لزوماً عاشق یلدا نیست، بلکه چون پدر (الگوی قدرت) به یلدا میل دارد، پسر هم برای اثبات برابری با پدر، به او میل پیدا میکند.
در «بدنام»، یلدا به مثابه یک «آینه» عمل میکند. ابراهیم در این آینه، اقتدارِ در حال زوال خود را میبیند و میخواهد با تصاحب آن، ثابت کند هنوز نمرده است. اسماعیل در این آینه، آیندهای را میبیند که پدر از او دزدیده است. نزاع آنها بر سر یلدا، در واقع جنگ بر سر «میراث» است؛ میراثی که اینبار نه پول، بلکه «حقِ زیستن» است.
حامد عنقا در مقام طراح این قصه، آگاهانه از ملودرام به سمت تراژدی مدرن حرکت میکند. انتخاب حسن پورشیرازی با آن میمیک سنگی و سنتی در نقش پدر، در برابر چهره معصوم و در عین حال عصیانگر سینا مهراد، تضاد بصری قدرتمندی ایجاد کرده است.
این نزاع، یادآور فیلمهای کلاسیک «موج نو» است که در آن «پدرکشی» (نه فیزیکی، بلکه نمادین) تنها راه رهایی پسر بود. اما در دنیای «بدنام»، گویی هیچکدام راه رهایی ندارند.
در ادبیات کلاسیک وقتی پدر و پسر بر سر یک زن میجنگند، پایان قصه معمولاً نابودی هر سه ضلع مثلث است و باید دید که «بدنام» با ارجاعاتی که به این فضا داشته، در نهایت چطور قصهاش را به سرانجام میرساند؟
نظر شما