سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- مسعود تقیآبادی:درآمدی بر فلسفه علم برای الهی دانان کتابی است که در مرز سه حوزه فلسفه علم الهیات و مطالعات دین حرکت میکند. نویسنده آن «خیسبرت وان دن برینک» الهیدان و فیلسوفی است که سالها درس نظریه علم و روششناسی را در دانشکده الهیات تدریس کرده و متن حاضر حاصل همین تجربه آموزشی است. مخاطب اصلی او دانشجویان الهیات تاریخ کلیسا و مطالعات دینی هستند؛ مخاطبانی که معمولاً پیشزمینهای در ریاضیات پیشرفته یا علوم طبیعی ندارند اما برای فهم نسبت الهیات با جهان علمی معاصر ناگزیرند به فلسفه علم سر بزنند. ترجمه فارسی این اثر را دکتر علی حقی (عضو هیئت علمی دانشگاه فردوسی) انجام داده و انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد آن را منتشر کرده است.
در معرفی کوتاهی که از سوی ناشر فارسی آمده تأکید شده است که این کتاب به رابطه میان علم فلسفه علم و الهیات میپردازد و سیر شکلگیری فلسفه علم از حلقه وین تا نقدهای متأخر و نسبت این تحولات با الهیات مسیحی و جایگاه دانشگاهی الهیات را دنبال میکند. همین خط اصلی خلاصهای خوب از پروژه وان دن برینک به دست میدهد. او از روایت تاریخی فلسفه علم استفاده میکند تا نشان دهد چرا نمیتوان بدون مراجعه به این حوزه درباره علمی بودن یا نبودن الهیات داوری کرد.
نویسنده در آغاز کتاب توضیح میدهد که با نوعی خلأ مواجه بوده است. از یک سو بسیاری از متون کلاسیک و درسی فلسفه علم به الهیات کموبیش بیاعتنا هستند و دین را یا نادیده میگیرند یا تنها به عنوان نمونهای تاریخی کنار بقیه مثالها میآورند. از سوی دیگر کتابهای الهیاتی که به علم میپردازند اغلب تصویری سادهانگارانه و قدیمی از علم در ذهن دارند؛ گویی هنوز در دوران پوزیتیویسم یا در مرحله ابتدایی نزاع علم و دین ایستادهاند. فلسفه علم برای الهیدانان تلاش میکند این فاصله را پر کند و دانشجو را در مسیری قرار دهد که بتواند ادبیات فلسفه علم را تا حد قابل قبولی بشناسد و آن را در بحث از الهیات به کار بگیرد.
فلسفه علم در خدمت بازاندیشی تصویر علم
نقطه عزیمت وان دن برینک تصویر مسلطی است که در فرهنگ مدرن از علم ساخته شده است. در این تصویر علم نیرویی است همواره پیشرونده واحد و خنثی که معیار نهایی عقلانیت به حساب میآید و در نهایت جای همه شکلهای دیگر معرفت از جمله دین را میگیرد. نویسنده نشان میدهد که این تصویر چهقدر به پوزیتیویسم منطقی و حلقه وین گره خورده است.
در فصلهای آغازین کتاب او به زبانی آموزشی تاریخ ظهور پوزیتیویسم منطقی را مرور میکند؛ از کوشش برای تعریف دقیق معیار معناداری گزارهها تا ایده آزمونپذیری تجربی. در این چارچوب، گزارههایی که درباره خدا وحی و آخرت سخن میگویند چون از نظر مدافعان این رویکرد قابل آزمون تجربی نبودند بیمعنا تلقی میشدند. نتیجه واضح چنین نگاهی حذف الهیات از میدان دانش به معنای science یا همان wissenschaft بود.
اما این پایان داستان نیست. وان دن برینک با معرفی عقلانگاری انتقادی کارل پوپر نشان میدهد که چگونه معیار علم بودن از تأییدپذیری به ابطالپذیری تغییر میکند. برای خواننده الهیاتی روشن میشود که اگر علم را با عنصر نقد و ابطالپذیری تعریف کنیم آنگاه عملاً به نوعی گفتوگوی مستمر با تجربه و استدلال تن میدهیم. پرسشی که نویسنده آرام آرام در ذهن خواننده میکارد این است که آیا الهیات نیز میتواند در برابر نوعی نقد و بازاندیشی گشوده باشد یا نه.
اوج این بخش کار نویسنده جایی است که به چرخش مهم دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میرسد. این دوره با نامهایی چون توماس کوهن (کیون در ترجمه مترجم) ایمری لاکاتوش و پل فایرآبند شناخته میشود؛ کسانی که با مراجعه به تاریخ واقعی علم تصویر کلاسیک از روش علمی را زیر سؤال بردند. مفاهیمی مانند پارادایم برنامه پژوهشی نظریهبار بودن دادهها و شبکه نظریهها محور بحث این دورهاند.
وان دن برینک به خوبی نشان میدهد که در این نگاه جدید دادههای علمی هرگز به صورت خام و مستقل وارد نظریه نمیشوند بلکه همیشه در چارچوب یک دستگاه مفهومی و مجموعهای از پیشفرضها خوانده میشوند. همین نکته است که با اصطلاح «نظریهبار بودن» از آن یاد میشود. نتیجه آن است که علم مجموعهای از سنتهای پژوهشی و برنامههای رقیب است نه یک خط صاف یکنواخت که از جهل به سوی حقیقت کامل حرکت میکند.
این تحلیل به او امکان میدهد تصویر فرهنگ عامه از علم را نقد کند؛ تصویری که در آن علم همواره بیخطا و یگانه است و هر چه خارج از آن است یا باید به آن تقلیل داده شود یا کنار گذاشته شود. برای دانشجوی الهیات این بخش کتاب پیام روشنی دارد. اگر خود فلسفه علم امروز به ما میگوید که علم اینقدر متکثر تاریخی و نظریهبار است دیگر نمیتوان بر اساس نسخهای کاریکاتوری از علم الهیات را غیرعلمی و بیمعنا خواند.
نویسنده در بخشهایی از کتاب به تمایز علوم طبیعی و علوم انسانی نیز میپردازد و بر این نکته دست میگذارد که مفهوم science یا در سنت آلمانی wissenschaft بیشتر یک خانواده مفهومی است. یعنی مجموعهای از فعالیتها و رشتهها که با روشها و موضوعات گوناگون در پی معرفت عمومی و قابل نقد هستند. اینجا جایی است که راه برای فکر کردن به الهیات به عنوان عضوی از این خانواده باز میشود.
الهیات به مثابه علم، در گفتوگو با فلسفه علم
در بخشهای میانی و پایانی کتاب وان دن برینک پرسشی را که از ابتدا طرح کرده بود صریحتر دنبال میکند. با توجه به آنچه درباره فلسفه علم قرن بیستم گفتیم آیا راهی هست که بتوان الهیات را هم به معنایی معقول علمی دانست. منظور از علمی بودن در اینجا داشتن همان ساختارها و روشهای علوم طبیعی نیست بلکه برخورداری از نوعی عقلانیت عمومی و حضور در گفتوگوی انتقادی دانشگاهی است.
برای پاسخ به این پرسش او به سراغ دو چهره مهم الهیات معاصر میرود. نخست ولفهارت پاننبرگ که در کتاب الهیات و فلسفه علم کوشیده است نشان دهد الهیات میتواند مانند سایر دانشها در برابر شواهد تاریخی قرار گیرد و مدام خود را بازبینی کند. پاننبرگ از پوپر ایده آیندهگشایی معرفت و امکان ابطال در پرتو تجربههای بعدی را میگیرد و از استیون تولمین تصویری از تبیین به عنوان معنادار کردن دادهها در یک چارچوب گستردهتر را و بر این اساس الهیات را دانشی میفهمد که میکوشد واقعیت را در پرتو خدای مسیحی معنادار کند.
چهره دوم نانسی مورفی است که در کتابهای خود از جمله «الهیات در عصر استدلال علمی» برای تحلیل روششناسی الهیات از فلسفه علم ایمری لاکاتوش استفاده کرده است. در چارچوب لاکاتوش هر رشته علمی یک برنامه پژوهشی است که هسته سخت مفروضاتی دارد و کمربند حفاظتی فرضیههایی که اصلاح میشوند. برنامه زمانی پیشرونده است که بتواند در پرتو دادههای جدید تبیینهای قویتر ارائه کند و حتی کشفهای تازه را ممکن سازد. مورفی این مدل را برای فهم الهیات به کار میگیرد و میپرسد آیا میتوان از پیشرفت الهیاتی سخن گفت.
اهمیت کتاب وان دن برینک در این است که این دو رویکرد را نه به شکل پراکنده بلکه در ادامه روایت فلسفه علم بررسی میکند. او نشان میدهد که هر تلاش برای علمیفهمیدن الهیات ناگزیر به جایگاهی که برای فلسفه علم قائل میشود وابسته است. اگر هنوز در چهارچوب پوزیتیویسم باشیم الهیات بیرون از میدان علم خواهد بود. اما اگر فهمی پیچیدهتر از علم داشته باشیم میدان برای الهیات دانشگاهی هم باز میشود.
یکی از منابع مفصل نقد و گفتوگو درباره این کتاب مقالهای است که خود نانسی مورفی در قالب یک یادداشت نقد کتاب نوشته است. مورفی در آنجا میگوید که روایت وان دن برینک از تاریخ فلسفه علم از پوزیتیویسم تا کوهن لاکاتوش و فایرآبند تقریباً بینقص است و کتاب میتواند برای درسی با عنوان رابطه روششناسی الهیاتی و علمی متن درسی ایدهآلی باشد. در عین حال او معتقد است وان دن برینک در تفسیر پاننبرگ تا حدی او را نزدیکتر از واقع به پوپر نشان داده است. به نظر مورفی پاننبرگ بیش از همه به تولمین و نیز به سنتی نزدیک است که با ویلهم دیلتای تمایز علوم طبیعی و انسانی را بر پایه معنا و تفسیر بنا میکند.
وان دن برینک به سراغ خود مورفی نیز میرود و با بهرهگیری از نقدهای دیگران از جمله یان وان هوستین این نگرانی را مطرح میکند که اگر معیار تشخیص داده دینی معیارهای دروندینی مانند تشخیص جماعتی باشد ممکن است الهیات در نوعی انزوا قرار گیرد. مورفی در پاسخ خود یادآوری میکند که در فلسفه علم لاکاتوش هم میان معیارهای درونی برای تشخیص داده و معیارهای بیرونی برای سنجش پیشرفت برنامهها تفاوت گذاشته میشود و همین منطق را میتوان برای الهیات نیز به کار گرفت.
خیسبرت وان دِن برینک
در فصلهای پایانی کتاب وان دن برینک از تقسیمبندی چهارگانه ایان باربور برای رابطه علم و دین استفاده میکند و مدلهای تعارض استقلال گفتوگو و ادغام را میکاود. او با تکیه بر بحثهای پیشین نشان میدهد که مدل تعارض معمولاً بر یک تصویر ساده از علم و یک تصویر واکنشی از دین تکیه دارد و مدل استقلال نیز اگرچه تنش را کم میکند در نهایت پرسشهای جدی درباره حقیقت را بیپاسخ میگذارد. در نتیجه توجه او بیشتر به مدل گفتوگو و شکلهایی از ادغام انتقادی جلب میشود که در آن علم و الهیات به عنوان دو سنت عقلانی با حوزههای مشترک وارد بحث میشوند.
آخرین حلقه بحث کتاب بازگشت به جایگاه الهیات در دانشگاه است. وان دن برینک میپرسد آیا میتوان در دانشگاهی که علوم طبیعی علوم انسانی و علوم اجتماعی در آن حضور دارند برای الهیات نیز جایگاهی قائل شد که نه صرفاً مطالعه بیرونی دین باشد و نه آموزش درونکلیسایی بدون تعهد به معیارهای دانشگاهی. پاسخ او این است که اگر الهیات خود را به صورت یک سنت پژوهشی معرفی کند که در برابر نقد تاریخی و علمی گشوده است به دادههای جدید توجه میکند با سایر علوم گفتوگو میکند و در عین حال از نقطه عزیمتی ایمانی حرکت میکند میتوان آن را در کنار دیگر رشتههای wissenschaft قرار داد.
درآمدی بر فلسفه علم برای الهیدانان سه کار مهم انجام میدهد. نخست تصویر سادهانگارانه از علم را که در ذهن بسیاری از دینداران و حتی برخی دانشگاهیان جا افتاده است کنار میزند و با روایتی نسبتاً فشرده اما دقیق از پوزیتیویسم پوپر کوهن لاکاتوش و فایرآبند نشان میدهد که خود علم و فلسفه علم چه مسیری را طی کردهاند. دوم پرسش از جایگاه الهیات را بهطور جدی در دل همین روایت مینشاند و نشان میدهد که بحث علم و دین اگر بر این تحولات بیخبر باشد محکوم به تکرار کلیشههای قدیمی است. سوم متنی فراهم میآورد که از نظر آموزشی برای کلاسهای الهیات و فلسفه دین در ایران بسیار مناسب است.
نقطه قوت اصلی کتاب در این است که نه در فلسفه علم سطحی میماند و نه در الهیات از طرح پرسشهای سخت میترسد. البته برخی منتقدان گفتهاند که عمق الهیاتی بحثهای کتاب به اندازه دقت فلسفه علمی آن نیست و در برخی جاها پیوند با مباحث دقیق الهیات نظاممند اندکی شل میشود. با این حال برای متنی که قرار است مقدمهای برای دانشجویان باشد همین سطح، نقطه تعادل معقولی است.
در فضای فارسی که هنوز منابع میانرشتهای منسجمی در حوزه فلسفه علم و الهیات محدود است ترجمه علی حقی و انتشار دانشگاه فردوسی مشهد فرصتی مهم پدید آورده است. این کتاب میتواند به دانشجویان کمک کند تا از دوگانههای ساده علم در برابر دین یا الهیات در برابر عقل عبور کنند و به این پرسش جدیتر بیندیشند که چگونه میتوان در جهان امروز هم به سنت ایمانی متعهد ماند و هم در میدان عقلانیت دانشگاهی حضور داشت. وان دن برینک پاسخی قطعی و نهایی ارائه نمیکند اما مسیر را نشان میدهد و ابزار مفهومی لازم را در اختیار خواننده میگذارد تا خود این مسیر را ادامه دهد.
نظر شما