یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۷
تاریخ چراغی است که در گذشته روشن می‌شود برای دیدن حال و ساخت آینده

ناظرزاده کرمانی گفت: اصطلاح ادبیات دیداکتیک، شکلی از ادبیات است برای آنکه انسان از تاریخ درس بیاموزد، نه آنکه تاریخ را همین‌طور سرسری بخواند. تاریخ همچون چراغی است که در گذشته روشن می‌شود برای دیدن زمان حال و برای ساختن آینده.

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - بهاءالدین مرشدی؛ هنوز نمایشنامهٔ «خواجگان شاهین اژدها» منتشر نشده بود که قرار گذاشتیم با فرهاد ناظرزاده کرمانی دربارهٔ این کتاب گفت‌وگو کنیم. این نخستین نمایشنامهٔ اوست که پس از سال‌ها منتشر شده است. ناظرزاده در تمام سال‌هایی که پشت سر گذاشته، نمایشنامه‌های بسیاری نوشته است، چنان‌که اکنون ۲۵ نمایشنامه از او قرار است در نشر نی منتشر شود. در روزهایی که این گفت‌وگو منتشر می‌شود، دومین نمایشنامه از این مجموعه نیز با عنوان «یتیم عهد عتیق» به بازار کتاب آمده است. ناظرزاده کرمانی در این گفت‌وگو از سرنوشت نگارش نمایشنامهٔ «خواجگان شاهین اژدها» سخن می‌گوید.

نمایشنامه «خواجگان شاهین اژدها» نخستین نمایشنامه‌ای است که پس از سال‌ها در نشر نی از شما منتشر می‌شود. ویژگی این نمایشنامه چیست؟

طرح اولیه این نمایشنامه را حدود سی تا چهل سال پیش نوشتم. در آن کوشیده‌ام دنیای شرق را با دنیای غرب و دنیای جهانی به‌نوعی تلفیق کنم. این نمایشنامه سه رویدادگاه یا سه فضای اصلی دارد. یکی فضایی است که در رئالیسم تاریخی یا واقعیت‌گرایی تاریخی روی می‌دهد، هنگام هجوم اردوی مغول به نیشابور، یکی از فجایع تاریخ ایران. از این شهر هیچ باشندگانی باقی نماندند. مغول‌ها شهر را تصرف کردند، ساکنانش را تماماً کشتند، غارت کردند و شهر را آتش زدند، چنان‌که نمی‌خواستند شهری به نام نیشابور دیگر در تاریخ باقی بماند. می‌خواستند مایه عبرت دیگر شهرهایی شود که در برابر مغولان ایستادگی می‌کردند. نیشابوری‌ها شش ماه در برابر یکی از بزرگ‌ترین ارتش‌های آن روزگار، یعنی ارتش مغول، مقاومت کردند و سرانجام نیز شاید با خیانت و توطئه بود که مهاجمان توانستند به شهر راه یابند. این یک فضا بود.

در کنار این شهر که دچار چنان آشوبی است، باغی هست، «باغ شادخواری»، باغی که برای شادی‌خواری توانگران آن زمان ساخته بودند و امروز نیز نمونه‌هایی از آن هست. می‌خواهم بگویم گونه‌ای معاصرسازی هم در کار آمده است. شماری از درباریان نیشابور برای عیش‌ونوش به آن باغ رفته‌اند و مطلقاً نمی‌دانند که مغول دارد نیشابور را به آتش می‌کشد. در آن باغ ملاقاتی برایشان روی می‌دهد که آن ملاقات از قرن بیستم است. یعنی من دست به زمان‌شکنی و مکان‌شکنی زده‌ام.

این نمایشنامه حاصل چیزی نزدیک به سی سال اندیشیدن است. یک‌بار نیز در دانشگاه تهران، در دانشکده هنرهای زیبا اجرا شد و من کاستی‌هایش را در همان اجرا دریافتم. در گذر زمان، هربار که اندیشه‌ای به خاطرم می‌رسید، چیزی بدان می‌افزودم یا از آن می‌کاستم، تا سرانجام به‌تازگی شکل نهایی‌اش را یافت. این، همان کتابی است که انتشارات نی منتشر کرده است.

بازتاب دوگانگی صدای خیر و شر در تاریخ

این کتاب یک عنوان فرعی هم دارد، که اسم‌گذاری کتاب را جذاب‌تر می‌کند، «رنج‌نامه‌ای تمثیلی، آموزش‌گرانه، خیال‌ساخته و اسطوره‌ای-تاریخی درباره شیطان و حواریان او در دو پرده.» این نمایش چه ساختاری دارد؟

نمایشنامه در دو پرده نوشته شده. پرده یکم «پیش از ملاقات» است. ملاقات با نماینده‌ای غربی که در آن زمان در جامه جهانگردان به ایران می‌آمدند. البته این ملاقات در خواب یک شاعر رخ می‌دهد. چنان‌که گفتم، این نمایشنامه سه رویدادگاه و فضا دارد: یکی واقعیت‌گرایی تاریخی، یکی در نمایشِ نمایشگرانه و دیگری هم در خواب شاعری. این سه فضا و جهان در این نمایشنامه با یکدیگر پیوند خورده‌اند. آن بخش که به تمثیل مربوط می‌شود، شکلی از نمایشنامه است که آن را نمایشنامه‌های تمثیلی می‌خوانند. همان‌گونه که پیش‌تر گفتم، این نمایشنامه با آگاهی از اصول زیباشناختی تئاتر غرب نوشته شده است. یعنی آن اصول را نیز در نظر گرفته‌ام. هرچند موضوعش کاملاً ایرانی است، اما شکل و درون‌مایه‌ای جهانی دارد. نمایشنامه تمثیلی اساساً چنان نمونه‌ای به دست می‌دهد که سپس بتوان آن نمونه را در جاهای دیگر نیز بازشناخت. برای نمونه، ادبیات مولوی سرشار از داستان‌های تمثیلی است و ما نمایشنامه تمثیلی نیز داریم، هرچند نمایشنامه‌نویسان ایرانی با این‌گونه از نمایشنامه آشنایی چندانی نداشته‌اند.

گذشته از آن، هم تاریخی است و هم اسطوره‌ای. چراکه یک روند تاریخی، یک الگوی تاریخی، مانند آنچه فرانسیس فرگوسن و امثال ایشان توصیه کرده‌اند، در آن لحاظ شده است. و سپس «رنج‌نامه» است. زیرا رنج‌های طبقه‌ای خاص، رنج‌های یک ملت را نشان می‌دهد که با بزرگ‌ترین مصیبت، یعنی تازش مغول، روبه‌رو شده‌اند. و «آموزش‌گرانه» نیز هست.

بازتاب دوگانگی صدای خیر و شر در تاریخ

وقتی از آموزش‌گرانه صحبت می‌کنید چه معنایی دارد؟ چطور این ویژگی در این نمایشنامه گنجانده شده است؟

اصطلاح ادبیات دیداکتیک، شکلی از ادبیات است برای آنکه انسان از تاریخ درس بیاموزد، نه آنکه تاریخ را همین‌طور سرسری بخواند. از آن دست داستان‌ها نیست که بی‌سروته باشند و روایت درست خود را نداشته باشند و صرفاً واقعه‌ای باشند که در گذشته به‌وقوع پیوسته است. تاریخ همچون چراغی است که در گذشته روشن می‌شود برای دیدن زمان حال و برای ساختن آینده. اندیشه نهفته در این نمایشنامه آن است که خواننده با مطالعه آن بتواند زمان حال و آینده را نیز تا اندازه‌ای از نگاه نمایشنامه‌نویس درک کند و از این منظر است که نمایشنامه «آموزش‌گرانه» یا دیداکتیک می‌شود. نیز دیداکتیک شیوه‌ای از نگارش است، چنان‌که برای نمونه، برشت نمایشنامه‌هایش سرشتی دیداکتیک یا آموزش‌گرانه دارند و فرد از آن به‌اصطلاح عبرت می‌گیرد. این‌گونه نمایشنامه‌ها را دیداکتیک می‌خوانند. نمایشنامه‌هایی که با سبک حماسی و به شیوه پیسکاتور و برشت نوشته می‌شوند، اغلب آموزش‌گرانه‌اند. نویسنده بر آن است تا درون‌مایه‌هایی از فلسفه، جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و اخلاق را در نمایشنامه بگنجاند و تماشاگر یا خواننده، یا به‌قول ما «نیوشنده»‌اش، دست‌خالی از آن بیرون نرود، بلکه با اندیشه‌ای، با تأملی، از نمایشنامه جدا شود.

در این نمایشنامه ما سفری داریم به یکی از مهم‌ترین شهرهای ایران، یعنی نیشابور. می‌خواهم درباره نیشابور و همان مسئله مغول که بدان اشاره کردید بپرسم، اساساً چرا می‌خواستند نیشابوری باقی نماند؟

مغولان دو دلیل داشتند. دلیل نخست به شیوه فتح شهرها بازمی‌گشت. بنگرید، در جهان کهن یک پایتخت وجود داشت و هنگامی که لشکری بیگانه حمله می‌کرد، از شهرهای گوناگون نیرو می‌گرفت. هر شهری بخشی از نیروی نظامی را تأمین می‌کرد تا در برابر مهاجم بایستد. در آن روزگار خوارزمشاهیان بر ایران فرمان می‌راندند. سلسله خوارزمشاهی در دو شهر بخارا و سمرقند صاحب نیرو بودند و پایتخت‌شان بخارا بود. همچنین روی‌هم‌رفته از خراسان بزرگ سخن می‌گوییم که بخشی از ایران بود. ایران که می‌گوییم دو مفهوم دارد، یکی مفهوم سیاسی، دیگری مفهوم فرهنگی. ایران فرهنگی گستره‌ای بس پهناور است. از بخارا و سمرقند گرفته تا بنگاله. «شکر شکن شوند همه طوطیان هند/ زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود» یعنی گلستان و بوستان سعدی قند پارسی‌ای بودند که به بنگاله می‌رفتند، چه آنجا خوانندگانی داشتند. و از سوی دیگر تا نزدیک سوریه امروزی، و از شمال تا آذربایجان، یعنی قفقاز و آن نواحی، امتداد می‌یافت. منطقه‌ای بسیار وسیع بود. به‌هرروی نیشابور در آن زمان عروس شهرهای خراسان به‌شمار می‌آمد و مغول‌ها می‌خواستند آن را با خاک یکسان کنند تا دیگر شهرهای ایران حساب کار خود را بکنند.

دلیل دیگر رویدادی دیگر بود. چنگیز دامادی داشت به نام «تغاجار» که سخت به او دلبسته بود، شاید حتی بیش از پسرانش دوستش می‌داشت. این داماد در آن زمان فرمانده ارتش مغول بود. تغاجار را یک ایرانی، یک سردار ایرانی، از پای درمی‌آورد. ناگهان مغول‌ها پی می‌برند که آن نور چشم چنگیز در این شهر کشته شده است. پس فرمان می‌دهند که حتی یک سگ و گربه نیز در شهر زنده نماند. هیچ جانی در شهر نباید از زیر شمشیر مغول جان به در بَرَد. در چنین زمانه‌ای است که یکی از آبادترین شهرهای جهان، یعنی نیشابور، طعمه مغولان می‌شود و مردمش قتل‌عام می‌شوند. ولی من شخصیت‌هایی آفریده‌ام که هم‌زمان در باغ شادی‌خواری‌ای در نزدیکی نیشابور به سر می‌برند و از آنچه می‌گذرد هیچ خبر ندارند؛ هرچند در خود نمایش پیش‌بینی کرده بودند که شاید مغول‌ها حمله کنند.

همچنین در خواب یک شاعر آمده بود که این تازش مغول به ایران از سوی غربی‌ها نیز تحریک شده است. می‌دانید که مغول‌ها نخست آهنگ اروپا داشتند، سپس مسیحیت غربی با آنها تماس می‌گیرد و آنان را به سوی ایران و اصطلاحاً خاورمیانه بازمی‌گرداند و می‌گوید نخست آنها را فروگیر. مغول‌ها تا اندازه‌ای پیشروی می‌کنند. هنگامی که اروپاییان آگاه می‌شوند نیشابور سقوط کرده، در کلیسایی در ایرلند جشن شادمانی برپا می‌کنند که مغول‌ها به این سو آمده‌اند و رقیب آنان را از میان برداشته‌اند. می‌دانید که در آن دوران دو دین در جهان با یکدیگر رقابت می‌کردند، مسیحیت اروپایی و اسلام با دو شاخه خود. شاخه سنی در خراسان بود. سبزوار و آن حدود پایگاه‌های شیعه بود و سنی‌ها در دیگر نقاط ایران... تا پیش از صفویه هشتاد درصد ایرانیان سنی بودند. آنها از این رویداد ابراز شادمانی می‌کنند که ارتش مغول یکی از رقیبان دیرینه‌شان را کنار زده است. غافل از آنکه این موج بازخواهد گشت و خود اروپا را نیز در بر خواهد گرفت. می‌دانید که مغول‌ها روسیه و اوکراین را نیز گشودند و تا نزدیک مجارستان و لهستان پیش تاختند، اما پس از آن دیگر فتح جهان در نظرشان فروکش کرد. به‌هرروی، در پاسخ پرسش شما، دو دلیل عمده در کار بود، یکی آنکه نیشابور عروس شهرهای آن روزگار بود و دیگر آنکه تغاجار، داماد چنگیز، در آنجا کشته شده بود.

بازتاب دوگانگی صدای خیر و شر در تاریخ

شما اشاره کردید که ایده اولیه این اثر به حدود پنجاه سال پیش بازمی‌گردد. این زمان برای اندیشیدن و نوشتن یک نمایشنامه، زمان درازی است. فرایند کار شما چگونه است؟ یعنی هنگامی که می‌خواهید نمایشنامه‌ای بنویسید، این فرایند از ایده تا اجرا چه شکلی به خود می‌گیرد؟

ایده نخستین نمایش به ذهنم آمد که چرا در جهان، شر تا این اندازه نیرومند است؟ چگونه است که جهان این‌گونه در چنگ شر و شیطان گرفتار آمده؟ این پرسش در ذهنم شکل گرفت که این نیروی اهریمنی در جهان از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ اندیشه‌ای بود در قلمرو جامعه‌شناسی، روان‌شناسی یا مردم‌شناسی. چنین دغدغه‌ای در ذهنم بود تا آنکه کتابی از آقای عبدالعلی دست‌غیب به نام «هجوم اردوی مغول به ایران» به دستم رسید. کتاب بسیار خوبی است و من بی‌دریغ خواندنش را توصیه می‌کنم. این کتاب با نگاه امروزین به تازش مغول می‌پردازد که یکی از فاجعه‌بارترین برهه‌های تاریخ ایران است. به‌راستی گویی مغول‌ها بمب اتم بر ایران انداخته‌اند. چنین فاجعه‌ای آفریدند. با خواندن این کتاب دریافتم که آقای دست‌غیب در آن نوشته است که سهم هر طبقه و هر قشری از جامعه در آنچه رخ داد چه بود و من این واقعه را تمثیلی از شر و شیطان و چیرگی شیطان بر جهان امروز گرفتم. جالب است بدانید که واژه «تاتار» هم به معنی جهنم و هم به معنی مغول به کار رفته است. تاتارها یکی از شاخه‌های مغولی هستند. این کتاب گویی مرا راهنمایی می‌کرد. راهنمایی‌اش این بود که در تاریخ دو صدا وجود دارد، یک صدای خیر و یک صدای شر. صدای شر فرمان می‌دهد، بکشید، بسوزانید، ویران کنید، غارت کنید، بدزدید. و صدای خیر می‌گوید، نه، دوست بدارید، عاشق باشید، جهان را بسازید، جهان زیباست، طبیعت زیباست، پرندگان زیبایند، زندگی زیباست، بیایید این زندگی را بسازیم و زیستنی‌اش کنیم. من دریافتم این دوگانگیِ صدا در تاریخ، قابلیت آن را دارد که به نمایشنامه‌ای تبدیل شود.

این نمایش یک‌بار به‌روی صحنه رفته است، دیدن این نمایشنامه بر صحنه چطور بود و چرا انتشار آن این‌قدر طولانی شد؟

پس نمایشنامه‌ای نوشتم که حدود یک سال زمان برد. در آن زمان دوستانی داشتم، آقای دکتر فرهاد مهندس‌پور، دکتر صالح‌پور و دوستان دیگر، همین نمایش را کار کردند. در روز اجرای نمایش، آقای خسرو سینایی آمدند و نمایش را دیدند. پس از پایان نمایش، بسیار دلم را گرم کردند و گفتند نمایشنامه نسبتاً خوبی از کار درآمده است. گفتند اگر یک بار دیگر آن را بازنویسی کنی، فلان بخش را چنین و چنان کنی، آن‌گونه کنی، نمایشنامه‌ای بسیار ماندگارتر خواهد شد. قدری وقت بر آن بگذار. من هم وقت گذاشتم.

دریافتم که برای نوشتن نمایشنامه‌ای بدان‌سان که آقای سینایی گفتند، دوستان دیگری هم داشتم که می‌توان از آنها یاری گرفت. برای نمونه، خود آقای عبدالعلی دست‌غیب که با من آشنایی داشتند و همان کتاب را نیز به من مرحمت کرده بودند. با ایشان مشورت کردم و دیدم‌شان. چیزی شبیه به فرمایش آقای خسرو سینایی گفتند، تو صید خوبی کرده‌ای، اما آن را خوب پرورش نداده‌ای. برو درباره‌اش مطالعه کن، درباره شخصیت‌ها، درباره تاریخ، این کتاب‌ها را بخوان، ببین از دل آنها چه بیرون می‌آید، من نیز چنین کردم. اما سپس احساس کردم بار این کتاب برایم سنگین است و از توانم بیرون. گمان کردم نمی‌توانم چنین نمایشنامه‌ای بنویسم. با خود گفتم هرگاه ذهنم آمادگی داشت یا پس از خواندن کتابی یا رسیدن ایده‌ای، نکته‌ها را گرد آورم. گرد آوردم. حاصل، دفترچه‌ای پانصد ششصد ‌صفحه‌ای شد بر پایه اندیشه‌های دانشمندان و متفکرانی که درباره انسان، جامعه و تاریخ تأمل کرده بودند. از اشپنگلر تا معاصران. سپس به‌هرروی آغاز کردم و گفتم هرگاه ذوق و حوصله داشتم، چند سطری از آن را می‌نویسم. بسا اوقات اندیشیدم که رهایش کنم و توان نوشتنش را ندارم، اما خوشبختانه در درازنای حدود سی سال، سرانجام توانستم چنین چیزی را به سرانجام برسانم. گرچه درنهایت، آنچه آفریده شد آن چیزی نبود که من می‌خواستم، بلکه همان چیزی بود که توانستم.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها