شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
شاهنامه اگر نبود، ما دیگر ما نبودیم

مسعود خیام گفت: با وجود پشتوانه عظیم ادبیات تراژیک جهان، هنوز تراژدی به عمق و اهمیت رستم و سهراب نخوانده‌ام. هربار می‌خوانم جدید است. نو است. صفر کیلومتر است. این مهم‌ترین داستان شاهنامه و ادبیات فارسی است و من هربار می‌خوانم باوجود آن‌که بسیار می‌کوشم تا گریه نکنم، اشکم سرازیر می‌شود. اشک برای پدری که پسرش را می‌کشد. برای ملتی که جوانانش را نابود می‌کند. برای سنتی که به مدرنیسم راه نمی‌دهد و آن را از بین می‌برد.

سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – سایه برین: به مناسبت ۲۵ اردیبهشت، روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، مسعود خیام، مترجم و نویسنده کتاب سه‌جلدی «شاهنامه» به نثر امروزی برای نوجوانان، سخنان عمیقی را درباره اهمیت حیاتی شاهنامه در حفظ هویت ملی، نقش کلیدی همسر فردوسی در آفرینش این اثر حماسی، و چالش‌های موجود بر سر نسخه‌های خطی شاهنامه بیان کرد. خیام با تشریح داستان‌های پنهان شاهنامه، بر این باور است که فردوسی نه تنها یک شاعر، بلکه پهلوانی است که در برابر نابودی زبان فارسی ایستاد.

شاهنامه؛ بخشی جدایی‌ناپذیر از زندگی نسل من

مسعود خیام در ابتدای صحبت‌های خود به خاطرات کودکی خود اشاره کرد و گفت: «برای بسیاری از همنسلان من، شاهنامه بخشی از زندگی بود. عمویم قصه‌های شاهنامه، به‌ویژه داستان رستم و سهراب را با آب‌وتاب تعریف می‌کرد و محل قهوه‌خانه‌ای بود که در آن نقالی می‌شد. اندکی که بزرگتر شدم، در تلویزیون نقالان گوناگون هنرنمایی می‌کردند. من اما از همان کودکی علاقه به خواندن خود شاهنامه داشتم که زورم نمی‌رسید و حتی یک بیت آن را نیز نمی‌توانستم بخوانم. چون در کیهان بچه‌ها قصه‌های مصور ایلیاد هومر را می‌خواندم و با هکتور و آشیل آشنا شده بودم، خیلی غصه می‌خوردم که نمی‌توانستم شاهنامه را بخوانم و از نزدیک با رستم و اسفندیار آشنا شوم. از بزرگترها می‌پرسیدم و به دنبال کتاب قابل خواندن (کودکانه) یا به زبان ساده می‌گشتم اما جواب همیشگی یکسان بود: صبر کن بزرگ می‌شوی می‌خوانی.

شروع ماجرا: از لندرور قراضه تا بمباران

خیام سپس به دوران جنگ ایران و عراق اشاره کرد و افزود: «در زمان جنگ ایران و عراق، من برای سرگرم کردن بچه‌ها و برای پرت کردن حواس‌شان از هول آژیر قرمز و به‌ویژه هنگام فرار با لندرور قراضه‌ام، قصه‌های شاهنامه را تعریف می‌کردم. به من گفتند چرا این‌ها را نمی‌نویسی؟ و این شد شروع ماجرا. روایت اول را تا اسارت ضحاک به دست فریدون نوشتم. ناشرها چاپش نکردند. نام آن را شاهنامه در لندرور گذاشتم و به خارج فرستادم. ناشر خارجی آن را به نام شاهنامه در بمباران منتشر کرد، که به راستی حیف کلمه باران. آن روایت در سال ۱۳۷۷ با تغییراتی با نام کاوه آهنگر و ضحاک ماردوش در تهران به چاپ رسید.»

او ادامه داد: «به تدریج کارم جمع‌آوری نسخه‌های مختلف چاپی شاهنامه شد و هر چیز دیگری که در مورد شاهنامه نوشته بودند. خواندن نسخه‌های مختلف به من نشان داد که تا چه حد با هم تفاوت دارند و من که تصمیم به نوشتن برای جوان‌ترها دارم چه راهی را باید در پیش بگیرم. می‌خواستم بخوانمش، نبود، نوشتمش.»

شاهنامه اگر نبود، ما دیگر ما نبودیم

فردوسی؛ پهلوانی در برابر فجایع

مترجم شاهنامه با توصیف شرایط دوران فردوسی گفت: «فردوسی شاعری است که پس از دو جنگ، دو غارت، دو وحشیگری، دو تجاوز، دو آتش‌سوزی، دو از بین بردن تمام مظاهر فرهنگ و علم و ادب و هنر، دو دشمنی با کتاب (اسکندر و عمر) پا به عرصه گذاشته است. از عظمت کار فردوسی یکی هم این است که یک‌تنه در مقابل این فجایع ایستاد.»

تفاوت ماهوی شاهنامه و ایلیاد: زبان در برابر دین

خیام به مقایسه فردوسی و هومر پرداخت و افزود: «شاهنامه را می‌توان به سه بخش اسطوره، حماسه و تاریخ تقسیم کرد. اول به اسطوره و حماسه پرداختم. اکنون می‌خواهم وارد بخش تاریخ شوم اما گرانی کاغذ و چاپ کتاب را گران‌قیمت می‌کند که مناسب کتاب کودکان نیست.

نه هومر و نه فردوسی، هیچ‌کدام از این دو شاعر، اسطوره اختراع نکرده‌اند، آنان اسطوره‌ها را به نظم درآورده‌اند. مسئله هومر دین و در نهایت انسان است. مسئله فردوسی زبان و در نهایت ایران است.

اسطوره‌های یونانی، برآمده از دین ستاره‌پرستی، در عمل به آن دین مربوط می‌شود و شخصیت‌های سنگی و گچی و غیرانسانی دارد. این اسطوره‌ها بعدها به دست نمایشنامه‌نویسانی مانند سوفوکل و دیگر هنرمندان و خردمندان جان گرفتند و در فلسفه و حکمت و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی به کار رفتند. هومر دین را مدون کرد.

شاهنامه فردوسی از اساس برای منظور دیگری نوشته شده است. اینجا با زبان روبه‌رو هستیم. مسئله فردوسی و زمانه او دین نبود، از بین رفتن زبان فارسی بود. فردوسی زبان فارسی را حفظ کرد و با آن ملیت و فرهنگ و ایرانی بودن ما حفظ شد و تبدیل به اعراب نشدیم، ملتی که زبان خود را دارد، خود را دارد.»

پنهان شدن زبان فارسی زیرزمین و نقش سرنوشت‌ساز فردوسی

وی با تشریح وضعیت زبان فارسی پس از حمله اعراب گفت: «بعد از اینکه عرب‌ها به سرزمین ما حمله کردند، نه تنها ارتش ملی ما تعطیل و تمرینات نظامی ممنوع شد، بلکه جلوی فرهنگ ما را گرفتند و هیچ گوینده‌ای اجازه نداشت فارسی بنویسد. پدران ما تمرینات نظامی را به ورزش‌های زورخانه‌ای تبدیل کردند و در گودها و بدون سر و صدا انجام دادند. آنان همچنین جریان فرهنگ را به زیرِ زمین بردند، درست مانند جریان آب سطحی یک رودخانه، که گاه زیر زمین می‌رود و به مسیر خود ادامه می‌دهد تا در شرایط مناسب از جای دیگر سر بر آورد.

زبان فارسی به شدت زیر ضرب بود و صدمه‌های فراوان می‌خورد، لغت عرب جای واژگان فارسی را می‌گرفت، لازم بود یک نفر به داد آن برسد. بسیاری از ملت‌هایی که چنین مورد هجوم عرب قرار گرفتند از خودشان تهی و نهایتاً به عرب بدل شدند. مثال عمده این سخن مصر است که در عرب حل شد و زبان و فرهنگ خود را از دست داد. اهمیت فردوسی قبل از هر چیز به نگهبانی زبان فارسی مربوط می‌شود. فردوسی پهلوان که به خوبی می‌داند با حمله عرب بر ما چه رفته است، محکم و استوار تصمیم به نگهبانی زبان فارسی می‌گیرد و در این راه متحمل چه مشقت‌هایی که نمی‌شود. اگر امروز هنوز فارسی وجود دارد، پیش و بیش از هر چیز مدیون شاهنامه است به طوری که امروزه باید با صدای بلند گفت: مرسی از فردوسی بابت زبان فارسی.»

شاهنامه اگر نبود، ما دیگر ما نبودیم

افشای راز همسر فردوسی: بانوی باسواد و مشوق اصلی

خیام سپس وارد بحثی حساس و کمتر شنیده شده درباره نقش همسر فردوسی شد و گفت: «مقدمه ورودی داستان بیژن و منیژه یکی از زیباترین بخش‌های شاهنامه است. اینجا با فردوسیِ عاطفی بیش از هر جای دیگر آشنا می‌شویم. با همسر فردوسی آشنا می‌شویم به روابط مهرآمیز آنان پی می‌بریم و تا حدودی به زندگی خصوصی آنان وارد می‌شویم.

فردوسی دلتنگی خود را می‌گوید اما علت اصلی آن را نمی‌گوید. فقط درنگ شب را عنوان می‌کند. با احتمال زیاد فردوسی از وضع سیاسی اجتماعی دوران دلگیر است و قطعاً مسائل اقتصادی نیز او را به فکر فرو برده. خیلی از افرادی که روی شاهنامه کار کرده‌اند اعتقاد دارند که بیژن و منیژه، نخستین بخشی است که فردوسی به نظم درآورده.

فردوسی به باغ رفته. همسرش می‌آید. به لحن مهربان همسر فردوسی دقت کنیم. فردوسی از همسرش می‌خواهد که داستان را برایش بخواند. اینجا مهم‌ترین بیت کلیدی عنوان می‌شود:

مرا گفت کز من سخن بشنوی / به شعر آری از دفترِ پهلوی؟

همسر فردوسی می‌گوید اگر من این داستان را به تو بگویم تو آن را به شعر در خواهی آورد؟ دقت کنیم. همسر فردوسی داستان را از دفتری به زبان پهلوی می‌خواند. ما با بانویی بسیار باسواد و فرهنگ‌مند روبه‌رو هستیم.

بانوی فرهیخته، چنگ می‌نوازد، زبان پهلوی می‌داند، اسطوره می‌شناسد، مشوق فردوسی بوده و یک عمر سختی تحمل می‌کند. چهره پنهان در شاهنامه. یکی از انگیزه‌های اصلی فردوسی برای نوشتن شاهنامه، درخواست همسرش بوده. نیروی محرکه‌ای که بیش از سی سال با تنگدستی تمام رنج‌ها را تحمل کرده، بی‌نظیر بانوی گمنام تاریخ ادبیات است. همسر فردوسی سواد خواندن و نوشتن دارد و این در روزگاری که بسیاری مردان، حتی شاهان سواد ندارند دستاوردی عظیم است.»

تراژدی رستم و سهراب؛ داستان بی‌همتا

مترجم سه‌جلدی شاهنامه با تأکید بر عمق تراژدی رستم و سهراب گفت: «با وجود پشتوانه عظیم ادبیات تراژیک جهان، هنوز تراژدی به عمق و اهمیت رستم و سهراب نخوانده‌ام. هر بار می‌خوانم جدید است. نو است. صفر کیلومتر است. این مهم‌ترین داستان شاهنامه و ادبیات فارسی است.

و من هر بار می‌خوانم با وجود آن که بسیار می‌کوشم تا گریه نکنم، اشکم سرازیر می‌شود. اشک برای پدری که پسرش را می‌کشد. برای ملتی که جوانانش را نابود می‌کند. برای سنتی که به مدرنیسم راه نمی‌دهد و آن را از بین می‌برد.»

شاهنامه اگر نبود، ما دیگر ما نبودیم

روایت کامل سرقت رخش و ازدواج رستم و تهمینه

وی سپس به روایت مشهور سرقت رخش توسط تورانیان و داستان عشق رستم و تهمینه پرداخت و با ذکر ابیات شاهنامه جزئیات آن را بازگو کرد: «یک روز رستم دلگرفته بود و برای رفع کدورت تصمیم به شکار گرفت. رخش به آرامی در مرغزار می‌چرید. هفت هشت سوار ترک از آن شکارگاه عبور می‌کردند. آنان جای پای رخش را در مرغزار دیدند و دنبال کردند تا چشم‌شان به رخش افتاد، تصمیم گرفتند او را بگیرند. بالاخره با هزار مشقت و پس از آنکه چند کشته دادند رخش را اسیر کردند و با خود بردند.

وقتی رستم از خواب بیدار شد دید رخش نیست. رستم به سمنگان رسید. شاه و مقامات عالی او را با احترام استقبال کردند. رستم تهدید کوچکی هم چاشنی سخن مهرآمیزش کرد. شاه جواب داد:

تو مهمان من باش و تندی مکن / به کام تو گردد سراسر سخن

شما خودت را ناراحت نکن. امشب می می‌نوشیم و دل خود را شاد می‌کنیم. عصبانیت و تندخویی به کار نمی‌آید، با نرمش می‌توان مار را از سوراخ بیرون کشید.

شب هنوز به نیمه نرسیده، آهسته و نرم، سخنانی ادا شد و در خوابگاه را به آرامی باز کردند: برده‌ای که شمعی خوشبو در دست داشت به آرامی داخل شد، پشت او ماهرویی با هفت قلم آرایش، با عطره‌های خوشبو، مثل خورشید تابان پر از جلوه‌گری بود، وارد شد و به بالین رستم مست آمد.

دخترک زیباروی افسانه‌ای پاسخ داد: چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام / تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام.

تهمینه اصل داستان را می‌گوید: به کردار افسانه از هر کسی / شنیدم همی داستانت بسی.

کارهای افسانه‌ای تو را از هر کسی شنیده‌ام و همه در مورد تو به من قصه‌ها گفته‌اند. آن‌ها گفته‌اند که تو از دیو و پلنگ و نهنگ نمی‌ترسی، به من گفته‌اند شب تیره و تار تک و تنها به توران‌زمین رفته‌ای و در آن سرزمین گردش کرده‌ای و همان‌جا خوابیده‌ای.

تهمینه و تهمتن تا دم صبح پچ‌پچ و راز و نیاز و معاشقه کردند. در این مقطع سه بیت آمده که شاهکار عظیم ادبیات اروتیک به شمار می‌آید اما تجسم تصویر آن با خود شماست.

بدانست رستم که او بر گرفت / تهمتن به دل مهرش اندر گرفت

هنوز در همان نیمه‌شب مستی و مخموری هستیم و برای اینکه یادمان نرود، شاعر تکرار می‌کند:

چو انباز او گشت با او به راز / بود آن شبِ تیره تا دیرباز

رستم در نیمه‌شبیش که مست و خراب و خواب‌آلود افتاده و تهمینه آمده در اتاق خواب او به او گفته «ترا ام کنون گر بخواهی مرا» دستور می‌دهد بروند یک روحانی مهم را صدا کنند تا بیاید و تهمینه را از پدرش خواستگاری کند! باری، موبد خردمند نزد شاه رفت و از رستم سخن گفت. وقتی خبر عشق و عاشقی و ازدواج دخترش با رستم به شاه سمنگان رسید دلش بسیار شاد شد:

ز پیوند رستم دلش شاد گشت

و بعد طبق رسم و رسوم دینی دخترش را به ازدواج رستم درآورد:

بدان پهلوان داد آن دختِ خویش / بر آن‌سان که بوده‌ست آیین و کیش

اکنون در همان نیمه‌شب با صحنه حضور و جشن همگانی مواجه می‌شویم:

چو بسپرد دختر بدان پهلوان / همه شاد گشتند پیر و جوان

به شادی همه جان برافشاندند / بر آن پهلوان آفرین خواندند

که این ماه نو بر تو فرخنده باد / سر بد سگالان تو کنده باد

بدسگالان = بدخواهان = دشمنان

همه به رستم تبریک گفتند. داشتن این ماه‌رخسار بر تو فرخنده باد. حاضران برای تهمینه و تهمتن شادی و عمر طولانی آرزو کردند و برای دشمنان آن‌ها «مرگ بر...» کشیدند.»

شاهنامه اگر نبود، ما دیگر ما نبودیم

چالش نسخه‌های شاهنامه و نگاه دوگه حاکمان

خیام در بخش پایانی سخنان خود به چالش‌های متن شاهنامه و نگاه تاریخی به آن اشاره کرد: «شاهنامه موقعی تولید شده که کامپیوتر و حروفچینی نبوده، ماشین چاپ نبوده، حتی برق هم نبوده. می‌توانید تصور کنید که در این شرایط، تولید کار آن هم با این حجم چقدر دشوار بوده. فردوسی وقتی می‌نوشته، فرصت و امکان ویرایش نداشته. بعد کار به دست کاتبان دربار رسیده که هر کدام یک‌بار یا چندبار رونویسی کرده‌اند. هر نسخه رونویسی‌شده در طول زمان، باز هم رونویسی شده. جاافتادن بعضی شعرها یا راه یافتن غلط‌ها طبیعی است. اما شاهنامه به گونه‌ای است که خواننده را، به‌ویژه اگر کاتب و رونویس هم باشد، سر ذوق می‌آورد و ممکن است به سلیقه خود مصراعی یا بیتی را تغییر دهد، یا بیتی بیفزاید یا حتی تکه‌ای به داستان اضافه کند. و این کار هزار سال ادامه یابد. اکنون متوجه می‌شوید که با چه آشفته‌بازاری روبه‌رو می‌شویم. بدسلیقگی به کنار، تخریب شاهنامه، تخریب سند ملی حضور تاریخی ماست.

نسخه‌های مختلف شاهنامه اختلافات اساسی دارند. خوشبختانه چند نفر کمر همت بسته، به تصحیح شاهنامه پرداخته‌اند. من به کارهای همه نگاهی انداخته‌ام اما پنج شاهنامه روی میز من باز بوده است. شاهنامه‌های ۱ـ ژول مول، ۲ـ مسکو، ۳ـ جلال خالقی‌مطلق، ۴ـ محمد دبیرسیاقی، ۵ـ فریدون جنیدی.

یک نکته را نیز نباید از نظر دور داشت. فردوسی هزار سال پیش یعنی پس از جنگ بزرگ اعراب و اوائل جاافتادن اسلام زندگی می‌کرد. فردوسی در دربار سلطان‌محمود غزنوی بود که شرح خشونت‌هایش در کتاب‌های تاریخی آمده است. بنابراین بعید نیست که تحت تأثیر شرایط روز، سخنانی گفته باشد که با معیارهای امروز جور درنیاید.

پس از کار کبیر فردوسی، دو وجه مشخص آشکار شد. حاکمان زمانه که ترکیبی از نظامیان و روحانیون بودند، در ظاهر از شاهنامه حمایت می‌کردند تا از آن برای خود سند اصالتی بسازند اما در باطن عمیقاً با آن دشمنی می‌ورزیدند، مبادا ملت، آن گذشته شکوهمند را با وضع فلاکت‌بار کنونی مقایسه کند. برخورد دو سویه دوستی و دشمنی با شاهنامه از همان دربار اول یعنی دربار سلطان محمود غزنوی شروع شد. روحانیون و نظامیان به هیچ چیز کمتر از سلطنت مطلق خود رضایت نمی‌دادند و این امر لابه‌لای خطوط شاهنامه موج می‌زند.»

سخنان بزرگان و میراث زنده شاهنامه

در پایان، مسعود خیام با نقل سخنان شاعران بزرگ درباره فردوسی گفت: «استادان کلاسیک سخن در مورد فردوسی نظرات تاریخی داده‌اند. یکی از بزرگترین شاعران زبان فارسی انوری است. او می‌گوید:

آفرین بر روان فردوسی / آن همایون نژاد فرخنده

او نه استاد بود و ما شاگرد / او خداوند بود و ما بنده

نظامی گفته:

سخنگوی پیشینه دانای طوس / که آراست روی سخن چون عروس

و استاد مسلم سخن فارسی، سعدی، نوشته:

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد / که رحمت بر آن تربت پاک باد

افسانه‌های زندگی این شاعر بزرگ دارای اهمیت ویژه است. چه رخ داده باشد و چه برایاش ساخته باشند، در هر حال در دل این ملت تا امروز نقل شده است. نقالی‌های قهوه‌خانه‌ای یکی از محمل‌های زیبای انتقال این فرهنگ در دل ملت بوده است. فراوان بوده‌اند و هنوز هستند شاهنامه‌دانی که خواندن و نوشتن نمی‌دانند و فقط از راه گوش و نقالی با آن آشنا شده‌اند.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها