سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: به قول شاعر «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» اما زنده ماندیم. بازگشته از شبی دراز و پر از درد. فکرش را کنید ایران یک قبیله باشد و ما تنها بازماندگانش. رج به رجِ قالی جانمان خنجر و شمشیر و بعدها موشک خورده بود و ترکش. اما هنوز روی دارهایمان آویزان بودیم به جرم زندگی. و آه از تاریخی که کشاکشش با ما چهها نکرده. خانم کتابدار کتاب «تاریخ مغول» را ثبت کرد و چشمهایش را با پشت دستش مالید. خسته بود و کوفته. ترسیده بود و میخواستم حواسش را از این جنگ حاضر پرت کنم به جنگ قرنها پیش. گفتم: «مگه کاری از مغولها براومد؟» خندید: «زورشون به کتابا رسید؛ خیلی باهوش بودن!»
راست میگفت خانم کتابدار. مغولها جنگجوهای باهوشی بودند. آنها به خوبی زیر و بم سمفونی ایرانی جماعت را درآورده بودند که برای کُشتن «ایران»شان، نیزه و شمشیر کافی نیست. و دو هزاریشان افتاده بود که اگر قرار باشد فرهنگ خودشان را به خورد این مردمان اهل ادب بدهند باید اول کتابهایشان را بسوزانند!
از حق نخواهیم بگذریم باید گفت که برای این نیتشان هم کم نگذاشتند و به گفته تاریخنگارها، تا جایی که به دستشان میآمد هر بنایی که به اسم کتابخانه و هر مجموعه اوراقی که به اسم کتاب بود، از دم سوزاندند اما اینکه چه شد ایرانیها، فرهنگشان را ققنوسوار از میان شرارههای آتش آن جنگ خونین بیرون کشیدند، خود حدیث مفصلی است از قدرت فرهنگ این سرزمین که حتی زور نیزه و آتش و فتنه مغولها هم به آن نمیرسد.
اما این فقط تاکتیک جنگ فرهنگی مغولها نبود؛ تاریخ در جایی حوالی سال 1933 میلادی هم، رقص کتابها در میان شعلههای آتش را شاهد بود چون جوزف گوبلز، وزیر تبلیغات نازیها میگفت: «کتابهای قدیمی را باید آتش زد تا آثار جدید از خاکستر آنان در قلبمان شکل گیرد!» تا جایی که نازیها در آن دوره، رقمی شاید حتی بیش از دهها هزار جلد کتاب را در برلین و چند شهر دیگر سوزاندند.
اما اتفاقی که بعد از این وقایع بزرگ کتابسوزیهای تاریخی افتاد و این روزها دیگر برایمان تازگی ندارد دست گذاشتن همه سیاستمردان جهان روی فرهنگ ماست؛ مایی که هنوز یادمان نرفته چطور سوختن کتابها و کتابفروشیهای خیابان انقلاب را در جنگ به اصطلاح صلحطلبانه! گانگسترهای آمریکایی دیدیم و باز تکرار همان هدف و نگاه مغولها و نازیها و داعشیها اما این بار در نگاه رئیس جمهور آمریکا: «ایران را به عصر حجر بازمیگردانیم!» پیامی واضح و شفاف از یک هدف دور و دیرینه که اقوام زیادی برای محقق کردنش آستین بالا زدند و البته که با آستینهای افتاده و دست خالی از رسیدن به آن، به سرزمینهایشان بازگشتند.
اما چرا؟ این سوالی است که جواب واضحش را میتوان در لایه به لایه زندگی مردم ایران و حتی مناسبات اجتماعیشان دید. کتاب، برای ایرانیها تنها یک شی برای قرار گرفتن در بخشهای مختلف خانههایشان نیست؛ کتاب بخشی از صدای رسای فرهنگ آنهاست که سالهاست شیره روح و جانشان را در ورقهای آن فریاد میکشند. فریادی که گاهی در قالب غزلیات دلربای حافظ در روز عید، گاهی به شکل نثرهای پندآموز سعدی در شب یلدا و حتی باری به شمایل عرفان بیتهای مولاناست در پیچ و خم غمهای زندگی که برای نوشداروییِ گوشهای هم میخوانیم.
حتی باید از این هم فراتر رفت. کتاب تنها برای یک قشر از جامعه تحصیلکرده ایرانی نیست؛ فقط کافی است سری به خانه بزرگترها بزنیم؛ باور کنید که در خانه همه پدربزرگها و مادربزرگهای ما بوستانهایی است از رودکی و نظامی و حتی شاعرانی که شاید اولین بار است اسمشان به گوش ما جوانترها خورده اما شعرهای بزرگی از گذشتهها برایمان به یادگار گذاشتهاند. گذشتههایی آغشته به فرهنگ ایرانی و ادبی عرفانی که هیچگاه آلوده به میهمانی فرهنگهای تازهوارد نشد.
حالا ماییم. همان آدمها. جا ماندهها و میراثداران جنگ در کتابخانههای سوخته! ایستادهایم در آستانه غمی که خانهها و جانهایمان را تکه تکه کرده. غمِ جنگ و نان و زندگی. حالا هر نفسی که از ما بیرون میزند دیگر مُمِد حیات و مفرح ذات نیست. حالا روزها و ماههاست که هر دم از این درِ باغ سبزی که ساکنان قاره سبز اروپا برای ما باز کردهاند بَری میرسد. و این ماییم، ساکنان آن نقطه از جغرافیای جهان که نقشهاش را تمام کتابهای تاریخ، سالهاست به همان شکل به دوش میکشند؛ دستنخورده، ایستاده و زیبا. با مردمانی که کتابهایشان را حتی وقتی در میان خشم بمبافکنهای چند میلیاردی پودر شدهاند فراموش نمیکنند.
هیچوقت آن شب را یادم نمیرود. تاریک بود اما ستارهها دور ماه شب چهاردهشان میگشتند. هاله ماه خودش را کشانده بود تا پشت پنجره خانهمان. بابونه دم کرده بودیم. صدای خنده دختر همسایه میآمد. قربان صدقه بابایش میرفت. داشت برایش شعر میخواند. شعر کلاس اولش و بعد دیگر نفهمیدیم چه شد. جنگنده بالهایش را بالای ساختمانمان باز کرد. بالهایش بزرگ بود. حتی بزرگتر و طولانیتر از شعر آن دختر. ما بیرون آمدیم. وسط خیابان. دختر گریه میکرد. دورش جمع شدیم. کتابش را میخواست. کتاب فارسی اول دبستان. بابایش دوید. مردها هم پشت سرش. برای آوردن یک کتاب! کتابی که دخترک میخواست شعرش را بخواند، اما این بار فقط برای «ایران»؛ بخوانیم برای ایران ...
نظر شما