سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – سایه برین: تاریخ و ادبیات فارسی، گنجینهای از شخصیتهای ماندگار است که حضورشان در ادراک کودکان اغلب با فاصلهای تاریخی و ابهامات تصویری همراه است. چالش اصلی در تصویرگری کتابهای کودک مبتنی بر زندگینامه مفاخر، عبور از کلیشههای خشک تاریخی و تبدیل آن شخصیتها به الگوهایی صمیمی و قابلدسترس برای ذهن کودک است. در مجموعه «نامداران»، ما با رویکردی متفاوت مواجهیم؛ رویکردی که در آن، ابوریحان بیرونی، خیام، سعدی و خواجه نصیرالدین طوسی نه بهعنوان مجسمههای سنگیِ گذشته، بلکه بهعنوان انسانهایی با احساسات، کنجکاویها و مراحل مختلف رشد معرفی میشوند.
برایناساس خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) با سارا حاتمی، تصویرگر مجموعه نامداران گفتوگو کردهاست؛ هنرمندی که با ظرافت خاصی مرز میان «تاریخنگاری» و «تخیل کودکانه» را مدیریت میکند. او درباره فرآیند استخراج روح شخصیتها از دل متون، انتخاب هوشمندانهی رنگها برای تفکیک هویتها، و فلسفهی استفاده از تصویر سیاهوسفید برای ایجاد تمرکز و وقار در روایت، صحبت میکند. متن کامل این مصاحبه را با هم میخوانیم.
در مجموعه نامداران باید مفاخر را برای کودکان و نوجوانان طراحی میکردید. ذهنیت خود را نسبت به این اشخاص چگونه به دست آوردید؟
من برای رسیدن به این ذهنیت، مسیر تحلیل متن به تجسمسازی را طی کردم. ابتدا با مطالعه، ویژگیهای بارز اخلاقی و علمی هر شخصیت را از متنها استخراج کردم؛ مثلاً برای ابوریحان، دقت و هوش ریاضی او را در نگاهش گنجاندم. سپس سعی کردم آن ویژگیها رابه زبان تصویر بیان و آنها را از حالت شخصیتهای تاریخی خشک خارج کنم و بهعنوان الگوهای الهامبخش به دنیای کودکان نزدیک کنم؛ جوری که کودک احساس کند این شخصیت هم یک انسان مثل خودش است.
خیام و سعدی را در سنین کودکی تصویر کردهاید. آیا این به علت داستان و مسیر قصه کتاب بود یا ذهنیت شما بر این اساس شکل گرفته بود؟
این یک انتخاب آگاهانه برای نشان دادن مسیر زندگی بود. از آنجایی که داستان کتاب از کودکی شروع میشود و تا پیری ادامه دارد، من تصمیم گرفتم از طریق جلد کتاب، به مخاطب نشان دهم که این شخصیتها هم مثل خود کودکان در حال رشد و تجربه کردن هستند. درواقع، تصویر کردن خیام و سعدی در سن کودکی، تضادی ایجاد کرد که به کودک میگوید: این شخصیتها هم زمانی مثل تو بودند. این کار باعث میشود فاصله بین کودک و آن مفاخر بزرگ کم شود و آنها را ملموستر ببیند. در مقابل، تصویر کردن شخصیتهایی مثل ابوریحان یا خواجه نصیر در سن پیری، نشاندهنده رسیدن به آن جایگاه و خرد نهایی است. پس این کار هم از مسیر داستان ایده گرفت و هم برای ایجاد این تضاد داستانی در ذهن من طراحی شده بود.
در تصویرسازی مفاخر، ممکن است مدل آن تصویر تا همیشه در ذهن کودکان باقی بماند؛ مثلا همیشه خواجه نصرالدین طوسی را به شکلی که شما کشیدهاید تصور کنند. بر این اساس تصویرگری مفاخر چه ظرایف و پیچیدگیهایی دارد؟
این دقیقاً همان چالش اصلی و ظریف این پروژه بود. من میدانستم که این تصاویر ممکن است به تصویر مرجع برای کودکان تبدیل شوند. بههمیندلیل، سعی کردم تنوع شخصیتی را در تصویر نشان دهم. ظرافت کار در این بود که تصویر، تعریف من از آن شخصیت نباشد، بلکه درک من از آن شخصیت باشد. من سعی کردم فضایی بسازم که در آن شخصیت، در عین وفاداری به هویت تاریخی، دارای پتانسیل تعامل با کودک باشد، نه اینکه فقط یک تصویر ثابت و غیرقابل دسترس باشد.
مهمترین ظرافت این است که من سعی نمیکنم یک عکس دقیق از آن شخصیت بسازم، بلکه سعی میکنم جوهر و روح او را تصویر کنم. اگر من بیشازحد روی جزئیات ظاهری (مثل دقیق بودن مدل لباس یا فرم دقیق بینی) تمرکز کنم، ممکن است همان تصویر بهعنوان حقیقت مطلق در ذهن کودک حک شود. اما اگر من روی حسوحال (مثلاً نگاه متفکرانه، آرامش، یا کنجکاوی) تمرکز کنم، درواقع یک نماد از آن شخصیت ساختهام. با این کار، من بهجای اینکه ذهن کودک را به یک تصویر خاص محدود کنم، راه را برای تخیل او باز میگذارم تا خودش بتواند آن شخصیت را در ذهن خود کامل کند.

هرجلد از مجموعه رنگ خاصی دارد. نگاه شما به رنگها چگونه بود؟
هدف من از انتخاب رنگهای متفاوت برای هر جلد، بیشتر ایجاد یک تمایز بصری بود. میخواستم هر کتاب در کتابخانه کودک، شخصیت خودش را داشته باشد و از نظر ظاهری با بقیه متفاوت باشد تا کودک با دیدن جلد، بتواند خیلی سریع تشخیص دهد با کدام شخصیت روبهروست و به راحتی بتواند بین شخصیتهای مختلف، تفاوت قائل شود. درواقع، رنگها بیشتر برای جذابیت بصری و ابزاری برای تشخیص راحتتر و ایجاد تنوع در مجموعه بودند.
از نظر شما در کتابهای کودک تصویرسازی باید به چه شکل باشد که قصه را به حاشیه نبرد؟ (یعنی داستان و تصویر در خدمت هم باشند و هیچیک دیگری را به حاشیه نکشاند.)
برای اینکه هیچکدام به حاشیه نرود، باید میان آنها تعادل برقرار کرد. تصویر باید به سرعت روایت داستان کمک کند. اگر متن در حال حرکت است، تصویر باید به آن حرکت سرعت ببخشد و اگر متن در حال مکث و تأمل است، تصویر باید به کودک فرصت نگاه کردن و حس کردن بدهد. من سعی میکنم تصویر را طوری طراحی کنم که وقتی کودک از خواندن متن به تصویر نگاه میکند، احساس نکند دارد اطلاعات اضافه میگیرد، بلکه احساس کند دارد عمق داستان را کشف میکند. تصویر و متن باید در خدمت هم باشند، بدون اینکه هیچکدام بر دیگری غلبه کند؛ در این صورت کودک ناخودآگاه خودش میان داستان و تصویر پلی میسازد.

کشیدن تصویر مفاخری که قبلا زندگی کردهاند و شخصیت و هویتشان شکل گرفته، قطعا چارچوبی به تصویرگر میدهد. دوست دارید خودتان یک شخصیت را از نو بیافرینید یا بازآفرینی شخصیتهای واقعی را ترجیح میدهید؟
من معتقدم در دنیای تصویرگری کودک، مرز بین خلق کردن و بازآفرینی بسیار باریک است. اگرچه شخصیتهای مفاخر چارچوبهای تاریخی دارند، اما من ترجیح میدهم آنها را بازآفرینی کنم؛ اما با یک رویکرد متفاوت: بازآفرینی از طریق سادهسازی و نمادپردازی. چون سبک من کودکانه است، من نمیخواهم یک تصویر سنگین و خشک از یک شخصیت تاریخی به کودک تحمیل کنم که باعث شود او احساس غریبگی کند. هدف من این است که آن شخصیت را از دل تاریخ بیرون بکشم و با استفاده از فرمهای ساده و خطوط منعطف، او را به یک دوست آشنا برای کودک تبدیل کنم. پس من در واقع شخصیت را از نو نمیسازم، بلکه هویت اصلی او را میگیرم و آن را در قالب یک شخصیت صمیمی دوباره خلق میکنم. برای من، بازآفرینی یعنی پیدا کردن آن ویژگی خاص (مثلاً نگاه کنجکاو یک دانشمند یا آرامش یک شاعر) و تبدیل کردن آن به یک فرم کارتونی که کودک بتواند با آن ارتباط برقرار کند. درواقع، من به جای اینکه فقط شکل آنها را بازآفرینی کنم، سعی میکنم روح و صمیمیت آنها را برای کودکان بازآفرینی کنم.
تصویرهای داخلی کتاب سیاهوسفید هستند. علت این انتخاب چیست؟ تصویرها را به تنهایی گویا میدانستید که سراغ رنگ نرفتید و بهطور کلی، برای تصویرسازی کتاب کودک، تصاویر سیاهوسفید را پیشنهاد میکنید یا رنگی؟
به باور من وقتی رنگها حذف میشود، توجه بیننده به جای رنگ، به سمت فرم و خطوط میرود. سیاهوسفید کردن تصاویر، به داستان این آثار نوعی تمرکز عمیق و اهمیت بخشید؛ به این معنا که کودک را وادار میکند بیشتر به جزئیات فرم و ساختار تصویر دقت کند تا صرفاً از رنگها لذت ببرد و تخیل کودک را فعال میکند. همچنین، سیاهوسفید بودن، به شخصیتها یک اصالت و وقار داد که با فضای خاص داستان همخوانی داشت.
اما در مورد سوال دوم، به نظر من انتخاب بین رنگی یا سیاهوسفید، نباید براساس ترجیح شخصی باشد، بلکه باید بر اساس نیاز داستان انجام شود. من هیچوقت سیاهوسفید بودن را بهعنوان یک جایگزین بهتر برای رنگیها پیشنهاد نمیکنم؛ بلکه میگویم هرکدام ابزاری هستند برای رسیدن به یک هدف. اگر داستان نیاز به انرژی، شادی و دنیای پرجنبوجوش دارد، استفاده از رنگها ضروری است اما اگر داستان نیاز به تأمل، تمرکز، ایجاد فضای مرموز یا نمایش عمق احساسات دارد، سیاهوسفید بودن ابزاری بسیار قدرتمندتر است. پس پاسخ من این است: من بر اساس زبان بصری داستان انتخاب میکنم؛ نه اینکه همیشه رنگی یا همیشه سیاهوسفید باشم.
در پایان اگر نکتهای دارید برایمان بگویید.
آرزوی من این است که این آثار به مناطق محروم و به دست کودکانی که نیاز بیشتری دارند، برسد. برای من، موفقیت در این مسیر یعنی دیدن لبخند یا کنجکاوی یک کودک وقتی با تصویرم روبهرو میشود؛ این تنها معیار من برای درست بودن مسیرم است.
نظر شما