سه‌شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۷
زیبایی به‌مثابه مواجهه انسان با جهان و با خویشتنِ خویش

تاتارکیه‌ویچ، در نخستین مرحله فعالیت فکری خود، درگیر پرسش‌هایی بود که در زمره بنیادی‌ترین مسائل فلسفه اخلاق و فلسفه زندگی‌اند: پرسش از نیک‌روزی، از کیفیت زیستن، از نسبت انسان با ارزش، و از معنای زندگی در افق تجربه انسانی.

سرویس دین‌واندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) رضا دستجردی: جلد نخست «تاریخ زیبایی‌شناسی» نوشته ووآدیسواف تاتارکیه‌ویچ زیبایی‌شناس، تاریخ‌نگار فلسفه، و فیلسوف اخلاق نامدار لهستانی، با ترجمه محسن کرمی که به‌تازگی از مجموعه «هنرشناسی» نشر کرگدن منتشر شده، جامع‌ترین و دقیق‌ترین اثر این حوزه است. اثر تاتارکیه‌ویچ که گزارشی بسیار جامع از توسعه زیبایی‌شناسی اروپایی از یونان باستان تا دهه ۱۷۰۰ است، ادوار مذکور را از منظر تحلیل شعر، هنرهای تجسمی، موسیقی، معماری مفروضات زیبایی‌شناختی، نیز زیبایی‌شناسی نزد فلاسفه شهیر و مکاتب فلسفی مورد مطالعه و بررسی قرار می‌دهد. آن‌چه از نظر می‌گذرد، ماحصل گفت‌وگوی ایبنا با محسن کرمی دانش‌آموخته فلسفه هنر است. از کرمی آثاری نیز همچون «جستارهای زیبایی‌شناختی»، «پرسش‌های بزرگ در زیبایی‌شناسی» و «نقد زیبایی‌شناختی و نقد اخلاقی» منتشر شده است.

زیبایی به‌مثابه مواجهه انسان با جهان و با خویشتنِ خویش
محسن کرمی

خاستگاه اندیشه تاتارکیه‌ویچ در ابتدا فلسفه اخلاق و معنای زندگی، و بعدها زیبایی‌شناسی بود. چگونه می‌توان تأثیر بخش نخست حیات فکری مولف را بر زیبایی‌شناسی کندوکاو کرد؟

پیش از پاسخ به این پرسش، باید نکته‌ای را روشن کنم، و آن این‌که نظر من در این باب صرفاً استشمام و حدس است، نه این که به لحاظ تاریخی مستنداتی در این باب داشته باشم، از قبیل مصاحبه یا یادداشتی از خود تاتارکیه‌ویچ. از سوی دیگر، برای یافتن پاسخ این پرسش راه‌های گوناگونی می‌توان طیّ کرد، و از منظرهای گوناگونی می‌توان به آن پاسخ گفت. ولی، من در این جا فقط به عنوان یک ناظر بیرونی به روند حیات فکری او نگاه می‌کنم و بر فقط بر یک نکته انگشت می‌گذارم.

با این ملاحظه، به‌گمان من، اگر بخواهیم نسبت میان مرحله نخست حیات فکری تاتارکیه‌ویچ و اشتغال متأخر او به زیبایی‌شناسی را به‌درستی دریابیم، باید آن را نه انتقالی ساده از حوزه‌ای به حوزه دیگر، بل نوعی تعمیق تدریجی یک دغدغه بنیادین تلقی کنیم؛ دغدغه‌ای که از همان آغاز در کانون تفکر او قرار داشته است. تاتارکیه‌ویچ، در نخستین مرحله فعالیت فکری خود، درگیر پرسش‌هایی بود که در زمره بنیادی‌ترین مسائل فلسفه اخلاق و فلسفه زندگی‌اند: پرسش از نیک‌روزی، از کیفیت زیستن، از نسبت انسان با ارزش، و از معنای زندگی در افق تجربه انسانی.

این سنخ از پرسش‌ها، اگر به نحو ریشه‌ای پی گرفته شوند، به‌ناگزیر به حوزه زیبایی‌شناسی راه می‌برند، چرا که تجربه زیبایی صرفاً تجربه‌ای حسی یا ذوقی نیست، بل یکی از بنیادی‌ترین شیوه‌های ظهور و ادراک ارزش در زندگی انسانی است. از این رو، می‌توان گفت که برای تاتارکیه‌ویچ زیبایی‌شناسی ادامه طبیعیِ همان تأملات اخلاقی است، اما در سطحی دیگر و با زبانی دیگر.

به‌بیان دیگر، آن چه در مرحله نخست به صورت پرسش از «چگونه باید زیست؟» طرح می‌شود، در مرحله بعد، در هیئت پرسش‌هایی از این دست استمرار می‌یابد: «چه چیز را زیبا می‌یابیم؟»، «چرا آن را زیبا می‌یابیم؟»، و «زیبایی چه نسبتی با کیفیت زندگی انسانی دارد؟» این انتقال، در واقع انتقال از سطح هنجاری صریح به سطحی است که در آن ارزش‌ها در قالب تجربه‌های زیبایی‌شناختی متجلی می‌شوند.

افزون بر این، می‌توان گفت که همین پیشینه اخلاقی نوعی حساسیت ویژه در او نسبت به «ارزش» پدید آورده است؛ حساسیتی که در تاریخ‌نگاری زیبایی‌شناسی‌اش به‌وضوح قابل ردیابی است. او به آراء متفکران صرفاً از حیث صورت‌بندیِ نظری آن‌ها نمی‌نگرد، بل همواره التفاتی—ولو ضمنی—به نسبت آن‌ها با زندگی انسانی، با تجربه زیسته، و با امکان‌های معنابخشی به حیات دارد. از این حیث، تاریخ زیبایی‌شناسی او را می‌توان، در لایه‌ای عمیق‌تر، تاریخ نحوه‌های مختلف فهم ارزش در حیات انسانی دانست؛ تاریخی که در آن زیبایی نه امری حاشیه‌ای، بل یکی از طُرُق اصلی مواجهه انسان با جهان و با خویشتنِ خویش است. و این، می‌توان گفت، ریشه در همان خاستگاه اخلاقی اندیشه او دارد که هیچ‌گاه به‌کلی ترک نشده، بل در صورت‌های دیگر استمرار یافته است.

تعیین دوره‌های زیبایی‌شناسی در این کتاب چگونه صورت گرفته است؟

تاتارکیه‌ویچ، چنان‌که خودش در مقدمه کتاب گفته، تاریخ زیبایی‌شناسی را به سه دوره بزرگ تقسیم می‌کند: نخست، دوره قدیم است، که از سده ششم پیش از میلاد آغاز می‌شود، تا سده سوم پس از میلاد ادامه می‌یابد. این دوره در دل خود به سه دوره کوچک‌تر تقسیم می‌شود: زیبایی‌شناسی دوره باستانِ یونان، زیبایی‌شناسی دوره کلاسیکِ یونان، و زیبایی‌شناسی دوره یونانی‌مآبی.

دوم، دوره میانه یا قرون وسطا است، که، چنان‌که از نامش پیدا است، سده‌های چهارم تا چهاردهم را در بر می‌گیرد. زیبایی‌شناسی قرون وسطا در دل خود به دو دوره کوچک‌تر تقسیم می‌شود: یکی زیبایی‌شناسی قرون وسطای متقدّم یا اوّلیّه (شامل زیبایی‌شناسی آباء لاتین کلیسا در شرق عالم مسیحیّت، و زیبایی‌شناسی آباء یونانیِ کلیسا در غرب عالم مسیحیّت)، و دیگری زیبایی‌شناسی قرون وسطای متأخّر یا علیا.

و سوم، دوره جدید است، که از اواخر سده چهاردهم و اوایل سده پانزدهم آغاز می‌شود و تا اوایل سده هجدهم ادامه پیدا می‌کند. این دوره سوم بر طبق سده‌ها تقسیم می‌شود و، به‌مانند دو دوره قبل، تقسیم‌بندی جزئی‌تر با چنان عنوان‌هایی ندارد.

زیبایی به‌مثابه مواجهه انسان با جهان و با خویشتنِ خویش

لطفاً به‌اختصار بفرمایید تاریخ‌نگاری تاتارکیه‌ویچ از چه ویژگی‌هایی برخوردار است؟

اگر بخواهیم تاریخ‌نگاری تاتارکیه‌ویچ را به‌نحو موجز اما درعین‌حال دقیق وصف کنیم، باید از تلاقی و هم‌نشینی سه ساحت یا سه وجه اساسی در آن سخن بگوییم—که هر یک به‌تنهایی مهمّ‌اند، اما اهمیت واقعی اثر در جمع و توازن میان آن‌ها است.

نخست، وجه تحقیقی اثر است: احاطه‌ای گسترده و کم‌نظیر بر متون اصلی، در زبان‌های مختلف، که حاصل سالیان متمادی ممارست، تتبع، و تسلط زبانیِ نویسنده است. این احاطه به او امکان می‌دهد که نه از طریق واسطه‌ها، بل به‌طور مستقیم با منابع مواجه شود.

دوم، وجه تطبّعی و تحلیلی اثر است: یعنی توانایی در بازسازی آراء، نظم‌بخشی به داده‌های پراکنده، و در مواردی ارائه تحلیل‌هایی که می‌توان آن‌ها را نوعی ابداعِ فکری دانست. او صرفاً گردآورنده نیست، بل، در این اثر به نوعی، تفکّرِ عمیقِ فلسفی می‌کند.

سوم، وجه بیانی اثر است: نثری روشن، سنجیده، و درعین‌حال شیوای او که سبب می‌شود پیچیده‌ترین مباحث نیز برای طیفی گسترده از مخاطبان—از دانشجویان تا پژوهشگران حرفه‌ای—قابل فهم و پیگیری باشد.

آن چه کار او را ممتاز می‌کند، دقیقاً جمع میان این سه وجه است. چه بسیار آثار که از حیث تحقیق غنی‌اند، امّا به سبب پیچیدگیِ بیانی دشوارخوان‌اند؛ و چه بسیار آثاری که روان و قابل‌فهم‌اند امّا از عمق تحلیلی بی‌بهره‌اند. تاتارکیه‌ویچ در این میان توفیق یافته است که این سه وجه را در نسبتی متوازن و هماهنگ در تاریخش حفظ کند.

افزون بر این، باید به ویژگی دیگری نیز اشاره کرد و آن اهتمام او به پیونددادن تاریخ فکرت‌ها با تاریخ اصطلاحات است. این امر، که در سراسر کتاب قابل مشاهده است، به تاریخ‌نگاری او عمقی مضاعف می‌بخشد و آن را به نوعی تاریخ مفاهیم در معنای دقیق کلمه نیز نزدیک می‌کند. طبعاً، تخصّص او در لغت و لغت‌شناسی، از سویی، و احاطه‌اش به زبان‌های مهمّ غربی، از سوی دیگر، در این امر تأثیرِ عمده را داشته‌اند.

وجه تحقیقی تاریخ‌نگاری مولف که به‌گفته شما «احاطه رشک‌برانگیز نویسنده بـه متون قدیـم و جدیـد و آثـار هنری در انواع گوناگـون و اعصار مختلف» را نشان می‌دهد چه جایگاهی در کتاب دارد؟

وجه تحقیقی در این اثر، به‌تعبیری دقیق، نه یکی از اجزاء کار، بل بنیاد و مبنای کل پروژه تاتارکیه‌ویچ است. بدون این وجه، نه بازسازی‌های مفهومی او استحکام لازم را می‌داشت و نه تحلیل‌هایش از پشتوانه‌ای معتبر برخوردار می‌بود. او در مواجهه با تاریخ زیبایی‌شناسی به هیچ‌وجه به نقل‌قول‌های دست‌دوم یا روایت‌های تثبیت‌شده بسنده نمی‌کند، بل می‌کوشد مستقیماً با خود متون درگیر شود. این امر، چنان‌که در پیش‌گفتار جلد اوّل نیز اشاره کرده‌ام، مقتضیِ خواندن دقیق، مکرر، و نظام‌مند طیف وسیعی از آثار است—آثاری که از حیث زبان، دوره تاریخی، و حوزه فکری بسیار متنوع اند.

اهمیت این امر زمانی دوچندان می‌شود که بدانیم بخش قابل‌توجهی از کتاب به متفکرانی اختصاص دارد که یا کمتر از منظر زیبایی‌شناسی مورد توجه بوده‌اند، یا آراءشان به‌صورت پراکنده و ضمنی در متون آمده است. در چنین مواردی، کار تاتارکیه‌ویچ صرفاً گردآوری نیست، بل نوعی استخراج و حتی کشف است: استخراج دلالت‌های زیبایی‌شناختی از دل متونی که ظاهراً به موضوعات دیگر می‌پردازند.

از این رو، می‌توان گفت که این وجه تحقیقی به کارِ او خصلتی نزدیک به «باستان‌شناسی» می‌بخشد—باستان‌شناسیِ فکرت‌ها در لابه‌لای متون. او همچون کاوش‌گری است که لایه‌های مختلف یک سنت فکری را می‌کاود تا رگه‌های پنهان فکرت‌های زیبایی‌شناختی را آشکار سازد. و درست بر همین بنیان است که وجه تطبّعی و تحلیلی او امکان بروز می‌یابد. به‌بیان دیگر، تحقیق در این جا نه مقدمه‌ای صرف، بل شرطِ امکانِ تحلیل است.

به «فکرت‌های بدیع و تحلیل‌های تازه» تاریخ‌نگاری تاتارکیه‌ویچ اشاره کردید. این خصیصه چه تفاوت‌هایی در کتاب در قیاس با آثار پیشینیان پدید آورده است؟

آن چه تاریخ‌نگاری تاتارکیه‌ویچ را از بسیاری از آثار پیشین متمایز می‌کند نحوه مواجهه او با آراء و سنّت‌ها است. در بخش قابل‌توجهی از تاریخ‌های پیشین، با نوعی گزارش‌گری مواجه‌ایم که، در آن، آراء متفکران در قالب‌هایی نسبتاً تثبیت‌شده و گاه ساده‌شده عرضه می‌شوند؛ به‌گونه‌ای که پیچیدگی و چندلایگی آن‌ها تا حدی از دست می‌رود. امّا تاتارکیه‌ویچ، با بازگشت به متون و با اتکاء به همان وجه تحقیقی عمیق، نشان می‌دهد که این آراء غالباً غنیّ‌تر و پیچیده‌تر از آن چیزی‌اند که در روایت‌های رایج آمده است. از این رو، در بسیاری موارد به «بازسازی» آراء دست می‌زند—بازسازی‌ای که مقتضیِ کنارهم‌نهادن قطعات پراکنده، رفع ابهام‌ها، و در مواردی آشکارساختن دلالت‌هایی است که پیش‌تر کم‌تر بدان‌ها توجه شده است.

افزون بر این، او می‌کوشد این آراء را در قالب نظام‌های مفهومی سامان دهد. این کار، که می‌توان آن را نوعی «نظم‌بخشیِ ثانوی» دانست، سبب می‌شود که خواننده با شبکه‌ای از مفاهیمِ در حال تحول مواجه شود، نه صرفاً با مجموعه‌ای از اقوال منفصل.

در نتیجه، تفاوت کار او با آثار پیشینیان، تفاوت میان «گزارش» و «فهم» است: او گذشته را صرفاً نقل نمی‌کند، بل آن را می‌فهمد و به فهمی تازه از آن یاری می‌رساند.

لطفاً در خصوص سختی‌های ترجمه اثر که شما را به بررسی لغات و اصطلاحات یونانی و لاتین نیز واداشت توضیح فرمایید.

ترجمه این اثر، به‌ویژه از حیث اصطلاح‌شناسی و دقت مفهومی، با دشواری‌های فراوانی همراه بود، که در مواردی کار ترجمه را به پژوهشی مستقل بدل می‌کرد. یکی از مهم‌ترین این دشواری‌ها چندمعنایی‌بودن بسیاری از الفاظ کلیدی در سنت‌های یونانی، لاتین، و سپس در ترجمه‌های انگلیسی آن‌ها است. برای مثال، لفظ idea و معادل‌های یونانی و لاتینی آن، در نزد متفکران مختلف دلالت‌های متفاوتی دارد: از «مثل» در سنت افلاطونی گرفته تا «صورت» در سنت ارسطویی، و حتی کاربردهای متأخرتر در سنت‌های بعدی. در چنین مواردی، مترجم نمی‌توانست به یک معادل ثابت بسنده کند، بل باید با رجوع به متن اصلی، و با درنظرگرفتن سیاق مفهومی، معنای دقیق مورد نظر را تعیین می‌کرد.

از سوی دیگر، ساختار خاص کتاب—که در آن بخش‌های فراوانی به نقل عبارات کوتاه از متون اختصاص یافته—دشواری کار را مضاعف می‌کرد. این عبارات، چون غالباً از متن اصلی منفصل‌اند، بدون مراجعه به بافت کاملِ خود، گاه مبهم یا حتی گمراه‌کننده می‌نمایند. از این رو، برای ترجمه‌ای مطمئن، ناگزیر باید به متن کامل رجوع کرد، سیاق آن را دریافت، و سپس به ترجمه دست زد. این امر البتّه لذّت‌های خاصّ خود را هم برای مترجم داشت و او را دوباره و چندباره مجبور به سرک‌کشیدن به متون فلسفیِ قدیم کرد.

افزون بر این، اهتمام تاتارکیه‌ویچ به پیگیری سیر تحول مفاهیم از خلال الفاظ، ایجاب می‌کرد که در مواردی صورت اصلی واژه مانند katharsis یا theoria—در متن حفظ شود و سپس آوانویسی یا معادل‌گذاری صورت گیرد، تا خواننده بتواند این سیر را دنبال کند. طبعاً مترجم در متن از ترجمه‌ این الفاظ در سیاق‌های مختلف شانه خالی نکرده و صرفاً به آوانویسی اکتفا نکرده است، بل با آوردن اصل این الفاظ خود را بیش‌تر به ترجمه‌ آن‌ها در سیاق‌های مختلف ملزم ساخته است.

نکته دیگر آن است که در مواردی، به سبب کاستی‌ها یا افتادگی‌هایی در ترجمه انگلیسی، مراجعه به ترجمه‌های دیگر—از جمله آلمانی و اسپانیایی—ضروری می‌شد، تا معنای دقیق بازیابی شود. این امر خود بر پیچیدگی کار می‌افزود، اما درعین‌حال دقت آن را نیز تضمین می‌کرد.

مجموع این عوامل سبب شد که ترجمه این اثر صرفاً انتقالی زبانی نباشد، بل نوعی مشارکت در پروژه‌ای وسیع‌تر، یعنی تاریخ مفاهیم زیبایی‌شناختی، برای مترجم به شمار آید. در واقع، مترجم از رهگذر تحمّل این سختی‌ها ممارستی چندساله داشته است در مقام شاگردی کوچک در محضر زیبایی‌شناسی بزرگی چون تاتارکیه‌ویچ. و این مزدِ کمی برای آن دشواری‌ها نیست!

و سخن آخر این‌که باید اعتراف کنم که علاقه وافرم به ادبیّات و واژگان، از سویی، و تفکّر فلسفی، از سویی دیگر، سبب می‌شود که این دشواری‌های ترجمه به‌معنای دقیق کلمه برایم دشواری به شمار نیاید. در واقع، برای من کلنجاررفتن و درپیچیدنِ با متن‌ها برای ترجمه‌کردن‌شان نوعی لذّتِ عمیقِ زیبایی‌شناختی-اخلاقی است: از سویی بسیار دوست می‌دارم که زیبایی‌های متن اصلی را به درست‌ترین نحو ممکن به زبان مقصد منتقل کنم، و از سوی دیگر احساس دِینی به نویسنده و متن دارم و وظیفه‌ام می‌دانم که متن‌اش را به لحاظ معنا به دقیق‌ترین نحو ممکن به محضر فارسی‌زبانان عرضه دارم. بادا که چنین بادا!

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها