چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰
هگل از رهگذر انقلاب کوپرنیکی کانت

لونگونس برخی تفسیرها از منطق هگل را نادرست و حاکی از سوءفهم می‌داند. مثلاً طبق تفسیر گالوانو دلاولپه و لوچیو کولتی، هگل منکر هرگونه خودآیینی امر داده‌شده حسی می‌شود و بنابراین، تمایز مدنظر کانت میان تناقض منطقی و تضاد یا تقابل واقعی را رد می‌کند، یعنی تناقض هگلی تقابل را درون وحدت اندیشه هضم می‌کند.

سرویس دین‌واندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) رضا دستجردی: «هگل و نقد متافیزیک» به‌قلم بئاتریس لونگونس که با ترجمه حسین نیکبخت و به‌کوشش نشر نی روانه بازار نشر شده، در اصل، رساله دکتری مولف در دانشگاه سوربن است. کتاب در زمانه‌ای منتشر گردید که مسئله رابطه بین ماتریالیسم تاریخی مارکس و روش دیالکتیکی هگل در صف اول بحث‌های فلسفی قرار داشت. علاقه لونگونس ابتدا به‌واسطه علاقه مولف به مارکس، نظریه سیاسی و اجتماعی معاصر با الهام از مارکس و مدعاهای برانگیزاننده آلتوسر در باب رابطه مارکس و لنین با هگل جرقه زد. ایبنا به‌مناسبت انتشار کتاب، با مترجم به گفت‌وگو نشسته است. از نیکبخت، ترجمه آثاری چون «سایه خدا»، «شر در اندیشه مدرن» و «مواجهه‌ای نامتعارف با منطق هگل» به چاپ رسیده است.

هگل از رهگذر انقلاب کوپرنیکی کانت

حسین نیکبخت

آیا می‌توان رابطه میان ماتریالیسم تاریخی مارکس و روش دیالکتیکی هگل را که اواخر دهه ۱۹۶۰ و دهه ۱۹۷۰ در فرانسه، در صف نخست بحث‌های فلسفی بود، نقطه آغاز نگارش این کتاب دانست؟

این مسئله را می‌توان محرک نگارش بخش نخست کتاب (فصول یکم تا چهارم) دانست که در سال ۱۹۸۱ نوشته شده است. آلتوسر پیشتر روش دیالکتیکی هگل را به نقد کشیده و از این مدعا دفاع کرده بود که دیدگاه مارکس ملهم از این روش دیالکتیکی نیست، بلکه مبتنی بر یگانه‌انگاری طبیعت‌گرایانه اسپینوزا است. لونگونس در بدو امر با هدف بررسی نسبت مارکس با هگل و ارزیابی تفاسیر مارکسیستی از اندیشه هگل در آن زمانه به‌سراغ منطق هگل می‌رود، گرچه پروژه وی متعاقباً به‌سوی ارزیابی پاسخ هگل به کانت معطوف می‌شود.

توجه به فلسفه استعلایی کانت، چه جایگاهی در فهم هگل دارد؟

لونگونس معتقد است که برای فهم منطق هگل لازم است درکی روشن از نسبت آن با فلسفه استعلایی کانت داشته باشیم. در واقع، منطق هگل از ره‌گذر انقلاب کوپرنیکی کانت ممکن می‌شود. اما مواجهه هگل با کانت هم‌زمان سلبی و ایجابی است. هگل انگاره‌های کانتی را برمی‌گیرد، آن‌ها را مورد بازنگری قرار می‌دهد و دگرگون می‌سازد. لونگونس در خلال بحثش به بررسی مواجهه هگل با انگاره‌های کانتی می‌پردازد، از جمله انگاره‌های کانت از وحدت استعلایی خودآگاهی، تقابل و تناقض (که در بخش نخست کتاب ارزیابی می‌شوند) و انگاره‌هایش از عقل، مفهوم، حکم و فاهمه شهودی (که در بخش دوم کتاب ارزیابی می‌شوند).

هگل از رهگذر انقلاب کوپرنیکی کانت

چه شباهتی میان تفسیری که لونگونس از رابطه بین منطق «نظرورزانه» هگل و منطق «استعلایی» کانت مطرح کرده، با دیدگاهی که رابرت پیپین در کتاب «ایدئالیسم هگل: خشنودی‌های خودآگاهی» از آن دفاع کرده، دیده می‌شود؟

تفسیر لونگونس تا حد زیادی شبیه تفسیری است که پیپین از آن دفاع می‌کند. اما کتاب پیپین دامنه گسترده‌تری دارد و نظام هگل را به‌مثابه اوج طرح استعلایی کانت و فراروی از دوگانه‌های آن تفسیر می‌کند، درحالی‌که دامنه کتاب لونگونس محدودتر است و بر برخی از فصول آموزه ذات از علم منطق متمرکز می‌شود.

هگل از رهگذر انقلاب کوپرنیکی کانت
بئاتریس لونگونس

چرا مولف در کتاب خود، تنها بر معدودی از فصل‌های «آموزه ذات» تمرکز کرده است؟

هگل مشخصاً کتاب دوم علم منطق را جانشین منطق استعلایی کانت می‌داند. از این‌رو، لونگونس بر این بخش از اثر هگل متمرکز می‌شود تا دِین هگل به کانت را برجسته سازد و نشان دهد که هگل چگونه میراث کانتی را دگرگون می‌سازد. البته وی اشاره می‌کند که اگرچه دگرگونی منطق استعلایی کانت به‌دست هگل هم‌زمان واجد سویه‌هایی نظری و عملی است، سویه عملی در خوانشی که در بخش نخست کتاب از آن دگرگونی ارائه می‌شود در نظر گرفته نشده است. بنابراین، لونگونس در بخش دوم کتاب درصدد برطرف کردن آن محدودیت برمی‌آید و تأکید می‌کند که منطق هگل را باید در پرتو مواجهه او با هر سه نقد کانت، نه فقط نقد عقل محض قرائت کرد.

به‌طور مختصر، لونگونس بحث هگل درباره تناقض و مبنا را چگونه تحلیل می‌کند؟

تناقض به‌باور هگل، دقیقه‌ای اجتناب‌ناپذیر از اندیشه است. یعنی اندیشه برای این‌که خودش را تقوم ببخشد باید از خودش فراتر برود و به‌سوی دیگری‌اش یعنی نااندیشه حرکت کند. حال، هگل این رابطه با دیگری به‌مثابه عنصر مقومِ خود را تعریف تناقض می‌داند. بنابراین تناقض حاکی از این واقعیت است که یک چیزْ این‌همانی‌اش را نه در خودش، بلکه در نظام روابطی دارد که آن را در تضاد با دیگر چیزها قرار می‌دهد. به‌این ترتیب، تناقضْ خودش را رفع و به تعین بعدی گذار می‌کند که همان مبناست، یعنی وحدت اندیشه که تعینات هر چیز منفردی را به آن می‌دهد.

گذار از مقولات وجهی به آزادی چگونه امکان‌پذیر است؟

شرح و بسط مقولات وجهی در منطق ذات به مقوله ضرورت مطلق می‌انجامد. در این مرحله آشکار می‌شود که امر مطلقاً ضروری نه چیز بلکه حرکت اندیشه بازتابی است که به اندیشه درآوردنِ چیز را در وحدت شروطش به‌مثابۀ امری واقعاً ضروری میسر می‌سازد. به‌بیان دیگر، آشکار می‌شود که ضرورت نه بیرونی بلکه درونی است و ضرورت درونی به‌واقع همان آزادی است.

هگل از رهگذر انقلاب کوپرنیکی کانت

تفسیر مولف از نقد متافیزیک هگل با تفسیرهای دیگر فیلسوفان (از جمله کسانی که بر جنبه‌های سیاسی هگل تمرکز دارند) چه تفاوتی دارد؟

لونگونس برخی تفسیرها از منطق هگل را نادرست و حاکی از سوءفهم می‌داند. مثلاً طبق تفسیر گالوانو دلاولپه و لوچیو کولتی، هگل منکر هرگونه خودآیینی امر داده‌شده حسی می‌شود و بنابراین، تمایز مدنظر کانت میان تناقض منطقی و تضاد یا تقابل واقعی را رد می‌کند، یعنی تناقض هگلی تقابل را درون وحدت اندیشه هضم می‌کند. اما طبق تفسیر لونگونس، بدل شدن تقابل به تناقض و محو شدن تناقض در مبنا نه به معنای محو شدن شناخت تجربی، بلکه به‌معنای نابسندگی تجربه‌گرایی به‌مثابه موضعی فلسفی است، چون تجربه‌گرایی نمی‌داند چگونه باید حضور «من می‌اندیشم» را در سرتاسر ساختارهای امر داده‌شده فراچنگ آورد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها