دوشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۲:۰۳
تهران شهری اسیر معناباختگی

فرزام شیرزادی، نویسنده و روزنامه‌نگار، گفت: برای داستان نوشتن نباید دنبال شگفتی‌های عجیب‌وغریب و لزوماً گل‌درشت رفت، همه چیز از همین معمولی‌های ساده و به ظاهر خیلی ساده شروع می‌شود، مهم این است که نویسنده چه نظرگاهی داشته باشد و انگیزه‌ی روایت، لحن و القاء موقعیت‌اش در داستان چقدر درست و به‌جا باشد و قصه را باورپذیر کند. در واقع همین باورپذیری سبب هم‌ذات‌پنداری با داستان می‌شود.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرضیه نگهبان مروی: فرزام شیرزادی در مجموعه‌داستان «تهران در سی‌سی‌یو»، با نگاهی صریح به سراغ لایه‌های خاکستری جامعه رفته است؛ جایی که فریب و معناباختگی در پشت نقابِ زندگی‌های روزمره پنهان شده‌اند. او در این قصه‌ها، تصویری بی‌تعارف از شهری ارائه می‌دهد که میان طنز و تلخی گرفتار است. چاپ این کتاب در انتشارات نگاه، فرصتی شد تا به سراغ او برویم و درباره‌ی جهانِ داستانی‌اش گفت‌وگو کنیم.

عنوان کتاب شما «تهران در سی‌سی‌یو» بسیار تکان‌دهنده است. از دیدگاه شما به‌عنوان خالق اثر، چه بر سر این شهر آمده که آن را مستحق چنین نامی دانسته‌اید؟

شاید بهتر باشد بگویم چه بر سر آن نیامده است؛ شهرِ هفتادودو ملتی‌ای که اسیر معناباختگی شده و رگه‌های انسانیت، زلالیت و راستی در آن رنگ‌باخته و رو به فراموشی است. و شوربختانه این وصفِ یک‌خطی به‌هیچ‌عنوان اگزجره و اغراق نیست، واقعیتی است سرد و برهنه که نمی‌شود از آن گریخت و زیرسبیلی ردش کرد.

داستان‌های این مجموعه بر لایه‌های پنهانی از «ریاکاری» و «خودفریبی» در جامعه دست گذاشته است. آیا هنگام نوشتن، آگاهانه به‌دنبال کالبدشکافی این رفتارها بودید یا شخصیت‌ها خودشان این مسیر را پیش بردند؟

بخشی از مناسبات نابسامان انسانی در جامعة ما و به‌ویژه در تهران، محصول همین ریاکاری پیشرفته و خودفریبی‌های توسعه‌یافته است و در هر صورت شما مدام در هر موقعیتی با بخش‌های متنوعی از آن مواجهید و آدم‌هایی را در جایگاه‌های مختلف می‌بینید که به این دو مولفه تن در داده‌اند و آگاهانه و ناآگاهانه اسیرِ چنبرة این مناسبات‌اند. اگر فقط کمی دقت داشت و بشود فکر کرد، چیزی که خیلِ کثیری آن را مضر می‌دانند، نیازی به شکافتن کالبد و این‌جور کارها نیست. به‌هرحال این جامعه‌ای است که ما در آن زندگی می‌کنیم و عمر می‌گذرانیم و از رگِ گردن به ما نزدیک‌تر است.

شخصیت‌های شما اغلب زندگی‌های به ظاهر معمولی دارند؛ چه جذابیتی در روایت «زندگی‌های معمولیِ در حال زوال» دیدید که آن‌ها را محور داستان‌های خود قرار دادید؟

در داستان هرآنچه به سمت نویسنده، به مفهوم حقیقی‌اش، می‌آید برای داستانی شدن است. و خب، زندگی‌های ما و شاید بتوان گفت اغلب‌مان معمولی است. و پیش از آنکه بخواهم به جذابیت یک زندگی فکر کنم که آیا این بُرش یا آن بُرش به دردِ داستان شدن می‌خورد یا نه، خودشان سراغم می‌آیند و حی و حاضرند؛ ضمن اینکه برای داستان نوشتن نباید دنبال شگفتی‌های عجیب‌وغریب و لزوماً گل‌درشت رفت، همه‌چیز از همین معمولی‌های ساده و به ظاهر خیلی ساده شروع می‌شود، مهم این است که نویسنده چه نظرگاهی داشته باشد و انگیزه‌ی روایت، لحن و القاء موقعیت‌اش در داستان چقدر درست و به‌جا باشد و قصه را باورپذیر کند. درواقع همین باورپذیری سبب هم‌ذات‌پنداری با داستان می‌شود.

تهران شهری اسیر معناباختگی

ردپای «طنز تلخ» در آثار شما وجود دارد. آیا استفاده از این نوع طنز، واکنشی به تلخیِ بیش‌ازحدِ واقعیت‌های اجتماعی است که درباره‌شان می‌نویسید؟

فکر نمی‌کنم چنین باشد؛ یعنی برای من طنز نوشتن واکنش به تلخی‌ها نبوده، همیشه تاریک‌ترین موقعیت‌ها هم می‌توانند جنبة طنز داشته باشند. مثلاً شما بی مقدارهایی را درنظر بگیرید که در موقعیت‌های متفاوت اجتماعی یک جور شوکت و شکوه و هاله برای خودشان ساخته‌اند و به این جلال و جبروت فزرتی‌شان چنان احترام می‌گذارند که جلو پای خودشان هم بلند می‌شوند و دیگرانی هم به اجبار و ریاکارانه یا از روی نوعی چاپلوسی دم‌ِدستیِ ناآگاهانه برای این بزرگیِ باسمه‌ای کلاه از سر بر می‌دارند. خب، این به خودی خود رگه‌هایی غمبار و البته مضحک را با هم دارد. و همین‌طور موقعیتی متضاد با آنچه گفتم؛ مثلاً آدم‌هایی هم که تظاهر به فروتنی می‌کنند درعین‌حال که می‌توان تشخیص داد رفتاری مشمئزکننده دارند، در ذاتشان تفرعنی سمج موج می‌زند و هر دو دسته اسیر حوائج اولیه بشری هستند.

فرمِ «داستان کوتاه» چه امکانی به شما می‌دهد که در رمان نمی‌توانستید به این تندی و صراحت به «جامعه‌ی تب‌آلود» بپردازید؟

البته فکر نمی‌کنم این‌قدرها هم تند باشد. و اگر بر عهدة من بگذارید می‌گویم اصلاً تند نیست. اما مسئلة اصلی همان واقعیتی است که نباید به آن پشت کرد؛ بیگانگی با واقعیت همان فریب‌ دادن خود است و برکنار و رها از حقیقت زندگی کردن و به‌نوعی کلاه گذاشتن سر خود به حساب می‌آید. و فرار کردن است از آنچه اطرافت رخ می‌دهد. و البته بسیار مهم است که نویسنده راست بگوید، به‌ویژه در جامعه‌ای که غالباً پول حکم می‌راند و بسیاری هدفشان برای پولِ زیاد داشتن نه آرامش و رفتن پی رویاهایشان است، بلکه فقط می‌خواهند در چشم دیگران کمی مهم جلوه کنند. درواقع بسیاری از آنها رویا و هدفی ندارند که بخواهند با همان پولِ زیادِ فرضی به آن برسند. و عموما برای رسیدن به آن تمولِ شفابخش و جادویی تن به هر تحقیر و رذالت و فرومایگی‌ای می‌دهند و حاضرند پا روی هر چیز دیگری هم بگذارند. اما بد نیست هرازگاهی به‌خاطر بیاوریم که دیری نمی‌پاید که همه‌ی ما زیر خروارها خاک پِلک برهم می‌گذاریم، مایی که روی خاک خواب را بر هم حرام کرده‌ایم. و در پاسخ به بخش دوم پرسش شما باید عرض کنم که در قالب رمان نمی‌شد همۀ این خرده روایت‌ها و شخصیت‌های متعدد را در موقعیت‌هایی کاملاً متفاوت از هم آورد.

اتمسفر داستان‌های شما اغلب «غبارآلود و مه گرفته» است؛ این فضا چقدر تحت تاثیر تجربه‌های زیسته‌ی شخصی شما در محیط‌های شهری و اداریِ تهران است؟

ببینید ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که بسیاری از واژه‌ها مفهومشان دچار دگردیسی شده است؛ اگر کسی پشت‌هم‌اندازی کند، کلک سوار کند و حقه‌باز باشد و کمی هم دئانت چاشنی خلق و خویش باشد و مجموع این‌ها را صرف کارهایی کند که به نان و نوایی دندان‌گیر برسد که به چشم دیگران بیاید، بخشِ قابل توجهی از جامعه او را زرنگ و درپاره‌ای موارد باهوش و موقعیت‌شناس می‌دانند. توجه کنید: زرنگ، باهوش و موقعیت‌شناس! و عکس همین روند هم وجود دارد که اگر تربیت و شخصیت کسی اجازة نانجیبی و پلشتی و ریاکاری به او ندهد و صادق و اهل راستی باشد، در تداول عامیانة امروز اگر به او احترام بگذارند و احمق‌ و گاگول یا پِپه خطابش نکنند، در بهترین حالت می‌گویند: بدبخت یا ابله زرنگ و موقعیت‌شناس نیست... می‌بینید مفاهیم چگونه به طرزی شوم و غم‌انگیز مستحیل شده‌اند. به نظرم این یک جور تباه شدگی محتوم است.

در میان ۱۸۴ صفحه روایت از سردرگمی و زوال، آیا خودتان به‌عنوان نویسنده، نقطه‌ی امیدی برای شخصیت‌هایتان متصور بوده‌اید یا ترجیح داده‌اید وفادارانه تلخیِ واقعیت را به تصویر بکشید؟

همان‌طور که می‌دانید، شخصیت‌های داستان‌های «تهران در سی‌سی‌یو» فقط آدم‌های رذل نیستند، درماندگان اجتماعی، واخوردگان و به ته خط رسیده‌ها و البته شریفانی هم هستند که رنج می‌برند، اما می‌درخشند و البته کودکانی که فرشته‌اند و امید دهنده.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها