سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۲:۱۸
مایا مردها را از فیلتر ذهن زنانه رد نمی‌کند

عطیه شیرخدایی، مترجم «گاوها و آدم‌ها» گفت: آنا پائولا مایا با اینکه زن است، اصلا مردها را از فیلتر ذهن زنانه رد نمی‌کند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا«گاوها و آدم‌ها» نوشته آنا پائولا مایا، نویسنده اهل برزیل در سال ۲۰۱۳ منتشر شد و از آثار شاخص ادبیات معاصر این کشور به‌شمار می‌رود. مایا در این رمان تلخ و عجیب با زبان و لحنی صریح به نقد جهانی خشن پرداخته که در آن روابط انسانی به بی‌عدالتی گره خورده است. این رمان کوتاه به‌دلیل نگاه صریح و بدیع خود به جهان مدرن، جایگاه نویسنده‌ه‌اش را به‌عنوان یکی از صداهای ماندنی ادبیات برزیل تثبیت کرده است.

در ادامه گفت‌وگوی ما را با عطیه شیرخدایی، مترجم اثر به بهانه انتشار «گاوها و آدم‌ها» توسط نشر گره می‌خوانید.

نخستین چیزی که در رمان «گاوها و آدم‌ها» توجه خواننده را جلب می‌کند، اسم کتاب است. این اسم خاص و جذابی است. وقتی هم به متن کتاب می‌رویم و با شخصیت‌ها روبه‌رو می‌شویم این خاص و جذاب بودن نمود دارد و تقابل و درهم‌شدگی این دو، آدم را جذب می‌کند، این اسم با کتاب چه هماهنگی‌ای دارد؟

داستان این رمان کوتاه در یک کشتارگاه می‌گذرد. جایی در رمان اشاره می‌شود که گاوها و آدم‌ها فقط با یک دیوار از هم جدا شده‌اند؛ یعنی این دو چنان در کنار هم زندگی تنگاتنگی دارند که گاهی مردها نمی‌توانند تشخیص بدهند این صدا، خروپف آدم است یا مثلاً خرخر گاو. اولین چیزی که برای من در این کتاب جذاب بود، لحن اثر بود. نویسنده به افرادی پرداخته که کمتر دیده شده‌اند؛ آدم‌هایی در یک جای دورافتاده که شاید هیچ‌کس به آن‌ها توجه نمی‌کند. کارگرهای کشتارگاه چه کسانی هستند؟ از کجا می‌آیند؟ وقتی دیدم به این موضوع پرداخته و با لحنی بسیار ساده - که نمی‌توان گفت شاعرانه نیست - و توصیف‌های زیبا نوشته شده، به کتاب جذب شدم و داستان را تا آخر دنبال کردم. وقتی دیدم پایان داستان مطابق انتظار خواننده نیست و اصلاً چیزی کلیشه‌ای ندارد، مصمم شدم این رمان را ترجمه کنم.

مایا خیلی به طلوع و غروب اشاره می‌کند. برای شخصیت اصلی، طلوع و غروب بسیار جذاب است و درعین‌حال که شغلی خشن دارد، آدم بسیار عاطفی‌ای به‌نظر می‌آید. تقابل این دو، کتاب را جذاب می‌کند و کار را پیش می‌برد. شما این تقابل را چطور دیدید؟

کتاب پر از این تقابل‌هاست. به ادگار ویلسون و خشونت‌هایش بارها اشاره می‌شود اما می‌بینیم بسیار هم آدم احساسی است. جایی اشاره می‌کند که بیشتر با حیوانات دم‌خور است تا آدم‌ها و این اتفاقاً نشان از درک عمیقی است که این آدم از روح حیوان‌ها دارد. او معتقد است حیوان‌ها همه روح دارند و برای آمرزش روح گاوها آنجاست و این آیین را پیش از ذبح کردن‌شان انجام می‌دهد. درواقع گاوها را با آیینی خاص ذبح می‌کند و همین که فکر می‌کند گاوها روح دارند، نشان می‌دهد چقدر دنیای ذهنی این آدم سانتیمانتال است و نگاهش به دنیا چقدر عاطفی است. تا حدی برای من این‌طور بود که یاد شخصیتی انداخت؛ هرچند چندان ربط عمیقی ندارد، ولی اولین بار که این کتاب را خواندم، یاد «فارست گامپ» افتادم، چون دیالوگ‌ها را مشخصاً می‌گفت: «من یک دانه آدم نکشتم. من خیلی زیاد آدم کشتم، ولی آدم‌هایی که لازم بوده کشته بشوند.» این صراحت را در گامپ هم می‌دیدیم؛ او هم خیلی احساسی بود و هم خیلی مشخص و واضح حرف می‌زد.

ویلسون یک خونسردی عجیبی دارد و همین خونسردیش است که آدم را در رمان پیش می‌برد. نویسنده به ضربه‌زنندگی در و غافلگیری در داستان اعتقادی ندارد. بااین‌که غافلگیری ایجاد می‌کند اما بیش‌تر به تقابل عاطفی می‌پردازد. عواطفی که ادگار به گاوها دارد در مقابلش به انسان‌ها، هم دارد و هم ندارد.

دلیلی که رمان کشش ایجاد می‌کند همین است. فصل اول را که خوانده بودم، انتظار داشتم وقتی یک قتل اتفاق می‌افتد، پلیس کی می‌آید؟ مثلاً همکارهایش کی متوجه می‌شوند؟ بعد می‌بینیم این یک قضیه فرعی است و اتفاقی است که چندان پررنگ هم نیست. ولی ما چون چنین تصویری داریم که یک قتل اتفاق افتاده، خیلی برای‌مان مهم است. و اتفاقاً نویسنده می‌خواهد به‌عمد نشان بدهد که «کی می‌گوید که قتل یک انسان از یک گاو پراهمیت‌تر است؟» چرا برای ما کشتن گاوها آن‌قدر کم‌اهمیت است که خودمان را قاتل نمی‌دانیم، ولی کشتن آدم‌ها برای‌مان خیلی عجیب و غریب است؟ چون آدم هم‌نوع خودمان است یا چون فکر می‌کنیم آدم خوبی بوده؟ در طول رمان عواطف ما درگیر این سؤال‌هاست.

سوال‌های بسیاری در رمان مطرح می‌شود که اصولا بخش تعلیق را به حاشیه می‌برد. انگار نویسنده کاری به تعلیق ندارد و فقط می‌خواهد پرسش‌های ذهنی خودش را در قالب داستان مطرح کند.

در جاهای بسیاری از رمان این پرسش‌ها مطرح می‌شود. مثلا برای ما خوردن گوشت یک امر خیلی عادی است و اصلاً فکر نمی‌کنیم که ما هم نقش خودمان را در خط کشتار گاوها بازی می‌کنیم و اتفاقاً نقش خیلی پررنگی داریم که تقاضاست. اگر تقاضای ما نباشد، گاوی کشته می‌شود؟ سؤال‌های جدی از این دست در رمان زیاد مطرح می‌شود و همین خواننده را مشتاق می‌کند تا آخر کتاب را ادامه بدهد که ببیند در دنیای ذهنی ادگار ویلسون چه می‌گذرد. آن‌قدر این قضیه برای خود نویسنده پررنگ می‌شود که در یک رمان دیگر (که قرار است من با نشر گره کار کنم) چند سال جلوتر می‌رویم و زندگی ادگار را می‌بینیم: ازدواج کرده و باز در جایی دورافتاده زندگی می‌کند و لاشه حیوانات را دفن می‌کند.

مایا مردها را از فیلتر ذهن زنانه رد نمی‌کند

این کتاب بیشتر از اینکه درباره آدم‌ها باشد، درباره گاوهاست.

به نظر من بیشتر از هر چیز، مرز باریک انسان بودن و گاو بودن را نشان می‌دهد؛ اینکه واقعاً این مرز کجاست؟ بسیاری فکر می‌کنند حیوانات روح دارند و به این دلیل نباید گوشت‌شان خورده شود. اگر واقعاً این قضیه درست باشد، مرز بین روح آدم و روح حیوانات کجاست؟ بعضی می‌گویند ما اصلاً به روح اعتقاد نداریم و بعضی می‌گویند حیوانات برای خدمت کردن به ما آدم‌ها آفریده شده‌اند و ما آن‌ها را می‌کشیم و می‌خوریم چون رسالت‌شان به نوعی همین است. حالا اگر گاوها مثلاً به یک آگاهی برسند و بخواهند خودکشی کنند، چه کسی در قبال خودکشی این گاوها مسئول است؟ این دقیقاً همان تقابل است و به نظر من همان مرز باریک بین گاوها و آدم‌ها.
و یک چیز جذاب دیگر هم که دارد، بحث مذهبی است؛ ادگار در برابر گاوها مراسمی آیینی برای خودش دارد ولی در مقابل، وقتی که با انسان‌ها روبه‌رو می‌شود، آن مراسم آیینی را ندارد. این تفاوت را چطور می‌بینید؟

دقیقاً نمی‌شود گفت ادگار شخصیتی است که هر یکشنبه می‌رود کلیسا، اما شخصیتی است که گاهی سرودهای روحانی زیر لب زمزمه می‌کند. این نشان می‌دهد که این آدم با اصول خودش زندگی می‌کند؛ اصولی که اتفاقاً از مذهب سرچشمه می‌گیرند. خود نویسنده بسیاری جاها اشاره می‌کند که آموزه‌های مسیحی دارد. شخصیت اصلی داستان یک سری قواعد را در زندگی‌اش برای خودش تعیین کرده و طبق آنها پیش می‌رود که از قضا مذهبی هم هستند.

اگر بخواهیم از «گاوها و آدم‌ها» تعریفی بدهیم که خواننده به آن جذب شود، چه راهی را باید برویم؟

من می‌توانم همان راهی را که خودم دیدم به مخاطب نشان بدهم، اینکه به شخصیت‌هایی پرداخته شده که دور از دید هستند. معمولاً ما کمتر درباره آنها می‌شنویم، کمتر درباره‌شان فکر می‌کنیم و شاید در زندگی اصلاً چند بار بیشتر این آدم‌ها را نبینیم. آنها در جایی دورافتاده زندگی می‌کنند و در چنین جای دورافتاده‌ای معجزه رخ می‌دهد. معجزه‌ای که اگر بخواهم به زبان ادبیات بگویم، یک رئالیسم جادویی است که در فضایی رئال اتفاق می‌افتد. شخصیت‌ها واقع‌گرا (رئال) فکر می‌کنند، اما اتفاقاتی که برای‌شان می‌افتد رئال نیستند و ماورایی هستند. رمان ساده نوشته شده، اما در بسیاری جاها شاعرانه است و همین سادگی باعث می‌شود که اتفاقاً خیلی سریع آن را بخوانید و به انتها برسانید. و از آن مهم‌تر، داستان جذابی دارد به این علت که آدم‌هایی را شاخص قرار داده که شاید هیچ داستان جذابی در زندگی نداشته باشند، ولی یک‌سری حوادث پیش آمده که داستان را خیلی خواندنی می‌کند. در مقدمه اشاره کردم که آب رودخانه از خون شور است، گاوها خودکشی می‌کنند، زمین‌ها محصول نمی‌دهند و یک‌دفعه معجزه رخ می‌دهد. شخصیت اصلی ما سفر قهرمانی‌اش را در چنین جایی و با چنین حوادثی به پایان می‌برد.

درباره نویسنده کتاب، آنا پائولا مایا، نوشته شده که در جهان داستانی‌اش خیلی بیشتر از مردها می‌نویسد، این شاخصه عجیبی بود. درواقع معمولاً خانم‌ها وقتی می‌خواهند بنویسند، شخصیت اصلی داستانشان زن است. حس می‌کنم مایا یک زیست مشترکی با این شخصیت‌ها دارد که این‌گونه خوب می‌تواند فضای مردانه را توصیف کند.

اطلاعات من هم – چون متأسفانه جهانمان خیلی دور از هم است – زیاد نیست. او اکنون ساکن آمریکاست و من خیلی دوست داشتم اتفاقاً می‌شد از نزدیک مایا را ببینم و همه این سؤال‌ها و بسیاری سؤال‌های دیگر را از او بپرسم که مثلاً چرا اینجا این کاراکتر این‌طور تصویر شد. نمی‌توانم بگویم مایا زیست مشترکی داشته با مردهایی که در کشتارگاه کار می‌کنند. به‌خصوص وقتی وارد مبحث ذبح گاو می‌شوید، می‌بینید که اصلاً گاوها برای خودشان دنیایی دارند. من برای ترجمه دو سه واحد گاوداری پاس کردم و چیزهایی را فهمیدم که اصلاً تا نروید و با آدم‌هایی که در کشتارگاه کار می‌کنند صحبت نکنید، متوجه نمی‌شوید. نمی‌دانم مایا پروسه نوشتن این کتاب را چطور طی کرده؛ آیا واقعاً با آدم‌هایی که در کشتارگاه کار و زندگی می‌کردند مصاحبه کرده و کارشان را دیده، یا نه فقط خلاقیت محض بوده است. مایا اصلاً مردها را از فیلتر ذهن زنانه رد نمی‌کند. مثلاً چیزی که گفته شده این است که چیزهایی درباره مردان توسط زنان نوشته می‌شود که زن‌ها دوست دارند در مردها ببینند، ولی در واقعیت نیست. برای من در این کار مایا این جذاب بود که احتمالاً اگر مردی را در کشتارگاه ببینیم، همان است که در داستان آمده و شخصیتش چندان دور نیست. یعنی اصلاً با کسی که گاو را ذبح کرده بود که برخورد کردم؛ وقتی من رسیدم، مثلاً گوش و دم و پاچه‌ها را مجزا کنار گذاشته بود که ببرند برای استفاده‌های دیگر. آن کارگر به سؤال‌های من دقیقاً جواب‌هایی را می‌داد که ادگار می‌دهد: موجز و خیلی ساده جواب می‌داد. سرش هم شلوغ نبود؛ گاو را ذبح کرده بود و داشت گوشت‌ها را تقسیم می‌کرد، ولی انگار خود این کار سدی می‌شود برای اینکه آن آدم هرقدر هم که احساسی باشد، به این راحتی بروزش ندهد. و مایا در نوشتن این اثر این را خیلی خوب درک کرده بود.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها