بهنوش اخلاصي، كتابدار كتابخانه بهارستان اصفهان :داستان«شازده كوچولو» از معروفترین داستانهای کودکان و سومین داستان پرفروش قرن بیستم در جهان است._
اگرچه این کتاب را در هرمجموعه کتاب کودکان میتوان مشاهده کرد اما زبان استعاری این اثر خوشایند بزرگسالان جهان است و تاکنون به 160زبان و لهجه دنیا برگردانده شده است.
«تمام بزرگسالان زمانی کودک بودند، اما کمتر کسی آن را به خاطر می سپرد»، نویسنده قصه خود را با این جمله و ملاقات گوینده داستان با شاهزاده کوچولو در صحرا آغاز میکند و سفر فراموش نشدنی شاهزادهای که پس از ترک گل سرخ دوست داشتنی خود در ستارهای دیگر به زمین افتاده است، شروع میشود.
بی شک داستان «شاهزاده کوچولو» در زمره داستانهای بزرگ فلسفی جای دارد اما به مراتب با ارزشی بالاتر چرا که نویسنده با سبکی روان و در فرمی ساده مفاهیم بسیار سخت و دشوار فلسفی و اجتماعی را در قالبی کودکانه جای داده و نتیجه مطلوب خود را نیز به دست آورده است.
بدون تردید خواندن این کتاب، خواننده را به یاد کتابهایی چون «طاعون» آلبرکامو «مسخ»کافکا و در ادبیات ایران نیز «بوف کور» صادق هدایت میاندازد. با همان نگاه مشکوک و پرسش گر از جهان هستی و انسان و به همان شیوه استفاده از نمادها و سمبلهای ملموس.
شاهزاده کوچولو؛ داستانی است که نویسنده به فلسفه وجودی انسان؛ خلقت هستی و کلافهای فلسفی سر در گمی که انسانها پیرامون این جهان بینیها بسته اند می تازد و با کلامی شیوا و ساده همه آنها را زیر پرسشهای بیپاسخ خود میبرد و آنها را خالی از اشکال نمی بیند.
«اگزوپری» همان شاهزاده است! شاهزاده ای که راوی پرسشها، دلمشغولیها و اعتراض فکری و ابهامهاي جهان بینی « اگزو پری» است.
شاهزاده کوچولو به صورت نمادين، روایت انسانی است که می خواهد با گل سرخ که آن نیز نمادی از زندگی اثیری است، وجود داشته باشد و تمام دلمشغولی نویسنده در اثبات این موضوع است که آیا این امکان وجود دارد یا نه؟ راوی گل را درک می کند، ولی امکان ارتباط با گل وجود ندارد و تمام تلاش او نیز در این رابطه عقیم و بی اثر میماند چرا که امکان تشکیل یک زندگی اثیری در این دنیا امکان ندارد. تنها کاری که شاهزاده فقط و فقط می تواند انجام دهد این است که از دور او را ببو ید و یا به قول خود او نهایت اینکه فقط سیاره اش بو بگیرد.
شاهزاده خوب می داند گل سرخ با آن چند خار کوچکی که برای حفاظت در برابر بائوبابهایی که تنه ای ذخیم دارند ودر سیاره اش میرویند؛ فقط خودش را گول می زند به معنی دیگر زندگی اثیری و ایده آل «اگزوپری» هیچ قدرتی در برابر زندگی آلوده و دستمالی شده دنیا ندارد. پس شاهزاده تصمیم میگیرد برود چون امیدی به گل سرخش ندارد! از این مرحله به بعد نویسنده با وارد کردن شخصیت هایی به داستان و آشنا کردن آنها با شاهزاده کوچولو به ایدههای فلسفی مختلف دینی اعتقادی و وهم و خیالاتی که انسانها در قالب های متفاوت برای هستی، خالق و آفرینشآفریده اند خرده میگیرد. به نوعی «اگزوپری» از زبان شاهزاده و در برخورد با کاراکترهای گوناگون که عمدتا نیز نمایندگان تفکرهاي مختلف این جهان هستند؛ عملا با طرح پرسشهايي کنایه آمیز از آنها ؛ انسانها را مورد خطاب قرار می دهد.
راوی از پیشترها و از زبان گل سرخ میگوید که نمیداند از کجا آمده وآمدنش به چه دلیل بوده است و هر آنچه میگوید فقط برحدس و گمان و خیال است؟ و از حقیقت و چرایی آنها مطمئن نیست. پادشاه ، خود خواه، مرد فانوس به دست، تاجر و همه وهمه با تفكر خاصشان تجلی قوانین و پوستههای فلسفی است که انسانها در طول تاریخ اجتماعی خود برای فرار از ناآگاهیهای خود نسبت به جهان هستی، خلقت و برهان وجود دور خود کشیده اند. همچنین هر يك از این شخصیتها نمادی از انسانهایی واقعی است که در دنیای غیر اثیری و روز مره در حال زندگی هستند.
در اصل ما اینجا با یک آشوب درونی در راوی بر می خوریم او با معرفی هر کدام از این شخصیتها و شناساندن آنها به ما از طریق دیالوگها وترجمان فکریشان در حال کلنجار با انواع تفکرهاي فلسفی و الهی است که برهان وجود هستی و آدمی را به خاطر قبول زندگی روزمره همانگونه که خوشایند و توجیه کننده باشد ارایه میکنند. راوی از شنیدن این داستانها و وهم و خیالی که در آنها وجود دارد چنان شگفت زده میشود که این حرفها برایش مثل حرفهای آدم بزرگ هاست برای بچهها! حرفهایی که بچهها آنها را عجیب و باور نکردنی میدانند. او عاقبت به زمین؛ به دنیای واقعی آدمها می آید و اولین چیزی که میبیند صحرایی برهوت است.
نویسنده در اصل زمین را به صحرایی بیخاصیت و خشک و مبهم تشبیه میکند، صحرایی که پر از سنگهای درشت و کوچک است، سنگهایی بیجان و بیاراده که در برابر داد و فریادهای شاهزاده کوچولو فقط به انعکاس صدای فریادهای او بسنده میکنند و او گمان میکند سنگها آدمهایی هستند بی اراده که فقط به تقلید از کارها مشغولند. در اصل اگزوپری با طعنه ای تند و تلخ آدمها را به سنگ هایی تشبیه میکند که در برهوت زمین فقط توانایی انعکاس و بازخورد اتفاقهاي اطرافشان را دارندو نه بیشتر!
در ادامه شاهزاده با اولین کسی که بر میخورد «مار» است . اگزوپری کلیت داستان خود را بر پایه سمبلها و نمادهای تاریخ جهان قرار داده است. نمادهایی که از بدو شروع اجتماع اولیه انسانی تا به حال حضور داشته و بن مایههای اولیه پندارها و باورهای فلسفی و الهی آنها بوده است. مار نماد « رابط بین انسان و جهان زیرین» یعنی نماد دنیای انسانی و مادی و جهان الهی و مردهها ست. نمادی که در مصر باستان، یونان و حتی سلتیها وجود داشته است به طوریکه در سنگ نوشتهها و تصاویر و متون باستانی همه این تمدنها به وفور به چشم میآید. مار به او میگوید: زمین جای تو نیست! و این یعنی که شاهزاده کوچولو که نماد انسان اثیری است در زمین جایی ندارد. در ادامه مار باز هم نکته ای دیگر را بازگو می کند: اگر خواستی به پیش سیاره و گلت برگردی خبرم کن.«اگزو پری» به صورتی کاملا اسطوره ای و ظریف بهوسیله مار پیغامی میدهد: هیچ راهی به جز مرگ برای رسیدن به کل سرخ اثیری دست نیافتنی وجود ندارد.
در ادامه، شاهزاده به زمین برمیگردد. اگزوپری به نوعی با اشاره به این مطلب راه حل شاهزاده را در جستوجو، فکر و در پایان انتخاب کردن میداند. شاهزاده با روباه آشنا میشود یعنی او با نماد مکر و سیاست و حیله بر میخورد. اما حتی او نیز وقتی با انسانی اثیری بر میخورد اهلی او میشود و رنگ طلایی موهای شاهزاده تداعی کننده گندمزاری زرین برای ذهن روباه می شود تصویری که در واقع نباید برای روباه گوشت خوار، زیبا و جذاب باشد، اما می بینیم که این تجسم برای روباه دارای لذتی بینهایت است. در واقع آوردن شخصیت روباه به داستان، توسط اگزوپری به دنیای سیاسی و مالیخولیای زده ای پی میبریم که انسانها براي نیل اهداف ناگزیر خود به آنها تن داده اند. اما این خصیصه اجتناب ناپذیر جامعه انسانی نیز، اگر زندگی ایده آل«اگزوپری» وجود داشت، بیوجود میشد. به بیانی دیگر در مدینه فاضله ای که شاهزاده در ذهن خود می پروراند چیزی به نام سیاست ، نیرنگ و دروغ و ریا وجود نخواهد داشت.
شاهزاده در ادامه سیر و سلوک خود به گلهایی میرسد که به ظاهر شبیه همان گل سرخ سیاره خود او ست او در ابتدا از دیدن گلها خوشحال میشود و این امید در دل او زنده میشود که به گل سرخ محبوبش( زندگی اثیریاش) رسیده است اما با کمی تامل به درکی حقیقی از گلهای زمینی میرسد؛ این گلها فقط شبیه گل سرخ سیاره من هستند، ولی هیچ وقت نمی توانند مثل همان گل باشند! شاهزاده که روایت گر ذهن جستجو گر نویسنده است تیر خلاص و نتیجه نهایی خود را میگوید: مدینه فاضله و زندگی اثیری و ایده آل در زمین وجود ندارد و آنچه هست ماکتی ناقص از زندگی ایده آل انسانها ست که با فریب هرچه تمام تر و یا در جهالت هرچه بیشتر به آن دل خوش کرده اند و آن را همان زندگی جاوید و الهی ذهنی خود می دانند. او تمام رنگهای خوش لعابی را که انسان برای اثبات و قبول این زندگی مادی و فاسد شده به چهره دنیا زده است پاک می کند و چهره واقعی و پنهانی را درک میکند که همه از درک و فهم آن عاجزند، چهره ای که به غایت زشت و نا مطلوب است.
شاهزاده درپایان داستان در برخورد با خلبانی گرفتار شده در دل صحرا درواقع با انسان واقعی؛ انسانی که در صحرای زمین سقوط کرده است ملاقات میکند. خلبان انسانی است با درکی بالاتر از هم نوعان خود! او شاهزاده را درک میکند و با کشیدن بره ای که به نظر تمادی ذهنی از مرگ است به نقطه اشتراکی با شاهزاده میرسد و عملا با موضوع مبهم، اما مشترک مرگ است که هم شاهزاده و هم خلبان میتوانند نقطه ای را برای آغاز و درک وگفتوگو آغاز کنند. آغازی که عملا پایان این جهان مادی است و انتهای دنیای غیر اثیری شاهزاده است.
اگزوپری به صورتی غیر مستقیم اما شفاف از تقابل شاهزاده و خلبان و ایجاد گفت و گو بین آنها فقط یک را ه را برای درک شاهزاده پیش پای انسانها میگذارد و آن چیزی نیست جز " مرگ" ! .
با مرگ انسان است که آدمی از حقایق ماورای طبیعت و تمام رمز و رازهای آفرینش و هستی آگاه میشود. ادامه گفتوگوی شاهزاده و خلبان معرفی دو نگاه، دو انسان و دو ایدئولوژی است، انسانی زمینی و انسانی فرا زمینی؛ انسانی در بند زندگی دنیایی و انسانی جوینده زندگی فراتر. مباحث این دو انسان به درک کمرنگ خلبان از شعور و اندیشه شاهزاده میانجامد و خلبان، شاهزاده و گل سرخش را آرام آرام درک میکند اما شاهزاده نمیتواند گل سرخش را رها کند و در زمین خلبان ماندگار شود. شاهزاده خلبان را تنها میگذارد ولی پیش از رفتن با همراهی او به دنبال چشمه میگردد. اگزوپری باز هم با ارایه نشانه ای دیگر به صورتی نمادین تفکرات خود را بیان میکند.
چشمه که نمادی از منبع پاک و زلال حقیقت است مورد جستوجوی شاهزاده قرار میگیرد. شاهزاده میخواهد حداقل قبل از ترک دنیای انسانها چشمه حقیقت را به آنها نشان بدهد تا به جای استفاده از قرص رفع تشنگی، خود را از چشمه حقیقی سیراب کنند و به جای بافتن هزاران تار و پود گنگ و مبهم پیرامون جهان هستی و خلقت و راز آفرینش انسان و به جای ارایه ده ها اصول و فروع در قالب دین و ایدئولوژی برای رستگاری انسانها به این چشمه مراجعه کنند و به درکی واقعی از حقیقت جهان هستی و حیات جامعه انسانی برسند.
اگزوپری در این جا آشکارا جهان بینی خود را که همان یافتن و خواستن جهانی اثیری است نشان میدهد. او با تلخی و کنایه از اینکه انسانها برای سرپوش گذاشتن بر روی نادانی و نا آگاهیهای خود در مورد جهان هستی به قوانین متعدد و گاه متناقض فلسفی و دینی مختلفی چنگ انداخته اند دل آزرده می شود و تمام اینها را دستاویزی برای قبول زندگی هبوط شده انسانها بر روی زمین خاکی گرد آلود میداند.
شاهزاده آب حقیقت را میخورد و میفهمد، پس راهی جز این ندارد که زمین را واگذارد. اما به کجا؟ پیش گل سرخش؟ نه؟ اصلا پیش گل سرخ نمیشود رفت ! گل سرخ از اول هم دست نیافتنی بود. گل اثیری بود وبا شاهزاده امکان همزیستی نداست. حضور این دو در کنار هم نا ممکن بود حضور هریک نفی دیگری بود. پس چه باید می کرد؟ فقط و فقط به خاطر گل سرخ باید میرفت. به خاطرحفظ ارزش و اعتبار او نباید میماند. او به سراغ مار میرود او سراغ مرگ میرود. او میرود تا گل سرخ بماند. او می رود تا شاهد هبوط دیگر انسان تازه ای نباشد. او میرود تا سهمی در گسترش این جهان به هم خورده خالی از گل سرخ نداشته باشد. شاهزاده آرام و بیصدا میمیرد کسی نمیفهمد حتی جسد او هم پیدا نمیشود چرا که او انسانی اثیری است که در دنیا وجود نداشته است. او رفت ولی گل سرخ او همیشه در معرض خطر ماند.
نظر شما