به گزارش سرویس علم خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) فاصله میان آموختههای دانشگاهی و مهارتهای عینی کار بالینی، یکی از چالشبرانگیزترین مراحل زیست حرفهای دانشآموختگان علوم رفتاری است؛ وضعیتی که در آن فارغالتحصیلان پس از سالها مطالعه تئوریهای انتزاعی، خود را در آستانه ورود به عرصه عمل سردرگم و فاقد ابزارهای کاربردی میبینند. در چنین فضایی، کتابی با عنوان «از دانشگاه تا اتاق درمان» نوشته دکتر زهرا بهادری و علی رستمی قراگوزلو که از سوی انتشارات ارجمند به تازگی منتشر شده است، با بررسی این حلقه مفقوده و با نگاهی واقعگرایانه و بدون روتوش، فرایند گذار از صندلیهای دانشگاه به پشت درهای اتاق درمان را تشریح میکند تا از فرسودگی، سردرگمی و ناکامی زودهنگام نودرمانگران بکاهد.
در این باره با زهرا بهادری به گفتوگو پرداختیم. وی معتقد است: آنچه در این کتاب به آن پرداخته میشود به واقع خلائی است که میان دانش نظری و مهارتهای عملی وجود دارد و دانشجو پس از فراغت از تحصیل، سردرگم رها میشود و بستری تضمینشده برای پرورش بذر تئوری به نهال عمل وجود ندارد.
در ادامه، شرح کامل این گفتوگو را میخوانید؛
کتاب از دانشگاه تا اتاق درمان دقیقاً به چه نیازی در فضای آموزشی کشور پاسخ میدهد و هدف و ماهیت اصلی این اثر چیست؟
آنچه در این کتاب به آن پرداخته میشود به واقع خلائی است که میان دانش نظری و مهارتهای عملی وجود دارد. این خلاء البته منحصر به روانشناسی نیست و کمابیش در تمام حوزهها قابل مشاهده است. دانشجو حین تحصیل و پس از فراغت از آن نمیداند چگونه میبایست از تئوری به عمل برسد یا به تعبیر دیگر، چگونه آنچه را که در سطح نظری آموخته به کنش مؤثر در حوزه رواندرمانی بدل کند. این البته ضرورتاً ضعف نظام آموزش عالی نیست، چرا که همهجای دنیا دانشگاه در وهله نخست جایگاه کسب تئوری است و تکلیف اولیه آن تجهیز دانشجو به دانشی است که متعاقباً در حوزه عمل به کار خواهد آمد. با اینهمه نظامهای آموزشی کشورهای مترقی معمولاً در کنار آموزش نظری، دورههای ضروری و نسبتاً درازمدت کارآموزی و کارورزی را با همکاری ارگانها، نهادها و مراکز درمانی خصوصی و دولتی پیشبینی میکنند تا خلاء مذکور را جبران کنند. متأسفانه در ایران این حلقه زنجیر مفقود است و جز در موارد انگشتشمار یا در رشتههای خاصی به این امر توجه نشده است. دانشجو پس از فراغت از تحصیل، سردرگم رها میشود و بستری تضمینشده برای پرورش بذر تئوری به نهال عمل وجود ندارد. امیدواریم سیاستگذاران حوزههای مختلف به این کاستی، خصوصاً در حوزهای حیاتی همچون روانشناسی توجه بیشتری داشته باشند، اما ما هم به عنوان فعالان این قلمرو وظیفه خود دیدیم تا به سهم خودمان بخشی از این خلاء را جبران کنیم، اگرچه این کتاب به هیچوجه جایگزینی برای تجربه عملی نخواهد بود.

آیا غیبت این دورههای ساختاریافته کارورزی سبب شده است که دانشآموختگان ما به نوعی دچار توهم صلاحیت بالینی شوند یا برعکس، بیشتر با ترس و احساس ناتوانی مواجه میشوند؟
دقیقاً این وضعیت به دو قطب متضاد دامن میزند؛ عدهای به دلیل عدم تماس عینی با رنج مراجع، دچار اعتمادبهنفس کاذب و دستکم گرفتن فرایند درمان میشوند و عدهای دیگر به محض رویارویی با نخستین نشانههای بالینی واقعی، دچار اضطراب شدید و ادراک ناتوانی میگردند. اساساً همین سردرگمی است که زمینهساز بروز باورهای نادرست درباره هویت حرفهای درمانگر میشود.
شما از مسیر دانشگاه به اتاق درمان با تعابیری چون مبهم و پرپیچوخم یاد کردهاید؛ رایجترین توهمات یا پیشفرضهای نادرستی که دانشجویان در بدو ورود با آن روبهرو هستند چیست؟
ابهامات و پیچوخمهای این مسیر عمدتاً با پرسش قبلی شما و شرایطی که توصیف شد مرتبط است. در مورد پیشفرضها نیز ما در بخشهایی از کتاب مشخصاً به همین پیشفرضهای نادرست و انگیزههای ناسالم برای ورود به عرصه رواندرمانی اشاره کردهایم. مثلاً یکی از رایجترین تصورات نادرست دانشجویان در مورد این حرفه، مسئله درآمد است. اغلب افراد با مشاهده مبالغ دریافتی با عنوان حق ویزیت و یک محاسبه نادرست، به این استنتاج سادهانگارانه میرسند که حرفه رواندرمانی شغلی پر درآمد است. اگرچه این حرفه میتواند یک زندگی آبرومندانه برای رواندرمانگر فعال و هشیار فراهم آورد، ولی متوسط درآمد رواندرمانگران به آن اندازه که تصور میشود بالا نیست. این حرفه استهلاک جسمی و خصوصاً فشار روانشناختی بسیار بالایی دارد و یک رواندرمانگر متعهد به اصول خودمراقبتی، برای آنکه بتواند سلامتی و شایستگی بالینیاش را حفظ کند، ناگزیر باید فعالیت بالینی خود را محدود کند. یعنی ظرفیتهای درمانگر صرفاً ویزیت تعداد مشخصی از مراجعان را در طول یک روز کاری برمیتابد و این امر سقف درآمد او را به شکل قطعی تعیین میکند؛ درآمدی که در قیاس با برخی حوزههای شغلی به مراتب پایینتر است. یا مثلاً این تصور که رواندرمانی شغل راحتی است و درمانگر صرفاً روی مبل لم میدهد، به صحبتهای مراجع گوش میدهد و در انتها مبلغ گزافی با عنوان حق ویزیت دریافت میکند. این تصورات غالباً برآمده از محصولاتی رسانهای است که صرفاً یک برش کوچک از زندگی رواندرمانگر را به تصویر میکشند، حال آنکه پشت تصویر آرام رواندرمانگر در اتاق درمان، فرایندهایی بلاوقفه و پرفشار روانی در جریاناند. رواندرمانگر دائماً در حال کنش فکری و فرضیهپردازی است، دائماً در حال کشف و آزمون الگوها و روابط است و تمام این فعالیتهای ذهنی در اتاق درمانی انجام میشود که از منظر عاطفی بسیار پُربار و پُرفشار است. اغلب افراد حتی تاب شنیدن بعضی از مسائلی را که در اتاق درمان طرح میشوند ندارند، چه رسد به اینکه ضمن مدیریت پویایی اتاق درمان و هیجانهای خود، توأمان برای حل و فصل مسائل مذکور اقدام به تدوین طرح درمان کرده، مسئولیت و تعهد مداخله را بر گردن بگیرند و این فرایند را هر ساعت با مراجعان مختلف تکرار کنند. فشار این فعالیتهای فکری مداوم و مدیریت دائم هیجانی یکی از چیزهایی است که معمولاً دانشجویان این رشته در محاسبات خود بسیار دستکم میگیرند.
فرایند درمانگری نیازمند تلفیق دانش تئوریک با شناخت خویشتن است؛ کتاب چگونه به مخاطب ابزار میدهد تا پیش از پذیرش مراجع، ظرفیتها و کاستیهای درونی خود را بشناسد؟
بله، رواندرمانگری مستلزم حصول ظرفیتهای خاصی است و یک فرد علاقمند به این حوزه باید مقدمتاً این ظرفیتها و کاستیها را در خود شناسایی کند و در طول مسیر تدریجاً آنها را ارتقاء دهد. یکی از مسائلی که دانشجو پس از ورود به عرصه عمل با آن مواجه میشود، همین واقعیت است که مثلاً درمییابد بعضی مهارتهای عمومی یا تخصصی او دچار ضعفهای جدیاند، به نحوی که گاه باعث سرخوردگی یا حتی انصراف از فعالیت در این حوزه میشود. تحصیل در رشته روانشناسی و طی مدارج کامل تحصیلی مسیری است که دستکم یک دهه طول میکشد؛ این زمان اگرچه طولانی است، ولی فرصتی کافی فراهم میآورد تا تدریجاً این ضعفها و نقاط قوت شناسایی شوند و در راستای ارتقا و بهبود آنها تلاش شود. برای این کار دانشجو باید بداند چه ویژگیها و ظرفیتهایی برای فعالیت در این حرفه ضروری است و چه مهارتهای عمومی و تخصصی را میبایست در کنار کسب دانش نظری پیگیری کند. یک بخش از رسالت ما در این کتاب معرفی همین مهارتها و تواناییها است و ما هشتتا از حیاتیترین آنها را به طور مفصل در کتاب مطرح کردهایم که برخی عمومی و برخی تخصصیاند. مضافاً در کنار این معرفی، چندین پرسشنامه و آزمون معتبر علمی در کتاب پیشبینی شده است که خواننده میتواند از آنها به عنوان نقطه شروع بازشناسی نقاط ضعف و قوت خود استفاده کند. همچنین در جای جای کتاب حاضر تلاش کردهایم دانشجو را به مراجعه به مشاوران و رواندرمانگران تشویق کنیم؛ امری که برای فردی که قصد فعالیت در حوزه سلامت را دارد یک وظیفه است و حتی پس از ورود به عرصه عمل نیز میبایست پیگیری شود. دانشجو هر قدر هم که هشیار و توانمند باشد، ناگزیر از بازشناسی برخی نقاط ضعف و کاستیهایش ناتوان است؛ کاستیهایی که جز با مراجعه و مشورت صادقانه با اساتید و متخصصان و تدوین برنامههای هدفمند مرتفع نخواهند شد.
آیا این خودشناسی و تحلیل روانشناختی خود درمانگر، مرزی با وسواس فکری یا تردید مداوم در شایستگی بالینی پیدا نمیکند؟
مرز این دو دقیقاً در هدایتیافته بودن این فرایند نهفته است. هدف ما از طرح ابزارهای سنجش و تشویق به درمان فردی این نیست که دانشجو در گرداب شک به خود غرق شود، بلکه هدف دستیابی به بصیرتی واقعبینانه نسبت به نقاط کور روانشناختی است تا تعارضات حلنشده درمانگر وارد اتاق درمان نشود و رابطه حرفهای با مراجع را مخدوش نسازد.

تعدد رویکردهای درمانی همواره یکی از سردرگمیهای جدی نودرمانگران است؛ راهنمای شما در این کتاب برای اینکه فرد بتواند رویکرد بالینی متناسب با روحیاتش را انتخاب کند چیست؟
ببینید، یکی از خطاهایی که در ارتباط با انتخاب رویکرد وجود دارد اتفاقاً در صورت سوال شما هم مستتر است. برخی افراد تصور میکنند رویکرد درمانی میبایست صرفاً بر اساس یک فاکتور، مثلاً تناسب ظرفیت فرد با مطالبات یک رویکرد بهخصوص انتخاب شود. صد البته ملاحظه ظرفیتها و ویژگیهای شخصیتی فرد در انتخاب رویکرد نقش ایفا میکند ولی این صرفاً یکی از مجموعه عواملی است که برهمکنش آنها نهایتاً به انتخاب یک گزینه منتهی میشود. ما در این کتاب این عوامل را به سه دسته تقسیم کردهایم: عوامل مرتبط با رویکرد، عوامل مرتبط با درمانگر و عوامل مرتبط با محیط. اولاً برخی رویکردهای درمانی در رسیدگی به برخی مسائل کارآمدترند و این امر کاملاً طبیعی است؛ مثلاً برخی رویکردهای درمانی اساساً برای رسیدگی به مشکلات میانفردی تدوین شدهاند و اگرچه ممکن است بتوانند دیگر مسائل رفتاری و اختلالات روانشناختی را هم حل و فصل کنند، لیکن نقطه قوت آنها مشکلات میانفردی است و در این زمینه کارآمدی بالاتری دارند. لذا فردی که قصد دارد مثلاً در زمینه زوجدرمانی فعالیت کند، میبایست طبیعتاً پیگیر رویکردهای درمانیای باشد که در این مورد خاص توانمندترند. ثانیاً چنانکه شما هم اشاره کردید، برخی عوامل نیز با خود درمانگر و ویژگیهای او مرتبطند. هر رویکرد درمانی ویژگیهای خاصی از درمانگر مطالبه دارد که دارا بودن این ویژگیها فرد را پیشاپیش برای انتخاب رویکرد مذکور مستعد میکند. مثلاً ویژگی شخصیتیِ برونگرایی یا مهارت بالای اجتماعی برای برخی رویکردها یا اشکال درمانی مثل گروهدرمانی که مستلزم تعاملات میانفردی یا گروهی پویاتر در اتاق درماناند، ویژگیهای مطلوبی است. از سویی، سلایق نظری رواندرمانگر هم در این انتخاب نقش دارد: رواندرمانگر محق است با ملاحظه سایر عوامل، رویکردی را انتخاب کند که با نظام فکری او سازگارتر است. ثالثاً عوامل محیطی نیز در انتخاب رویکرد نقش ایفا میکنند: رواندرمانگر باید نیاز درمانی جامعه خود را شناسایی کند، تناسب بافت فرهنگی و رویکردهای مختلف درمانی را بسنجد، امکانات آموزشی موجود برای یادگیری یک رویکرد درمانی بهخصوص را بررسی کند و دهها فرصت و محدودیت محیطی دیگر را در محاسبات خود لحاظ کند و نهایتاً با در نظر داشتن این عوامل سهگانه، رویکردی را انتخاب کند که از طریق آن بتواند به بهینهترین و رضایتبخشترین شکل، ماحصل تلاش طولانیمدت و پرهزینه خود در مسیر درمانگر شدن را برداشت کند.
علاوه بر فنون درمانی، بر مهارتهای عمومی تأکید کردهاید؛ از دیدگاه شما چه مهارتهای نرم و ویژگیهای فردی خارج از دانشگاه برای تبدیل شدن به درمانگر حیاتی است؟
اغلب دانشجویان چنان مشغول کسب مهارتهای تخصصیاند که از مهارتهای عمومی زندگی غافل میشوند؛ مهارتهایی که اگر بیشتر از مهارتهای تخصصی اهمیت نداشته باشند، به همان اندازه حیاتیاند. این مهارتها مختص اتاق درمان نیستند و در موقعیتهای مختلف زندگی به کار میآیند و چه بسا بعضاً کسب مهارتهای فنی و تخصصی را تسهیل میکنند. مثلاً مهارتهای پایهای مثل مهارتهای نمادین را در نظر بگیرید: خواندن، نوشتن، گوشدادن و صحبت کردن از اولین مهارتهای آموختهشده در زندگیاند که نقشی حیاتی در تحقق اهدافمان دارند؛ با اینحال افراد ندرتاً به دنبال ارتقای آنهایند. دانشجویی که میخواهد رواندرمانگری موفق باشد باید فعالانه به دنبال ارتقای مهارت گوشدادن باشد، بتواند به شکلی سلیس صحبت کند، در مورد موضوعات فنی و عمومی متونی معتبر و فهمپذیر تولید کند و باید به شکلی پویا در پی بهبود مهارت خواندن، فهم متن و گسترش دایره لغات خود باشد. مهارتهای عمومی دیگر مثل مهارتهای اجتماعی، میانفردی، جرئتورزی و غیره نیز به همین ترتیب علاوه بر اهمیتی که در اتاق درمان دارند، در زندگی شخصی دانشجو نقشی حیاتی ایفاء میکنند و ضعف در این مهارتهای عمومی ممکن است به بروز مشکلات و مسائلی در زندگی منجر شود که مسیر تحقق اهداف حرفهای را نیز مختل کند. به یک معنا، کسب مهارتهای تخصصی به مراتب سادهتر از مهارتهای عمومی زندگی است، چرا که مهارتهای عمومی بر خلاف کسب مهارتهای تخصصی که عمدتاً دایر بر درونداد اطلاعات جدید است، مستلزم بازنگری و تغییر الگوهای رفتاری و فکریای است که در طول سالیان دراز تثبیت شدهاند. لذا در این کتاب بر ضرورت ارتقای این مهارتها تاکید شده و یک فصل از کتاب نیز مشخصاً به بازبینی پیشفرضهایی که از مفاهیمی مثل موفقیت، رضایت و امثال آن داریم اختصاص داده شده است.
چرا یادگیری این مهارتهای بنیادین زیستی، به ویژه مهارتهای زبانی و نوشتاری، در محیط دانشگاهی ما تا این اندازه نادیده گرفته میشود؟
زیرا ساختار آموزشی ما عمدتاً بر محفوظات و نمرهمحوری متمرکز است و توانایی تحلیل، بیان شیوا و گوشدادن همدلانه کمتر مورد ارزیابی قرار میگیرد؛ در حالی که ابزار اصلی کار یک درمانگر، کلام و شیوه پردازش معنایی اوست و غفلت از این تواناییها مستقیماً بر کیفیت رابطه درمانی اثر منفی میگذارد.
پرداختن به مسیرهای عملی و موانع بومی مثل فرایندهای اداری و اخذ مجوز در ایران ویژگی نادری است؛ چرا ورود به این جنبههای اجرایی را تا این حد ضروری دیدید؟
متأسفانه یکی از مشکلات نظام اداری کشور، عدم ثبات و دگرگونی دائم قوانین، بخشنامهها و ضوابط است که بر پیچیدگی و ابهام مسیر درمانگرشدن میافزاید. یکی از اهداف ما در تدوین کتاب حاضر این بود که حتیالمقدور این فرایندهای بورکراتیک را هم برای خواننده تشریح کنیم تا بداند مسیر اخذ مجوزهای قانونی و عضویت در سازمانهای مربوطه چگونه مسیری و شامل چه مراحلی است. متأسفانه حتی در طول تدوین کتاب هم قوانین فوق چندین بار تغییر کردند و بارها مجبور به اصلاح آنها در کتاب شدیم. نهایتاً با ملاحظه این وضعیت و علیرغم میل باطنی، ناچار شدیم مباحث مرتبط با این موضوع را به یک پیوست فشرده در انتهای کتاب تقلیل دهیم و صرفاً به ترسیم یک نقشه کلی از مسیر اداری بسنده کنیم، بی آنکه به جزئیات دائماً دگرگونشونده آنها بپردازیم. جالب است که حتی بخشهایی از همان پیوست مختصر نیز طی فرایند انتشار کتاب به دلیل تغییرات مجدد قوانین، از حیث موضوعیت خارج شدند. به هر جهت این فقدان ثبات، که به نظر میرسد به شکلی تناقضآمیز، خود به عنصر ثابت زندگی ما بدل شده است، یکی از مجموعه عواملی است که این مسیر را گنگتر و پیچیدهتر میکند و امیدواریم هرچه زودتر ثبات فرایندهای اداری و قانونی در این زمینه حاصل آید.
به عنوان یک جعبهابزار بالینی، فکر میکنید همراه داشتن این نقشه راه تا چه اندازه میتواند از فرسودگی، سردرگمی و ناکامی زودهنگام نسل تازه روانشناسان جلوگیری کند؟
ببینید، مراد ما از جعبه ابزار این نیست که راهحل تکتک مشکلات در دل این کتاب قرار دارد؛ امید ما این است که توانسته باشیم با انتقال تجربه، یک چارچوب فکری و نقشهای انتزاعی ترسیم کرده باشیم که مثل یک قطبنما به دانشجو در یافتن مسیر خود کمک کند. مسیر هیچ دو درمانگری مشابه هم نیست و داعیه این کتاب هم ابداً ارائه یک راهحل واحد که به شکلی جادویی حلال تمام مسائل خواننده باشد نیست؛ قصد ما در وهله نخست افروختن چراغی است که این مسیر را برای دانشجو روشنتر کند و در وهله بعد میخواستیم او را در کنار مسائل کاربردی، به شیوه تفکری مجهز کنیم که در ادامه راهنمای او حتی در مواجهه با مسائلی که در این کتاب ذکر نشدهاند باشد. از نظر ما تألیف این کتاب هنوز به پایان نرسیده و مشتاقانه منتظر بازخوردهای خواننده هستیم تا با کمک هم و انشاالله در ویراستها و چاپهای بعدی، کتاب حاضر را بهینهتر و کارآمدتر از آنچه هست کنیم. سرمایهگذاری در حوزه رواندرمانی، یک سرمایهگذاری بلندمدت و پرهزینه است و دانشجو سالهای طلایی زندگی خود را مصروف این مسیر میکند؛ ناکامی در این مسیر صرفاً ناکامی در یک ماجراجویی شغلی نیست، بلکه هدررفت هزینه، عمر و سرمایههایی است که غالباً بازگشتپذیر نیستند. مؤلفان این کتاب به سهم خود برای جلوگیری از بروز این ناکامی تلاش کردهاند و امیدواریم مسئولین امر نیز با برنامهریزیهای اصولی و پیشبینی، بازشناسی و رفع موانعی که در این مسیر وجود دارد، سهم خود را ادا کنند؛ امری که تنها منجر به ارتقای وضعیت نورواندرمانگران نمیشود، بلکه متعاقباً ارتقای سلامت روان کل جامعه را در پی خواهد داشت.
نظر شما