یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵ - ۰۸:۵۴
چرا رفاقت سارتر و کامو به بن‌بست رسید؟

تصور کنید دو غول فکری که روزگاری در کافه‌های پاریس دوشادوش یکدیگر علیه فاشیسم و پوچی جنگ قلم می‌زدند، ناگهان چنان تیغ قلم را بر گلوی هم بگذارند که ترکش‌های جدال قلمی‌شان فضای روشنفکری جهان را دگرگون کند. قصه ژان پل سارتر و آلبر کامو تنها روایت یک قهر روشنفکرانه نیست؛ آینه تمام‌نمای تلاطم‌های فکری سده بیستم است.

سرویس بین‌الملل خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- الهه شمس: اروپا در نیمه نخست قرن بیستم زیر بار آوار جنگ‌های ویرانگر، تنگناهای اقتصادی و بیماری، نفس‌نفس می‌زد. در چنین برزخی، «اگزیستانسیالیسم» یا همان فلسفه وجودی زاده شد؛ تلاشی برای پاسخ به وضعیت بحرانی بشر. سارتر و کامو هر دو از دل همین خاکستر برخاستند. آغاز رابطه آن‌ها با پرسش‌های مشترک درباره وجود انسان گره خورده بود، اما تفاوت در پاسخ‌ها، این دو همفکر را به دو قطب آشتی‌ناپذیر بدل کرد.

کارنامه یک رفاقت در آینه تفاوت‌ها

سارتر عنوان «اگزیستانسیالیست» را با آغوش باز پذیرفت، اما کامو ترجیح داد اندیشه‌اش را با عنوان «فلسفه پوچی» تعریف کند. سارتر مذهب را خصم صریح آزادی می‌دانست؛ در مقابل، کامو زاویه‌ای ستیزه‌جویانه با امر قدسی نداشت. سارتر، وضعیت بشری را در حفره میان آگاهی و جهان جست‌وجو می‌کرد و شعار معروفش «وجود مقدم بر ماهیت است» شد؛ یعنی انسان خودش، خودش را می‌سازد. در نقطه مقابل، کامو وضعیت بشر را مواجهه میان اشتیاق انسان به معنا و سکوت کرکننده جهان می‌دید و می‌گفت: «باید سیزیف را خوشبخت پنداشت».

این شکاف در سیاست، ژرف‌تر هم شد: سارتر کمونیستی بود که معتقد بود برای رسیدن به جامعه آرمانی، گاهی باید دست‌ها را آلوده کرد و شوروی را تنها روزنه امید کارگران جهان می‌دانست. کامو اما در مقام یک اصلاح‌طلبِ مداراگر، زمان حال، نفی خشونت و گفت‌وگوی گشاده را اصل گرفت و در کتاب سترگش، «انسان طاغی»، اردوگاه‌های گولاگ شوروی را بی‌رحمانه نقد کرد. در بحران الجزایر نیز سارتر مشت گره‌کرده شورشیان را ستود، در حالی که کامو، نگران از تروریسم و جان مادرش در الجزیره، هم‌زمان هم استعمار و هم خون‌ریزی را محکوم کرد.

خاستگاه‌ها؛ از انزوای پاریس تا آفتاب الجزایر

ژان پل سارتر در سال ۱۹۰۵ در پاریس متولد شد؛ کودکی‌اش پس از مرگ زودهنگام پدر در فضایی که خود آن را «خفقان‌آور» می‌خواند میان کتاب‌ها گذشت. او مدارج عالی را طی کرد و در آلمان با اندیشه‌های هایدگر آشنا شد. اسارت به دست نازی‌ها در جنگ جهانی دوم بینش او را صیقل داد و پس از بازگشت به صفوف مقاومت فرانسه پیوست.

در سوی دیگر، آلبر کامو متولد ۱۹۱۳ در الجزایر تحت سلطه فرانسه بود؛ پسری از طبقه کارگر فقیر که در غیاب پدر، زیر دست مادر و مادربزرگش قد کشید. کامو در سال ۱۹۴۰ ساکن فرانسه شد، به نهضت مقاومت پیوست و سردبیری روزنامه زیرزمینی «نبرد» (Combat) را بر عهده گرفت. آشنایی این دو در سال ۱۹۴۳ رقم خورد. نقد تحسین‌آمیز سارتر بر رمان «بیگانه»، سرآغاز رفاقتی چندساله و پیوندی ظاهراً ناگسستنی شد.

پوچی، عدم و رهایی از معبر بدبینی

هر دو اندیشمند باور داشتند که انسان با نفی انگاره‌های سنتی، به آزادی مطلقی می‌رسد. از دیدگاه سارتر، چون ذات پیشینی در کار نیست، این خودِ انسان است که ماهیت خویش را می‌سازد. اما کامو پوچی را نه در عدم، بلکه در رویارویی عطشِ معناخواه انسان با کائنات صامت می‌دید. پوچ‌انگاری می‌گوید زندگی بی‌معناست پس هیچ‌چیز مهم نیست؛ اما فلسفه کامو معتقد است فقدان معنای از پیش‌تعریف‌شده، والاترین دلیل برای شور زیستن است. سیزیف اساطیری، که محکوم به غلتاندن ابدی تخته‌سنگی به بالای کوه است، دقیقاً در همین طغیان آگاهانه علیه پوچی، برتر از تقدیر خویش می‌ایستد.

طلاق فکری و تازیانه قلم

آرامش میان این دو با انتشار کتاب «انسان طاغی» در سال ۱۹۵۱ فروپاشید. کامو نوشت که انقلاب‌های قرن بیستم به نام ضرورت تاریخی، بردگی نوینی می‌سازند. سارتر که در آن دوران هرگونه نقد تند به شوروی را تضعیف سنگر طبقه کارگر می‌دانست، نقد کوبنده‌ای در نشریه «دوران‌های مدرن» به چاپ رساند.

کامو نامه‌ای ۱۷ صفحه‌ای نوشت و سارتر را با تحقیر «آقای مدیر» خطاب کرد. سارتر نیز در پاسخی ۲۰ صفحه‌ای، کامو را فیلسوفی اتوکشیده خواند که از ایستادن در لجن‌زار تاریخ برای تغییر مادی هراس دارد: «تو تنها نیمه‌زنده‌ای!» چندی بعد، با آغاز جنگ الجزایر، سارتر چریک‌های مسلح را ستود و کامو را بزدل نامید، و کامو سارتر را «انقلابی کافه‌نشین» لقب داد که دور از معرکه، فرمان قهر صادر می‌کند.

پژواک یک گفت‌وگوی خاموش

این شکاف تلخ هرگز با آشتی پر نشد. هنگامی که کامو در سال ۱۹۶۰ در تصادف رانندگی درگذشت، سارتر در مرثیه‌ای درخشان اعتراف کرد که کامو قلب اخلاقی و تسلیم‌ناپذیر نسل آن‌ها بود. کامو در سال ۱۹۵۷ نوبل ادبیات را به خانه برده بود، در حالی که سارتر در ۱۹۶۴ از پذیرش آن سر باز زد تا تبدیل به نهاد رسمی قدرت نشود. سال‌ها بعد سارتر در واپسین سال‌های عمرش اقرار کرد: حتی در سال‌های طولانی قهر، هرگاه دست به قلم می‌برد، مخاطب پنهانِ تمام جدال‌های فکری‌اش در خلوت ذهن، هنوز آلبر کامو بود.

منبع:thecollector

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها