سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: آخرین باری که خندیدهاید یادتان هست؟ به یک کلیپ چند ثانیهای بوده یا شوخی یک عزیز؟ شاید هم شیرینزبانی یکی از بچههای فامیل را دیدهاید و بعد از آن برای چند ثانیه یک خندهی جانانه به لبتان نشسته؟ اما تا به حال برایتان پیش آمده که با ورق زدن یک کتاب، قاهقاه خندیده باشید؟ آنقدری که نتوانید از صفحههای بعدش دل بکنید و یکنفس و تا آخر، آن را بخوانید؟
کتاب «قاچ آخر» که نوشته «حمید بابایی» است از این نوع کتابهاست؛ دستتان را میگیرد و میبرد به دنیایی که آدمهایش آنقدر شبیه خودمان هستند که نمیتوان به روزمرگیها و خودشان بودن، نخندید. اصلا همان عکس قاچهای خربزه روی جلد و اسم کتاب، به تنهایی آنقدر کشش دارد که برای از میان کتابهای قفسه بیرون کشیدنش وسوسه شوید.
ماجرای کتاب از نامهنگاریهای «امیر» با زنش «لیلا» شروع میشود؛ از کجا به کجا؟ از مناطقجنگی اهواز به تهران، جایی که محبوب خانه دارد و به قول نویسنده با چادر سفید گلگلی و لپهای صورتی، پشت در نیمهباز حیاط، منتظر او نشسته است. شاید تا اینجای ماجرا با خودتان بگویید «ای بابا! باز هم داستان عاشقانهی جنگی؟!» اما نقطهای که این کتاب کمحجم صدوهشتادوهفت صفحهای را از بقیه کتابهای جنگی که تا به امروز در کشورمان نوشتهاند متمایز میکند، این است که در آن هیچ خبری از گلوله نیست و فقط باید بخندید!
نویسنده کتاب هم موقع نوشتن «قاچ آخر» دقیقا دنبال همین بوده و میگوید: «من مصاحبهای از ابراهیم حاتمیکیا با اکبر نبوی دیدم که در آن درباره فیلمهای جنگی صحبت میکرد. حاتمیکیا درباره فیلم «آژانس شیشهای» گفت که من میخواستم یک فیلم جنگی بسازم که در آن فقط یک گلوله شلیک میشود. من هم گفتم دوست دارم یک رمان جنگی بنویسم که در آن هیچ گلولهای شلیک نشود. «قاچ آخر» هم از همینجا برآمد.»

«قاچ آخر» با زبان خودمانی، جملههای کوتاه و طنزهای پیدرپی نوشته شده که مخاطب را دلزده نمیکند. انتخاب راوی اول شخص هم کمک چشمگیری به برقراری حلقه ارتباطی نزدیک بین مخاطب و راوی کرده و باعث میشود که در جایجای کتاب، شخصیت «امیر» را برشی از خودمان، زندگیمان و حتی رفتار اطرافیانمان ببینیم و در سریعترین زمان ممکن، یک همذاتپنداری قابل درک را با او شکل بدهیم؛ اتفاقی که شاید دلیلش به میان آوردن آدمهای زندگیهای معمولی با همه سفیدیها، سیاهیها و حتی خاکستریهایشان است؛ قلقی که نویسنده با ظرافت آن را به کار برده و معتقد است: «من آدمهای دوروبرم را مینویسم. فردا روزی ممکن است خود تو را هم بنویسم!»
برای نمونه «امیر» در یکی از نامههایش به «لیلا» از نحوه عزاداری او برای مرگش مینویسد و آنجا دقیقا همان موقعیتی است که خیلی از ما، حتی اگر شده یک بار هم با آن و چالشهایش مواجه شدهایم، اما نویسنده سعی میکند توقعهای جامعه از زنی که همسرش فوت کرده و طنز این موقعیت را دوباره به ما نشان دهد: «برای من سیاه نپوش، البته اگر بپوشی هم جای دوری نمیرود. گریه هم نکن. نه، لااقل برای مصلحت چند قطرهای اشک بریز. یکجوری که بقیه هم ببینند؛ به خصوص مامان عشرت. اگر گریه نکنی، فکر میکنند ما مشکل داشتیم و اصلا به خاطر همین بوده که قهر کردهام و رفتهام جبهه تا خودم را به کشتن بدهم. ضمنا، به هیچوجه حق نداری خودت را بزنی. واقعا لازم نیست. دستِ بالا یکی دو خنج روی گونههای قشنگت بکش. یکجوری که فقط دو تا خط قرمز کمرنگ بیفتد، و لا غیر. اگر مثل بروسلی سر و صورتت را زخمی کنی، هیچوقت خودم را نمیبخشم و تا روز حشر در عذاب خواهم بود. همین چند قلم را اجرا کنی، باقی مراسم خودبهخود پیش میرود. از اینجا به بعد، فقط یک گوشه بنشین و زل بزن به کنجی یا جایی که همه فکر کنند غم بزرگی در سینه داری و الساعه دقمرگ میشوی.»
اگر از آن دسته مخاطبانی هستید که معتقدید کتابهای با موضوع جنگ فقط باید مستندات تاریخی را به شما نشان بدهد شاید «قاچ آخر» زیاد به کارتان نیاید و حتی از خرید، پشیمانتان کند اما اگر میخواهید جنگ را این بار از زاویه لنزی متفاوت و با طعم چگونگیِ زیست انسانها در شرایطی بحرانی مثل جنگ، مطالعه و تجربه کنید، «قاچ آخر» دقیقا همان انتخاب و کتاب است تا رازهای طنزِ مگوی بخشی از دوران هشت ساله جنگ تحمیلی را صاف و ساده و رک و راست نشانتان بدهد؛ پس اگر اتفاقی یک صفحه از کتاب را باز کردید و با جملهای مثل «از بچگی هر وقت خواب خربزه مشهدی دیدهام یکی افتاده و مُرده!» مواجه شدید، تعجب نکنید و فقط با خنده، دنبال راز این قاچها باشید ... .
نظر شما