سه‌شنبه ۷ مهر ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۲
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

داریوش ذوالفقاری نوشت: رضا کیانی خودش کتابی زنده بود؛ سرشار از شعر، اندیشه و شوق دانستن. هنوز صدایش را می‌شنوم که آن صبح زود پشت درِ اتاقم گفت: «داریوش، کتاب مرا بده.» و هنوز ابیات شاهنامه را با صدای او به یاد می‌آورم. هر بار که کتابی از او می‌بینم، آن شور و آن دوستی دوباره در خاطرم جان می‌گیرد.

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- داریوش ذوالفقاری، عضو عضو هیئت علمی پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری: نخستین بار دکتر رضا کیانی، فرزند شهید جاویدالاثر رمضانعلی کیانی، را در دهۀ هفتاد، در بخش کارشناسی ادبی بنیاد شهید دیدم؛ جوانی پرشور، خوش‌قدوبالا، باوقار و مؤدب تا وارد اتاقم شد، بالبداهه گفتم:

فرزند شهید باوقاری

آمد به اتاق سوت‌وکورم

همان دیدار آغاز دوستی ما شد؛ دوستی‌ای که از محیط کار فراتر رفت و به رفت‌وآمد خانوادگی رسید. یک بار که به خانۀ ما آمده بود، شعر بلند «بارون میاد جرجر» شاملو را از آغاز تا پایان، از حفظ، برای دختر سه‌چهارسالۀ من خواند. مریم از آن پس همیشه حال رضا را می‌پرسید.

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
داریوش ذوالفقاری

امکان نداشت با هم تماس بگیریم یا یکدیگر را ببینیم و رضا از کتاب حرف نزند. یک ماه رمضان، شاعران و نویسندگان شاهد و ایثارگرِ ساکن تهران را به افطاری و دورهمی دعوت کرده بودیم و کتاب انسان کامل عزیزالدین نسفی را برای هدیه به مهمانان تهیه کرده بودیم. رضا آن زمان در اصفهان زندگی می‌کرد و به سبب دوری راه دعوتش نکرده بودیم.

فردای مراسم، ساعت هفت‌ونیم صبح، درِ اتاقم را زد و گفت: «داریوش، سلام. کتاب مرا بده!» پرسیدم: «چه کتابی؟» گفت: «نمی‌دانم؛ فقط حس می‌کنم کتاب خیلی خوبی پیش تو دارم.» من یک نسخه از کتاب را برای خودم کنار گذاشته بودم و هنوز بسته‌اش را باز نکرده بودم. آن را از کشوی میز بیرون آوردم و گفتم: «بفرمایید! نکند از برنامۀ دیروز خبر داشته‌ای و داری یک‌دستی می‌زنی؟» با تعجب پرسید: «چه برنامه‌ای؟» وقتی برایش توضیح دادم، گفت: «اصلاً خبر نداشتم. کاری در تهران داشتم، با هواپیما آمدم و گفتم اول سری به تو بزنم.»

روزی هم در اصفهان به خانه‌اش رفتم. از دیدن کتاب‌هایش شگفت‌زده شدم. اتاقی بزرگ را به کتابخانه اختصاص داده بود؛ دور تا دور اتاق، از کف تا سقف، قفسه‌های پر از کتاب بود و میز کار بزرگی در همان اتاق قرار داشت. هر وقت کتاب تازه‌ای منتشر می‌کرد، با شوق یک یا دو نسخه برایم می‌آورد. آخرین کتابی که به من داد شب‌خوانی بود. همیشه می‌گفت: «با دقت بخوان و هر نکته‌ای به ذهنت رسید، بگو.» اگر خواندنم به تأخیر می‌افتاد، پیگیری می‌کرد. پشتکار عجیبی داشت.

ارتباطمان هیچ‌گاه قطع نشد. یک بار نیز در حرم امام رضا(ع)، بی‌آنکه قراری داشته باشیم، ناگهان یکدیگر را دیدیم؛ دیداری با حال‌وهوایی که هنوز در خاطرم مانده است.

در سال‌های آخر، بیماری دیدارهایمان را کمتر کرد. راستش من هم دیدن رنج او را تاب نمی‌آوردم و نمی‌خواستم اندوه را در چشم‌هایم ببیند. بااین‌همه، برای بزرگداشت زنده‌یاد ناصر عزیزخانی، از دوستان مشترکمان دعوتش کردم. در آن مراسم، آقای دکتر آشنا، مجری برنامه، از او خواست سخن بگوید. رضا بی‌آنکه از پیش آماده باشد، آرام و باوقار پشت تریبون رفت و ابیات آغازین داستان رستم و سهراب را خواند:

اگر تندبادی برآید ز کنج
به خاک افگند نارسیده‌ترنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر
هنرمند دانیمش ار بی‌هنر

اگر مرگ دادست، بیداد چیست؟
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

از این راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر تو را راه نیست

سپس دربارۀ مرگ از نگاه فردوسی، دقیق و استادانه سخن گفت. شنیدن آن ابیات از زبان او، با آگاهی از بیماری‌ای که مردانه با آن دست و پنجه نرم می‌کرد، برایم معنایی دیگر داشت.

پس از سخنرانی، در گوشش گفتم: «عالی بود.» گفت: «داریوش، حواست باشد برای من هم باید مراسم خوبی برگزار کنی.» چشم‌هایم پر از اشک شد. گفتم: «حرف دیگری بزن؛ تو خیلی هم خوبی.» با همان صراحت همیشگی پاسخ داد: «نه، این بیماری شوخی ندارد. جدی می‌گویم.»

خبر درگذشتش را دیر شنیدم. تماس گرفته بودم تا حالش را بپرسم که همسر گرانقدرش پاسخ داد و آن خبر تلخ را به من گفت. بعدتر باخبر شدم که برای او در مسجد الجوادِ میدان هفت‌تیر مراسم نکوداشت برگزار کرده‌اند. از اینکه خبر نداشتم و نتوانستم در جمع دوستان باشم، بسیار افسوس خوردم.

رضا خودش کتابی زنده بود؛ سرشار از شعر، اندیشه و شوق دانستن. هنوز صدایش را می‌شنوم که آن صبح زود پشت درِ اتاقم گفت: «داریوش، کتاب مرا بده.» و هنوز ابیات شاهنامه را با صدای او به یاد می‌آورم. هر بار که کتابی از او می‌بینم، آن شور و آن دوستی دوباره در خاطرم جان می‌گیرد؛ یاد و نامش جاودانه.

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

این چراغی است کز این خانه بدان خانه برند

نگاهی به کتاب «زشت و زیبا»

«زشت و زیبا» عنوان اصلی اثر زنده‌یاد رضا کیانی است، که به قصه دو ورزشکار در اردوگاه‌های اسرای ایرانی در جنگ می‌پردازد. کتاب شامل پنج داستان کوتاه است، که در سال‌های اخیر در جشنواره‌های مختلف حائز رتبه شده است. کیانی در این کتاب راوی قصه‌های ایثار و مقاومت شهداست، او در کتاب «زشت و زیبا» داستان شهدای انقلاب اسلامی، دفاع مقدس و شهدای سلامت را تحریر کرده است. کیانی کوشیده روایت‌گر روزهای سخت و آسان، تلخ و شیرین و زشت و زیبای روزهای مبارزه با دشمن باشد.

«زشت و زیبا» که عنوان اصلی کتاب هم به همین نام است راوی مسابقه دو کشتی‌گیر ملی پوش است که در یکی از اردوگاه‌های اسرا در عراق انجام می‌شود. این دو کشتی گیر قبل از آغاز جنگ تحمیلی و انقلاب اسلامی به مصاف هم رفته بودند و طی اتفاقاتی در اردوگاه زندانیان ایرانی در عراق همدیگر را ملاقات می‌کنند، اینجاست که مسئولان اردوگاه تصمیم می‌گیرند مسابقه‌ای بین قهرمانان ملی دو کشور برگزار کنند تا بتوانند از آن بهره‌های سیاسی و نظامی ببرند. زشت و زیبا که عنوان فنی در کشتی است نبرد خیر و شر، سیاهی و سپیدی و خوب و بد را به مخاطب خواننده کتاب تداعی می کند.

داستان مهم دیگر این مجموعه نامه به طفلی که متولد شده است یادآور داستان نویسنده معروف ایتالیایی اوریانا فالاچی است که روایت گر مجاهدت‌های شهدای سلامت و کادر درمان در روزهای شیوع پاندمی کرونا در کشور است. مادران بارداری که به جای ماندن در خانه، سنگر خدمت را رها نکرده به ویروس کرونا مبتلا و در نهایت شهید شدند و فرزندان‌شان پای به این جهان گذاشتند، جهانی که مادرشان در آن دیگر زنده نیست.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها