سرویس استانهای خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): داستاننویسی، بیش از آنکه به استعداد و ذوق فردی وابسته باشد، نیازمند شناخت تکنیکها، تمرین مستمر و تجربه زیسته است؛ مسیری که آموزش میتواند چراغ راه آن باشد، اما بهتنهایی تضمینی برای نویسنده شدن نیست. از سوی دیگر، بهرهگیری از ظرفیتهای بومی، تاریخ و جغرافیای فرهنگی هر منطقه میتواند به شکلگیری جهانهای داستانی تازه و متمایز در ادبیات معاصر ایران کمک کند.
مجید رحمانی، نویسنده و مدرس داستاننویسی، در کتاب تازه خود، «شناور در داستان» که از سوی انتشارات دکتر سین منتشر شده، با تکیه بر تجربههای آموزشی و مطالعات نظری خود به بررسی ابعاد مختلف داستاننویسی پرداخته است. او در این کتاب، در کنار پرداختن به عناصر و فنون داستان، به ضرورت توجه به تجربه عملی نویسنده و مسائل پیش روی داستاننویسان جوان نیز توجه دارد.
رحمانی در گفتوگو با ایبنا، از تجربههای خود در آموزش داستاننویسی، نسبت میان استعداد و آموزش، ظرفیتهای تاریخی و فرهنگی قزوین برای خلق آثار داستانی و مؤلفههای شکلگیری جهان شخصی نویسنده سخن گفته است.
کتاب شما حاصل تجربه چند سال آموزش داستاننویسی است؛ چه چیزی در کلاسهای داستاننویسی بیش از همه شما را به بازنگری در شیوه آموزش واداشت؟
چند سال است که در مؤسسه فرهنگی دکترسین، تدریس میکنم. سالهاست که در کارگاههای ادبی و داستاننویسی فعالیت میکنم. البته شیوه کار در کارگاهِ داستان با کلاس داستان متفاوت است. در کارگاه، داستان میخوانند و نظر میدهند؛ برای همین، کسی که در آنجا شرکت میکند، ممکن است به صورت تجربی چیزهایی یاد بگیرد. اما در کلاس داستاننویسی، آموزش مطرح است. طی این سالها به این نتیجه رسیدهام، علاقهمندان به داستان، بهخصوص نسل جوان، قطعا نیاز به آموزش دارند. ضعف تکنیکی در داستانهایشان کاملا مشخص است. وقتی داستانهای این افراد را میخواندم و یا خودشان میخواندند، کاملا مشخص بود که از نظر فنی باید آموزش ببینند. البته این مختص این هنر نیست. شما بدون آموزش موسیقی نمیتوانید ساز بزنید. اما انگار در مورد آموزش داستان، دستکم در برخی از افراد، هنوز این دیدگاه جا نیفتاده است. انگار آموزش نویسندگی و یا استعداد آن، هنوز در زنگ انشاء، خواندن انشاء در کلاس مدرسه است.
آیا میتوان داستاننویسی را واقعاً آموزش داد، یا آموزش فقط میتواند به کشف و تقویت استعداد کمک کند؟
پرسش خیلی خوب و معناداری است. در کتاب «شناور در داستان» همین مسئله را مطرح کردهام. آموزش نویسندگی بهوسیله کتاب، همانقدر خندهدار است که آموزش رانندگی به وسیله کتاب. اما این به معنای نفی آن نیست. کمی ضدونقیض به نظر میرسد! اما اگر جمعبندی کنم، باید بگویم که بله میشود آموزش داد. این کار شرط لازم است، اما کافی نیست و یک داستاننویس برای رسیدن به هدف، علاوه بر آموزش به چیزهای دیگری نیاز دارد که مربوط به روش یا سبک زندگی است. در این کتاب، تلاش کردهام که ضمن آموزش، سبک زندگی نویسنده را بررسی کنیم. کلاس داستان، هنرجوی آشنا به فنون داستان معرفی میکند، اما این به معنای داستاننویسی نیست. این کار، مثل همه هنرهای دیگر نیاز به پشتکار دارد.

در میان انبوه کتابهای آموزش داستاننویسی، «شناور در داستان» چه مسئلهای را دنبال میکند که در آثار مشابه کمتر دیده میشود؟
من برای نوشتن این کتاب، منابع مختلفی را مطالعه کردم که از نظر تئوری مهم است. اما بهنظرم خیلی از کتابهای آموزش داستاننویسی، بهخصوص آثار ترجمه، بومی و مربوط به شرایط کشور ما نیست. بیشتر روی آموزش متمرکز است. در این کتابها مسائل و مشکلاتی که یک نویسنده جوان ایرانی با آن مواجه میشود، کمتر بررسی شده است. در این کتاب، تلاش کردم، به این مورد هم بپردازم. مثلاً شیوه نقد در کارگاه داستان، ممکن است برای داستاننویس جوان مهم باشد. تا حدی که پس از خواندن داستانش، واکنشهای مخاطبین میتواند او را برای همیشه دلسرد یا امیدوار کند. در مجموع، دید من در این کتاب، ضمن آموزش عناصر داستان، ترکیبی از تئوریهای داستان و تحلیل آن براساس تجربههایم بوده است.
آیا تجربه تدریس به شما نشان داده که آموزش تکنیک، گاهی میتواند به تولید داستانهای فرمولی و شبیه به هم منجر شود؟ یا این طور نیست.
اگر منظور شما را درست متوجه شده باشم، در کلاس همیشه روی این تأکید میکنم که عناصر داستان، خطکش نیستند. مثلا از این جا تا اینجا، باید از فضاسازی استفاده کرد و در فلان نقطه باید از توصیف و فضاسازی. بههیچوجه اینطور نیست. اما پرسش شما درست است. اگر در شیوه آموزش داستان، ذهن هنرجو فرمولی و یا تکنیکی بشود، همانقدر آسیب میزند که ذهنش فقط انباشته از محتوا و حرف باشد. در کلاسهایم به هنرجوها تأکید میکنم که فنون داستان را حفظ نکنند؛ درک کنند.
اگر موافقید کمی به داستاننویسی در قزوین بپردازیم؛ چرا با وجود پیشینه تاریخی و فرهنگی قزوین، ادبیات داستانی این شهر هنوز نتوانسته جایگاه متناسبی در ادبیات معاصر ایران پیدا کند؟
تا جایی که من میدانم، اتفاقها و حرکتهای خوبی برای جریان داستان در این شهر و کشور افتاده است. دستکم از دورانی که کارگاه داستان، در هفتهنامه ولایت تشکیل شد و خودم هم در آن حضور داشتهام، افراد مختلفی از آن به بعد به ادبیات داستانی شهر و کشور معرفی شدهاند. اما کافی نیست. رسیدن به جایگاه مورد نظر، به یک نگاه کامل احتیاج دارد. در اینجا میخواهم به یک آسیب اشاره کنم. متاسفانه بارها دیدهام و میبینم که وقتی فلان نهاد و سازمان که دستاندرکارِ این رشته از هنر است، برای تشکیل یک کارگاه ادبی و داستان میرود و استادش را از تهران میآورد. بعد، از داستاننویسهای قزوین میخواهد که در این کارگاه شرکت کنند. شخصا در خیلی از این نشستها شرکت نمیکنم؛ مگر آنکه فرد معتبر و شناخته شدهای دعوت بشود. با همه اینها به جرات میگویم که قزوین، با توجه به خیلی از این محدویتها، چیزی از تهران کم ندارد.
یک داستاننویس قزوینی برای تبدیل عناصر بومی به ادبیات قابلفهم برای مخاطب ملی، باید چه مسیری را طی کند؟
ادبیات قابل فهم یعنی به زبان مخاطب نوشتن. برای تبدیل عناصر بومی به ادبیات، ابتدا نیاز به شناخت و پژوهش است. حتی اگر مربوط به شهر خودت باشد و سالها در آن زندگی کرده باشی. برای اینکه همه اینها را بتوان در قالب داستان یا رمان نوشت، نیاز به آموزش و تجربه زیاد است. احمد محمود، یکی از نویسندههایی است که، داستانهایش، رنگوبوی سرزمین جنوب دارد. وقتی رمان «زمین سوخته» را میخوانی، انگار کارون و آدمهای آن را مثل ننه باران با همان مشخصات محلی میشناسی. او متولد اهواز و خوزستان است. در مقابل نویسندههایی هم هستند که بومی نوشتهاند، اما الزاما زاده آن سرزمین نبودهاند. نمونهاش رمان زیبای «سمفونی مردگان» نوشته عباس معروفی است. در مجموع، برای نوشتن داستان با استفاده از عناصر بومی، نیاز به یک شناخت دقیق از محل و درک داستان است.
به نظر شما مهمترین ظرفیت کشفنشده قزوین برای داستاننویسی چیست؟
ظرفیت تاریخ! چون قزوین شهری است که به لحاظ تاریخی، سرگذشتی دارد که در قالب داستان و یا رمان منبع خیلی خوبی برای کار هستند. خیلی از نویسندههای تازهکار از بومینویسی یا وحشت دارند و یا به آن فکر نمیکنند. این مسئله را میتوان در کلاس داستان آموزش داد.
چه تجربهها، دغدغهها و عناصر بومی بیشترین نقش را در شکلگیری جهان داستانی شما داشتهاند؟
من در داستانهایم، اگر قرار باشد از «خیابان پیغمبریه و یا سبزهمیدان» نام ببرم و آن را توصیف کنم، حتما انجامش میدهم. اگر قرار بر گفتوگو بر مبنای لهجه قزوینی باشد آن را مینویسم. بسیاری از شخصیتهای داستانی من از همین مردم واقعی کوچهبازار هستند. «نوزاد هفتادساله»، اولین رمانی که نوشتم در مورد شهر قزوین و آدمها و محلههایش بود که اتفاقا استقبال از آن خوب بود. آخرین رمانی که نوشتم، مربوط به دوران قاجار و مربوط به یکی از شخصیتهای شهر قزوین است.
فکر میکنید داستانهای شما بهتدریج صاحب یک «جهان شخصی» شدهاند؟ مؤلفههای این جهان چیست؟
این پرسش را باید مخاطب من جواب بدهد. اما من فکر میکنم هر نویسندهای در بلندمدت صاحب این جهان شخصی مربوط به خود بشود. نشانههای دنیای داستانی من، استفاده از تاریخ و ایده آثارِ ادبیات کلاسیک در داستانها و رمانهایم است. خانواده، دوران کودکی و نوجوانی، آدمها، جغرافیای قزوین و اوضاع اجتماعی هم در داستانهایم وجود دارند.
نظر شما