چهارشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۲
جادوی پنهان رمان/چرا بعضی رمان‌ها در ابتدا کسل‌کننده هستند؟

چرا بعضی رمان‌ها در صفحات نخست خسته‌کننده به نظر می‌رسند، اما ناگهان به کتابی تبدیل می‌شوند که نمی‌توانیم زمین بگذاریم؟ شاید پاسخ در لحظه‌ای پنهان باشد که یک داستان ناگهان «می‌چرخد»؛ لحظه‌ای که شخصیت‌ها جان می‌گیرند، روایت معنا پیدا می‌کند و خواننده از صبر کردن برای داستان، به زندگی کردن درون آن می‌رسد.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) از پابلیک بوکس، شاید برای بسیاری از ما پیش آمده باشد: کتابی را باز می‌کنیم، چند صفحه می‌خوانیم و با خودمان می‌گوییم «هنوز اتفاقی نیفتاده». چند صفحه دیگر جلو می‌رویم. شخصیت‌ها هنوز برایمان غریبه‌اند، جهان داستان هنوز شکل نگرفته و جمله‌ها بیشتر شبیه دیواری هستند که باید از آن عبور کنیم تا دری که به سوی داستان باز شود.

اما گاهی، ناگهان چیزی تغییر می‌کند. یک جمله، یک شخصیت، یک افشاگری یا حتی یک اتفاق کوچک، ناگهان رشته‌ای نامرئی را به دست ما می‌دهد. از آن لحظه دیگر کتاب را صرفاً نمی‌خوانیم؛ می‌خواهیم بدانیم چه خواهد شد. صفحات سریع‌تر ورق می‌خورند و آن رمانی که چند ساعت پیش خسته‌کننده به نظر می‌رسید، به مهم‌ترین چیز جهان تبدیل می‌شود.

اما آدلر، نویسنده این یادداشت، برای این لحظه نامی انتخاب کرده است: «ولتا».

ولتا واژه‌ای ایتالیایی به معنای «چرخش» است؛ اصطلاحی آشنا در شعر که به لحظه تغییر مسیر معنا و نگاه در یک شعر اشاره دارد. اما در رمان، ولتا معنای دیگری پیدا می‌کند: لحظه‌ای که خواندن از تحمل کردن به لذت بردن تبدیل می‌شود.

رمان، برخلاف داستان کوتاه، از خواننده صبر می‌خواهد. قرار نیست در همان چند صفحه نخست، همه چیز را روی میز بگذارد. شخصیت‌ها باید آرام‌آرام وارد ذهن ما شوند، روابط شکل بگیرند، فضا ساخته شود و پرسش‌هایی در ذهنمان کاشته شود. نویسنده گاهی عمداً ما را در سرزمینی نگه می‌دارد که هنوز نمی‌شناسیم.

و درست همین‌جاست که ممکن است خواننده کم‌حوصله شود.

آدلر معتقد است یکی از دلایل دور شدن نسل جدید از رمان شاید فقط تلفن همراه، شبکه‌های اجتماعی یا کاهش دامنه توجه نباشد. شاید مسئله ساده‌تر باشد: کسی به آنها نگفته است که رمان‌خواندن گاهی باید در ابتدا سخت و حتی کسل‌کننده باشد.

خواننده‌ای که از کودکی با رمان زندگی کرده، این راز را به‌تدریج کشف می‌کند. می‌داند که ممکن است پنجاه صفحه اول چندان هیجان‌انگیز نباشد؛ اما همچنان ادامه می‌دهد، چون تجربه به او آموخته است که شاید جایی در ادامه، ناگهان چیزی اتفاق بیفتد.

آن «چیزی» همان ولتاست.

البته ولتا برای همه یکسان نیست. یکی ممکن است با ورود یک شخصیت تازه شیفته داستان شود؛ دیگری با یک پیچش روایی؛ دیگری با یک جمله زیبا یا تغییر ناگهانی لحن روایت. برای یک خواننده، مرگ یک شخصیت نقطه عطف است و برای دیگری، نخستین دیدار دو شخصیت.

رمان در این معنا شبیه رابطه‌ای انسانی است. ما آدم‌ها را هم همیشه از همان نخستین دیدار نمی‌شناسیم. گاهی ماه‌ها یا سال‌ها طول می‌کشد تا لحظه‌ای برسد که ناگهان کسی را جور دیگری ببینیم. یک جمله، یک رفتار یا یک اتفاق کافی است تا تصویری که از او در ذهن داشته‌ایم فروبریزد و تصویر تازه‌ای جای آن بنشیند.

شاید «ولتا» چیزی شبیه همین باشد: لحظه‌ای که رمان از مقابل چشمان ما عبور نمی‌کند، بلکه وارد زندگی ذهنی ما می‌شود.

در این میان، آدلر میان «ولتا» و مفهوم دیگری که آن را «پورتال» می‌نامد نیز تمایز می‌گذارد. بعضی رمان‌ها از همان نخستین جمله، خواننده را به درون خود پرتاب می‌کنند؛ گویی دری ناگهان باز شده و ما بی‌آنکه فرصت کنیم فکر کنیم، وارد جهان داستان شده‌ایم. این آغاز قدرتمند، «پورتال» است.

اما پورتال همیشه کافی نیست.

هیجان آغازین ممکن است فروکش کند و دوباره رمان به مرحله‌ای برسد که باید برایش صبر کرد. آنجاست که خواننده چشم به راه ولتا می‌ماند؛ لحظه‌ای که کتاب بار دیگر دستش را می‌گیرد و می‌گوید: حالا دیگر با من بیا.

پیچش‌های داستانی نیز اغلب چنین نقشی دارند. یک افشاگری بزرگ می‌تواند تمام آنچه را پیش‌تر خوانده‌ایم از نو معنا کند. ناگهان متوجه می‌شویم نشانه‌هایی که بی‌اهمیت به نظر می‌رسیدند، از ابتدا در برابر چشممان بوده‌اند. داستان گذشته تغییر نمی‌کند، اما نگاه ما به گذشته تغییر می‌کند.

با این حال، نباید بیش از اندازه به ولتا اعتماد کرد. گاهی منتظر یک لحظه جادویی می‌مانیم که هرگز نمی‌رسد. گاهی کتابی را فقط به امید اینکه «بالاخره جذاب خواهد شد» ادامه می‌دهیم، در حالی که شاید بهتر بود همان چند ده صفحه پیش آن را می‌بستیم.

زندگی کوتاه‌تر از آن است که همه رمان‌ها را تمام کنیم.

اما شاید نکته مهم‌تر این باشد که رمان خواندن تمرین انتظار است. در جهانی که بسیاری از سرگرمی‌ها می‌خواهند در چند ثانیه نخست توجه ما را به دست آورند، رمان از ما می‌خواهد کمی صبر کنیم؛ در تاریکی آغاز داستان بمانیم و اجازه دهیم چیزی به‌آرامی شکل بگیرد.

و چه بسا همین انتظار، بخشی از لذت ادبیات باشد.

ما کتاب را باز می‌کنیم، در ابتدا حوصله‌مان سر می‌رود، چند بار وسوسه می‌شویم آن را کنار بگذاریم؛ اما ادامه می‌دهیم. نه فقط برای اینکه بفهمیم داستان به کجا می‌رسد، بلکه برای اینکه ببینیم آیا آن لحظه فراخواهد رسید یا نه.

لحظه‌ای که رمان می‌چرخد. لحظه‌ای که شخصیت‌ها دیگر غریبه نیستند. لحظه‌ای که جمله‌ها دیگر روی کاغذ نیستند.

و لحظه‌ای که ناگهان می‌فهمیم چند ساعت گذشته است و ما هنوز کتاب را زمین نگذاشته‌ایم.

شاید این همان جادوی پنهان رمان باشد: ابتدا باید کمی حوصله‌مان را سر ببرد تا بعد، ما را با خود ببرد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

اخبار مرتبط

تازه‌ها

پربازدیدها