سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - سایه برین: ادبیات کودک و نوجوان در روایت جنگ، همواره با این پرسش مواجه است که چگونه میتوان از یکی از تلخترین تجربههای تاریخی سخن گفت، بیآنکه مخاطب کمسنوسال را در فضای سنگین و مستقیم جنگ متوقف کرد. «موشک گمشده باقرآباد» نوشته حبیب یوسفزاده، تلاشی برای پاسخ به همین پرسش است؛ روایتی که به جای میدان نبرد، به پشت جبهه میرود و زندگی مردم عادی را در مواجهه با یک اتفاق جنگی دستمایه داستان قرار میدهد.
یوسفزاده در این کتاب، با تکیه بر طنز و موقعیتهای داستانی، ماجرای موشکی عملنکرده را روایت میکند که در یک مزرعه فرود میآید و واکنش اهالی را به دنبال دارد. در این میان، خنده و شوخطبعی در کنار مفاهیمی همچون ترس، اضطراب، همدلی، امید و تابآوری قرار میگیرند تا تصویری متفاوت از روزهای جنگ پیش روی مخاطب نوجوان قرار گیرد. نویسنده معتقد است طنز میتواند راهی برای نزدیکتر شدن نوجوان امروز به تجربهای تاریخی باشد که خود آن را از نزدیک لمس نکرده است.
«موشک گمشده باقرآباد» در مجموعه «در جنگ چه گذشت» کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده است؛ مجموعهای که میکوشد روایتهایی داستانی از هشت سال دفاع مقدس را با زاویههایی متنوع به مخاطب کودک و نوجوان ارائه کند. در گفتوگو با حبیب یوسفزاده، درباره شکلگیری ایده اولیه کتاب، انتخاب طنز برای روایت جنگ، نقش تخیل در خلق شخصیتها و موقعیتهای داستانی و همچنین ظرفیت ادبیات داستانی برای انتقال تجربه تاریخی به نسل امروز صحبت کردهایم. متن کامل این مصاحبه را با هم میخوانیم.
ایده اولیه «موشک گمشده باقرآباد» از کجا شکل گرفت؟ چه شد که تصمیم گرفتید ماجرای جنگ را از زاویه پیدا شدن یک موشک و واکنش اهالی یک روستا روایت کنید؟
سوژه داستان از یک خاطره شروع شد. روزی یکی از دوستان در محل کار، خاطرات هشت سال دفاع مقدس را مرور میکرد و اشاره کرد به اینکه در محله ما سبزیکاری و صیفیجات میکاشتند. یک روز پیرمردی که موشک عملنکردهای در مزرعهاش افتاده بود، تصمیم گرفته بود آن را بهعنوان ضایعات و آهن بفروشد. هرچه نیروهای دولتی اصرار میکردند که باید آن را تحویل بدهد، او مقاومت میکرد و موجب خنده اهالی شده بود. این ماجرا با یک مقدار شاخوبرگ و تخیل، تبدیل شد به آنچه در واقع «موشک گمشده باقرآباد» را تشکیل میدهد.
چرا طنز را برای روایت یکی از جدیترین و تلخترین دورههای تاریخ معاصر انتخاب کردید؟ به نظر شما طنز چگونه میتواند بدون کمرنگ کردن واقعیتهای جنگ، آن را برای مخاطب کودک و نوجوان قابلدرکتر کند؟
سؤال فرمودید چرا طنز را برای روایت یک داستان جدی و تلخ انتخاب کردم. چند دلیل دارد. یکی اینکه خود من یک مقدار گرایش دارم به طنز و شوخطبعی و پارهای از کارهایی را هم که قبلاً انجام دادهام، در واقع زمینه این نوع طنز را داشتند. دوم اینکه مخاطب، بهویژه مخاطب نوجوان، ذاتاً گرایش به طنز دارد. طنز و شوخطبعی در خون نوجوان است. گاهی در مدرسه دیده میشود که نوجوانی زیر میز، خیلی قایمکی، دارد کاریکاتور معلمش را میکشد یا سعی میکند از طریق شوخطبعی، در واقع ابرازگری کند، خودش را نشان بدهد و جلب توجه کند. به همین علت فکر میکنم طنز قالب جذابی برای مخاطب است و هر اثر داستانی که با طنز آمیخته باشد، تأثیرگذارتر و برای مخاطب جذابتر خواهد بود.
در کتاب، به جای پرداختن مستقیم به میدان نبرد، با زندگی مردم عادی و واکنشهای آنها به یک اتفاق جنگی مواجهیم. چرا این زاویه دید را انتخاب کردید و چه ظرفیتهایی در روایت زندگی مردم برای شما وجود داشت؟
خب، برای اینکه اساساً اتفاق در پشت جبهه افتاده، این خیلی طبیعی است. اولاً، دستوپنجه نرم کردن با فقر و تنگدستی، خودش نوعی جنگ است؛ بهویژه در شرایط جنگی که مردم بیشتر در مضیقه هستند. این هم در واقع روی دیگر سکه و سمت دیگر جبهه است. خیلی از آثار داستانی هستند که در واقع پشت جبهه را روایت میکنند تا ترجمان آن چیزی باشند که در جبهه اتفاق افتاده است. خیلی دلیل، مثلاً فنی و تکنیکی خاصی برای این کار وجود نداشت؛ صرفاً به خاطر اینکه در واقع خود سوژه قرار بود در چنین مکانی اتفاق بیفتد و لاجرم بنده هم همین بخش را برای روایت داستان انتخاب کردم.
شخصیتهای داستان و واکنشهای متفاوت اهالی باقرآباد چگونه شکل گرفتند؟ آیا این شخصیتها و موقعیتهای طنزآمیز، ریشه در خاطرات، مشاهدات یا روایتهای واقعی از سالهای جنگ دارند؟
واقعیتش این است که آن واکنشها و دیالوگهایی که بین اهالی برقرار است، هیچکدام واقعی نیستند و هیچکدام هم برای خود من اتفاق نیفتادهاند یا حتی شاهدشان نبودم. میتوانم بگویم که به هر حال نوعی تخیل داستانپردازانه است. تجسم، به هر حال، انسان است و خیال اوست؛ به قول مولانا که میفرماید:
نیست وش باشد خیال اندر روان / تو جهانی بر خیالی بین روان
یکی از ویژگیهای انسان و وجه تمایز انسان نسبت به بقیه جانوران این است که موجود خیالپردازی است و اگر خیال را از انسان بگیرند، تقریباً دیگر چیزی ندارد. همه آنچه ما فکر میکنیم، جزو دریافتهای ما هستند، جزو دیدگاههای ما نسبت به جهان و اینها هستند. در واقع مجموعه روایتهایی هستند که آنها را پذیرفتهایم و با آنها ارتباط برقرار کردهایم. به همین علت، من این نوع خیالپردازی، به قول معروف داستانپردازی، را دوست دارم و سعی کردم که به هر صورت، یک فرصتی هم به این خیال بدهم در این داستان و انشاءالله که مخاطبین هم پشتشان آماده باشد.

یکی از ویژگیهای کتاب، تلفیق موقعیتهای خندهدار با مفاهیمی مانند ترس، اضطراب، همدلی و امید است. چطور تلاش کردید میان طنز و واقعیت تلخ جنگ تعادل برقرار کنید تا فضای داستان از مسیر اصلی خود خارج نشود؟
واقعیت این است که ترس و اضطراب، خیلی مرز باریکی با موقعیتهای خندهدار دارند. خیلی آدمها، به قول معروف، هزینه میکنند تا بترسند و بعدش بخندند. این مرز باریک باعث میشود این موقعیتها با هم در تعامل و دادوستد باشند. شما به گونهای از داستانهای طنز یا فیلمهای طنز که نگاه میکنید، نوعی اضطراب هم در آنها وجود دارد؛ اضطراب و آمیخته با ترس را در بسیاری از فیلمهای کمدین معروف، هارولد لوید، میبینیم که از یک برج بلند آویزان شده و عقربه آن ساعت، آن برج را دو دستی چسبیده است. یک دفعه عقربه هم کنده میشود. شما دلتان یک دفعه میریزد، ولی در پس ذهنتان به رفتارهای او هم میخندید. این چیز جدیدی نیست و بنده هم سعی کردم به حد بضاعت، از این ویژگی و از این در واقع مجاورت طنز و ترس استفاده کنم در این داستان.
فکر میکنید مخاطب کودک و نوجوان امروز، که تجربه مستقیمی از جنگ ندارد، چگونه میتواند با داستانی درباره روزهای جنگ ارتباط برقرار کند؟ ادبیات داستانی در انتقال تجربه تاریخی به این نسل چه نقشی دارد؟
چند نکته هست. یکی اینکه نسل جدید هم متأسفانه یا خوشبختانه، همه جنگ را اولاً چشیدهاند؛ در همین پایداری و مقاومت جانانهای که ملت ایران در برابر رذلترین و شیطانیترین نیروی کشتار جهان از خودش نشان داد. بنابراین فکر میکنم نوجوان امروز هم بتواند فضاهای چنین داستانهایی را با گوشت و پوست خودش درک بکند.
اما اینکه ادبیات داستانی در انتقال تجربه تاریخی به این نسل نقشی دارد، باید بگویم که اساساً داستانها شبیهساز زندگیاند؛ مثل این خلبانهایی که توی اتاقکی قرار میگیرند و در ابتدا تمرین پرواز میکنند، بدون اینکه خطر سقوط متوجه آنها باشد که به آن میگویند سیمیلاتور یا شبیهساز. داستانهای خوب هم شبیهسازهایی برای این هستند که نوجوانان موقعیتهایی را به صورت ذهنی و خیالی تجربه کنند.
اما نتایج این تجربهها و تخیلها همچنان غیرواقعی نیست. میخواهم بگویم که این تجربههای داستانی برای مخاطب خودش تجربههای واقعی درست میکند و باعث میشود که تابآوری آنها و تجربههای آنها در فراز و نشیبهای زندگی تقویت بشود و بتوانند که در شرایط مشابه با شرایط قهرمان داستان، واکنشهایی از خودشان نشان بدهند که از آن قهرمانها الگو گرفتهاند.
«موشک گمشده باقرآباد» در مجموعه «در جنگ چه گذشت» منتشر شده است. این مجموعه چه تفاوتی با روایتهای معمول ادبیات دفاع مقدس برای کودکان و نوجوانان دارد و شما هنگام نوشتن کتاب چقدر به ارتباط آن با فضای کلی مجموعه فکر میکردید؟
«موشک گمشده باقرآباد» و آثار دیگری که در این مجموعه اجرا شد، به همت کانون پرورش فکری کودکان و با تلاشهای فداکارانه سرکار خانم مژگان بابامرندی، دبیر مجموعه، تحقق پیدا کرد و رقم خورد.
شاید به لحاظ موضوعی تفاوت چندانی با آثار ماقبل خودش نداشته باشد. ما رمانها و داستانهای خوبی از نویسندگان مطرح کشورمان در این زمینه داریم که شاید از برجستهترینهای آنها آقای داوود امیریان با آثاری مثل «گردان قاطرچیها» یا «رفاقت به سبک تانک» باشد و آثار دیگری که الان به ذهنم نمیآید.
اینکه در واقع خیلی به ارتباط خودم با فضای کلی مجموعه فکر نکرده بودم، ولی همینقدر میدانستم که مجموعه آنها دربرگیرنده روایتهایی از هشت سال دفاع مقدس، دفاع در برابر جنگ عراق علیه ایران، است؛ جنگی که ظاهرش جنگ عراق علیه ایران بود و چنانکه گفته میشود، چهل و اندی کشور در این جنگ ما اصیل داشتیم و یکجورهایی با استکبار جهانی در جنگ بودیم که رژیم صدام حسین ابله را علم کرده بود و خوشبختانه در انجام پیروزی، از آن ملت بزرگ ایران شد.
اگر بخواهید مهمترین چیزی را که دوست دارید نوجوان امروز بعد از خواندن «موشک گمشده باقرآباد» با خود به یادگار ببرد انتخاب کنید، آن چیست؛ خنده و سرگرمی، شناخت فضای زندگی مردم در جنگ، یا مفاهیمی مانند همدلی، امید و تابآوری؟
دوست دارم که خوب همه اینها نصیب مخاطب کار بشود؛ هم سرگرم شده باشند، هم خندیده باشند، هم با فضای زندگی مردم در جنگ تا حدی آشنا شده باشند و هم مفاهیمی مانند همدلی، امید و تابآوری در آنها شکل بگیرد.
اما آنچه که بیش از همه انتظار دارم نوجوان در واقع میان سطرها به آن برسد، در آن مایه داستان است. خب، این داستان که ابتدا با سقوط یک موشک به صورت یک کره نورانی در یک مزرعه سبزیکاری اتفاق میافتد، در انتها گول میخورد با یک گنجینهای که در زیرزمین همیشه نهفته بوده و این جنگ و این موشک، با اصابت خودش به آن نقطه، باعث آشکار شدن آن گنج زیرزمینی شد.
و این در آن مایه، الهام گرفته از سخنان رهبر شهید بود که فرموده بود جنگ ما یک گنج است. یک جورهایی تلاش داشتم که خیلی موجز و فشرده، موضوع جنگ را با گنج به همدیگر گره بزنم و امیدوارم که حالا نه به صورت شعاری، اما در لایههای پنهانتر داستان، مخاطب این را در واقع متوجه بشود و حتی اگر متوجه بشود، به طور ناخودآگاه در ضمیر مخاطب بنشیند.
نظر شما