به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)؛ پرسش «معنای زندگی چیست؟» معمولاً در لحظههایی سر برمیآورد که نظم عادی زندگی ترک برداشته است؛ در دل ملال، فقدان، درد یا مواجهه با مرگ. در روزهای معمول، کار، رابطه، عادت و برنامههای روزمره آنقدر ذهن را پر میکنند که فرصت چندانی برای پرسیدن این پرسش باقی نمیماند. اما کافی است یکی از این نظمهای آشنا از کار بیفتد تا سؤال قدیمی دوباره خود را نشان دهد: برای چه زندگی میکنیم و چه چیزی به این زندگی ارزش و انسجام میدهد؟
کتاب «معنای زندگی در جهان مدرن» نوشتهی عبدالله بن عبدالرحمن الوهیبی، همین پرسش را در بستر تحولات جهان مدرن دنبال میکند. الوهیبی در کتاب خود بحران معنا را با شکلگیری فردگرایی و افزایش تمرکز بر «خود» مرتبط میداند و میکوشد نشان دهد که تغییر تصور انسان از خودش، بدن، زمان، عشق، هنر و حتی مرگ چگونه در برداشت او از معنای زندگی اثر گذاشته است. این کتاب در چاپ ۲۰۲۴، ۴۵۴ صفحه دارد و از سوی انتشارات ابنالندیم و دارالروافد الثقافیة منتشر شده است.
محمد عبدالرازق حسین نیز در مقالهای با عنوان «انسان مدرن و تحولات پرسش معنا» به بررسی این کتاب پرداخته و مسیر استدلال الوهیبی را از فردیشدن معنا تا مسئلهی درد و مرگ دنبال کرده است.
معنایی که به انتخاب فرد واگذار شد
یکی از نقاط آغازین بحث کتاب، تغییر جایگاه فرد در جهان مدرن است. انسان مدرن در مقایسه با جهانهای پیشین، آزادی بیشتری برای انتخاب سبک زندگی، شغل، روابط، هویت و اهداف خود دارد. اما همین آزادی، مسئولیت بیشتری نیز به همراه میآورد. اگر چارچوبهای دینی، اجتماعی و سنتی پیشاپیش پاسخی نسبتاً روشن برای جایگاه انسان در جهان ارائه نکنند، این فرد است که باید دربارهی زندگی خود تصمیم بگیرد. در چنین شرایطی، «معنا» از یک امر مشترک و ازپیشدادهشده، به مسئلهای شخصی تبدیل میشود. فرد باید برای زندگی خودش هدف انتخاب کند، هویت بسازد و دربارهی آنچه ارزش دنبالکردن دارد تصمیم بگیرد. به تعبیر دیگر، انسان مدرن با مسئلهی انتخاب روبهروست؛ انتخابی که قرار است به زندگی او انسجام بدهد. اما مسئله در همینجا پیچیده میشود. اگر معنا کاملاً به انتخاب فرد وابسته باشد، چه چیزی میتواند تضمین کند که انتخاب او واقعاً ارزشمند است؟ آیا هر چیزی که فرد برای آن ارزش قائل شود، میتواند معنای زندگی او باشد؟
کتاب الوهیبی در پی همین نقطهی دشوار است. مسئله فقط پیدا کردن یک هدف برای زندگی نیست؛ مسئله یافتن چارچوبی است که توضیح دهد چرا این هدف ارزشمند است.
«خود واقعی»؛ پروژهای که پایان ندارد
یکی از پیامدهای فردگرایی مدرن، اهمیت یافتن «خود» است. انسان مدرن بیش از گذشته با این پرسش مواجه میشود که واقعاً چه کسی است، چه میخواهد و چگونه باید زندگی کند. از این منظر، زندگی به نوعی پروژهی دائمی برای ساختن خویشتن تبدیل میشود. مفهوم «اصالت» نیز در همین فضا اهمیت پیدا میکند: اینکه فرد بتواند مطابق با خود واقعیاش زندگی کند و از تحمیل ارزشها و انتظارات بیرونی فاصله بگیرد. اما جستوجوی بیپایان برای کشف خود میتواند خود به منبعی تازه برای اضطراب تبدیل شود. اگر هویت چیزی باشد که باید دائماً ساخته و بازبینی شود، فرد هیچگاه به نقطهی کاملاً ثابتی نمیرسد.
الوهیبی در بررسی این تحولات به تغییرات فرهنگی گستردهتری نیز توجه دارد؛ از رمان و رمانتیسم گرفته تا روانشناسی و فرهنگ خودشناسی. رمان مدرن، برای نمونه، به تجربهی فردی، هویت شخصی و آگاهی انسان از زمان اهمیت ویژهای داد. در این چارچوب، زندگی درونی فرد به موضوعی اساسی تبدیل شد. در نتیجه، انسان مدرن بیش از گذشته باید به خودش پاسخ دهد: من چه کسی هستم؟ چه زندگیای با «خود واقعی» من سازگار است؟ و اگر انتخابهای من معنای زندگیام را میسازند، معیار این انتخابها چیست؟
وقتی امر قدسی شکلهای تازه پیدا میکند
با کمرنگشدن برخی چارچوبهای سنتی، نیاز انسان به معنا از میان نمیرود. به همین دلیل، یکی از بخشهای مهم بحث کتاب به چیزی اختصاص دارد که میتوان آن را «مقدسات زمینی» نامید؛ ارزشها و حوزههایی که در زندگی مدرن میتوانند بخشی از بار معنایی دین را بر دوش بکشند. بدن، عشق، هنر، دولت، ایدئولوژی، ورزش و حتی برخی شکلهای معنویت جدید در این چارچوب قابل بررسیاند. این حوزهها برای انسان صرفاً موضوعاتی برای استفاده یا سرگرمی نیستند؛ گاهی به چیزهایی تبدیل میشوند که فرد هویت خود را با آنها تعریف میکند و برای زندگیاش بر اساس آنها جهت میسازد. برای نمونه، عشق مدرن میتواند از یک رابطهی عاطفی فراتر برود و به یکی از اصلیترین منابع معنا تبدیل شود. فرد ممکن است از رابطه انتظار داشته باشد که هویت او را کامل کند، به زندگیاش هدف بدهد و حتی خلأهای وجودیاش را پر کند. در چنین وضعی، شکست عاطفی نیز دیگر صرفاً پایان یک رابطه نیست؛ میتواند فروپاشی بخشی از معنایی باشد که فرد برای زندگی خود ساخته است.
زمان؛ گذشتهای که باید در اکنون معنا شود
مسئلهی معنا فقط به این پرسش مربوط نیست که «اکنون برای چه زندگی میکنم؟» بلکه به رابطهی انسان با گذشته و آینده نیز مربوط میشود. انسان برای اینکه زندگی خود را معنادار تجربه کند، به روایتی نیاز دارد که لحظههای پراکندهی زندگی را به یکدیگر متصل کند. گذشته باید بتواند با اکنون ارتباط پیدا کند و اکنون نیز باید در نسبت با آینده قابل فهم باشد. از این منظر، زندگی مجموعهای از لحظههای جدا از هم نیست. انسان با ساختن روایت از زندگی خود، به تجربههایش وحدت میدهد. شکستها، موفقیتها، انتخابها و فقدانها درون یک داستان قرار میگیرند و معنای خود را پیدا میکنند. این مسئله در جهان مدرن اهمیت بیشتری پیدا میکند؛ زیرا فرد بیش از گذشته با امکانهای گوناگون برای ساختن زندگی روبهروست. هر انتخاب میتواند مسیر دیگری را کنار بگذارد و هر مسیر تازه، روایتی تازه از «من» به وجود آورد.
درد جایی است که معناهای موقت امتحان میشوند
شاید مهمترین بخش بحث الوهیبی زمانی آغاز شود که زندگی با چیزی روبهرو میشود که نمیتوان بهآسانی از آن فرار کرد: درد و مرگ. تا زمانی که زندگی مطابق انتظار پیش میرود، بسیاری از معناها میتوانند کار کنند. شغل، رابطه، موفقیت، ثروت، شهرت یا حتی پروژهی خودسازی ممکن است برای فرد هدف ایجاد کنند. اما بیماری، فقدان یا مرگ میتواند این معناها را به آزمون بگذارد. اگر معنای زندگی صرفاً در موفقیت شغلی باشد، با از دست دادن شغل چه اتفاقی میافتد؟ اگر عشق مهمترین دلیل زیستن باشد، پس از پایان رابطه چه میماند؟ اگر جوانی و بدن سالم بخشی از هویت فرد باشند، پیری و بیماری چگونه باید فهمیده شوند؟
در همین نقطه است که مسئلهی معنا از سطح «چه چیزی میخواهم؟» به سطح بنیادیتری میرود: چه تصوری از جهان دارم که بتواند رنج، فقدان و مرگ را نیز در خود جای دهد؟
علم به «چگونه» پاسخ میدهد، اما «چرا» همچنان باقی است
یکی از تمایزهای مهمی که در این بحث مطرح میشود، تفاوت میان توضیح جهان و معنا دادن به زندگی است. علم میتواند دربارهی سازوکارهای جهان، بدن انسان، بیماری، مغز یا فرایندهای طبیعی توضیح ارائه کند. اما از توضیح اینکه چیزی چگونه رخ میدهد، لزوماً نمیتوان نتیجه گرفت که انسان برای چه باید به زندگی خود ادامه دهد یا چه چیزی ارزش دنبالکردن دارد. این فاصله، همان جایی است که پرسش معنا دوباره ظاهر میشود. از این منظر، بحران معنا صرفاً نتیجهی نداشتن اطلاعات یا ناآگاهی نیست. حتی انسانی که دربارهی جهان اطلاعات فراوانی دارد، همچنان ممکن است با این پرسش روبهرو باشد که زندگی او در کلیت خود چه معنایی دارد.
پاسخ کتاب؛ بازگشت به یک روایت کلان
الوهیبی در پایان مسیر خود به پاسخ دینی و بهطور مشخص به روایت قرآنی از زندگی بازمیگردد. در این روایت، زندگی انسان از مجموعهای از انتخابهای پراکنده تشکیل نشده است؛ آفرینش، تکلیف، عمل، رنج، مرگ و سرنوشت در یک کلیت به هم پیوند میخورند. اهمیت این پاسخ از منظر کتاب در همین کلیت است. انسان میداند از کجا آمده، در چه جهانی زندگی میکند، چه نسبتی با خدا و دیگر انسانها دارد، اعمالش چه معنایی دارند و مرگ پایان نهایی داستان نیست.
در نتیجه، معنای زندگی از یک پروژهی کاملاً شخصی فاصله میگیرد و درون یک جهانبینی قرار میگیرد؛ جهانبینیای که میخواهد هم لحظههای رضایت و کامیابی و هم درد، فقدان و مرگ را توضیح دهد.
محمد عبدالرازق حسین در بررسی خود، همین مسیر را نقطهی اصلی استدلال کتاب میداند: بحران معنا صرفاً از اینجا ناشی نمیشود که انسان چیزی برای زندگیکردن ندارد؛ مسئله این است که یافتن چارچوبی منسجم برای فهم کل زندگی دشوار شده است. البته نقد حسین به کتاب یکسره تأییدی نیست. او در بررسی خود به محدودیتهایی مانند گستردگی برخی تعمیمهای علّی و قرار گرفتن پدیدههای بسیار متفاوت زیر عنوانهایی مانند «امر قدسی جایگزین» اشاره میکند. همچنین بخش مهمی از چارچوب تاریخی کتاب در نسبت با تجربهی مدرن غربی شکل گرفته است و همین موضوع دامنهی تعمیم برخی استدلالهای آن را محدود میکند. با این همه، پرسش اصلی کتاب همچنان پابرجاست: اگر انسان مدرن مسئول ساختن زندگی خود شده، بر چه اساسی باید تصمیم بگیرد که زندگیاش ارزشمند است؟ شاید پاسخ به این پرسش پیش از آنکه به انتخاب یک هدف خاص مربوط باشد، به تصویری بستگی داشته باشد که انسان از جهان و جایگاه خودش در آن دارد. در این معنا، بحران معنای زندگی را نمیتوان صرفاً با پیدا کردن یک سرگرمی تازه، شغل بهتر یا رابطهای رضایتبخش حل کرد؛ پرسش عمیقتر این است که این تجربههای پراکنده چگونه میتوانند در یک روایت واحد از زندگی جای بگیرند.
نظر شما