چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۰:۱۶
خانه‌ای که از نقشه پاک نشد

دستی به دیوارهای خانه‌ام کشیدم و دلم از ترس جواب، لرزید. آدم چطور می‌تواند از درها و دیوارها و پنجره‌ها و زندگی‌ای که لابه‌لای تاروپود خانه‌اش بافته دل بکند؟ چطور ممکن است که درِ خانه‌ات را قفل کنی و مثلا کلیدش را بدهی به دشمن و بعد بتوانی تحمل کنی که صاف بایستد روبه‌رویت و بگوید تو سرزمین نداری؟!

سرویس میهن و مقاومت خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- حنان سالمی: روزی کتابی به دستم رسید که من را وادار کرد بیشتر به خانه‌ها فکر کنم. به خاطر همین سر هر کوچه که می‌رسیدم، کتاب را می‌بستم و به خانه‌هایش زل می‌زدم و با خودم فکر می‌کردم که چرا بعضی خانه‌ها را نمی‌شود خراب کرد؟ می‌شود دیوارهایشان را فرو ریخت، پنجره‌هایشان را شکست، درخت‌هایشان را برید و حتی نام کوچه‌شان را عوض کرد؛ اما مطمئن بودم خانه، اگر یک‌بار جایی در حافظه آدم ساخته شده باشد، دیگر با هیچ بلدوزری خراب نمی‌شود. می‌ماند؛ گاهی در یک عکس قدیمی، گاهی در لحن پیرمردی که هنوز اسم روستایش را با همان لهجه کودکی تلفظ می‌کند و گاهی در کلیدی که سال‌هاست هیچ دری را باز نکرده، اما صاحبش هنوز آن را توی جیبش قایم کرده است.


این کتاب، زندگی فلسطین است

اسم آن کتاب «سرنوشت فلسطین» بود. و وقتی می‌خواندمش، تا ماه‌ها مدام به همین خانه فکر می‌کردم. به خانه‌هایی که در کتاب فقط ساختمان نبودند و جان‌ داشتند؛ جانی که بخشی از هویت آدم‌هایی‌ شده بود که روزی در آن‌ها زندگی می‌کردند و بعد، سیاست به آن‌ها گفت دیگر نمی‌توانید برگردید. شاید به همین دلیل این کتاب، برای من، بیشتر از آنکه درباره مرزها و جنگ‌ها و سیاستمداران باشد، درباره یک سوال ساده بود که بارها از خودم پرسیدم: «اگر خانه‌ات را از تو بگیرند چه چیزی از تو باقی می‌ماند؟»


از خانه‌ها خبر داری؟

دستی به دیوارهای خانه‌ام کشیدم و دلم از ترس جواب، لرزید. آدم چطور می‌تواند از درها و دیوارها و پنجره‌ها و زندگی‌ای که لابه‌لای تاروپود خانه‌اش بافته دل بکند؟ چطور ممکن است که درِ خانه‌ات را قفل کنی و مثلا کلیدش را بدهی به دشمن و بعد بتوانی تحمل کنی که صاف بایستد روبه‌رویت و بگوید تو سرزمین نداری؟! دقیقا شبیه ماجرایی که از سر سرنوشت فلسطینی‌ها گذشت. واقعیت این است که پیش از آنکه فلسطین تبدیل شود به تیتر اخبار و عکس‌های جنگ و نقشه‌های سیاسی، یک سرزمین بود؛ با شهرها و روستاها، با باغ‌های زیتون و مرکبات، با بازار و مزرعه و خانه و آدم‌هایی که صبح از خواب بیدار می‌شدند و به زندگی معمولی‌شان می‌رسیدند. «سرنوشت فلسطین» هم تلاش می‌کرد تا همین تصویر را دوباره جلوی چشم ما بگذارد. نویسندگان کتاب سراغ اسناد تاریخی و روایت شاهدان و آوارگان رفته‌ بودند تا داستان فلسطین فقط از پشت میز سیاستمداران روایت نشود. در این کتاب، تاریخ پایین می‌آمد و وارد خانه‌ها می‌شد؛ می‌رفت سراغ آدم‌هایی که تصمیم‌های بزرگ سیاسی، زندگی کوچک و روزمره‌شان را زیرورو کرده بود. و دقیقا همین جا بود که اولین تلنگرش را به من زد: «فلسطین، پیش از آنکه یک «مسئله» باشد، خانه آدم‌ها بوده است.»

خانه‌ای که از نقشه پاک نشد

آواره یعنی چه؟

راستش آدم‌ها خانه‌هایشان را دوست دارند. اجزایش را با ذوق می‌چینند و هر خانه‌ای عطر آدم‌هایش را می‌دهد اما همین ساکنان، وقتی که دیگر صاحبانِ خانه‌هایشان نباشند در فرهنگ لغات با کلمه‌ی رنج‌آلودِ «آواره» تعبیر می‌شوند. کلمه‌ای که آن‌قدر تکرار شده، شاید دیگر سنگینی‌اش را حس نکنیم. اما آواره یعنی چه؟ یعنی خانه هست، اما تو نیستی. یعنی اگر بخواهی برگردی، شاید هنوز بتوانی نام کوچه‌ات را بگویی، اما دیگر نمی‌توانی در آن قدم بزنی. یعنی ممکن است سال‌ها و نسل‌ها بگذرد، اما وقتی کسی از تو بپرسد «اصالتت کجاست؟»، بدون مکث یک اسم قدیمی را به زبان بیاوری؛ اسمی که شاید فرزندت هرگز آنجا را ندیده باشد. کتاب «سرنوشت فلسطین» هم از همین زخم حرف می‌زد؛ از آدم‌هایی که فقط از یک مکان دور نشدند، بلکه مجبور شدند بخشی از زندگی‌شان را در حافظه نگه دارند. و چه چیزی سخت‌تر از این است که وطن، از یک مکان واقعی تبدیل شود به خاطره؟


لطفا به اِشغال عادت نکنید

یادم می‌آید عصر یک روز پاییزی بود و من تکیه زده به یکی از درخت‌های بلند خیابان ولیعصر، در میان روایت‌های کتاب «سرنوشت فلسطین»، جمله‌ای از باسیل السحر، معلم فلسطینی را خواندم که شاید به اندازه یک فصل حرف داشت: «اشغال، اشغال است. شما هرگز نمی‌توانید به آن عادت کنید.» این جمله را که خواندم، ناخودآگاه کتاب را بستم و توی خودم مچاله شدم. نه از غم. که از درد عادت کردن‌هایمان. چون ما آدم‌ها استاد عادت‌کردنیم. به نبودن‌ها، به ترس‌ها، به خبرهای بد، به صداهایی که روز اول وحشتناک‌اند و بعد تبدیل می‌شوند به بخشی از پس‌زمینه زندگی. اما شاید به قول باسیل نباید به همه‌چیز عادت کرد. چون بعضی چیزها اگر عادی شوند، خودشان تبدیل به یک فاجعه تازه می‌شوند که اشغال یکی از آنهاست.


اینجا خانه‌ها عطر تاریخ می‌دهد

ماه‌ها گذشت و من ماندم با «سرنوشت فلسطین» که تاریخ را از بالا روایت نمی‌کرد. البته از سیاست و قدرت و بریتانیا و صهیونیسم و مهاجرت و جنگ و قراردادها می‌گفت، اما در نهایت دوباره برمی‌گشت به آدم‌ها. چون یک تصمیم سیاسی، برای کسی که آن را روی کاغذ امضا می‌کند، ش

اید فقط چند صفحه باشد؛ اما برای آدمی که در یک روستای دور زندگی می‌کند، می‌تواند به معنای ترک خانه باشد. این همان فاصله‌ای بود که کتاب تلاش می‌کرد پر کند؛ فاصله میان چیزی که در اتاق‌های سیاسی اتفاق می‌افتاد و چیزی که در اتاق خواب یک خانواده اتفاق می‌افتد. سیاستمدار می‌گوید «زمین». اما یک نفر زمینش را از دست می‌دهد. سیاستمدار می‌گوید «آوارگی». اما یک مادر نمی‌داند بچه‌اش را امشب کجا بخواباند. تاریخ، وقتی به خانه مردم می‌رسد، دیگر شبیه کتاب تاریخ نیست. شبیه زندگی است. و من در «سرنوشت فلسطین» با فهم زندگی مجموعه‌ای از آدم‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کردم.


خانه مگر فقط خانه است؟!

می‌خواستم معنای خانه را در صفحه به صفحه کتاب بفهمم. و شاید یکی از مهم‌ترین چیزهایی که این کتاب به من یاد داد همین بود که خانه را نمی‌شود با تعداد اتاق‌ها اندازه گرفت. خانه ممکن است درخت زیتونی باشد که پدرت کاشته. ممکن است قبری باشد که مادر هنوز هر سال به آن سر می‌زند. ممکن است یک کوچه باریک باشد که هیچ‌کس جز تو نمی‌داند چرا هنوز بعد از پنجاه سال، مسیرش را دقیق به خاطر داری.
برای آدمی که آواره شده، خانه گاهی تبدیل می‌شود به چیزی که باید در حافظه‌اش حمل کند. و اینجا بود که یکی از بریده‌های کتاب، از شعر راشد حسین، ناگهان تمام این حس را در قلبم جمع کرد و به گریه‌ام انداخت: «به شب بیاموز، رؤیای دیدن روستا را از من بگیرد.» جمله‌ای غریب بود؛ اینکه آدم از خوابش می‌خواهد وطنش را پس بگیرد، اما بعد از خواب هم چیزی برایش نمانده. پس حتی از خوابش می‌خواهد که دیگر وطن را نشانش ندهد. و این، یکی از تلخ‌ترین و عمیق‌ترین شکل‌های دلتنگی است.


عددهایی که گریه بلد نیستند

دلتنگی‌هایی که کتاب از صدها هزار فلسطینی می‌گوید که در جریان تحولات سال ۱۹۴۸ آواره شدند. صدها هزار. من این عددها را می‌خواندم و رد می‌شدم، چون ذهن انسان با عددهای بزرگ کنار نمی‌آید. عدد بزرگ، چهره ندارد. اما عدد را که شکستم، ناگهان داستان شروع شد؛ یک خانواده. یک خانه. یک مادر. یک کودک. یک زمین. یک درخت. یک کلید و یک سوال که شاید تا آخر عمر بی‌جواب بماند: «کی برمی‌گردیم خانه؟» درست است که تاریخ عددها را ثبت می‌کند؛ اما ادبیات، تلاش می‌کند صدای آدم‌های پشت عدد را برگرداند. و شاید یکی از ارزش‌های این کتاب هم همین بود که آوارگی را از یک آمار خشک بیرون می‌آورد و دوباره به تجربه انسانی تبدیل می‌کرد.


درخت‌ها فراموش نمی‌کنند

روزها همین‌طور می‌گذشت و «سرنوشت فلسطین» را نمی‌توانستم زمین بگذارم. حتی شب‌ها تکه‌هایی از خواب‌هایم شده بود چون در بخش‌هایی از کتاب، صحبت از زمین‌ها و باغ‌هایی بود که بعد از آوارگی فلسطینیان باقی ماندند؛ از زمین‌های حاصلخیز و باغ‌های زیتون و مرکباتی که صاحبانشان دیگر امکان بازگشت به آنها را نداشتند. من هنگام خواندن این بخش‌ها، بیشتر از هر چیز به درخت فکر می‌کردم. درخت، شاهد عجیبی است. سیاست را نمی‌فهمد، مرز را نمی‌شناسد و نمی‌داند چه کسی صاحب زمین است. فقط می‌ماند. فصل‌ها می‌آیند و می‌روند و او دوباره شکوفه می‌دهد. شاید برای همین عنوان اصلی انگلیسی کتاب، Our Roots Are Still Alive، این‌قدر زیباست: «ریشه‌های ما هنوز زنده‌اند.» انگار کتاب می‌گفت ممکن است درخت را از خاک بیرون بکشند، اما همیشه نمی‌توانند ریشه را از بین ببرند و خانه‌اش را پیدا می‌کند!


وطن، وقتی به حافظه منتقل می‌شود

اما چه فایده؟ کتاب را می‌خواندم و با خودم غر می‌زدم. هرچند می‌دانستم که فلسطینی‌ها کم نیاورده‌اند. آخر وقتی آدم نتواند به خانه‌اش برگردد، حافظه تبدیل می‌شود به آخرین پناهگاه. اسم روستا را به بچه‌ها می‌گوید. عکس‌ها را نگه می‌دارد. قصه خانه را تعریف می‌کند. از درخت‌ها می‌گوید. از همسایه‌ها. از راهی که به مزرعه می‌رسید. و بچه‌ای که هرگز آن روستا را ندیده، یک روز می‌تواند آن را با تمام جزئیات برای تو تعریف کند. مثل آن زن فلسطینی که همیشه یادش بود آخرین پنجره خانه پدری‌شان چه شکلی بود و این عجیب‌ترین شکل ادامه‌دادن یک سرزمین است. وقتی دیگر نمی‌توانی در خاکش زندگی کنی، آن را در حافظه‌ات نگه می‌داری. و وقتی حافظه را به نسل بعد می‌سپاری، در واقع بخشی از وطن را هم به او سپرده‌ای.

فقط قصه شکست نیست

یک بار که به دیدار دوستی رفتم بودم و کتاب «سرنوشت فلسطین» همراهم بود با بغض گفت: «طفلکیا!» من آن لحظه عصبانی شدم و کتاب را به او امانت دادم تا بخوانَدِشان. چون یکی از چیزهایی که دوست داشتم این بود که کتاب، فلسطینی‌ها را فقط به عنوان قربانی نشان نمی‌داد. آنها اعتراض کرده‌ بودند، مقاومت کرده‌ بودند، سازمان داده‌ بودند، نوشته‌ بودند و برای حفظ هویت و سرزمینشان تلاش کردند و می‌کنند. تاریخ فلسطین هم در این کتاب فقط مجموعه‌ای از اتفاقاتی نبود که بر سر مردم آمده؛ داستان واکنش مردمی هم هست که نخواستند آنچه را از دست داده‌اند، به‌سادگی فراموش کنند. و این تفاوت مهمی بود. قربانی بودن یک وضعیت است، اما تسلیم شدن یک انتخاب. و کتاب بارها نشان می‌داد که فلسطینی‌ها تلاش کرده‌اند میان این دو فاصله بگذارند. و به دوستم اصرار کردم به جای گفتنِ طفلکی‌ها، یک بار سرنوشت فلسطین را بخوانَد.


کتابی برای فراموش نکردن

حالا چند وقتی است که کتاب «سرنوشت فلسطین» دستم نیست و شاید امروز فلسطین آن‌قدر در اخبار تکرار شده باشد که گوش‌هایمان از شنیدنش خسته شده باشند. اما من هنوز به خانه‌ها نگاه می‌کنم. به خانه‌های فلسطین. به همه‌ی خانه‌هایی که در تهران و با موشک‌ها آوار شده‌اند اما هنوز کلیدی دارند که در جیب یک آدم است. این همان چیزی است که از «سرنوشت فلسطین» در ذهنم مانده؛ کلید! کلیدی که شاید دیگر هیچ قفلی برایش باقی نمانده باشد، اما هنوز در جیب صاحبش نگه داشته می‌شود. چون بعضی کلیدها فقط برای بازکردن در نیستند؛ برای به‌یادآوردن‌اند. برای اینکه صاحبشان هر بار دست در جیبش می‌بَرَد، یادش بیاید که جایی بوده که اسمش خانه بوده. و شاید تمام قصه فلسطین را بتوان از همین‌جا فهمید که خانه‌ای را می‌شود از روی نقشه پاک کرد، اما اگر صاحبِ خانه هنوز آن را به یاد داشته باشد، اگر نامش را به فرزندش بگوید، اگر درخت‌هایش را به خاطر بیاورد و اگر هنوز کلیدش را نگه دارد، آن خانه به‌ تمامی از بین نرفته است...

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها