سه‌شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۲۵
تصویری باشکوه از غرور و تعصب

رمان «شمال و جنوب»به عنوان یکی از نخستین و پخته‌ترین رمان‌های صنعتی جهان شناخته می‌شود که با ظرافت بی‌نظیری فردیت انسان‌ها را با دغدغه‌های کلان اجتماعی پیوند می‌زند.

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- راحیل احمدی، داستان‌نویس: وقتی صحبت از ادبیات دوران ویکتوریا می‌شود، نام‌هایی چون چارلز دیکنز، شارلوت برونته و جورج الیوت فوراً به ذهن متبادر می‌شوند. بااین‌حال، در سایه این غول‌های ادبی، نامی قرار دارد که در سال‌های اخیر نه‌تنها جایگاه واقعی خود را بازیافته، بلکه به عنوان یکی از پیشگامان رمان‌های اجتماعی و فمینیستی جهان شناخته می‌شود: الیزابت گسکل.

او در دوران حیاتش نویسنده‌ای متمایز بود، هرچند پس از مرگش و در اواخر قرن نوزدهم، آثار او به‌تدریج به حاشیه رفتند. تا پیش از سال ۱۹۵۰، منتقدان سنتی تلاش می‌کردند آثار او را به عنوان نوشته‌هایی لطیف، فاقد صلابت مردانه و تنها سرشار از احساسات زنانه تقلیل دهند؛ نوشته‌هایی که به تعبیرِ آرچی استانتون ویتفیلد در سال ۱۹۲۹، بیشتر شبیه به «دسته‌گُلی از گُل‌های بنفشه، پیچ‌امین‌الدوله و اسطوخودوس» بودند که توان رویارویی جدی با مسائل کلان اجتماعی را ندارند. اما این ارزیابی‌های تقلیل‌گرایانه دیری نپایید.

با آغاز دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، منتقدان سوسیالیست و فمینیست همچون کاتلین تیلوتسون، آرنولد کتل و ریموند ویلیامز به بازخوانی عمیق رمان‌های او پرداختند. آنها دریافتند که نگاه گسکل به تضادهای طبقاتی و بحران‌های صنعتی تا چه حد رادیکال، واقع‌گرا و فراتر از زمانه خود بوده است.

امروز، در آغاز قرن بیست‌ویکم، آثار او در کانون تحلیل‌های هویت ملی، جنسیتی و طبقاتی قرار گرفته و رمان «شمال و جنوب» او به عنوان یکی از نخستین و پخته‌ترین رمان‌های صنعتی جهان شناخته می‌شود که با ظرافت بی‌نظیری فردیت انسان‌ها را با دغدغه‌های کلان اجتماعی پیوند می‌زند؛ برای خوانندگان ایرانی نیز حالا الیزابت گسکل نامی شناخته‌شده است به‌ویژه پس از ترجمه ثمین نبی‌پور از این رمان که نشر افق منتشر کرده است.

داستان «شمال و جنوب» پیرامون تقابل شدید دو جهان جغرافیایی، فرهنگی و فکری متفاوت در انگلستان شکل می‌گیرد. مارگارت هیل، دختری نوزده‌ساله، آراسته و فرهیخته است که در آرامش، زیبایی و اصالت سنتی جنوب انگلستان بزرگ شده است. زندگی ایده‌آل و آرام او زمانی فرومی‌پاشد که پدرش، کشیشی با وجدانی بیدار، دچار یک بحران عمیق عقیدتی با کلیسای انگلستان می‌شود و ترجیح می‌دهد از مقام خود استعفا دهد چون به تعبیر خودش دیگر نمی‌تواند یکی از کشیش‌های کلیسای انگلستان باشد؛ زیرا دو هزار کشیش را اخراج کرده‌اند. او خانواده‌اش را از دشت‌های سرسبز همپشایر به شهر خیالی و صنعتی «میلتون» در شمال کشور منتقل می‌کند تا به عنوان معلم خصوصی ادبیات کلاسیک روزگار بگذراند.

میلتون تجسم عینی دگرگونی‌های خشن انقلاب صنعتی است؛ جایی که سایه درختان با دود غلیظ دودکش‌ها، آواز پرندگان با سروصدای سهمگین ماشین‌آلات و جامعه مبادی‌آداب جنوبی با فضای خشن، شلوغ و کاسب‌کارانه کارخانه‌داران شمالی جایگزین می‌شود. مارگارت هیل و مادرش در ابتدا از این محیط کثیف، فقیر و پر از خشونت بیزارند، اما مارگارت رفته‌رفته با مردم این شهر صنعتی پیوند برقرار می‌کند. او با نیکلاس هیگینز، رهبر کارگری باسواد و دختر بیمارش بّسی که به دلیل شرایط غیرانسانی کار در کارگاه‌های پنبه‌بافی به سختی نفس می‌کشد، دوست می‌شود و از نزدیک فقر طاقت‌فرسای کارگران را لمس می‌کند. این تجربیات، حس عمیقی از عدالت‌خواهی اجتماعی را در وجود مارگارت بیدار می‌سازد و او را به یکی از اصیل‌ترین و تأثیرگذارترین قهرمانان زن ادبیات ویکتوریا تبدیل می‌کند.

در قلب این تنش‌های طبقاتی، رابطه توفانی مارگارت با جان تورنتون شکل می‌گیرد. تورنتون مردی سی‌ساله، مغرور و خودساخته است که پس از مرگ پدرش از چهارده‌سالگی بار مسئولیت خانواده را به دوش کشیده و با اراده‌ای فولادین به یک کارخانه‌دار بزرگ و بانفوذ در میلتون تبدیل شده است. او نماینده طبقه جدید سرمایه‌دارانی است که صبر و همدلی چندانی با کارگران معترض ندارند. تقابل اولیه مارگارت (تجسم فرهنگ، اخلاق و پیش‌داوری‌های جنوب) و تورنتون (تجسم قدرت، عمل‌گرایی و واقع‌گرابودنِ شمال) یادآور پیرنگ کلاسیک رمان «غرور و تعصبِ» جین آستین است.

تصویری باشکوه از غرور و تعصب

شباهت‌ها غیرقابل‌انکارند؛ مارگارت و الیزابت بِنِت هر دو شخصیت‌هایی مغرور، باهوش اما سرشار از قضاوت‌های عجولانه‌اند و تورنتون نیز مانند آقای دارسی، مردی قدرتمند، تودار و باصلابت است که کبر و غرورش با مقاومتِ زنی هوشمند شکسته می‌شود. بااین‌حال، گسکل این الگوی عاشقانه کلاسیک را برمی‌دارد و آن را با واقع‌گرایی خشن منچستر میانه‌ عصر ویکتوریا مواجه می‌سازد. در اینجا دیگر با یک افسانه پریان در میان باغ‌های سرسبز اشرافی روبه‌رو نیستیم، بلکه عشق در بستری از بحران‌های کارگری، شیوع بیماری‌های ریوی ناشی از گرد پنبه در کارخانه‌ها، و اعتصابات خونین رشد می‌کند.

این رویکرد واقع‌گرایانه و جسورانه‌ گسکل، از همان بدو انتشار اثر بازخوردهای متفاوتی را در میان نویسندگان و منتقدان برجسته برانگیخت. چارلز دیکنز، که خود سردبیر مجله چاپ‌کننده این رمان بود و از نزدیک روند نگارش آن را دنبال می‌کرد، داستان را ستود و آن را اثری فوق‌العاده، متمایز و سرشار از شخصیت‌پردازی‌های قدرتمند دانست.

از سوی دیگر، شارلوت برونته، نویسنده شهیر و دوست نزدیک گسکل، پس از خواندن بخش‌های آغازین کتاب گرچه نگران بود که داستان بیش از حد بر دفاع از کسانی متمرکز باشد که به دلیل بحران وجدان کلیسا را ترک می‌کنند، اما با ستایش اعتراف کرد که گسکل روح، نبوغ و ذات مناطق شمالی را به شکلی خیره‌کننده درک کرده است. جورج ساند، رمان‌نویس پرآوازه فرانسوی نیز رمان را اثری چندبُعدی توصیف کرد که می‌تواند برای یک جنتلمن کاملاً جذاب و درعین‌حال برای یک زن جوان قابل‌درک و دردسترس باشد.

بااین‌حال، در همان دوران منتقدانی چون ریچارد هولت در مجله کریتیکال ریویو به انسجام پیرنگ خرده گرفتند و تغییرات ناگهانی در رفتار شخصیت‌ها را غیرطبیعی دانستند. با گذشت دهه‌ها، ترجیح منتقدان برجسته‌ای چون رزماری بودنهایمر بر این بود که این اثر را با رمان «شرلی» شارلوت برونته مقایسه کنند، هرچند آن‌ها نیز رمان گسکل را به خاطر خوش‌بینی اجتماعی و توصیف ویژگی‌های قدرتمند خانوادگی، یک غرور و تعصبِ صنعتی توصیف کردند که توانسته تضادهای اجتماعی دوران خود را به شکلی ماندگار به تصویر بکشد.

گسکل در «شمال و جنوب» صرفاً به دنبال محکوم‌کردن بی‌رحمی سرمایه‌داری یا ستایش بی‌قیدوشرط کارگران نیست؛ او با خلق شخصیت پیچیده تورنتون، از کلیشه‌های رایج فرار می‌کند. تورنتون گرچه سخت‌گیر است، اما بار سنگین کارآفرینی و خطر ورشکستگی را بر دوش می‌کشد و بدون مدیریت او صدها تن از گرسنگی خواهند مُرد. وقتی اعتصاب بزرگ شهر میلتون رخ می‌دهد، همدلی خواننده میان کارگران مستأصل و کارخانه‌داری که خود در چنبره بازارهای جهانی گرفتار است، تقسیم می‌شود.

این رمان، روایت دگرگونی و رستگاری درونی آدم‌ها در کوره گداخته بحران‌ها است. مارگارت با دفاعِ پُرشورِ خود از کارگران، نگاه تورنتون را تلطیف می‌کند و در مقابل، منطقِ استوارِ تورنتون، مارگارت را به درکِ عمیق‌تری از واقعیت‌های اقتصادی می‌رساند. علاوه بر این، رمان لایه‌ای عمیق از ایمان و رستگاری اخلاقی را به تصویر می‌کشد.

الیزابت گسکل خود پیرو مذهب یونیتارین بود و این رویکرد مذهبی در سرتاسر اثر به چشم می‌خورد. مارگارت هیل، که ابتدا خود را زنی بی‌عیب‌ونقص و پرهیزگار می‌داند، در جریانی از حوادث ناگزیر به پلیس دروغ می‌گوید و خود را در چنگال احساس گناه اسیر می‌بیند؛ او درمی‌یابد که با تکیه بر فضایل اخلاقی خودساخته‌اش سقوط کرده است و درنهایت به درگاه خداوند پناه می‌برد. به طور مشابه، تورنتون نیز در آستانه ورشکستگی مطلق، ناتوانی خود را می‌پذیرد و آرامش را در تسلیم به اراده پروردگار می‌جوید. این دگرگونی درونی، رمان را از یک اثر اعتراضیِ صرف به داستانی بزرگ درباره غلبه بر اژدهای درون تبدیل می‌کند؛ جایی‌که هر دو شخصیت اعتراف می‌کنند شایستگی کامل ندارند، اما در سایه عشق، درک متقابل و همدلی انسانی به کمال می‌رسند:

«مارگارت با صدایی لرزان گفت: «اوه آقای تورنتون، من شایسته شما نیستم!»

«شایسته نیستی؟ خواهش می‌کنم احساس بی‌لیاقتی من را تحقیر نکن!

پس از گذشت یکی‌دو دقیقه، جان به آرامی دست‌های مارگارت را از روی صورتش برداشت؛ همان دست‌هایی که برای محافظت از او در برابرِ خشمِ شورشیان دورشانه‌هایش حلقه زده بودند.»

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها