سرویس کودک و نوجوان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، در بسیاری از قصههای کلاسیک، قهرمانان برای رسیدن به جایگاه و قدرت، مسیری از آزمون و دشواری را پشت سر میگذارند و اغلب تاج، نمادی از پیروزی و پایان خوش داستانهاست؛ اما معصومه حسینی در مجموعه نمایشنامه «تاجِ خودِ خودم» تلاش کرده است این نماد آشنا را از زاویهای تازه روایت کند؛ تاجی که نه هدیهای از سوی دیگری، بلکه نتیجه شناخت خویشتن، خودباوری و توانمندی فردی است.
این نویسنده در این مجموعه نمایشنامه با بازخوانی و بازآفرینی برخی عناصر قصهها و افسانههای آشنا، به سراغ موضوعاتی مانند استقلال، هویت فردی، برابری جنسیتی و نقش فعال دختران در ساختن سرنوشت خود رفته است. او معتقد است قصهها از نخستین منابع شکلگیری الگوها و رؤیاهای کودکان هستند و از همین رو، بازنگری در پیامهایی که به نسلهای جدید منتقل میکنند، اهمیت بسیاری دارد.
حسینی که پیشتر دغدغههای خود را در حوزه ادبیات و مسائل زنان دنبال کرده، در «تاجِ خودِ خودم» تلاش کرده است شخصیتهای دختر را از قالبهای کلیشهای فاصله دهد و آنها را بهعنوان کنشگرانی فعال در مسیر داستان معرفی کند؛ شخصیتهایی که به جای انتظار برای نجات یافتن، توانایی انتخاب، تصمیمگیری و قهرمان بودن را تجربه میکنند.
او در گفتوگو با ایبنا درباره چگونگی شکلگیری این اثر، نگاهش به بازآفرینی قصههای کهن، نقش ادبیات نمایشی کودک در تربیت و شکلگیری اعتمادبهنفس کودکان و ضرورت تغییر نگاههای کلیشهای در جامعه سخن گفته است.
«تاجِ خودِ خودم» عنوانی نمادین و تأملبرانگیز دارد. این «تاج» در نگاه شما نماد چیست و چرا این عنوان را برای مجموعه نمایشنامهها انتخاب کردید؟
تاج، نماد موفقیتهایی است که هر کسی میتواند به آنها دست پیدا کند. از آنجا که در این سه داستان و بسیاری از قصههای کلاسیک، معمولاً شاهزادهای وجود دارد که ناجی مشکلات داستان است، تاج را بهعنوان نمادی برای نشان دادن موفقیت انتخاب کردم. تأکید بر عبارت «خودِ خودم» نیز بر همین استقلال و هویت مستقل دختران تأکید دارد؛ اینکه کافی است خودشان باشند، خودشان بخواهند و خودشان به آگاهی برسند.

چه انگیزهای باعث شد به سراغ بازآفرینی قصهها و افسانههای کهن بروید؟ فکر میکنید این داستانها امروز به چه تغییراتی نیاز دارند تا برای کودکان معاصر الهامبخش باشند؟
راستش هدف اولیه من از نوشتن، خلق رمان برای بزرگسالان بود؛ اما با مادر شدن، فرصت کمتری برای این کار داشتم و در عوض، مطالعهام در حوزه ادبیات کودک بیشتر شد. در این مسیر متوجه شدم که متأسفانه جنسیتزدگی در ادبیات کودک نیز کم نیست. قصهها از مهمترین منابعی هستند که کودکان الگوها و رؤیاهای خود را از آنها الهام میگیرند، اما بسیاری از این داستانها سرشار از باورهای نادرستاند.
از آنجا که دغدغه اصلی من مسائل مربوط به زنان است، همانطور که در ادبیات کهن بزرگسالان به این موضوع توجه داشتم، در افسانههای کودکانه نیز مفاهیمی که دختران را در جایگاه دوم قرار میدادند، توجهم را جلب کردند. به همین دلیل احساس کردم لازم است نگاهها به این موضوع از همان سالهای کودکی تغییر کند.
در این کتاب، شخصیتهای دختر از قالبهای کلیشهای فاصله گرفتهاند و نقش فعالی در پیشبرد داستان دارند. هنگام بازنویسی این شخصیتها، مهمترین چالشی که با آن روبهرو بودید چه بود؟
ممنونم. خوشحالم که به هدف اصلیام، یعنی فعال و پویا بودن شخصیتهای دختر، رسیدهام. راستش تنها نگرانی و چالش من این بود که داستان را به گونهای ننویسم که استقلال و خودباوری دختران برای مخاطب باورپذیر نباشد. به هر حال، تغییر دادن دیدگاههای سنتی کار سادهای نیست.
شما چگونه میان وفاداری به فضای خیالانگیز قصههای کلاسیک و انتقال مفاهیمی مانند خودباوری، استقلال و مسئولیتپذیری تعادل برقرار کردید تا اثر دچار شعارزدگی نشود؟
خیلی تلاش کردم زبان یا به تعبیر بهتر، صدای خودم را پیدا کنم؛ صدایی که با فضای قصه کودکانه و روحیه کودکان همخوانی داشته باشد و از آن فضا خارج نشود. شاید داشتن یک دختر در همین سنوسال به من کمک کرد تا بتوانم بهتر تخیل کنم و به دنیای کودکان نزدیکتر شوم.
این نمایشنامهها قابلیت اجرا در مدارس و مراکز فرهنگی را دارند. هنگام نگارش، تا چه اندازه به جنبه اجرایی اثر و ارتباط مستقیم آن با کودکان روی صحنه فکر کرده بودید؟
من از علاقهمندان حوزه تئاتر هستم. بهصورت پراکنده در زمینه تئاتر فعالیت کردهام و نمایشهای زیادی هم تماشا کردهام. هنگام نوشتن سعی کردم به اجرای صحنهای نیز فکر کنم؛ برای مثال، گفتوگوی شخصیتهای داستان با تماشاگران یا اضافه کردن ترانه و موسیقی به متن. فکر میکنم این عناصر میتوانند به برقراری ارتباط بهتر مخاطب با نمایش کمک کنند.
به نظر شما ادبیات نمایشی کودک تا چه اندازه میتواند در شکلگیری اعتمادبهنفس، مهارت تصمیمگیری و نگاه کودکان به نقشهای اجتماعی تأثیرگذار باشد؟
همانطور که حتماً خودتان هم اطلاع دارید، یکی از روشهای درمان در روانشناسی، استفاده از تئاتر است. بدون تردید، تماشای یک داستان نسبت به خواندن آن تأثیر بیشتری دارد، بهویژه برای کودکان. به همین دلیل، مسئولان حوزه تعلیم و تربیت باید توجه و سرمایهگذاری بیشتری روی این قالب داشته باشند.
با این حال، تا جایی که من اطلاع دارم، فعالیت در حوزه ادبیات نمایشی به اندازهای که شایسته است، مورد توجه قرار نگرفته است. خود من نیز از چند ناشر پاسخ منفی دریافت کردم؛ نه به این دلیل که داستان را نپسندیده بودند، بلکه میگفتند اگر همین اثر را در قالب داستان بنویسم، حاضر به انتشار آن هستند، اما نمایشنامه را خیر.

کتاب بر این ایده تأکید دارد که هر کودک، فارغ از جنسیت، میتواند قهرمان زندگی خود باشد. فکر میکنید خانوادهها و مربیان چگونه میتوانند این پیام را در زندگی روزمره کودکان تقویت کنند؟
چه در تربیت فرزندان خودمان و چه در آموزش کودکان، در جایگاه معلم یا مربی، نخستین تغییر باید در خود ما اتفاق بیفتد. جنسیتزدگی باید ابتدا از ذهن و باورهای خودمان پاک شود؛ چرا که این باورها بهصورت ناخودآگاه در گفتار و رفتار ما بروز پیدا میکنند.
بنابراین، ما بزرگترها باید مطالعه بیشتری داشته باشیم تا بتوانیم خطاهای ذهنی خود را بشناسیم و اصلاح کنیم. برای مثال، معلمی که میگوید: «با اینکه پسرها شیطنت بیشتری دارند، ترجیح میدهم به آنها درس بدهم، چون ذهن قویتری دارند و ریاضی را راحتتر یاد میگیرند»، با همین جمله ساده، باورهای نادرست بسیاری را منتقل میکند.
چنین نگاهی، فرصت ابراز وجود را از دختران میگیرد و در مقابل، آزادی عمل و اعتمادبهنفس بیشتری به پسران میدهد. همین مسئله باعث میشود پسران بیشتر سؤال بپرسند، فعالتر باشند و در نهایت این تصور شکل بگیرد که باهوشتر هستند؛ در حالی که این تنها نتیجه یک چرخه معیوب است که مدام تکرار میشود.
یکی از آرزوهای من این است که نهادی مستقل برای اصلاح این فرهنگ و تغییر نگاههای کلیشهای و مطلقِ «صورتی و آبی» شکل بگیرد.
اگر کودکی پس از خواندن یا تماشای یکی از نمایشنامههای «تاجِ خودِ خودم» تنها با یک پیام یا احساس کتاب را ترک کند، دوست دارید آن پیام یا احساس چه باشد؟
دوست دارم اگر مخاطب این اثر پسر باشد، حس برابری و احترام به دختران در او شکل بگیرد یا تقویت شود؛ و اگر دختر باشد، قدرت و خودباوری بیشتری پیدا کند و این داستان باعث شود کلیشههایی که درباره جنسیت خود شنیده، در ذهنش کمرنگتر شود. دوست دارم در پایان با خودش بگوید: «آره، همین است... من هم میتوانم.»
نظر شما