سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- عمران دسترس، مدرس دانشگاه؛ «کارل مارکس و سنتِ اندیشه سیاسی در غرب» از هانا آرنت را باید یکی از آن کتابهایی دانست که بیش از آنکه یک اثر «تکمیلشده» به معنای معمول باشد، تصویری است از کارگاه فکریِ یک متفکر بزرگ؛ جایی که میبینیم آرنت چگونه مسئله میسازد، چگونه با متنها درگیر میشود، چگونه به ریشههای یک مفهوم برمیگردد و آن را در میدان تاریخ اندیشه دوباره میآزماید. خودِ کتاب نیز، بنا به آنچه در معرفیها و گزارشها آمده، بر اساس دستنوشتهها و موادِ باقیمانده از آرنت تنظیم شده که در مجموعه آرنت در کتابخانه کنگره آمریکا نگهداری میشود؛ همین منشأ، جنس متن را تعیین میکند: با کتابی طرفیم که حالوهوای درسگفتار، طرح پژوهشی، و یادداشتهای تکوینی دارد، نه یک متنِ صیقلیشده و نهایی. اما دقیقاً همین «ناتمامیِ سازنده» است که به کتاب ارزش ویژه میدهد؛ چون به جای آنکه تنها نتیجه فکر آرنت را تحویل بدهد، مسیر فکرکردنش را هم پیش چشم میگذارد.

در این کتاب، آرنت به مارکس نه بهعنوان نماد سیاست چپ یا نامی در جدالهای قرن بیستم، بلکه بهعنوان گرهگاهِ یک سنت بزرگ نگاه میکند: سنت اندیشه سیاسیِ غرب. پرسش محوری او این است که مارکس دقیقاً چه کرد که فلسفه سیاسی مدرن را اینچنین دگرگون کرد؟ پاسخ آرنت با کلیشههای رایج فاصله دارد. او نمیخواهد مارکس را صرفاً به اقتصاد تقلیل دهد یا او را فقط بهعنوان نظریهپرداز مبارزه طبقاتی بخواند. درعوض، مارکس برای آرنت نویسندهای است که نسبتِ بنیادینِ ما با «کار»، «زندگی»، «آزادی»، و «سیاست» را از نو تعریف کرد، و همین بازتعریف پیامدهایی داشت که تنها به حوزه اقتصاد محدود نماند؛ بلکه به قلب آن چیزی رسید که یونانیان «امرِ سیاسی» مینامیدند.
اگر بخواهیم با زبان آرنتی پیش برویم، یکی از کلیدهای ورود به این کتاب، حساسیتِ آرنت به تمایزهای بنیادی است: تمایزِ میان امر اجتماعی و امر سیاسی، میان ضرورت و آزادی، میان تولید و کنش. آرنت در آثار مشهورش، بهویژه در «وضع بشر»، تأکید میکند که سیاست در معنای اصیلش با «کنش» و «آغازگری» پیوند دارد؛ با آن توان انسانی که میتواند چیزی نو در جهان بیافریند و در عرصه عمومی ظاهر شود. در مقابل، حوزه ضرورتهای زندگی ــ زیست، نیاز، تولید و بازتولید ــ اگرچه مهم است، اما منطق دیگری دارد و اگر بر سیاست مسلط شود، سیاست را از درون تهی میکند. خوانش آرنت از مارکس در این کتاب، تا حد زیادی حول همین نگرانی میچرخد: آیا مارکس با قراردادن «کار» در مرکزِ روایتِ رهایی، ناخودآگاه سیاست را به مسئلهای مشتق از تولید و ضرورت فروکاست؟ آیا این انتقالِ مرکز ثقل، راه را برای غلبه امر اجتماعی بر امر سیاسی هموار کرد؟
آرنت، مارکس را در امتدادِ سنتی میبیند که از یونان آغاز میشود، از مسیحیت و فلسفه مدرسی عبور میکند، به هابز و لاک و روسو میرسد و در مدرنیته به نقطهای میانجامد که «زندگی» و «تولید» به مسئله اصلیِ دولتها تبدیل میشود. در چنین نقشهای، مارکس هم ادامهدهنده است و هم گسستآفرین. ادامهدهنده از آن جهت که درون زبان فلسفیِ غرب سخن میگوید و با مقولههایی مثل ماهیت انسان، تاریخ، ضرورت و آزادی درگیر است. گسستآفرین از آن جهت که سیاست را در افق تازهای قرار میدهد: افقی که در آن رهایی، بیشتر به معنای رهایی از فقر، استثمار و بیگانگی فهمیده میشود تا به معنای امکانِ کنش آزاد در عرصه عمومی. برای آرنت این جابهجایی ظریف اما سرنوشتساز است؛ زیرا اگر آزادی صرفاً به عنوان فراغتِ حاصل از حلِ ضرورتهای زندگی فهمیده شود، ممکن است سیاست به مدیریتِ ضرورت تقلیل پیدا کند.
یکی از جذابیتهای این متن ــ خصوصاً اگر بدانیم با یادداشتها و مواد آرشیوی طرفیم ــ آن است که آرنت در آن به شیوهای نزدیکتر به «کار پژوهشی» ظاهر میشود: گاهی از یک گزاره مارکس شروع میکند و آن را در نسبت با یک مفهوم قدیمیتر میسنجد؛ گاهی به تناقضهای درونیِ دستگاه مارکس اشاره میکند؛ گاهی نشان میدهد که چه چیزی در مارکس بهطور همزمان رادیکال و سنتی است. نتیجه این است که کتاب، بیش از آنکه خواننده را به یک داوری ساده برساند، او را وارد میدان پرسش میکند. و این دقیقاً جایی است که یک «ریویو» باید مکث کند: ارزش کتاب در این نیست که مارکس را رد یا تأیید کند، بلکه در این است که خواننده را مجبور میکند دوباره بپرسد سیاست چیست و چرا در جهان مدرن، اینقدر آسان به امر اقتصادی، مدیریتی یا اجتماعی فروکاسته میشود.
در این میان، نقش خودِ «سنت» در عنوان کتاب اهمیت دارد. آرنت معمولاً با سنت رابطهای دوگانه دارد: از یک سو باور دارد بدون فهم سنت، زبان پرسشهای امروز را نمیفهمیم؛ از سوی دیگر میگوید سنت در عصر مدرن گسسته و دیگر نمیتواند بیواسطه راهنما باشد. بنابراین، بازخوانی مارکس بهمثابه بخشی از سنت اندیشه سیاسی، هم نوعی ریشهیابی است و هم نوعی کالبدشکافیِ لحظهای که سنت به بحران میرسد. مارکس برای آرنت فقط یک نظریهپرداز نیست؛ نشانه آن نقطهای است که در آن فلسفه سیاسیِ غرب با مسئلهای تازه روبهرو میشود: تودهها، اقتصاد صنعتی، و سیاستی که دیگر نه در شهر-دولتِ کوچک، بلکه در مقیاس جامعه تودهای و دولت مدرن اتفاق میافتد.
از منظر خواننده فارسیزبان، اهمیت کتاب دوچندان میشود، چون مارکس در فضای فکریِ ما اغلب یا به صورت شعاری و ایدئولوژیک خوانده شده یا به عنوان مرجعِ اقتصادی و اجتماعی. آرنت، حتی اگر خوانشش مورد اختلاف باشد، امکان دیگری پیشنهاد میکند: خواندن مارکس به عنوان متفکری که «تعریف سیاست» را جابهجا کرد. این جابهجایی بهخصوص برای جامعهای که همزمان با مسئله عدالت اجتماعی و مسئله آزادی سیاسی دستوپنجه نرم میکند، پرسشبرانگیز است. آرنت به ما یادآوری میکند که ممکن است پروژههای رهاییبخش، اگر تماماً در افق تولید و ضرورت تعریف شوند، در نهایت به شکلهایی از سلطه و مدیریت بدل شوند؛ و این هشدار، بدون آنکه ضدعدالت باشد، میخواهد سیاست را از غرقشدن در اقتصاد نجات دهد.
نام عزتاله فولادوند به عنوان مترجم کتاب بهخودیِ خود نشانهای از جدیت و دقت است. فولادوند در ترجمه متون فلسفی و سیاسی، معمولاً نثری روشن و نسبتاً معیار ارائه میدهد که میان وفاداری به متن و خوانایی تعادل برقرار میکند؛ ویژگیای که برای متنی از جنس یادداشتها و قطعات تکوینی اهمیت بیشتری هم دارد، چون چنین متنهایی گاهی پرشهای مفهومی و تغییر لحن دارند. داشتن ترجمهای دقیق میتواند این ناهمواری طبیعی را به تجربهای قابل پیگیری تبدیل کند، نه مانعی برای خواندن.
با این همه، باید انتظار درست از کتاب داشت. اگر کسی دنبال یک «معرفی ساده» از مارکس یا یک درسنامه منظم درباره تاریخ اندیشه سیاسی باشد، ممکن است با ریتم و جنس این متن کنار نیاید. این کتاب بیش از آنکه برای شروع مناسب باشد، برای خوانندهای مفید است که یا پیشتر با آرنت آشنا است، یا دستکم دغدغه مفهومیِ سیاست را جدی میگیرد و میخواهد ببیند یک متفکر چگونه درون سنت، مارکس را دوباره صورتبندی میکند. امتیاز کتاب همین است: ما را از مصرفِ نامها ــ مارکس، آزادی، انقلاب، تاریخ ــ به سمت فهمِ مفاهیم میبرد.
نظر شما