سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)- بهاره گلپرور؛ استیون گرینبلت از اندیشمندان و منتقدان ادبیات انگلیسی و از تاثیرگذارترین متخصصان مطالعات رنسانس در اواخر قرن بیستم و ابتدای قرن بیست و یکم است. او از چهرههای اصلی تاریخگرایی نو است که بیشتر به خاطر پژوهشهایش درباره شکسپیر، رنسانس انگلیس، و رابطه متن ادبی با قدرت، فرهنگ و تاریخ شناخته میشود.
گرینبلت شکسپیر را نویسندهای میبیند که برخلاف زیباییشناسی کلاسیک رنسانس، زیبایی را در کمال ایستا و فردیت منزوی جستوجو نمیکند، بلکه آن را در دل نقص، تنش، ناپایداری و محدودیت میسازد. از این منظر، شکسپیر با بهرهگیری از همان چارچوبهای تاریخی، زبانی و ایدئولوژیک مسلط، آنها را به ماده آفرینش معنا تبدیل میکند؛ یعنی محدودیتهای ساختاری نه مانع خلاقیت، بلکه امکان ظهور خلاقیتاند. از نظر گرینبلت، متن شکسپیری در پیوند با نیروهای فرامتنی قدرت، سیاست و نظم اجتماعی شکل میگیرد، اما دقیقا در همین پیوند است که لحظههایی از آزادی هنری پدید میآید؛ لحظههایی که در آن، معنا از دل کشمکش با اقتدار زاده میشود، نه از بیرون آن.

گرینبلت معتقد است یک اثر ادبی فقط محصول تخیل فردی نویسنده نیست، بلکه در شبکهای از نیروهای تاریخی، سیاسی، مذهبی و اجتماعی شکل میگیرد. او بهجای تمرکز صرف بر زیباییشناسی یا نیت مؤلف، به این نگاه میکند که یک اثر چگونه با نهادهای قدرت، ایدئولوژیها و گفتمانهای زمانهاش درگیر است. در واقع معتقد است برای فهم یک اثر ادبی باید دید چه نیروهای تاریخی و فرهنگی آن را ساختهاند و خود اثر چگونه به همان نیروها واکنش نشان میدهد.
گرینبلت بیشتر عمر علمی خود را صرف مطالعه شکسپیر و آثار او کرد و معروفترین کتابش درباره شکسپیر یعنی «ویلیام در گذر ایام: چگونه شکسپیر به شکسپیر تبدیل شد» به یک اثر پرفروش جهانی تبدیل شد. تا پیش از گرینبلت، منتقدان سنتی تصور میکردند شکسپیر یک نابغه منزوی بود که در اتاقش مینشست و شاهکارهای جاودانه خلق میکرد؛ آثاری که به درد همه دورانها میخورند و ربطی به سیاست زمان خودش نداشتند.
گرینبلت نشان میدهد که نمایشنامههای شکسپیر صرفا برای سرگرمی نبودند، بلکه مستقیما با قدرت سلطنتی درگیر بودند. مثلا در تحلیل نمایشنامه «هنری پنجم» گرینبلت استدلال میکند که قدرت برای حفظ خود نیاز دارد که همواره فتنه و آشوب تولید کند تا بعد بتواند آن را سرکوب کند و مشروعیتش را نشان دهد. شکسپیر این سازوکار پیچیده قدرت سیاسی را در شخصیت پرنس هال (که بعدا هنری پنجم میشود) به تصویر میکشد. گرینبلت معتقد است در دوره رنسانس، انسانها فهمیدند که هویتشان چیزی از پیش تعیینشده و آسمانی نیست، بلکه یک نقش است که باید آن را بازی کنند و بسازند. شخصیتهای آثار شکسپیر بهترین نمونههای این ایده گرینبلت هستند. به عنوان مثال، «هملت» مدام در حال بازتعریف و ساختن هویت خودش در برابر نقشهایی است که دربار به او تحمیل میکند؛ یاگو نیز در نمایشنامه «اتللو» یک شاهکار در خود-ساختگی مخرب است؛ او مانند یک کارگردان، هویت دیگران را دستکاری میکند و هویتی دروغین برای خودش میسازد یا «ریچارد سوم» از نقص عضو و طردشدگی اجتماعی خود، یک هویت سیاسی قدرتمند و بیرحم خلق میکند.
گرینبلت در کتاب «شکسپیر و آزادی» شکسپیر را نه فقط یک نابغه آزاد، بلکه نویسندهای میبیند که مدام درباره آزادی فکر میکند، اما میفهمد آزادی همیشه محدود و متناقض است. گرینبلت در این کتاب معتقد است، شکسپیر در سراسر آثارش مجذوب این خیال است که انسان بتواند به قانون خودش زندگی کند؛ یعنی از قید اقتدار، عرف و محدودیتهای بیرونی رها باشد. از نظر گرینبلت، شکسپیر میفهمد که آزادی هنرمند و انسان، درون یک نظم اجتماعی شکل میگیرد. یعنی آزادی بدون جامعه، تئاتر، زبان و مخاطب اصلا ممکن نیست.
یکی از نمونههای مهمی که گرینبلت بررسی میکند، تغییر لباس و جابهجایی هویت در نمایشهایی مانند «هر طور میل شماست» و «شب دوازدهم» است. در این آثار، شخصیتها با پوشیدن لباس جنس یا طبقهای دیگر، از نقشهای تثبیتشده اجتماعی فاصله میگیرند و امکان تازهای برای شناخت خود و دیگران پیدا میکنند. گرینبلت این وضعیت را نشانهای از آزادی شکسپیری میداند؛ آزادیای که از بازی، اجرا و تعلیق موقت هویت پدید میآید.
شکسپیر همزمان به هنجارهای زمانهاش تن میدهد و آنها را زیر سؤال میبرد. گرینبلت این را یکی از ویژگیهای اصلی نبوغ او میداند.
گرینبلت معتقد است که شکسپیر شیفته استقلال است. او میگوید شکسپیر در سراسر آثارش مجذوب این خیال است که انسان بتواند به قانون خودش زندگی کند؛ یعنی از قید اقتدار، عرف و محدودیتهای بیرونی رها باشد. اما آزادی مطلق را باور ندارد. به نظر گرینبلت، شکسپیر میفهمد که آزادی هنرمند و انسان، درون یک نظم اجتماعی شکل میگیرد. یعنی آزادی بدون جامعه، تئاتر، زبان و مخاطب اصلاً ممکن نیست. در واقع آزادی برای او با تناقض همراه است و این موضوع به وضوح در فصل «شکسپیر و خود مختاری» این کتاب آمده است.
شکسپیر همزمان به هنجارهای زمانهاش تن میدهد و آنها را زیر سوال میبرد. گرینبلت این را یکی از ویژگیهای اصلی نبوغ شکسپیر میداند. در عین حال معتقد است که شکسپیر زیبایی و آزادی را به هم پیوند میدهد. گرین بلت در این کتاب میگوید شکسپیر زیبایی را فقط در کمال و بینقصی نمیبیند؛ بلکه در رد زمان، زخم، لکه، شکستگی و تفاوت هم نوعی زیبایی میبیند. این نگاه با ایده آزادی هم مرتبط است، چون فردیت واقعی در همین تفاوتها شکل میگیرد. یکی از بحثهای مهم کتاب این است که میل به کاملا خودمختار بودن گاهی در شکسپیر با نفرت، انتقام و تخریب گره میخورد. گرینبلت این را در چهرههایی مثل آرون، ریچارد سوم و شایلاک برجسته میکند و به نظر او فردیت افراطی میتواند به خشونت برسد.
گرینبلت همچنین در این کتاب معتقد است آزادی و نفرت از هم جدا نیستند. در خوانش او، بعضی شخصیتهای شکسپیر وقتی میخواهند از همهچیز مستقل شوند، به نوعی آزادی تاریک و مخرب میرسند؛ آزادیای که نه تنها سازنده نیست بلکه ویرانگر است.
گرینبلت شکسپیر را نویسندهای میبیند که در دل محدودیتهای تاریخی، امکان تجربهی آزادی را از راه زبان، اجرا، تغییر هویت، مقاومت و تخیل میآفریند. این آزادی نه کامل است و نه پایدار، اما درست در همین شکنندگی و موقتیبودن، معنای عمیق خود را پیدا میکند. شکسپیر در نگاه او هنرمندی است که نشان میدهد انسان حتی در جهانی آکنده از قدرت و اجبار، هنوز میتواند لحظههایی از رهایی را تجربه و تصور کند.
کتاب «شکسپیر و آزادی» به قلم استیون گرینبلت و ترجمه فاطمه سیاهرودکلائی به همت نشر «پیله» در ۲۱۶ صفحه منتشر شده است.
نظر شما