سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) – مرجان علیپناه؛ از میان آثار جریانساز ادبیات نمایشی قرن بیستم، «شعلههای سرکش تاریکی» نوشته آنتونیو بوئرو بایخو، از مهمترین نمایشنامههایی است که با تکیه بر موقعیتی بهظاهر محدود، به پرسشهایی بنیادین دربارهی حقیقت، رنج، آزادی و مسئولیت انسان میپردازد. این اثر، با ترجمه روان و دقیق مهین اسکویی، مترجم، بازیگر و از چهرههای تأثیرگذار تئاتر نوین ایران، در دسترس مخاطبان فارسیزبان قرار گرفته است. اسکویی، که نقش مهمی در معرفی ادبیات نمایشی جهان به ایران داشت، در این ترجمه کوشیده است لحن شاعرانه و فضای فلسفی اثر را بهخوبی حفظ کند.
داستان در یک آموزشگاه شبانهروزی نابینایان میگذرد که در آن، همهچیز آرام، منظم و امیدوارکننده به نظر میرسد. در این جهان، نابینایی صرف فقدان تراژیک نمایش داده نشده، بلکه وضعیتی عادی و کاملاً قابل مدیریت معرفی میشود. ساکنان آموزشگاه آموختهاند مستقل، شاد و بینیاز از ترحم زندگی کنند اما این نظم تحسینبرانگیز، بهتدریج چهره دیگری از خود نشان میدهد. آنچه در ظاهر آرامش است، در حقیقت تلاش برای پنهان کردن هراس از مواجهه با واقعیت است.
در قلب این نظام، کارلوس دانشآموزی ممتاز قرار دارد که بیش از هر کس به ارزشهای آموزشگاه باور دارد و به پاسدار نظم و خوشبینی اجباری آن تبدیل شده است. او میکوشد هر صدای متفاوتی را خاموش کند تا تعادل موجود حفظ شود. اما با ورود ایگناسیو، دانشآموزی تازه وارد که نابینایی خود را انکارناپذیر و دردناک میداند، این تعادل فرو میریزد. ایگناسیو حاضر نیست با واقعیت کنار بیاید یا آن را با خوشبینیهای تصنعی بپوشاند از همینرو حضور او تمام بنیانهای فکری آموزشگاه را به چالش میکشد.
رویارویی دو جهانبینی
تقابل کارلوس و ایگناسیو، فقط اختلاف دو شخصیت نیست و رویارویی دو جهانبینی است، باور به آرامشِ حاصل از انکار حقیقت در برابر پذیرش حقیقت، هرچند رنجآور و ویرانگر. ایگناسیو همچون آینهای، پوچی نظم ظاهراً بینقص آموزشگاه را آشکار میکند و کارلوس را وادار میسازد با تردیدی روبهرو شود که سالها از آن گریخته است.
بوئرو بایخو در این نمایشنامه، نابینایی را از سطح یک ناتوانی جسمانی فراتر میبرد و آن را به استعارهای از وضعیت انسان و جامعه تبدیل میکند. یکی از ظریفترین لایههای اثر در همین نکته نهفته است که «دیدن» همیشه به معنای فهمیدن نیست و «ندیدن» همیشه از ناتوانی ناشی نمیشود و گاه انتخابی آگاهانه است. برخی شخصیتها، با وجود برخورداری از بینایی، حقیقت را انکار میکنند و در مقابل، برخی نابینایان روشنتر از دیگران ماهیت جهان پیرامون خود را درمییابند.
از منظر ساختار نمایشی نیز اثر بسیار سنجیده و حسابشده است. نمایش با فضایی سرشار از نشاط و آرامش آغاز میشود، اما بهتدریج و بدون اتکا به حادثهای ناگهانی، به سوی بحرانی عمیق حرکت میکند. بوئرو بایخو نشان میدهد که تراژدی از وقوع یک فاجعه آغاز نمیشود و گاهی تنها یک پرسش، یک تردید یا صدایی که نظم پذیرفتهشده را به چالش میکشد، برای فروریختن یک جهان کافی است.
پایان نمایشنامه نیز از همین منظر تأثیرگذار است. تنها شخصیت بینای داستان، در نهایت تصمیم میگیرد چشم بر حقیقت ببندد. انتخابی که نابینایی را از یک وضعیت جسمانی به موضعی اخلاقی تبدیل میکند. گویی نویسنده میخواهد بگوید انسان گاه برای ادامهی زندگی، آگاهانه حقیقت را نادیده میگیرد؛ اما بهای این انتخاب، از دست دادن اصالت زیستن است.
«شعلههای سرکش تاریکی» تنها درباره نابینایان نیست و درباره همه ماست. جامعهای که برای حفظ آرامش، صدای معترض را خاموش میکند، و دربارهی انسانی که ناگزیر است میان آسودگیِ برخاسته از توهم و رنجِ ناشی از حقیقت یکی را برگزیند. ماندگاری این نمایشنامه نیز در همین پرسش نهفته است که پس از پایان نمایش همچنان در ذهن مخاطب باقی میماند آیا آرامشی که بر انکار حقیقت بنا شده، ارزش زیستن دارد، یا تنها حقیقت، هرچند سوزان و دردناک، میتواند انسان را به آزادی برساند؟
نمایشی که همسنگ نمایشنامه نیست
به تازگی اجرایی از این نمایشنامه، اجرایی به کارگردانی هوشمند هنرکار در تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه میرود. در این نمایش، بیش از هر چیز، قدرت متن بوئرو بایخو خودنمایی میکند. متنی که حتی در لحظاتی که اجرا از ریتم میافتاد، همچنان مخاطب را با خود همراه نگه میدارد. با این حال، طولانی شدن برخی صحنهها و تکرار بعضی گفتوگوها، از ضرباهنگ دراماتیک اثر میکاهد و باعث میشود تمرکز تماشاگر از کشمکش فلسفی نمایش فاصله بگیرد.
به نظر میرسد با حذف برخی تکرارها و فشردهتر شدن روایت، پیام نهایی نمایش تأثیر عمیقتری بر مخاطب میگذارد. از سوی دیگر، در نمایشی که «دیدن» و «ندیدن» مهمترین مؤلفه روایی آن است، انتظار میرود نورپردازی، میزانسن و طراحی صحنه حضوری فعالتر در روایت داشته باشند و بیش از آنچه دیده شد، در انتقال جهان ذهنی شخصیتها نقش ایفا کنند.
با وجود این، بازی کاظم هژیرآزاد با بیان دقیق و تسلط بر صحنه، از نقاط قوت اجراست و در لحظات بسیاری به آن جان میبخشد. همچنین طراحی لباس و برخی انتخابهای بصری، بهویژه پوستر نمایش با بهرهگیری از خط بریل و عصای سفید، هوشمندانه و متناسب با فضای اثر طراحی شده است. در مجموع، اگر اجرا با ریتمی منسجمتر، پرداختی عمیقتر به روابط شخصیتها و بهرهگیری خلاقانهتر از امکانات بصری همراه میشد، میتوانست همسنگ ظرفیتهای درخشان متن بوئرو بایخو، تأثیری ماندگارتر بر ذهن تماشاگر بر جای بگذارد.
نظر شما