یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵ - ۰۸:۵۸
تاریخ شفاهی کارآفرینی در گیلان در سه روایت تازه

گیلان – سه عنوان کتاب «در همین راه‌های هر روز» ، «با همین قدم‌های کوچک» و «از همین چشمه‌های روشن» کتاب‌های تازه منتشر شده به همت نشر آهیل هستند که تاریخ شفاهی کارآفرینی در استان گیلان را روایت می‌کنند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در رشت؛ تاریخ شفاهی روایتی زنده از تجربیات و رخدادهایی است که از نگاه مستقیم راوی به تصویر کشیده می‌شود. اهمیت ثبت وقایع در تاریخ شفاهی آنست که نه‌تنها امکان آشنایی مخاطب را با زندگی، نگرش و نحوه‌ مواجهه راوی با مسائل گوناگون فراهم می‌آورد؛ بلکه می‌تواند به‌مثابه منبعی غنی برای شناخت گذشته و حال عمل کند و در یک کلام بر تجربه‌ زیسته‌ مخاطب بیفزاید تا از آن به‌عنوان چراغی پیش روی مسیر خویش بهره گیرد.

گروه ادبی دیدار متشکل از فارغ‌التحصیلان و دانشجویان مستعد و اهل قلم دانشگاهی در گیلان، بر آن شدند که به ثبت و نشر زندگی شخصی و حرفه‌ای کارآفرینان و فعالان اقتصادی موفق بپردازند و اهتمام آنان بر این امر استوار بوده که از رهگذر بیان تجربیات و دیدگاه‌های ارزشمند این افراد، راهکارهایی بدیع برای حل مسائل اقتصادی کشور، شناسایی و برای نسل جوان این مرزوبوم الهام‌بخش باشد.

روایت یکی از بزرگترین تولیدکنندگان مرغ و جوجه‌ ایران

« در همین راه‌های هر روز» نخستین شماره از مجموعه‌ تاریخ شفاهی کارآفرینی، روایت کریم نوید (یکی از بزرگترین تولیدکنندگان مرغ و جوجه‌ ایران) است که محمد یحیایی سرپرستی نویسندگان را بر عهده دارد.

تاریخ شفاهی کارآفرینی در گیلان در سه روایت تازه

خدمت و خاطرات، ورود به دانشگاه، زندگی مشترک، پرورش ماهی، پرورش مرغ، پرورش دام و دردهای دل ازجمله بخش‌های کتاب هستند. در بخشی از این سرگذشت‌نامه می‌خوانیم: در این سال‌ها خیلی چیزها را فراموش کرده‌ام. خیلی از خاطرات در ذهنم کم‌رنگ شده، اما شماره پلاک ۲۴۹۸۷ آن پیکان قرمز را مثل شماره‌ شناسنامه‌ام، مثل نشانی خانه‌ و مثل اعضای خانواده‌ام، هیچ‌وقت از یاد نبرده‌ام. خیلی از کارها با همین پیکان بود؛ از جابه‌جایی دبه‌های بچه‌ماهی و سبدهای پرنده تا خرید دارو و واکسن و تهیه غذای ماهی‌ها و پرندگان؛ حتی گاهی خانه‌ای می‌شد برای استراحت. با آقای علیزاده هم داخل همین پیکان صحبت کرده بودم؛ علیزاده پیش از انقلاب در شرکت سپیدرود با رومانیایی‌ها کار کرده بود. می‌گفت اگر یک نفر را در گیلان بشناسد که از پس این کار بربیاید من هستم. هر روز این مسیر را می‌رفتم؛ گیل‌پرده‌سر تا رشت. علیزاده هم بعضی وقت‌ها می‌آمد. مدام تشویقم می‌کرد. می‌گفت با انگیزه و اراده‌ای که در من سراغ دارد می‌توانم موفق شوم. راست می‌گفت؛ گیلان لیاقتش بیشتر از این‌ها بود. چنین آب‌وهوا و خاک حاصلخیزی کجا پیدا می‌شود! اما واقعیت این است که من می‌ترسیدم. می‌گفتم نکند نتوانم از پس آن بربیایم. کسی در گیلان مجوز مرغ مادر نداشت. کسی تجربه‌اش را نداشت. کسی نبود که ما را راهنمایی کند. این بار که علیزاده را سوار کردم، چیزی نمی‌گفت. دستگیره را چرخاندم شیشه کمی پایین آمد. مه کم‌کم داشت خودش را روی جاده‌ی سنگر به رشت پهن می‌کرد. بوی علف و خنکی نسیم پیچید توی ماشین. باید انجامش می‌دادم. حتی اگر مجبور شوم با همین پیکان قرمزِ خسته، صد بار به تهران بروم.

سال‌ها تلاش کرده بودیم. پدر، من، خانواده‌ام و همه کسانی که در گیلان به دنبال رونق تولید طیور بودند. می‌گفتند همین که تهران دارد کافی‌ست. قبول نمی‌کردند. خدا می‌داند با چه سختی‌هایی جوجه‌ها را از تهران می‌آوردیم. چقدر به راننده‌ها تأکید می‌کردیم که بین راه توقف نکنند که مبادا جوجه‌ها آسیب ببینند. دوست داشتم روزی را ببینم که بارهای خودمان را به گوشه‌وکنار کشور می‌فرستیم. خدا را شکر می‌کنم که نتیجه‌ تلاش‌های‌مان به ثمر نشست. واقعاً خودم هم درست نمی‌دانم این عشق به کار و تولید چطور در من به وجود آمد! به خاطر پدر بود یا تشویق اطرافیان نمی‌دانم. شاید هم این عشق با من متولد شده بود.

روایتی از احساس عمیق به وطن و آبادی ایران

« با همین قدم های کوچک» کتاب دیگری از مجموعه‌ تاریخ شفاهی کارآفرینی، روایت کریم سلیمی (مدیرعامل شرکت فولاد آناهیتا) است که محمد یحیایی سرپرستی نویسندگان را بر عهده دارد.

تاریخ شفاهی کارآفرینی در گیلان در سه روایت تازه

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: سال ۱۳۳۵ در روستایی به نام قشلاقِ چلقای که از توابع شهرستان بناب آذربایجان شرقی‌است، به دنیا آمدم. این روستا حدود شش هفت کیلومتری با خود بناب فاصله دارد. مادربزرگ و پدربزرگم هم همانجا دفن شده‌اند. فرزند اول خانواده‌ هستم؛ در خانواده‌ای ۱۰ نفره. در حال حاضر هفت برادر و یک خواهر در قید حیات هستیم. پدربزرگم در زمان کودکی پدرم فوت کرد. مادربزرگم هم پیش از تولد من فوت کرده بود. بنابراین هیچ‌کدام‌شان را ندیده‌ام‌. آن زمان و حتی شاید هنوز هم، در روستای ما نه زایشگاهی بود و نه بیمارستانی. یک روستا بود و یک مامای محلی که خانمی شصت‌هفتاد ساله بود. وقتش که می‌رسید یکی از همسایه‌ها می‌رفت دنبال ماما تا بیاید بچه‌ را به دنیا بیاورد. اصول و قاعده‌ای هم نبود، اما یک‌دنیا تجربه در کار بود. بالاخره یک طوری کار را پیش می‌بردند. یک دایه هم داشتیم که در ازای این‌که مادرم به او سرپناه و محل اسکانی داده بود، ما بچه‌ها را نگه می‌داشت. او را از مادرم بیشتر دوست داشتم. به او می‌گفتم مادربزرگ. نامش شهربانو بود. وقتی مادرم برای پدر آب و غذا می‌برد من پیش او می‌ماندم. البته پولی به او نمی‌دادیم اما آب و غذایش با ما بود. تنها بود. یک اتاق مخصوص خودش داشت. بنده ‌خدا دو تا بچه داشت که به‌خاطر بیماری‌های شایع قدیم مثل آبله یا عدم رعایت مسایل بهداشتی فوت کرده بودند.

... روز افتتاحیه، وزیر وقت، آقای مهندس نعمت‌زاده آمده بود. از من پرسید: «چیزی نمی‌خواهی؟» گفتم: «مثلاً چه چیزی؟» گفت: «وام یا اعتباری نمی‌خواهی؟» گفتم: «نه» گفت: «من هر جایی می‌روم، به من برگه می‌دهند و می‌گویند مبلغی به من وام بدهید، شما چرا این نامه را نمی‌دهید؟»گفتم: «شما مگر مسئول بانک هستید؟ شما وزیر صنعت و معدن هستید و ما امروز برنامه افتتاحیه گذاشتیم.» گفتم: «اگر کارم درست باشد، بانک برای اعتبار دادن مشکلی ندارد.» به نظر من ما دو طرف مقصریم؛ هم وام‌دهنده و هم وام‌گیرنده. هیچ‌کدام محاسبه کاری ندارند. وام‌گیرنده وام می‌گیرد ولی به جای استفاده از سود آن برای کار، پول وام را برای خرید لوازم زندگی، ویلاسازی، رفتن به اروپا و تجملات دیگر خرج می‌کند. این از لحاظ کاسبی مردود است. من وامی از بانک گرفتم و سعی کردم آن را به‌موقع پرداخت کنم. از دولت هم انتظار دارم و هم انتقاد؛ چند مورد پیشنهاد دارم: فکر نمی‌کنم در دنیا هیچ دولتی وام‌های پر بهره بدهد چون باعث نابودی تولید و تولیدکننده می‌شود. دولت باید یک اتاق فکر بگذارد تا مدیران و کاسبان جلسه بحث داشته باشند، خودشان هم از جلسه فیلمبرداری کنند و بعد فیلم‌ها را بررسی کنند و مدیران برنامه‌ریز را شناسایی کرده و از آن‌ها استفاده کنند. دوم اینکه وام را نسبت به پیشبرد کار بدهند. وام رابطه‌ای به درد نمی‌خورد و باعث شکست اقتصادی کشور می‌شود. وام‌گیرنده باید با محاسبه‌ درست از بانک وام بگیرد. در این صورت هم وام‌گیرنده و هم بانک در کارشان موفق خواهند بود. وام تولید باید جدا از وام بازاری باشد. وامی که برای تولید داده می‌شود باید ناظر داشته باشد و بر کار تولیدکننده نظارت وجود داشته باشد تا باعث پیشبرد کارها شود.

من از دولت انتظار دارم دست تولیدکننده را بگیرد، چون تولید بازوی راست کشور است. هم در چرخه و هم خواسته مصرفی ما از تولید به وجود می‌آید و خواسته زندگی کسانی که در اینجا شاغل هستند تأمین می‌شود. آماری داریم که می‌گویند ما هشت میلیون دانش‌آموز از ابتدایی تا پایان دبیرستان داریم. در گذشته برنامه‌ای در هنرستان‌ها به نام طرح کاد (طرح کار) وجود داشت. البته هنرستان‌ها دارای ماشین‌آلات صنعتی بودند؛ این‌ها کجا رفتند؟ الان وجود دارند یا نه؟ نمی‌دانم. چرا این دانش‌آموزان هنرستانی یا دانشجویان هفته‌ای دو روز درس دارند و چهار روز هفته را در کارگاه‌های ما مشغول نباشند؟ دولت باید برای این کار برنامه‌ریزی کند. من هم از این کار استقبال می‌کنم، حتی اگر تعدادشان صد یا دویست نفر باشد. جوانان ما می‌توانند دوران خدمت‌شان را در کارگاه‌ها بگذرانند. اگر این افراد نخبه هستند بتوانند تأییدیه بگیرند که می‌توانند در تولید مثمر ثمر باشند، خدمت‌شان را در چنین مکان‌هایی بگذرانند. به این افراد چه از طرف دولت و چه از طرف کارگاه باید حقوق داده شود. اگر یک دانش‌آموز را فرد بیکاری به بار بیاوریم، خودمان مقصریم.

یادگاری ماندگار

«از همین چشمه‌های روشن» دیگر شماره مجموعه‌ تاریخ شفاهی کارآفرینی، روایت عین‌الله مرادی (مدیرعامل شرکت تولیدی آب معدنی) است که محمد یحیایی سرپرستی نویسندگان را بر عهده دارد.

تاریخ شفاهی کارآفرینی در گیلان در سه روایت تازه

دویدن دنبال پروانه‌ها، چشیدن کودکی، خانه پدری، با همان گاز اول، از مدرسه، نسیمی از سنگرود، از دست دادن پدر، کار در گنجه، آموزش رسمی و آگاهی‌های زبانی، برف سال ۵۲ ، عشق انقلابی و ازدواج، خدمت سربازی، حضور در جبهه، زلزله ۶۹، نظرچشمه و ایده تأسیس کارخانه آب معدنی و کارآفرینی و اندیشه‌های من ازجمله بخش های کتاب هستند.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم: سه سال پیش از اتمام رسمی پیمانکاری، یعنی در حوالی سال ۱۳۸۶، هم‌زمان با انجام سایر پروژه‌ها، اقدام مهمی انجام دادم که ارتباطی مستقیم با زادگاه من داشت. در آن زمان، در کنار اجرای پروژه‌های پیمانکاری، پروژه‌ انتقال آب از یک چشمه را نیز آغاز کردم. این چشمه منبع تأمین آب روستایی بود که محل تولد من محسوب می‌شد، روستایی با حدود ۳۷ یا ۳۸ خانوار که به‌ویژه در فصل تابستان با مشکل جدی کم‌آبی مواجه بودند. چشمه‌ای که منبع آب شرب روستا بود، آب‌دهی آن در گرمای تابستان به‌شدت کاهش می‌یافت به‌گونه‌ای که در بسیاری از ساعات، آب به‌طور کامل قطع می‌شد. از آنجا که خانواده خودم نیز ساکن همان روستا بودند و از این وضعیت رنج می‌بردند، دو انگیزه مهم برای این اقدام داشتم: اول، نیتی قلبی برای رفع مشکل کم‌آبی آن روستا و خدمت به زادگاهم و دوم آنکه کاری ماندگار انجام دهم تا به‌عنوان یادگاری از من باقی بماند و هدفم این بود که مشکل کمبود آب آشامیدنی روستا را برطرف کنم. نکته جالب اینجاست که در آن زمان حتی هنوز عملیات اجرایی ساخت کارخانه‌ام آغاز نشده بود و به اصطلاح کلنگ نخورده بود اما در سال ۱۳۸۶، این پروژه آب‌رسانی را اجرایی کردیم. در مجموع ۱۰ کیلومتر لوله‌گذاری انجام دادیم و جریان آب را از آن چشمه به مخزنی هدایت کردیم که پیش از سال ۱۳۸۶ در نزدیکی روستا برای تأمین آب احداث شده بود. با این اقدام، حجم آب ورودی به روستا چندین برابر شد به‌طوری‌که حدود ۱۰ لیتر آب در ثانیه وارد شبکه‌ آب‌رسانی می‌شد در حالی‌که نیاز واقعی روستا تنها حدود ۱ لیتر در ثانیه بود.

آنچه در این مسیر برایم روشن شد و به آن ایمان دارم، اینست که لطف و عنایت خداوند همواره شامل حالم بوده است. واقعاً معتقدم که این موفقیت، بدون کمک الهی ممکن نبود. به‌طور ملموس، در شرایطی که شاید از هر صد نفر، ۹۹ نفر مخالفت کنند و تنها یک نفر موافق باشد، صدای آن یک نفر معمولاً شنیده نمی‌شود. اما در این مسیر، آن صدای موافق شنیده شد و راه برایم باز شد؛ این را فقط می‌توان عنایت خاص خداوند دانست که یاری‌ام کرد تا این کار به سرانجام برسد. در خصوص ایده تأسیس کارخانه آب معدنی، باید عرض کنم این فکر نخستین بار در حوالی سال ۱۳۸۲ به ذهنم رسید. در آن زمان مشغول فعالیت پیمانکاری بودم.

در تابستان سال ۱۳۸۳، طی یکی از روزهای گرم، برای دیدار با مادرم به منزل ایشان رفتم. متوجه شدم که حال و روحیه‌ی ایشان چندان مساعد نیست و اوقاتش تلخ است. علت را جویا شدم؛ ایشان ابراز ناراحتی کردند که چند روزی است آب شرب محل قطع شده و به جای آن، از طریق تانکرهایی که احتمالاً آب غیر بهداشتی حمل می‌کنند، مخزن آب محله پر می‌شود. مادرم به‌واسطه‌ حساسیت خاصی که نسبت به بهداشت و سلامت آب داشتند، اظهار کردند که نمی‌توانند چنین آبی را مصرف کنند و همین موضوع موجب بی‌اشتهایی و ناراحتی‌شان شده بود. تحت تأثیر ناراحتی ایشان، همان شب تصمیم گرفتم برای‌شان آب سالم و بهداشتی تهیه کنم. روز بعد، دبه‌ای از آب تصفیه‌شده تهیه کردم و در اختیارشان گذاشتم. همین اتفاق ساده اما تأثیرگذار باعث شد به فکر احداث کارخانه‌ آب معدنی بیفتم. با توجه به اینکه خودم از اهالی محل بودم و به خوبی چشمه‌ها و ارتفاعات آن را می‌شناختم – به‌ویژه چشمه‌ای خاص که اطراف آن نزدیک به ده چشمه‌ی دیگر قرار دارد و همه‌ آن‌ها برای من شناخته‌شده بودند – تصمیم گرفتم که از ظرفیت این منابع بهره‌برداری اصولی انجام دهم. هرچند تا آن زمان، به طور شخصی به محل آن چشمه‌ی اصلی قدم نگذاشته بودم، اما شناسایی و شناخت محیط، انگیزه‌ی لازم را برای پیگیری جدی این طرح در من ایجاد کرد.

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.

پربازدیدترین

تازه‌ها

پربازدیدها