سرویس دین و اندیشه خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- محسن آزموده؛ کتاب «آسیا در برابر غرب» نوشته داریوش شایگان(۱۳۹۷-۱۳۱۳)، روشنفکر فقید ایرانی، سال ۱۳۵۶ منتشر شد، در سن و سال پختگی شایگان، یک سال پیش از انقلاب و ۱۶ سال بعد از انتشار «غربزدگی» جلال آل احمد. روشن است که در کوران حوادث سیاسی روز به کتاب توجه آنچنانی نشد، اما با فروکش کردن گرد و غبار وقایع سیاسی، مورد توجه روشنفکران و اهل کتاب و فکر قرار گرفت، به عنوان یک صورتبندی دقیق و عمیق و فلسفی از مسئله غربزدگی، نه آن به شتابزدگی نگاه آل احمد و نه آن طور غامض و پیچیده همچون فردید. اکنون نیم سده از زمان انتشار آن میگذرد و چنانکه از گفتارهای گزارش پیش رو بر میآید، نگاهها به این اثر و درونمایهاش تغییر کرده است.
پنجاهوششمین نشست از مجموعه نشستهای «صد کتاب ماندگار قرن» به نقد و بررسی کتاب «آسیا در برابر غرب» اختصاص داشت. این نشست یکشنبه ۱۵ شهریورماه ۱۴۰۵ از ساعت ۱۰ تا ۱۲ در تالار فرهنگ مرکز همایشهای بینالمللی سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران برگزار شد. در این نشست، حامد زارع، نویسنده و سردبیر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) و حسین شیخ رضایی، عضو هیئت علمی مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، درباره این اثر سخن گفتند. دبیری نشست را صالح زمانی، پژوهشگر علوم اجتماعی، بر عهده داشت. در ادامه گزارش تفصیلی ایبنا از صحبتهای حامد زارع و حسین شیخرضایی از نظر میگذرد؛
فصل مهمی در تاریخ تجددستیزی روشنفکری معاصر ایرانی
حامد زارع
روزنامهنگار و سردبیر ایبنا
بیش از هر بحثی به عنوان کتاب باید اشاره داشت. عنوان کتاب از حیث وصفی واجد توصیف صورت حادی از یک صفآرایی است و از حیث سلبی بازتاباننده نوعی تناقض و تضاد جوهری است. از این حیث عنوان کتاب، فارغ از درستی و نادرستی مسئله و یا نتیجهای که نویسنده در پی اخذ آن است، بسیار جذاب، برانگیزاننده و جدلی است. از سوی دیگر عنوان کتاب متکی به یک جغرافیای فرهنگی و تمدنی است و نه یک چارچوب سیاسی مبتنی بر دولت-ملت که در روابط بینالملل مطرح است. منظور از آسیا اشاره به صورت قدمایی و کهن چهار تمدن هند، ژاپن، چین و ایران به عنوان مصادر حیات سنت و منظور از غرب، اروپای غربی به عنوان رستنگاه تجدد است. بدین ترتیب «آسیا در برابر غرب» ترجمه دیگری از سنت در برابر تجدد است. مسئلهای دیرپا و همچنان مطرح که انبوهی از متفکران و پژوهشگران را دلمشغول خود ساخته است. به بیان دیگر آسیا در برابر غرب؛ مسئلهای است که هنوز تمام نشده است. اما این مسئله از کجا آغاز شد؟
اگر از فراهم شدن مقدمات نهضت مشروطیت به عنوان آستانه نظری تاریخ جدید ایران و همچنین سلطنت رضاشاه پهلوی به عنوان دورات تاسیس نهادهای جدید در ایران بگذریم، پس از جنگ جهانی دوم و اشغال ایران و آزادی تقریبا مطلقی که برقرار شد، بحث و نظرها پیرامون سنت و تجدد، چه از منظری دینی، چه غربی و چه ملی رونق گرفت. به میدان آمدن متفکرانی مثل فخرالدین شادمان و مهمتر از او احمد فردید، بحث نظر پیرامون سنت و تجدد را به سمت بحث پیرامون نسبت ما و غرب تغییر جهت داد. فردید اصطلاح «غربزدگی» را در توضیح نسبت تاریخ دوره جدید ایران با تجدد غربی وضع کرد و روشنفکران بسیاری نظیر آلاحمد، رضا داوری، احسان نراقی، داریوش آشوری و داریوش شایگان را تحت تاثیر خود قرار داد. «نزدیکی شایگان به حلقهی فردید چنان بود که بسیاری از عبارات کلیدی این اثر مانند غربزدگی، نیستانگاری، امانت، دورهی فترت، تقدیر تاریخی، تفکر تطوری، امر مضاعف، رند حافظ و غیره، از اصطلاحات فردیدی هستند. اما این همه ماجرا نیست و باید رد پای متفکری عمیقتری از فردید را در طرح بحث درباره غربزدگی به میان آورد.
هانری کربن فیلسوف فرانسوی که مترجم هایدگر به زبان فرانسه بود، در همان دهه بیست خورشیدی به راهنمایی لوئی ماسینیون با شهابالدین سهروردی آشنا میشود و پس از آن همه عمر خود را مصروف تحقیق و پژوهش روی شیوه اندیشیدن در تمدن ایرانی – اسلامی میکند. او بر آن بود که این شیوه از ایران مزدایی تا ایران شیعی، ورای همه گسستها و پارگیها، از تداومی برخوردار بوده که اوج آن در فلسفه اشراق بازتاب داده شده است. کربن به تبعیت از هایدگر به تذکر سنت فلسفی در ایران دست میزند و طرح نظام حکمت اشراقی را رجوع به آیندهای میداند که از مجرای تذکر آن در زمان حال پدیدار میشود. برای توضیح بیشتر باید معنای پدیدارشناسی را روشن کرد. کربن در توضیح پدیدارشناسی میگوید پدیدار چیزی است که خود را نشان میدهد، چیزی در پدیدار خود را آشکار میکند که خود را جز با پنهان کردن نمیتواند آشکار کند! او این روش را کشفالمحجوب میداند که توسط فیلسوفان در طول تاریخ مداوم اندیشیدن ایرانی به کار گرفته شده است.
ناگفته پیدا است که احمد فرید در هایدگر متوقف میماند اما شایگان راه کربن را در گذار از هایدگر به سهررودی میپیماید. در واقع کربن در نوک هرمی قرار دارد که فردید و شایگان در قاعدهی آن قرار دارند و بدینترتیب همانقدر که شایگان نگارش «آسیا در برابر غرب» را مدیون کربن است، فردید نیز ایدهی «غربزدگی» را مدیون فیلسوف فرانسوی است. به قول داریوش آشوری «شایگان زیرِ نفوذِ فکری فردید نبود، بلکه هردو، در اصل، از یک سرچشمهی فکری آب خوردهاند که هانری کربن و گرایشِ او به تشیّع و تصوف در اندیشهی اسلامی و ایرانی باشد. فردید در ایران در نیمهی دههی ۱۳۲۰ با کربن آشنا شد و از گرایشِ فکری او تأثیر پذیرفت، اگرچه هرگز اقرار نکرد. در حقیقت، میتوان گفت که بیزاری کربن از دنیای مدرن و شیدایی او برای اندیشهی دینی و عرفانیِ مسیحی و اسلامی قرونِ وسطا سرچشمهی اصلیِ پیدایشِ ایدهی «غربزدگی» نزدِ فردید و ایدههای شایگان در «آسیا در برابرِ غرب» است.»
کتابی که نوشته شد
اما «آسیا در برابر غرب» بیش از آنکه صرفاً کتابی درباره تفاوت شرق و غرب باشد، تلاشی است برای فهم یک بحران تاریخی: آسیا در مواجهه با تمدن جدید غرب چه چیزی را از دست داده و چه چیزی را هنوز نتوانسته به دست آورد؟ شایگان مسئله را از تجربه تاریخی جوامع آسیایی آغاز میکند. غرب با انقلاب علمی، صنعتی و سیاسی، جهان تازهای ساخت؛ جهانی که بر عقلانیت علمی، تکنولوژی، فردگرایی، دولت مدرن و نوع تازهای از فهم تاریخ استوار بود. در مقابل، بسیاری از جوامع آسیایی همچنان درون دستگاههای فکری و فرهنگی سنتی خود زندگی میکردند. نتیجه این مواجهه، صرفاً عقبماندگی اقتصادی نبود؛ نوعی شکاف در خودآگاهی تاریخی بود. از نگاه شایگان، مشکل اصلی آسیا این نیست که چرا مانند غرب نشده است؛ مسئله این است که در برخورد با غرب، هنوز نتوانسته نسبت خود را با سنت خویش و جهان جدید روشن کند. جامعهای که از یک سو به تکنولوژی و نهادهای مدرن نیاز دارد و از سوی دیگر در لایههای عمیق فرهنگی و ذهنی خود با جهان پیشامدرن زندگی میکند، دچار وضعیتی دوگانه میشود.

کتاب «آسیا در برابر غرب» برای نخستین بار ایرانیان را متوجه نهیلیسم به عنوان پیامد منطقی فنآوری و گسترش تکنولوژی غربی میکند و «مدرنیته را حرکتی ویرانگر، پرخاشجو، گریزناپذیر، فراگیر، و نزولی در تاریخ روح توصیف میکند که در سیل برگشتناپذیر خود هیچ چیز را ثابت و بیدار باقی نمیگذارد. کتاب «آسیا در برابر غرب» یک اثر ضد روشنگری است، مسئلهی تقدیر تاریخی را از دریچهی نگرش هایدگر و البته نیچه مورد توجه قرار داده و مدعی است: «به تقدیر تاریخیای دچار شدهایم که از آن ما نیست، بلکه بر ما تحمیل شده است و چون بر ما تحمیل شده است، نسبت به سیر آن بیگانهایم و نسبت به مراحل پیشرفتهاش عقب مانده. عقبماندگی کشورهای آسیایی عقبماندگی نسبت به پیشرفتی خاص نیست، ما نسبت به تاریخ عقب ماندهایم.» در این کتاب عقبماندگی ما در وضعیت غربزدگی ما تحلیل میشود و وضعیت غرب نیز مبتنی بر نهیلیسم توضیح داده میشود.
داریوش شایگان از چهار حرکت سخن به میان میآورد که نهیلیسم را به وجود آورده است : حرکت اول نزول از بینش شهودی ست به تفکر تکنیکی، حرکت دوم نزولی از صور جوهری به مفهوم مکانیکی، حرکت سوم نزول از جوهر روحانی یا امر قدسی ست به عوامل غریزی و حرکت چهارم نزول از زمان اسطوره ای به تاریخ پرستی از نظرگاه شایگان «تمدنهای آسیایی باید از آثار ویرانگر چهار حرکت نزولی تفکر غربی بپرهیزند. با توجه به ضعف و خستگی این تمدنها، این وظیفه به هیچ روی آسان نیست.» شایگان پس از روایت سیر حرکات چهارگانه منتهی به نهیلیسم در غرب، این تذکر را میدهد که با ابزار مارکسیسم نمیتوان به جنگ نهیلیسم رفت. چرا که آگاهی از ماهیت واقعی تمدن غرب وجود ندارد و درست به همین خاطر نمیتوان با سلاح ایدئولوژی به جنگ غرب رفت و این فاصلهی تاریخی را پیمود. او میگوید: «سلاحی که ما شرقیان برای مقابله با این خطر اختیار میکنیم، در بیشگرفتن دامهای متفرع از همان صور افراطی نهیلیسم یعنی ایدئولوژیهای چپرو است، غافل از اینکه با اختیارکردن این سلاحها ما نه فقط از چنگال نهیلیسم نمیگریزیم، بلکه آخرین در خروجی را نیز به روی خود میبندیم.»
کتابی که فهمیده شد
ایدهی فلسفی غربزدگی توسط فردید طرح، به همت آلاحمد سیاسی و با مجاهدت شریعتی در تلفیق اسلام و مارکسیسم، تبدیل به یک ایدئولوژی شد. در گام بعدی نمودی از این ایدئولوژی تجددستیزانه، در ضمن تحلیلهای جامعهشناسانه نراقی از بحرانهای غرب، مسبب تدوین نظریهی فلسفی علیه تجدد توسط شایگان و در نهایت قوام یافتن تئوریک تجددستیزی به عنوان یک مقولهی عمومی در آستانه انقلاب ۱۳۵۷ در ایران شد. مقولهای که پیش از پدیدار شدن نخستین نشانههای سرنگونی رژیم شاه، تبدیل به یک روحیهی ملی شده بود. شایگان در سال ۱۳۵۶ و با انتشار کتاب «آسیا علیه غرب» وارد میدان منازعه علیه مدرنیته شد و در فهرست غربستیزان ایرانی جای گرفت. البته چنانچه داریوش آشوری میگوید: «غربستیزی شایگان در کتابِ نخستیناش نه از سنخِ شورشگری و شوریدگیِ سیاسیِ ضدِ استعماری و انقلابیِ روشنفکرانِ بومی از نوعِ آلاحمد و شریعتی، بلکه از نوعِ شرقشیفتگیِ فرانسویانی همچون رنه گنون و هانری کُربن است که، با احساسِ غربتی نسبت به فضایِ گمشدهیِ جامعهیِ دینبنیادِ اروپایِ مسیحی، بر ضدِ نیهیلیسمِ مدرن شوریدهاند و با خیالِ بازیافتنِ آن جهانِ گمشده روانهیِ شرق شدهاند.»
شایگان در شورش علیه این نیهیلیسم در ایران از فضل تقدم برخوردار است. چیزی که او را از دیگر روشنفکران ایرانی متمایز میکند. با اینکه میتوان تا حدودی او را با احسان نراقی در یک جبهه قرار داد. چه اینکه شایگان همانند نراقی نه تنها علائق مارکسیستی نداشت، بلکه چهرهای ضدچپ بود. اگر آلاحمد و شریعتی به سبب چپگرایی در کسوت اپوزسیون نظام شاهنشاهی تعریف میشدند، نراقی و شایگان به دلیل مواضع ضد مارکسیستی، درون این نظام تعریف جای میگرفتند. اگر نراقی متولی موسسه تحقیقات اجتماعی بود، شایگان زعیم مرکز ایرانی مطالعه فرهنگها بود. با اینکه رویکرد نراقی جامعهشناختی و در مواردی سطحی و حتی سخیف بود و رویکرد شایگان فلسفی و عمیق دامنهدار؛ اما هر دو در یک نقطه از جبههی تجددستیزی حضور داشتند که به مثابه یک منطقهالفراغ بود و درست به همین دلیل سخن آن دو با تا حدودی با خواست و ساخت قدرت و حکومت هماهنگ بود.
داریوش شایگان به مثابه آخرین روشنفکری که در هماورد علیه غرب مشارکت داشت، از دانشی گسترده و خلاقیتی غیرقابل مقایسه با دیگر روشنفکران غربستیز برخوردار بود. او علیرغم اینکه دانش و خلاقیت خویش را پیش از به ثمر نشستن انقلاب ۱۳۵۷ در مسیر تحکیم تجددستیزی به کار گرفت، پس از پیروزی انقلاب نه تنها در آراء خود تجدیدنظر کرد، بلکه آلاحمد و شریعتی را نیز مورد انتقاد قرار داد. او پس از چرخش فکری و بازاندیشی در آراء و عقاید گذشتهی خویش، با اتخاذ نظری متفاوت دربارهی وضعیت روشنفکری در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی، همهی آنها را متهم به ایدئولوژیاندیشی میکند. هر چند که کتاب «آسیا در برابر غرب» برای همیشه در عداد و ردهی کتبی نظیر «غربزدگی» آلاحمد، «بازگشت به خویشتن» شریعتی و «آنچه خود داشت» نراقی قرار گرفت و فصل مهمی در تاریخ تجددستیزی روشنفکری معاصر ایرانی شد و به قول داریوش آشوری «با همهی کوششی که او در کتابهای بعدیاش برای گذر از دیدگاهِ شرقستایِ آن کتاب و نزدیکی به دیدگاهِ مدرن کرد، نامِ او در نبردهای فکری این دوران برای بسیاری در کنارِ نام علی شریعتی و آل احمد و فردید ماند.»
نگاه انتقادی به «آسیا در برابر غرب»
حسین شیخرضایی
پژوهشگر فلسفه
قصد دارم در ابتدا راجع به چند مفهوم موجود در کتاب صحبت کنم. بعد از سالها مجدد این کتاب را خواندم و ارزیابی امروزم نسبت به آنچه قبلا بود، متفاوت است و بیشتر جنبه نقادانه دارد. به نظر من، کتاب «آسیا در برابر غرب» اثری ضد غرب نیست و فکر میکنم در بن خود، اگر بخواهم از اصطلاحات خود شایگان استفاده کنم، یک رویکرد غربزده یا غربستا دارد. سعی میکنم در ادامه برای این ادعا دلایلی بیاورم.
کتاب سال ۱۳۵۶ و نزدیک به انقلاب ۱۳۵۷ منتشر شده، یعنی تقریبا همزمان با کتاب مهم «شرقشناسی» اثر ادوارد سعید. به نظرم چارچوب ادوارد سعید برای فهم کتاب شایگان مهم است. البته شایگان زمانی که کتاب را نوشته، قاعدتا آن اثر را نخوانده و ندیده بوده است، اما آن چارچوب مهم است.
حمید هامون و شایگان
درباره این که در آثار بعدی شایگان ایدههای این کتاب چقدر و چگونه پیگیری شده، صحبت نمیکنم، زیرا بحث مفصلی است و باید به دورههای مختلفی اشاره کرد. به هر حال، این کتاب در فرهنگ روشنفکری ما مهم و اثرگذار بوده است. برای مثال، میتوان در فیلم هامون اثر داریوش مهرجویی این کتاب را دید، جایی که حمید هامون (با بازی خسرو شکیبایی) با نامزدش مهشید (با بازی بیتا فرهی) صحبت میکند و این کتاب را در یک کتابفروشی به او میدهد و میگوید بخوان! این نشاندهنده آن است که این کتاب در فضای روشنفکری ایران مهم بوده است.
حس کلیای که از خواندن کتاب گرفتم، حس مواجه شدن با روشنفکری عمومی است که راجع به همه چیز حرف میزند. امروزه کمتر چنین روشنفکری میبینیم. این تحول مهمی است. امیدوارم بعد از چند دهه این طور شده باشد که روشنفکرهای ما در حوزههایی تخصصیتر حرف بزنند. در این کتاب میبینیم که شایگان راجع به همه چیز حرف میزند، بدون این که گاهی دانشش را داشته باشد، مثلا راجع به ژاپن، چین، تفکر سنتی در ایران، کلیسا، معماری، هنر، نهیلیسم، ادبیات و ... صحبت میکند. این الگوی نگارش در آل احمد و بسیاری از روشنفکران آن دوره دیده میشود. ما روشنفکرانی عمومی داشتیم که راجع به همه چیز صحبت میکردند و تصور داشتند که میتوان راجع به همه چیز به طور خلاصه و کوتاه حرف زد و تکلیفش را روشن کرد.
غفلت مضاعف
کتاب قطعا مهم است و ایدهها و مفاهیم اصلیای دارد. اولین چیزی که نویسنده مطرح میکند این است که کل تاریخ غرب، یعنی از دوره پیش از سقراط و سقراط تا به امروز، بروز و ظهور چیزی به اسم نهیلیسم یا نیستانگاری است. خود این ادعا بسیار مشکوک است. چطور میتوان تمام تطورات و تحولاتی که غرب (که خودش معلوم نیست چیست و کجاست)، طی کرده را ذیل مفهوم واحدی به اسم «نهیلیسم» گنجاند؟ نویسنده میگوید ما از تفکر شهودی به تفکر تکنیکی رسیدیم، از آخرت و معاد به تاریخپرستی رسیدیم. از سوی دیگر کتاب مدعی است که ما چیزی داریم به اسم «هویت فرهنگی» (به تعبیر امروزی) یا «خاطره قومی» (به تعبیر شایگان) که رو به زوال است و نابود شده و از بین رفته است. همچنین مدعی است که یک پرسش فلسفی اینجا وجود دارد که نه علم میتواند به آن جواب بدهد، نه سنت ما و باید با ابزارهای فلسفی به آن پاسخ داد ابزارهایی که متعلق به فکر غربی است تا روشن شود که تقدیر تاریخی ما تمدنهای آسیایی قرار است چه بشود. نویسنده میگوید برای اینکه این سوال را جواب دهیم، اول باید ببینیم تقدیر تاریخی خود غرب چیست که به نظر او نهیلیسم است و بعد اینکه آیا میتوان از یک جوهر مشترکی در تمدنهای آسیایی صحبت کرد یا خیر و آیا ما میتوانیم از تقدیر تاریخی غرب بیرون برویم یا خیر؟ جواب شایگان به سوال اخیر منفی است.
از مفاهیمی که در کتاب معرفی میشود، مفهوم «توهم مضاعف» یا «غفلت مضاعف» است. از دید نویسنده، کسی دارای توهم مضاعف است که دو چیز را همزمان دارد، از یکسو ماهیت تمدن غرب را نمیشناسد و فکر میکند میتواند از دل آن چیزهایی انتخاب کند، یعنی توهم گزینشگری دارد و مثلا معتقد است که ما علم غربی را میگیریم و تمدن غربی را نمیگیریم یا تکنولوژی غربی را میگیریم و دموکراسی غربی را نمیگیریم. البته کلا موضوع دموکراسی در این کتاب غایب است که میتوان راجع به آن بیشتر صحبت کرد. اما به هر حال، از نظر نویسنده غفلت مضاعف مربوط به کسی است که تصور کند غرب مثل یک سوپرمارکت است که میتوان بخشی از آن را برداشت و بخشی را خیر. مضاعف بودن به این معناست که تصور کند، میتوانیم هویت فرهنگی خودمان را حفظ کنیم. یعنی دو چیز خوب را همزمان داشت. هم خوبیهای غرب را گرفت و هم سنت را حفظ کرد. شاید شایگان در دوردست نوع کسانی را میبیند که بعد از انقلاب ۵۷، تحت عنوان روشنفکران دینی یا نواندیشان دینی شناخته شدند، یعنی کسانی که تصور میکنند میتوانیم از غرب گزینش کنیم و ضمنا هویت فرهنگی خودمان را حفظ کنیم.
توهم یا غفلت مضاعف دو جا خودش را نشان میدهد، اولا چنین آدمی غربزده است. شایگان این اصطلاح را از فردید میگیرد، اما در معنای مورد نظر خودش به کار میبرد. البته خیلی شبیه فردید است، اما تفاوتهایی دارد. ضمن آنکه کاملا متفاوت از استفاده آلاحمد است. آلاحمد بیشتر مسئله را به سمت اقتصاد و ماشین میبرد و غربزدگی را سلطه ماشین میداند. شایگان میگوید غربزدگی یعنی ما ندانیم که تقدیر تاریخی غرب همین نهیلیسمی است که از آن صحبت میکنیم. بنابراین یک وجه توهم مضاعف، غربزدگی و غفلت از تقدیر تاریخی غرب است و وجه دیگر بیگانگی از خود است، یعنی خاطره قومی خودمان را فراموش کنیم. بنابراین ما در وضعیت «نهاین، نهآن» هستیم.
مفهوم دیگری که شایگان معرفی میکند، موتاسیون است. او میگوید وقتی در وضعیت غفلت مضاعف هستیم، آماده موتاسیون هستیم. موتاسیون یعنی حرکتهایی که بر اساس علتهای قبلی قابل توضیح نیستند، جهشهای عجیب و غریبی که از دل بستر و سیاق خودشان در نیامدهاند. بنابراین شایگان روی آوردن به ایدئولوژیهای چپگرایانه یا آخرین مظاهر مدرنیته را در دل تمدنهای آسیایی نوعی موتاسیون میداند. در این چارچوب احتمالا از نظر شایگان انقلاب ۵۷ اساسا یک موتاسیون است: انقلاب که حرکتی جدید و مدرن است برای بازگشت به سنت.
تا اینجا سعی کردم چند تا از مفاهیم اصلی کتاب «آسیا در برابر غرب»را توضیح بدهم.
شایگان و غربزدگی
اما چند ایده فیکس هم در کتاب هست که موقع خواندن کتاب میبینیم که نویسنده مدام با این ابزار کار میکند و تقریبا همه آنها از نظر من مشکوک است و قابل دفاع نیست.
اولا اینکه کتاب یک نگاه کاملا جبرگرایانه، خطی، اجتنابناپذیر، قهری و مضمحلکننده از غرب دارد. به این معنا که غرب یک مسیر واحد دارد و سیر تحول آن کاملا اجتنابناپذیر است و هر چه را پیش روی آن باشد، از بین میبرد و یک ضرورت تاریخی پشت آن است. نوعی تفکر ویرانشهری یا آخرالزمانی یا افولگرایانه در کل کتاب دیده میشود، نهیلیسمی که مدام در حال گسترش است. علیرغم تفاوتهایی که میان نهیلیسم روسی و آلمانی میگذارد، به هر حال گویی چیزی است که نمیتوان با آن مقابله کرد و هیچ بدیلی در برابر آن قابل تصور نیست. این یک فرض مهم و اصلی شایگان است، گویی شایگان نوعی فلسفه تاریخ دارد که در آن تاریخ کاملا در یک جهت از پیش معین به شکلی جبری و مقاومتناپذیر حرکت میکند. اصولا برای چنین احکام کلی نمیتوان دلیل و برهان و مثال آورد. گویی یک ایدئولوژیهای کلی است که ارائه میشود. انگار چیزی به اسم «روح زمانه» وجود دارد که این روح زمانه، سیلی است که ما را با خود میبرد.

ایده فیکس دیگر کتاب که من را هنگام خواندن دوباره کتاب خیلی اذیت کرد و نشان میدهد کتاب شایگان اصلا ضدغرب نیست، بلکه در بن خود کاملا غربزده است، نوعی خودتحقیری و دست کم گرفتن خود (به هر معنایی) در برابر غرب است. از آنچه راجع به ادوارد سعید گفتم، اینجا میتوان استفاده کرد. همه میدانیم که سعید راجع به این صحبت میکند که تمدن غرب چیزی به اسم «شرق» برساخت و صفتهای منفی را به آن نسبت داد و خودش را از طریق نفی این صفتها تعریف کرد. یعنی شرقشناسی یک شرق وحشی و ظالم و بیتمدن و بیمعرفت و ... ساخت و در نقطه مقابلش غرب، از طریق نفی آنها ساخته شد. در شرقشناسی، «غرب» و «شرق» هر دو تخیلی است و شرق نوعی دیگری است که از قضا ویژگیهای انسانی ندارد، حتی به مرحله حیوانی و اهریمنی فروکاسته میشود. این نوعی آغاز مسیر سلطه است. وقتی شما با دیگریای سر و کار دارید که انسان کامل نیست یا در مراحل اولیه انسانیت قرار دارد و مظهر انسانیت، مرد سفید غربی است، آنگاه استثمار و استعمار و سلطه بر شرق موجه است.
البته مفهوم شرقشناسی تطور پیدا کرده و بسیاری منتقد ادوارد سعید هستند و این نوع صورتبندی را قبول ندارند. اما نمیتوان انکار کرد که هم ادوارد سعید و دیگرانی چون فرانتس فانون، از این صحبت میکنند که کسانی در شرق، همان نگاه دیگریسازی را که شرقشناسی ساخته، اتخاذ کردند و حالا راجع به خودشان هم طبق آن فکر میکنند. به نظر من، کتاب شایگان دقیقا چنین است. او در ظاهر میگوید غرب رو به افول است یا دچار نهیلیسم است و غربزده کسی است که نمیداند غرب در حال فرو رفتن در منجلاب است. اما اگر لایه فردیدی کتاب را کنار بگذاریم، آنچه شایگان میگوید ستایش مطلق از غرب است،: افقی نیست که غرب نگشوده باشد، هنری نیست که غرب نداشته باشد، غربی آزاده و خوشمشرب و رها از بند است. انگار نقطه سنجش همهچیز غرب است.
نگاه تحقیرآمیز به شرق
عنوان کتاب بعدی شایگان بسیار روشن است که ترجمه آن این است «نور از غرب میآید». این کتاب با عنوان «افسونزدگی جدید» در فارسی ترجمه شده است. آن عنوان سهم شایگان است. کتاب «آسیا در برابر غرب» محل تلاقی سه ایده است: اول حرفهای فردیدی و تفکر آخرالزمانی افولگرا که غرب در حال فرورفتن به منجلاب است و غرب معادل با نهیلیسم است، دوم دیدگاههای سید حسین نصر است که یک دنیای تصوری غیرتاریخی از سنت میسازد، همه چیز در سنت خوب است و در صلح و صفاست و هیچ گسستی در سنت نیست و مدرنیته یا تفکر غربی ما را از سنت یکپارچه که بدون هیچ خللی بوده و همه چیز در آن بر محور قدسیت میچرخیده دور کرده است، حرف سوم که پشت این دو حرف است حرف خود شایگان است و به شدت اروپامحور و غربمحور است، به این شکل که دائم تکرار میکند، ما حتی در بدبختی خودمان هم بدبختیم، یعنی حتی بدبختی ما هم به ارزشمندی بدبختی نهیلیسم غربی نیست و بدبختی اصیل نیست، زیرا ما اصلا از تاریخ بیرون هستیم، ما فاصله زمانی داریم، ما غفلت مضاعف داریم.

این خودتحقیری و اینکه مرکز عالم اروپاست و اینکه ما حتی بدبختی خودمان را هم باید با غرب بسنجیم، در این کتاب به شدت برای من اذیت کننده است. یک غربی در قرن بیست و یکم جرات نمیکند این حرفها را راجع به شرق بزند، چون متهم به نژادپرستی و قومگرایی میشود. به جز وقتهایی مثل جنگ اخیر که مثلا صدراعظم آلمان گفت ما باید یک کار کثیفی در خاورمیانه میکردیم و اسرائیل دارد همین کار را به جای ما میکند، یعنی جاهایی آن نگرش تحقیرآمیز به شرق بالا میزند، در جهان آکادمیک و محافل روشنفکری این حرفها عموما گفته نمیشود. اما شایگان به عنوان یک آدمی که خودش سوژه استعماری شده و این نگاه را درونی کرده، وقتی راجع به فرهنگ خودش حرف میزند، دقیقا با همان متر و معیار و سنجه صحبت میکند. شایگان فقدان تخیل دارد و حتی نمیتواند تصور کند که ممکن است آلترناتیوهایی غیر از جهان غرب هم باشد و ممکن است شما بتوانید خودتان را با آلترناتیوهای دیگری بسنجید. یعنی به طور کلی آن گام مهمی را که متفکران پسااستمعار برداشتند، نادیده میگیرد. متفکران پسااستعماری به بررسی یک یک مفروضات شرقشناسانه پرداختند و گفتند باید روشن شود که نقش سایر تمدنها در علم و تکنولوژی چیست. به هر حال، غربیها در استعمار به غارت منابع پرداختند. این اختلاف سرانه در کشورهای شمال و جنوب جهانی از کجاست و چرا ما وقتی میخواهیم راجع به زبان و ادبیات و هنر خودمان نظر بدهیم، باید به ملاکهای مرد سفید غربی چشمآبی توجه کنیم؟ البته من کمی موضوع را اغراقآمیز مطرح میکنم. اما گام مهم پسااستعماری در کتاب شایگان غایب است و این برای من اذیتکننده است که یک متفکر شرقی چارچوب تفکرش را از غرب میگیرد.
سرهگرایی و ذاتگرایی
ایده فیکس دیگر کتاب این است که موتور محرکه غرب و آنچه غرب را پیش برده، فقط و فقط فکر است. بسیاری از جاهای کتاب میتوان نمونه این دیدگاه را دید. مثلا در فصل آخر مینویسد: «ابتدا بگوییم که به عقیده ما حوزه تفکر گردونه اصلی هر فرهنگ، مرکز ثقل و روح فیاض هر تمدن است هر گاه کانون تشعشع آن نابود شود، سایر تجلیاتش بالتبع زائل میگردد و هر یک راه خود را میرود و ارتباط ارگانیک یک فرهنگ از هم میپاشد». اصالت فکر در کتاب مشهود است، گویی این فکرهاست که جهان را جلو میبرد و غرب هم به خاطر افکارش مدام در حال تغییر و تحول است و چون افکار ما عقبافتاده از افکار غربی است، در تعطیلات تاریخی بسر میبریم. گویی برای آقای شایگان اهمیت ندارد که این افکار چطور روی زمین پیاده میشوند و چه نهاد اجتماعیای دارند، پولشان از کجا میآید، دعوای سر قدرت چیست و ... او به یک عالم اثیری به اسم فکر قائل است، تمام آن فکری که در شرق است، فقط و فقط حول عرفان است، شرقی نه کشاورزی دارد، نه آب و هوا و اقتصاد برایش مهم است، نه استثمار مهم است، نه غارت برایش اهمیت دارد. فقط به فکر اشراق بوده، نقاشیاش اشراقی است، زندگیاش اشراقی است. او حتی مظاهر ساده زندگی مثل چادر مشکی زنان را اشراقی تفسیر میکند. گویی اصلا ما روی زمین زندگی نمیکردیم. غربی هم نه استثمار کرده، نه استعمار کرده، نه اسپانیا آمریکای لاتین را گرفته و ... همه عالم فکر بوده است. این دقیقا عکس تاریخنگار ماتریالیستی است که تمام تحولات را اقتصادی میبیند. شایگان بر عکس میگوید کلا فکر است و شرایط مادی زندگی نقشی در زندگی مردم ندارد. این دیدگاه شایگان به نظر من درست نیست. وقتی به تاریخ نگاه میکنید، میبینید که دعوا بر سر منابع زندگی و قدرت است.

نکته آزاردهنده دیگر کتاب، تصور و توهم «نابگرایی»در کار اوست. یعنی کل شرق را در یک کاسه میگذارد، غرب را هم با همه تفاوتهایش در یک کاسه میگذارد، بعد یک خط فاصل خیلی قاطعی میان این دو میکشد که غربی چنین است و شرقی چنان و ... در این نگاه اصلا به داد و ستدهای تاریخی توجه نمیشود. همچنین نوعی نابگرایی دیده میشود.
آنچه داخل حوزه شرق است، ناب است و نباید به هیچ چیز بیرونی آلوده شود. دقیقا وسواس یا دلمشغولی سرهگرایی یا نابگرایی در کتاب شایگان دیده میشود. مثلا در مورد گاندی میگوید، او کسی است که میخواست ما را به هویت قومی خودمان برگرداند و نوشته است: «مرام گاندی تنها راه اصیل آسیایی بود، یعنی راهی که از دل خاک آسیا میگذشت و هیچ بیراهه بیگانهای به آن نمیرسید». اینجا دغدغه کسی را میبینیم که تصور میکند یک چیزهای ناب شرقی وجود دارد که اگر دست بخورد، خراب میشود. در کتاب میگوید آنچه جهان ناب شرقی است از نظر من، آن چیزی است که در حوزههای علمیه دیده میشود. این همان سنتگرایی و روحیه اشراق و عرفانی است. در حالی که وقتی تحقیق میکنیم، خود این سنت از جاهای مختلفی آمده و از گفتوگو با فرهنگها و تمدنهای مختلف برآمده است. دائم فرهنگها در حال داد و ستد بودهاند و نمیتوانیم میان آنها خط بکشیم و بگوییم این فقط شرقی یا غربی است. این دلمشغولی یا وسواس سرهگرایی و نابگرایی مدام در کتاب تکرار میشود. گویی هر تحولی در غرب شده، موتور محرکش خود غرب است، تحولات شرق هم تا قبل از اینکه به این فلاکت بیافتیم، درونزا و از داخل شرق ایجاد شدهاند و بدبختی ما از زمانی شروع شده که با غرب آمیخته شدهایم.
مغالطه منشاء
یک مغالطه دیگر شایگان در این کتاب برای تاکید بر عمیق بودن شکاف شرق و غرب را من «مغالطه منشاء» میخوانم. مغالطه منشاء میگوید اگر شما در منشاء چیزی اثر نگذاشتی یا نبودی، دیگر نمیتوانی در آن چیز اثر بگذاری یا حتی آن را بفهمی. مثلا مدام شایگان میگوید ما نمیتوانیم با غرب دیالوگ یا آمیختگی داشته باشیم، زیرا وقتی دکارت آن حرفها را زد، ما کجا بودیم؟ گویی اگر ما در منشاء چیزی حضور نداشته باشیم، دیگر عقب افتادهایم و راهی برای جبران این نگاه دترمینیستی نیست. این نگرش، ذاتگرایی و قومگرایی را در اندیشه شایگان تقویت میکند.

پیشنهاد نهایی شایگان در فصل پایانی کتاب با توجه به این انشقاق ذاتی چیست؟ بالاخره ما چه کاری باید بکنیم؟ ما که نمیتوانیم به غار تنهایی خودمان پناه ببریم یا به خانقاهی متوسل شویم. روشن است چیزی که در انتها میگوید خیلی نمیتواند سازنده باشد. پیشنهاد شایگان البته جالب است. او میگوید ما احتیاج به متفکران ذووجهین داریم. امروزه شاید بتوان آنها را متفکران مرزی خواند، یعنی متفکرانی که در دو جهان زندگی کردهاند. من فکر میکنم شایگان احتمالا خودش را از این جنس متفکران میدید، کسانی که به شکل بسیار عمیقی تمدن غربی و نهیلیسم را میشناسند، اما دو ساحتی هستند و میتوانند آن را کنار بگذارند. از سوی دیگر تمدن شرقی و اسلامی و عرفان را میشناسند و میتوانند به ریشههای خودمان پی ببرند. آن گاه اینها راجع به این وضعیت تامل میکنند که چه میشود کرد. من با این بخش مشکلی ندارم. اما با آن مقدمات قرار نیست این تامل راه به جایی ببرد، زیرا آن قدر تفاوتها عمیق و ذاتی و غیرقابل گذر است که فقط میتوان راجع به آن تامل کرد.
غربستایی
با یک نقل قول طنزآمیز از کتاب صحبتم را تمام میکنم که نمونهای از سوژه استعماری است، یعنی فردی که آن قدر اروپامحور است و دیدگاه شرقشناسانه را درونی کرده که چنین میگوید: «در چنین وضعی بزرگترین خطری که ما را تهدید میکند همین پدیده نوظهور است که میتوان «تاریکاندیشی» جدید نام نهاد. یعنی استغراق دوباره در نوعی جهل که خود را ذیحق میداند و حکیمانه. جهلی که ناشی از غم غربت است و غربزدگی شرقمآبانه. فراموش میکنیم که تمدن غربی، متنوعترین، غنیترین و پویاترین تمدن روی کره خاکی است و از آنجا که این تفکر همه مظاهر فرهنگی و علمی انسان را از بن مورد پرسش قرار داده است و هیچ بخشی از هیچ حوزه شناسایی نمانده است که بدان راه نیافته و آن را بررسی نکرده باشد، نمیتوان با تعصب و سرودن شعارهایی چند به مبارزه طلبیدش. باز ما فراموش میکنیم که غربیان تیزبینترین منتقدان تفکر خود بودند. آنها هستند که به سیر نزولی تفکر خود پی بردند و آفات آن را تحلیل کردند و برد جادویی عالم اساطیری را از نو شناختند. آنها هستند که به ما شیوه پرسش کردن را آموختند و به ما یاد دادند که آنها را تنقید کنیم و چه بسا از تجارب تلخشان عبرت آموزیم. اگر متفکران جسور غرب جهش نمیکردند و انحرافات فکری خود را بر ملا نمیساختند و به قدرت هیولایی نفی و آفات ملازم با آن پی نمیبردند، هرگز به ذهن یک مشرقزمینی بیخبر از دنیا خطور نمیکرد که به این گونه مسائل بیاندیشد و راه مقابله با آن را بررسی کند. [احتمالا هیچ غربیای حتی در سال ۱۳۵۶ هم جرات نمیکرد چنین بنویسد] بیتوجهی به این مطالب ضمن اینکه ما را به غفلت جدیدی میبرد، از کانون انگیزه همان تفکر که خواهناخواه معروضش هستیم و میخواهیم به مقابله با آن قد علم کنیم، بیگانهتر میکند.

اگر در این نوشته اغلب لحن انتقادی اتخاذ کردم و وجه منفی تفکر غربی را نشان دادم، به این دلیل بود که سیر مباحث خود را با نهیلیسم شروع کردم». چطور ممکن است کسی این ستایش را از غرب بکند و بعد بگوید ببخشید که راجع به غرب انتقادی حرف زدم!
بنابراین به نظرم این کتاب جالب است، زیرا محل تلاقی سه ایده ناهمگون است، همان چیزی که آقای شایگان از آن بدش میآید که چیزها با هم قاطی شوند. یک رویه حرفهای فردیدی است که غرب رو به زوال است و آخرالزمان است، دیگری نصر است که میگوید سنت یکپارچه و خوب است و قدسیت دارد، اما آن بخش که سهم شایگان است دیگریسازی و شاید اهریمنیسازی از خودش و تمدن و فرهنگ شرقی است که تفاوتی ذاتی میان شرق و غرب قائل میشود و به شدت اروپامحور و غربستاست. به نظر من شایگان نمیتواند میان غربی که موضوع مطالعه است و غربی که معیار همه چیز است، تفاوت و تمایز بگذارد. میتوان غرب را به شکل حتیالمقدور عینی مطالعه کرد، اما میتوان همچنان آن را معیار در نظر نگرفت و میتوان تخیلهای بدیلی داشت، چنان که بسیاری از متفکران جهان سوم یا شرق یا پسااستعمار چنین کردند. میتوان گفت که دیگرانی هم هستند که حرفی برای گفتن دارند و ملاک و سبک زندگی و ادبیات و هنر و ارزشهای خاص خودشان را دارند. چرا باید همه را با محور مفاهیم غربی پیشرفت و توسعه و نهیلیسم و ... بسنجیم؟ به نظرم ترکیب این سه خط فکری کتاب حاضر را همچنان جالب و خواندنی میکند.
نظر شما